ساریمساکچی گلدی

داشتیم کار می‌کردیم که از بیرون صدایی اومد. گوش‌م رو تیز کردم ببینم چی میگه، متوجه نشدم دقیق، به پیام گفتم کیه چی میگه؟ پیام گفت میگه «ساریمساکچی گلدی». ساریمساکچی گلدی یعنی سیرچی اومد یا سیرفروش اومد.

پاشدم رفتم جلو پنجره، پرده رو زدم کنار ولی نتونستم ببینمش. رفتم تو تراس تا ببینمش، گفتم خب بالاخره یکی اومده تو محله و داره داد میزنه که «من اومدم» البته نمیگفتم من اومدم، داشت میگفت سیرفروش اومده، بالاخره همون من اومدم میشه دیگه، گفتم خب برم ببینمش.

از بالکن یا چه میدونم تراس یا هرچیز دیگه‌ای که بهش میگین اومدم تو اتاق به پیام گفتم پیامی فکر کن این آقاهه اومده و داد میزنه «سیرچی اومده» بعد مردم می‌شنون صداش رو و میان تو بالکن و از پنجره‌ها نگاه می‌کنن، یکی هلهله میکنه، یکی اشک شوق می‌ریزه که سیر فروش اومده و با انگشتش گوشه چشم‌ش رو پاک میکنه. یکی با عجله میاد تو بالکن و با شادی داد میزنه که فلانی بیا بیا سیر فروش اومده. یکی از تو پنجره داره برف شادی میزنه تو محله و کِل می‌کشه. بچه‌ها تو محله دنبال سیر فروش راه میوفتن و بالا پایین می‌پرن و سیر فروش داره با شادی و افتخار و ذوق همچنان داد میزنه که «سیرچی اومده».

پیام برگشت گفت نسرین من عاشقتم. گفتم خب این تصور محله خیالی رو اینجا هم بنویسم بمونه 🙂

فرندلی جسچر.

کانگرجولیشن تو می

دوچرخه رو تو سطح 60 میتونستم با rpm 65 برم، ولی به خاطر اینکه روی مربی رو کم کنم این رکوردم رو افزایش دادم.

بعنوان بخش پایانی دوچرخه، مربی گفت مردها تو سطح 70 و زنها 60-65 باید rpm 70 رو بزنن، بلافاصله خودش برگشت گفت برای اونهایی که میگن چرا مردها ال و زن‌ها بل، منم گفتم دقیقا میخواستم بگم تفکیک نکنین، گفت بله برای شما در جواب میگم که خب شما به جای 60-65 سطح رو بذار روی 70 و بعد قاه قاه خندید.

گفتم بله من با 70 میرم، و مجبور شدم تو سطح 70 با rpm 70 برم. البته تو این شرایط فقط 15 ثانیه دووم آوردم و rpm رو رسوندم به 72. پاهام داشت میترکید، نمی‌تونستم ولی باید داشت خب، دیگه داد میزدم ولی میخواستم ببینه که با کی طرفه :)))

من اگه مربی بودم میگفتم سطح بین 60-70 و rpm 70 هر کسی هر طور که می‌تونه خودش سطح رو انتخاب کنه. درستش همینه.

در هر حال من این موفقیت* رو از طرف خودم و جامعه ورزشکاری به خودم تبریک می‌گم. آفرین نسرین :****

موفقیت اینکه رکورد خودمو جابه‌جا کردم.

شامپوی گم گشته باز آید، غم مخور

خب یه پولی ماهانه به باشگاه می‌دم که هر وقت و هر چند ساعت که خواستم در طول روز برم باشگاه و از انواع امکاناتش استفاده کنم. اما این هزینه ماهانه کافی نیست، نه نه کافی نیست.

من هر ماه به شکلی به باشگاه دونیت می‌‌کنم. مثلا یک هفته پیش دو تا شامپوی کاملا گیاهی سازگار با موهام خریده بودم و خیلی هم برای موهام عالی بود و یه جورایی دونیت کرده بودم به باشگاه. البته خب دونیت که میگم دارم مسخره میکنم خودمو. در حقیقت جا گذاشته بودم.

بعد ورزش رفتم دوش بگیرم و از اونجایی که دوست ندارم از شامپو و کرم مو باشگاه استفاده کنم، شامپوهای خودمو بردم و گذاشتم همونجا موند.

این داستان البته واسه هفته پیشه و من پریروز متوجه شدم که عه شامپوهام نیست، اینو شامپو اونور شامپو یادم افتاد که گذاشتم تو کابین دوش باشگاه. پریروز عصر که این موضوع رو فهمیدم، شبش خواب به چشم‌هام نمی‌ومد، اصلا خوب نخوابیدم. همش میگفتم آخه پول ماهانه که میدی کمه حالا شامپو هم براشون دونیت میکنی؟ خوبه خودت رو جا نمی‌ذاری باشگاه و این تیپ چیزها. پیام هم میگفت نسرین ولش کن، بیخیال، مطمئن باش کسی دست نزده و برات نگرداشتن، تازه مهم نیست دوباره میخری چه اهمیتی داره. ولی برای من مهم بود. خلاصه دیروز رفتم باشگاه و بدو کیفو گذاشتم تو کمدم و سریع رفتم قسمت دفتری که اشیا گمشده رو از کی پیگیری کنم.

ادامه خواندن شامپوی گم گشته باز آید، غم مخور

پیچش مو

دارم کار می‌‌کنم و موزیک داره پلی میشه. رفته بودم سراغ پلی‌لیست‌های قدیمی‌ام، سینا حجازی دارم گوش میدم. آهنگ Dreamer پخش میشد و رسید به اونجاش که میگه:

رو به روی آینه میشینی
تو آینه منو رو تخت می بینی
با نگات ازم می پرسی
منو زیبا می بینی

بهت می گم دیونه
کی مثل من می تونه
انقدر خرابت باشه
تورو زیبا ترین بدونه

دقت کردین چی شد؟ این که از صد فحش بدتره آخه!!! ریلی سینا حجازی ریلی؟؟؟؟؟ :))))))

باتیستا تو اینجایی و خودت نمی‌دونی بخدا، نمی‌دونی بخدا

خب داستان از این قراره که چند وقت پیش من تو باشگاه یه پسری یا آقایی رو دیدم که با باتیستای فلان زمان مشخص مو نمی‌زد. قد، هیکل، صورت، مو، راه رفتن همه چیش یعنی همه چیش کپی باتیستای فلان زمان بود. من در حقیقت ماتم برده بود. یه کاری داشتم با مسئول باشگاه و نتونستم برم سمتش که بهش بگم که چقدر شبیه باتیستا هستید و البته خودتون احتمالا می‌دونستین اینو.

و دیگه اینکه عکس انداختن با باتیستا تو باکت‌لیست منه. یعنی از خیلی سالها پیش با خودم عهد کردم که من با باتیستا باید عکس بندازم، کنارش واسم و عکس بندازیم با هم.

نه نه منظورم از این عکس این نیست که اون کپی شبیه این عکس باتیستاست. پست راجع به باتیستاست و این عکسش رو دوست دارم.
ادامه خواندن باتیستا تو اینجایی و خودت نمی‌دونی بخدا، نمی‌دونی بخدا

بزرگ و گرامی

داریم به یکی از سونات‌‌های بتهون گوش می‌دیم. من بتهون رو خیلی زیاد دوست دارم. قبل اینکه به موسیقی‌‌اش گوش بدم، یا از موزیک چیزی بفهمم درباره‌ بتهون خوندم، از رنجی که تو زندگی کوتاه‌ش برده بود. من بچه بودم -دوران ابتدایی- و تو خونه ما هم کلاسیک گوش نمی‌دادن اصلا. تو خونه یه کتاب داشتیم به اسم دایره‌المعارف، عشق من بود اون کتاب، از وقتی که می‌تونستم تا حدی رون بخونم میرفتم سراغ کتاب‌های غیر درسی. اینطوری شد که زندگی بتهون رو خیلی خلاصه تو کتاب دایره‌المعارف ذرین مصور خونده بودم. اون موقع‌ها حتا کتاب رو بردم مدرسه و راجع به بتهون گفتم سر کلاس، متاسفانه وقتی گفتم کر شد بچه‌ها خندیدن، خب بچه بودن دیگه چه بدونم، برای من اصلا خنده دار نبود. خیلی برای من محترم بود، اون موقع حس محترم رو نمیدونستم چیه البته، دوسش داشتم با همون چند خط که خونده بودم در موردش.

چندین ماه پیش که کتاب« زندگانی بتهون» رو می‌خوندم خیلی ناراحت بودم که چرا اینقدر دیر این کتاب رو شروع کردم. بعضی جاهاش هست که بغض میکنی ولی زور میزنی گریه نکنی! من اینطوری‌ام در مورد این کتاب. فکر میکنم که بتهون بزرگ داشته تو اون شرایط زندگی میکرده و با اون حال چه شاهکارهایی رو خلق کرده، حس میکنم گریه کردن بخاطرش یک جور توهین میشه بهش… نمیدونم حس میکنم غرورش جریحه دار میشه. شاید مسخره باشه اما حس منه.می‌خوندم بغض میکردم و آب می‌نوشیدم که راحت شم و بقیه‌اش رو بخونم، و بعد اشک سرایز میشد و ناراحت می‌شدم چون نباید گریه کنم.

بعد اون کتاب هر قطعه‌‌ای که گوش بدم از بتهون فقط تصورش میکنم که چطور بوده، از چی ناراحت بوده، چی خشمگین‌ش‌ کرده بود، چی به وجد و هیجان‌ش آورده بود، داشته به کی فکر میکرده؟ دوست دارم همراه‌ش باشم.

کاش واقعن کاش روح بعد از مرگ می‌بود، اونوقت بتهون بزرگ و گرامی می‌دید که چقدر آدم‌های زیادی بهش احترام می‌ذارن، چقدر دوسش دارن و طرفدارشن، چقدر الهام‌بخشه، چقدر مورد احترامه.

کاش می‌دونست که من چقدر دوسش دارم.

خوشمزه‌ترین آدامس

الان داشتم آدامس میجویدم، مزه آدامس موزی رو داد اولش :)) همون آدامس‌های زرد دراز. آدامس موزی منو یاد یه خاطره میندازه و همیشه منو به خنده میندازه.

من همیشه بخاطر قدم آخر کلاس باید میشستم، از طرفی یه جوری ردیف آخر جای بچه‌‌های درس نخون و شلوغ بود. به همین خاطر معلم‌هایی که منو نمی‌شناختن فرض اولشون، چون ردیف آخر میشستم، همیشه این بود که تنبل‌ و شلوغم :)) چون شیطنت‌م زیاد بود، پس احتمال اینکه درس نخون هم باشم تقویت میشد تو ذهنشون.

حالا برگردیم سر خاطره، یه معلم داشتیم میگفت هیچ کسی نمي‌تونه و هیچ کدومتون حق ندارید سر کلاس من شلوغی کنین. من و رفیق‌های باحالم آرز، فرزان، عیسو و سپی و الی و مینو و …. متاسفانه اسم بقیه‌شون یادم نیست، سر کلاس ایشون اینقدر شلوغی میکردیم، انواع تقلب و شیطنت، یه جوری فقط ثابت کنیم که ما می‌تونیم. من و آرز از بچه‌های خیلی زرنگ مدرسه بودیم، آرز هم قد و قواره‌اش مثل من بود و ردیف آخر کنار هم می‌شستیم. یه بار عیسو از تو کیف‌ش یه آدامس موزی در آورد، میخواست تک خوری کنه، نذاشتم. ردیف آخر 9 نفر میشیدم فکر کنم، آدامس رو گرفتم ازش، خط کش برداشتم و قشنگ علامت زدم این ور اونور آدامس رو تقسیم بر 10 کردم و به همه یه ذره آدامس دادم. چقدر خندیدیم سر اون آدامس نصف کردن. خوشمزه‌ترین آدامس عمرم همون بود. یه ذره دقیقن یه ذره آدامس ولی با کلی خوشی و خنده. تقسیم بر ۱۰ کرده بودم دیگه و یه قسمتش مونده بود. سپی زد رو شونه یکی از بچه‌های ردیف جلویی (مهی بود فکر کنم) آدامس رو گرفت سمتش که آدامس میخوای؟ :)))) مهی گفت این چیهه؟؟ من از دل درد داشتم میمردم، از چشمامون اشک میومد، قرمز شده بودیم از اینکه نمي‌تونستیم راحت بخندیم، کلی تحت فشار بودیم :)) یکی از بچه‌ها که متاسفانه اصلا اسم‌ش یادم نمیاد گفت شما اصلا آدامس رو حس میکنین تو دهنتون؟ :)))))

ادامه خواندن خوشمزه‌ترین آدامس