قدرت یا پاشنه آشیل

بالاخره وقت کردم و نشستم ببینم تو دنیا چه خبره. تو همین راستا، داشتم وب‌سایت بروس اشنایر عزیز رو می‌خوندم که به مقاله جالبی درباره نقش هوش مصنوعی در حکومت‌ها و دولت‌های دیکتاتوری برخوردم. این مقاله رو بروس اشنایر و سوا گونیتسکی با هم نوشتن. موضوع مقاله برام خیلی جالب اومد و فکر کردم بد نمیشه ترجمه فارسیش رو اینجا به اشتراک بذارم- همون داستان شاید کسی دیگه هم خوند و براش جالب اومد. خب دیگه بریم.

فناوری چگونه به دیکتاتورها قدرت می‌بخشد ــ و آن‌ها را به خطر می‌اندازد

دو هفته پس از آغاز تهاجم تمام‌عیار روسیه به اوکراین، در مارس ۲۰۲۲، مارینا اووسیانیکووا (Marina Ovsyannikova)، از دبیران شبکه یک تلویزیون روسیه، ناگهان وارد صحنه پخش زنده اخبار شبانگاهی شد. او پشت سر مجری، پلاکاردی دست‌نویس بالا گرفت که روی آن نوشته شده بود: «جنگ را متوقف کنید. تبلیغات حکومتی را باور نکنید. دارند به شما دروغ می‌گویند!» او فریاد می‌زد: «نه به جنگ!» تا اینکه به زور از صحنه بیرونش بردند.

از آن زمان تاکنون، دیگر هیچ‌کس در تلویزیون روسیه علیه جنگ اعتراض نکرده است؛ اتفاقی که تا حدی نتیجه تشدید تدابیر امنیتی و فضای عمومی ترس است. اما در اکتبر ۲۰۲۴، مارگاریتا سیمونیان (Margarita Simonyan)، یکی از چهره‌های اصلی دستگاه تبلیغاتی روسیه، توضیح دیگری ارائه کرد. او در مصاحبه‌ای گفت شمار فزاینده‌ای از مجریان شبکه آرتی (RT) انسان‌های واقعی نیستند. توضیح داد: «آن چهره اصلا وجود خارجی ندارد. صدا و همه‌چیز دیگر را خودمان تولید کرده‌ایم.» منظورش این بود که این مجریان با هوش مصنوعی ساخته شده‌اند. او در مصاحبه دیگری با روزنامه ودوموستی (Vedomosti)، منطق پشت این تصمیم را روشن‌تر بیان کرد: «این مجریان نه حقوق می‌خواهند و نه بیمه. بازداشت نمی‌شوند و پلیس هم خانه‌هایشان را تفتیش نمی‌کند. همه‌چیز هم‌زمان فوق‌العاده و وحشتناک است.»

این همان وعده‌ای است که هوش مصنوعی به هر حاکم خودکامه‌ای می‌دهد: توانایی حفظ کنترل، بدون آنکه لازم باشد وظایف را به انسان‌های غیرقابل‌اعتماد واگذار کند. چنین چشم‌اندازی فوق‌العاده وسوسه‌انگیز است. دیکتاتورها، هراندازه هم قدرتمند بوده باشند، همواره برای اجرای فرمان‌هایشان به زیردستان نیاز داشته‌اند: سانسورچی‌ها، مبلغان حکومتی، محافظان امنیتی، ماموران پلیس، تحلیلگران اطلاعاتی و دیوان‌سالاران محلی. اما زیردستان همیشه تهدیدی بالقوه به شمار می‌روند. ممکن است از زیر کار شانه خالی کنند، دزدی کنند، دروغ بگویند، اطلاعات محرمانه را افشا کنند یا علیه رئیس خود توطئه بچینند. به همین دلیل، یکی از قدیمی‌ترین معضلات حاکمان خودکامه این بوده است که چگونه به کارگزارانشان قدرت کافی برای اجرای دستورات بدهند، بی‌آنکه هم‌زمان امکان رویارویی با رهبر را برای آن‌ها فراهم کنند. خودکامگان معمولا برای مدیریت این بده‌بستان، مناصب کلیدی را به افراد میان‌مایه سپرده‌اند؛ کسانی که ناتوانی‌شان، به تعبیر هانا آرنت (Hannah Arendt)، «بهترین تضمین وفاداری آن‌ها» است. اما این شیوه ناگزیر اداره کشور و دوام‌آوردن حکومت‌های دیکتاتوری در بحران‌ها را دشوارتر می‌کند.

به نظر می‌رسد هوش مصنوعی دو راه برای حل این معضل دیرینه پیش پای حاکمان خودکامه می‌گذارد. نخست اینکه اکنون می‌توانند به‌آسانی و در زمان واقعی، زیردستان خود را زیر نظر بگیرند و آن‌ها را به انضباط وادار کنند. تغییر در الگوی هزینه‌کرد یا برنامه جلسات یک مقام محلی می‌تواند به‌طور خودکار به‌وسیله یک سامانه هوش مصنوعی شناسایی و علامت‌گذاری شود، بی‌آنکه نیازی به خبرچینانی باشد که منافع شخصی خود را دنبال می‌کنند. دوم اینکه هوش مصنوعی می‌تواند اساسا نیاز به زیردستان را از میان ببرد. حاکمان با خودکارسازی وظایفی که پیش‌تر مستلزم قضاوت و تصمیم‌گیری انسانی بودند، می‌توانند واسطه‌های غیرقابل‌اعتماد را با الگوریتم‌های فرمان‌برداری جایگزین کنند که نه می‌توان به آن‌ها رشوه داد و نه می‌توان فریبشان داد. مقام‌های حکومت‌های خودکامه نیز آشکارا به همین موضوع اشاره کرده‌اند. ماکسوت شادایف (Maksut Shadaev)، وزیر توسعه دیجیتال روسیه، در آوریل ۲۰۲۵ در نشستی تخصصی درباره داده در مسکو گفت: «هوش مصنوعی قطعا می‌تواند جای نیمی از مقام‌های دولتی را بگیرد» و افزود: «شاید حتی کمی بیشتر.»

بااین‌حال، وعده ایجاد دولتی که خودبه‌خود اداره شود، توهمی بیش نیست؛ زیرا هوش مصنوعی هرگز به معنای واقعی کلمه خودمختار نیست. این سامانه‌ها باید به دست گروهی از مهندسان و دانشمندان داده ساخته و نگهداری شوند؛ متخصصانی که رهبران سیاسی توانایی ارزیابی تخصص آن‌ها را ندارند. حاکمی که برای کاهش وابستگی خود به انسان‌های غیرقابل‌اعتماد به هوش مصنوعی روی می‌آورد، ممکن است در نهایت، حتی کورکورانه‌تر از گذشته، به شمار اندکی از متخصصان هوش مصنوعی وابسته شود که سامانه‌ها را سرپا نگه می‌دارند. این گارد پراتوری دیجیتال جدید نیز ممکن است همان ضعف‌های گارد قدیمی را داشته باشد؛ ضعف‌هایی که آن را به تهدیدی برای خود حاکم تبدیل می‌کنند.

چشم‌ها و گوش‌ها

چین در توسعه سامانه‌های هوش مصنوعی که می‌توانند زیردستان را زیر نظر بگیرند یا جایگزین کنند، پیشتاز است. برنامه‌های شهر هوشمند در پکن، شانگهای و دیگر مراکز شهری، از هوش مصنوعی برای پایش عملکرد و متمرکزکردن نظارت بر مقام‌های محلی استفاده می‌کنند؛ مقام‌هایی که پیش‌تر، دور از چشم ناظران و در آسودگی نسبی فعالیت می‌کردند، اما اکنون عملکردشان به‌وسیله الگوریتم‌ها ارزیابی می‌شود. چین همچنین «سامانه هوش مصنوعی اعتماد صفر» (Zero Trust AI System) را توسعه داده و طی یک دهه گذشته در حدود ۳۰ شهرستان و شهر به کار گرفته است. این سامانه با تطبیق متقابل اطلاعات بیش از ۱۵۰ پایگاه داده دولتی، اختلاس و خویشاوندسالاری در میان مقام‌های محلی را شناسایی می‌کرد. اتفاقا کمی بیش از اندازه خوب عمل کرد: ۸۷۰۰ مقام را علامت‌گذاری کرد، تا اینکه دولت‌های محلی، زیر فشار همان دیوان‌سالارانی که تحت نظارت سامانه بودند، به‌تدریج استفاده از آن را محدود کردند. بااین‌حال، پکن درگاه‌های جدید دولت الکترونیک خود را کنار نگذاشته است؛ درگاه‌هایی که از سامانه‌های خودکار برای صدور اسناد و مجوزها استفاده می‌کنند و با کاهش تعاملات حضوری، فرصت‌های فساد خرد و رابطه‌بازی را محدود کرده‌اند. در همین حال، حزب کمونیست چین پژوهش درباره آنچه «مدیریت افکار» (Thought Management) می‌نامد، با جدیت ادامه داده است؛ یعنی چگونگی استفاده از هوش مصنوعی برای تولید تبلیغات هدفمند در مقیاس بسیار دقیق، متناسب با افراد یا گروه‌های کوچک. ارتش مفسران اینترنتی چین، که زمانی از انسان‌های حقوق‌بگیر تشکیل شده بود، همین حالا نیز در حال جایگزین‌شدن با بات‌هاست.

روسیه نیز با اشتیاقی مشابه همین اهداف را دنبال کرده است. سامانه تشخیص چهره سراسر شهر مسکو، که بر شبکه‌ای از ۲۰۰ هزار دوربین متکی است، در جریان اعتراضات ضدحکومتی سال ۲۰۲۱ برای شناسایی و بازداشت معترضان به کار گرفته شد. دولت مرکزی نیز استفاده از گردآوری و تجمیع خودکار داده‌ها را آغاز کرده است تا مقام‌های منطقه‌ای را دور بزند؛ مقام‌هایی که ممکن است داده‌ها را مخدوش کنند یا از آن‌ها برای پیشبرد منافع خود بهره ببرند. در سال ۲۰۲۳، نهاد تنظیم‌گر اینترنت روسیه سامانه‌ای به نام اکولوس (Oculus) راه‌اندازی کرد؛ یک سامانه هوش مصنوعی که روزانه صدها هزار تصویر را برای شناسایی محتوای ممنوع، از جمله محتوای سیاسی، اسکن می‌کند؛ حجمی که چندین مرتبه بزرگی فراتر از توان پردازش سانسورچی‌های انسانی است. ابزار ملیوراتور (Meliorator)، متعلق به سرویس امنیتی روسیه، نیز برای ساخت بیش از هزار هویت ساختگی از شهروندان آمریکایی، عمدتا در شبکه اجتماعی ایکس (توییتر سابق)، به کار گرفته شده است تا روایت‌های کرملین را با کسری از هزینه مزرعه‌های ترول انسانی منتشر کند.

دیگر حکومت‌های خودکامه نیز در حال دنبال‌کردن مسیر پکن و مسکو هستند. در آوریل ۲۰۲۵، امارات متحده عربی «دفتر هوشمندی مقررات» (Regulatory Intelligence Office) را تاسیس کرد که از هوش مصنوعی برای تدوین و اصلاح قوانین فدرال استفاده می‌کند؛ کاری که پیش‌تر کارکنان بخش قانون‌گذاری انجام می‌دادند. یک سال بعد، شیخ محمد بن راشد آل مکتوم، نخست‌وزیر امارات، اعلام کرد که عامل‌های خودمختار هوش مصنوعی (Autonomous AI Agents) ظرف دو سال، نیمی از عملیات دولت فدرال را بر عهده خواهند گرفت و «عملکرد وزیران، مدیران کل و نهادها بر اساس توانایی آن‌ها در پذیرش و اجرای این تحول ارزیابی خواهد شد.»

این نوآوری‌ها ممکن است شمار دیوان‌سالارانی را که حاکمان خودکامه به آن‌ها نیاز دارند کاهش دهند، اما نمی‌توانند آنچه را دیکتاتورها بیش از هر چیز می‌خواهند واقعا محقق کنند: دولتی که خودبه‌خود اداره شود. حتی مجریان تلویزیونی ساخته‌شده با هوش مصنوعی نیز به افرادی نیاز دارند که آن‌ها را بسازند و نگهداری کنند. سامانه‌های سانسور هم به انسان‌هایی نیاز دارند که با تغییر واژگان و شیوه‌های بیان مخالفت، آن‌ها را دوباره آموزش دهند. پشت هر مدل هوش مصنوعی، گروه کوچکی از مهندسان و دانشمندان داده قرار دارند که کارهای حیاتی نگهداری را انجام می‌دهند؛ کارهایی چنان تخصصی که حاکمان از درک فنی آن‌ها عاجزند.

بنابراین، همین وابستگی به شکل دیگری از قدرت تبدیل می‌شود. برای مثال، مهندسانی که دستگاه نظارتی یک حاکم خودکامه را نگهداری می‌کنند، می‌توانند تعیین کنند که او چه چیزی ببیند. آن‌ها تصمیم می‌گیرند کدام اطلاعات آن‌قدر مهم است که باید به حاکم منتقل شود و این اطلاعات در چه قالبی ارائه شود. آن‌ها تعیین می‌کنند کدام تهدیدها علامت‌گذاری شوند و می‌توانند الگوریتم‌هایی را تنظیم کنند که مشخص می‌کنند چه محتوایی سرکوب شود و چه کسانی بازداشت شوند. همه این کارها را نیز می‌توانند بی‌آنکه کسی در کاخ متوجه شود انجام دهند. حاکمان خودکامه‌ای که برای رهایی از وابستگی به زیردستان غیرقابل‌اعتماد به هوش مصنوعی روی آورده‌اند، در واقع فقط آسیب‌پذیری‌های خود را به گروه تازه‌ای از کارگزاران منتقل کرده‌اند.

در حقیقت، این گارد پراتوری جدید ممکن است حتی از نخبگان پیشین خطرناک‌تر باشد. بخشی از دلیل آن، ابهام و عدم شفافیت فناوری هوش مصنوعی است؛ اما دلیل دیگر، بسیار کوچک‌تر بودن این حلقه قدرت است. امپراتوران روم معمولا ده‌ها هزار نفر را در گارد پراتوری خود داشتند؛ حاکمان خودکامه امروزی نیز به ارتش‌های دائمی متکی‌اند. اما با هوش مصنوعی، حاکمان برای ساخت و نگهداری سامانه‌های هوش مصنوعی در مقیاس بزرگ، تنها به حلقه کوچکی از مهندسان نیاز خواهند داشت. این وضعیت ممکن است به سود حاکمان باشد، زیرا افراد کمتری را باید زیر نظر بگیرند؛ اما در عین حال، نقاط بالقوه شکست را نیز متمرکز می‌کند، چون ایجاد اختلالی ویرانگر تنها به شمار اندکی از مهندسان نیاز دارد و توطئه‌چینی اعضای این حلقه علیه رهبر را آسان‌تر می‌سازد. اعضای این گارد جدید ممکن است حتی جایگزین‌ناپذیر باشند. یک دیکتاتور می‌تواند فرماندهان ارتش را عوض کند، بی‌آنکه ارتش را نابود کند. اما اداره سامانه‌های پیچیده یادگیری ماشین به مجموعه‌ای چنان تخصصی از مهارت‌ها نیاز دارد که جایگزین‌کردن مهندسان، بدون ایجاد اختلال، دشوار خواهد بود؛ موضوعی که قدرت چانه‌زنی قابل‌توجهی به این افراد می‌دهد.

جایگزین‌ناپذیرها

اهمیت کارکنان حوزه فناوری برای حکومت‌های خودکامه از همین حالا آشکار شده است. برای مثال، هنگامی که متخصصان فناوری اطلاعات پس از تهاجم تمام‌عیار روسیه به اوکراین در فوریه ۲۰۲۲ شروع به ترک کشور کردند، کرملین به‌جای تهدید، به مشوق‌ها روی آورد و برای کارکنان حوزه فناوری، تعویق اعزام به خدمت نظامی در نظر گرفت. شرکت‌های آن‌ها را از مالیات معاف کرد و برای وام‌های مسکنشان یارانه اختصاص داد. هفت ماه بعد، وقتی ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهور روسیه، دستور بسیج ۳۰۰ هزار نفر را صادر کرد، کارکنان فناوری اطلاعات از معافیت کامل برخوردار شدند. با توجه به اینکه اداره یک سامانه هوش مصنوعی تنها به چند مهندس نیاز دارد، شاید چنین اقداماتی بیش‌ازحد به نظر برسد. اما یک حکومت نمی‌تواند از پیش بداند به کدام مهندسان نیاز خواهد داشت و نمی‌تواند به‌سرعت برای آن‌ها جایگزین تربیت کند. بنابراین ناچار است کل مجموعه استعدادهایی را حفظ کند که آن چند متخصص موردنیاز از میانشان انتخاب می‌شوند.

این اقدامات نتوانست جلوی خروج حدود ۱۰۰ هزار متخصص، معادل تقریبا یک‌دهم نیروی کار فناوری روسیه، را در طول سال ۲۰۲۲ بگیرد. بااین‌حال، مسکو همچنان به ارائه امتیازات مالی و مشوق‌ها ادامه داد، زیرا نمی‌توان تخصص را به‌سادگی با تهدید اسلحه به خدمت گرفت؛ افزون بر این، متخصصانی که به‌اجبار به خدمت گرفته شوند، ممکن است تمایل کمتری به اجرای دستورات داشته باشند. با وجود این، پول و امتیاز نیز نمی‌تواند وفاداری این نخبگان را تضمین کند. حاکمان خودکامه باید درس گارد پراتوری اصلی را به یاد بیاورند: این گارد برای مدتی وظیفه حفاظت از امپراتوران روم و تامین امنیت آن‌ها را بر عهده داشت؛ اما پس از آن، پراتوری‌ها به جایگزین‌ناپذیری خود پی بردند و تا قرن دوم میلادی، کارشان به جایی رسید که امپراتوری را به بالاترین پیشنهاددهنده به حراج می‌گذاشتند. این گروه جدید از نخبگان نیز می‌تواند همین کار را بکند. در ژوئن ۲۰۲۳، هنگامی که ستون نیروهای شرکت شبه‌نظامی واگنر به رهبری یوگنی پریگوژین (Yevgeny Prigozhin) در بزرگراه به‌سوی مسکو پیش می‌رفت، پوتین برای آگاهی از آنچه در حال وقوع بود به سرویس‌های امنیتی خود وابسته بود. حاکمان آینده در موقعیتی مشابه، چنین هشدارهایی را از طریق ماشین‌ها دریافت خواهند کرد: ارتباطات رهگیری‌شده‌ای که نرم‌افزارها دسته‌بندی کرده‌اند، تصاویر دوربین‌هایی که از فیلتر سامانه‌های تشخیص عبور کرده‌اند و گزارش‌های منطقه‌ای که در قالب داشبوردها گردآوری شده‌اند. مهندسان اداره‌کننده این سامانه‌ها می‌توانند با یک مدعی تازه‌ظهور قدرت به توافق برسند و سپس در انجام وظایفشان تعلل کنند. می‌توانند انتقال داده‌ها را به تاخیر بیندازند، بگذارند هشدارها چند ساعت دیرتر برسند، در لحظه‌های حساس کیفیت جریان داده‌ها را کاهش دهند یا کاری کنند که یک سامانه تشخیص از کار بیفتد. در چنین شرایطی، حاکم عملا کور خواهد شد. گارد پراتوری برای جایگزین‌کردن امپراتور نرون نیازی نداشت او را بکشد؛ کافی بود رهایش کند و به رقیبش بپیوندد.

بعید است این برنامه‌نویسان خودشان قدرت را تصاحب کنند، زیرا احتمالا چیزی را در اختیار ندارند که رهبران کودتا در نهایت به آن نیازمندند: سلاح. اما از همین حالا نیز سابقه‌ای وجود دارد که نشان می‌دهد مهندسان چگونه از قدرت خود برای اثرگذاشتن بر کشمکش‌های رهبری استفاده کرده‌اند. در سال ۱۹۹۱، هنگامی که ارتش شوروی تلاش کرد قدرت را از میخائیل گورباچف بگیرد، شمار اندکی از برنامه‌نویسان شبکه رلکام (Relcom) جریان انتقال اطلاعات به خارج از کشور را برقرار نگه داشتند و فرمان‌های بوریس یلتسین، رئیس‌جمهور روسیه، را به مخاطبان داخل و خارج کشور رساندند. کودتاچیان نتوانستند جلوی انتشار خبر ایستادگی یلتسین را بگیرند و کودتا ظرف سه روز شکست خورد.

کوچک‌سازی

هوش مصنوعی به حاکمان خودکامه امکان نخواهد داد که همه نیروهای مجری فرمان‌هایشان را کنار بگذارند. همچنان باید کسانی باشند که بازداشت کنند و زندان‌ها را اداره کنند؛ ضمن اینکه حاکمان خودکامه می‌توانند با دادن مشاغل دولتی به هوادارانشان، وفاداری آن‌ها را بخرند. اما هوش مصنوعی به اقتدارگرایان امکان کوچک‌سازی دستگاه حکومتی را خواهد داد و در نهایت، شمار مقام‌ها کمتر از شیوه نظارت حاکم بر آن‌ها اهمیت دارد. زیر نظر داشتن زیردستانی که توطئه می‌کنند یا از انجام وظایفشان ناتوان‌اند، همواره مهم‌ترین بار بر دوش حاکم خودکامه بوده است. هوش مصنوعی می‌تواند این بار را سبک‌تر کند و به حاکمان اجازه دهد بدون صرف همان میزان توجه و نظارت مستقیم، مقام‌های خود را دقیق‌تر زیر نظر بگیرند.

بنابراین، در کوتاه‌مدت، هوش مصنوعی ممکن است سود بسیار زیادی برای حکومت‌های خودکامه داشته باشد. با وجود موانع فراوان در مسیر استقرار این فناوری، هوش مصنوعی همین حالا نیز مزایایی مانند نظارت ارزان‌تر، سانسور هوشمندتر و کاهش شمار زیردستان انسانی بالقوه تهدیدآمیز و غیرقابل‌اعتماد را برای این حکومت‌ها فراهم کرده است. اما برای حاکمان خودکامه، وسوسه‌های هوش مصنوعی ممکن است همان دامی را دوباره ایجاد کند که می‌کوشند از آن بگریزند. هرچه یک حکومت بیشتر به هوش مصنوعی وابسته شود، وابستگی‌اش به کسانی که این سامانه‌ها را فعال و عملیاتی نگه می‌دارند نیز بیشتر خواهد شد. و این افراد نیز، درست مانند هر طبقه پراتوری دیگر در طول تاریخ، خیلی زود درمی‌یابند که جایگزین‌ناپذیری‌شان چه ارزشی دارد.

لینک مقاله بروس اشنایر

این همون چیزیه که ما رو از اون‌ها جدا می‌کنه

خیلی شنیدیم و شاید خودمون هم باور داریم که ما مردم ایران کم کتاب خون می‌خونیم/ زیاد کتاب‌ نمی‌خونیم/ کتاب‌خون نیستیم. خود همین باور هم جای بحث داره. نه به این معنی که اگر آمار بگیریم حتمن خلافش ثابت میشه. منظورم اینه که بعضی وقت‌ها این جمله رو خیلی محکم و بدیهی تکرار میکنیم، بدون اینکه داده‌ها و چرایی‌ها رو بدونیم. خیلی خب، حالا فرض کنیم آمار هم همین رو تایید کنه. فرض کنیم داده ها نشون بدن متوسط کتاب خوندن در ایران مثل روزی حدود ده دقیقه است. اینجا باید بپرسیم چرا اینطوری شده؟ حتی قبلش باید بپرسیم نسبت به کجا کم میخونیم؟ امریکا چقدر کتاب میخونه؟ المان چطور؟ مردم کشورهای دیگه متوسط در روز چقدر کتاب می‌خونن؟ وقتی میگیم «کم» باید یه چیزی هم برای مقایسه داشته باشیم.

خلاصه، حالا فرض کنیم در نهایت به این نتیجه رسیدیم که کتاب خوندن در ایران کمتر از چیزیه که انتظار داریم فرضن. اون موقع تازه سوال اصلی شروع میشه: چرا اینطوری شده؟

من که آمار ندارم، بر اساس شواهد، خبرهای موثق، پیش‌آمد‌ها و شرایط واقعی‌‌ای که دیدیم و درش زندگی می‌کنیم حرف می‌زنم; روی این حساب، به نظرم چند عامل رو نمیشه ندید گرفت. یکی از اونها شبکه های اجتماعیه. شبکه‌های اجتماعی، نه به این معنی که شبکه های اجتماعی مغز ما رو خراب کردن یا دیگه نمی‌تونیم تمرکز کنیم. بیشتر به این معنی که محیط توجه ما عوض شده. چند ثانیه یه ویدیو، بعد یه پیام، بعد یه پست، بعد یه خبر، دوباره پیام ها (تکست و اینها)، بعد یه پست دیگه. یعنی ذهن مدام بین موضوع های مختلف جابه جا میشه. توی همچین شرایطی، نشستن و خوندن ده، بیست یا سی صفحه از یه کتاب بدون وقفه، هزینه ذهنی داره. کتاب برای نیم ساعت توجه کامل ما باید با کلی پیام‌ها، شبکه‌های اجتماعی، پست‌ها و غیره رقابت کنه.

یکی دیگه مشکلات مالی و دغدغه‌هاییه که این مشکلات وارد زندگی‌هامون می‌کنند. وقتی من نوعی غصه نون دارم، اجاره خونه باید بدم، بچه ام/بچه‌هام مدرسه میره/میرن، از صبح تا عصر سر کارم و شب هنوز باید فکر کنم چطور ماه رو تموم کنم که پول کم نیارم، چطور کتاب خوندن رو بذارم جزو اولویت های اول زندگی؟ این رو نمیگم که تبدیلش کنیم به بهانه. واقعن همچین مشکلی وجود داره.
می‌گین ممکنه یکی شب بیست دقیقه وقت آزاد داشته باشه. بله، میتونه کتاب بخونه. ولی هزینه بیست دقیقه کتاب خوندن با بیست دقیقه چرخیدن توی شبکه های اجتماعی یکی نیست یا گیم‌بازی کردن. و منظورم از هزینه فقط پول نیست. کسی که کل روز کار کرده، توی رفت و آمد بوده، نگران پول و کار و خانواده بوده و شب خسته رسیده خونه، برای خوندن رمانی کتابی چیزی انرژی ذهنی بیشتری لازم داره تا مثلن اسکرول کردن چند تا ویدیوی کوتاه. اوه، قیمت کتاب هم که یه بحث جداست، خیلی گرون شده. حتی انتظار داری نسخه های الکترونیکی توی جاهایی مثل طاقچه و فیدیبو خیلی ارزون تر باشن. ولی نیستن. بماند که کیفیت ترجمه هم خودش یه مشکل شده و مدتهاست ترجمه های بد و اجق وجق توی بازار فراوان شده، سانسور هم که غوز بالای غوز.

حالا، یکی دیگه سیستم آموزشیه. اگر کتاب برای بچه از همون اول یعنی: بخون چون امتحان داری، بخون چون از این قسمت سوال میاد، بخون که نمره بگیری باشه تا اینکه بخون تا بدونی، بخون تا یاد بگیری، بخون تا لذت ببری، خیلی راحت کتاب براش میشه یک بار اذیت کننده، چیزی که منتظره سریع بخونه و تموم شه تا بتونه بره سراغ تفریح کردن. و بعد میرسیم به خونه. بچه ای که توی خونه مدام کتاب میبینه، پدر و مادرش رو در حال مطالعه و رمان/کتاب خوندن میبینه، خواهر یا برادرش کتاب میخونن، درباره کتاب حرف زده میشه و حتا بهم کتاب کادو می‌دن، از همون بچگی یاد میگیره که کتاب خوندن یکی از کارهای عادی زندگیه، مثل میوه خوردن، مثل بازی کردن. ولی اگر بچه فقط توی مدرسه کتاب ببینه، اون هم کنار امتحان و تکلیف و مشق، رابطه اش با کتاب احتمالن یه چیز دیگه میشه.

دلیل دیگه‌ای هست که ننوشته باشم؟ نمی‌تونین که ریپلای بزنین :”) خلاصه، شاید باشه آره; من آمار نگرفتم، نوشتم بالاتر، بر اساس مشاهداته، بر اساس چیزهایی که می‌دونیم.

حالا عنوان چی می‌گه؟ 🙂 در فیلم Batman Begins در صحنه‌ای که عزیز دلم بروس داره با استادش دوکارد (راس‌الغول)، صحبت می کنه- لینکش رو پایین‌تر گذاشتم- دوکار می‌گه: شفقت، ضعفی‌ه که دشمنانت اون رو بر علیه تو به کار می‌گیرن. بروس بهش میگه: به همین دلیله که شفقت این‌قدر مهمه. این همون چیزیه که ما رو از اون‌ها جدا می‌کنه.
https://www.youtube.com/watch?v=u3LHb-0LCUY
(بعد انتشار پست اضافه شد: پیامم، پست رو خوند و گفت قشنگه فقط عنوان چه ربطی به پست داشت؟ گفتم خب وب‌سایت منه 🙂 )

از بتمن عزیز دلممم نوشتم، امشب – باید وقت باز کنم- دوباره یکی از کمیک‌بوک‌های محبوبم رو بخونم

شروع ترجمه ماشینی رمان «دست چپ تاریکی»

قبل از اینکه «خلع‌شدگان» سرکار خانوم اورسولا لوگویین رو بخونم، درباره رمان «دست چپ تاریکی» خونده بودم. می‌دونستم داستان در جامعه‌ای است که آدم‌هایش جنسیت ثابتی ندارن و نقش‌های اجتماعی اونجا، با چیزی که ما به‌ صورت پیش‌فرض یاد گرفتیم، متفاوته. همین موضوع به‌تنهایی برام اون قدر جذاب بود که شوق زیادی برای خوندن این رمان داشته باشم.



البته خیلی هم پیگیر بودم که حسین شهرابی این رمان رو ترجمه کنه، بدون هیچ شک و تردیدی، یکی از بهترین آدم‌ها برای ترجمه رمان‌های علمی‌تخیلی و فانتزی به فارسی است. حقیقتن هم صبر کردم تا ایشون ترجمه کنه یا خبر از ترجمه بده. اما اون روی سمج من که می‌گه «کاری که باید انجام شه، باید انجام شه»، بالاخره خودش رو نشون داد.

ترجمه رو شروع کردم فصل به فصل با هوش مصنوعی جلو می‌ریم. البته که اصلن و ابدن به پای ترجمه‌های مترجم‌های عالی‌مون نمی‌رسه، اما در عین حال اون‌ قدرها هم بد نیست که نشه خوندش یا نتونیم بهش اعتماد کنیم.

هدفم از این کار نه انتشار یک ترجمه حرفه‌ای‌ه و نه جایگزین‌ کردن کار مترجم‌هاست. فقط می‌خوام رمانی رو که مدت‌ها منتظر خوندنش بودم رو بالاخره بخونم، و تا جایی که می‌شه ترجمه‌ای روان و وفادار به متن اصلی باشه. البته دوست دارم غیر از خودم، هر کسی هم که مشتاق خوندن این رمان است، بتوانند راحت و رایگان به این ترجمه دسترسی داشته باشن -من طرفدار و عامل سانسور نیستم و اگر رمانی رو ترجمه کنم -البته من که ترجمه نمی کنم، ماشینی است- حتمن بدون سانسور خواهند بود.

شاید روزی ترجمه حسین شهرابی یا یکی دیگر از مترجم‌های خوب‌مان هم منتشر شد، اون موقع با خیال راحت می‌رم اون ترجمه رو می‌خونم و لذت می‌برم. اما تا اون موقع، ظاهرن قراره خودم راهی به گتن پیدا کنم.

بعد انتشار اضافه شد- در انتها هم از سریال «لنترنز» بگم یه ذره، عجب سریالی ساختن برامون، یعنی این چند سال گذشته سریال‌‌های جدن قشنگی از DC برامون ساختن، «پنگوئن» رو هنوز فراموش نکردیم، مرسی دی‌سی. و اما Marvel، از استودیو، بعد از عزیز دلم «لوکی»، و «واندا ویژن» چیز شگفت‌انگیزی ندیدیم، ولی خب با ذوق و شوق عجیبی منتظر فیلم Doomsday هستیم.New mask, same task .
جدن که اف (اِف نیست، اُف است) بر سیستم و دم و دستگاه و ساختاری که باعث میشه مردم نتونن کتاب‌ رو به زبان مادریشون بدون سانسور بخونن، نتونن یه فیلم رو همزمان با اکران سراسری تو سینماهای کشور خودشون ببینن- یه قسمت خیلی کوچک و بسیار مهم از زندگی عادی‌ای که مردم می‌تونن داشته باشن.

جمله آخری هم از آقامون آیرن‌من : If you’re nothing without this suit, then you shouldn’t have it.

همون آهنگ

سوار تاکسی شده بودم، به سمت دانشگاه. البته می‌خواستم تو بازار پیاده شم و بقیه مسیر رو پیاده گز کنم. من خیلی پیاده‌روی می‌کردم- حتا از خود خونه تا دانشگاه رو پیاده می‌رفتم و برمی‌گشتم- و سر راه هم یک سر می‌رفتم خونه مامان‌بزرگ‌اینا- میشستیم تو حیاط چای می‌نوشیدیم و حرف می‌زدیم با مامان‌بزرگ و بعضی وقتها همسایه‌‌هاشون- یکی از همسایه‌ها، همین چند روز پیش هم که مامانی رو تصادفن بازار دیده بودن، پرسیده بودن که نسرین کجاست، حالش خوبه؟ سلام برسون بهش- به قولی سلام از منه خانوم همسایه عزیز، جدن که یادش بخیر …. آره، از خونه مامانبزرگ می‌گفتم، موقع خداحافظی هم مي‌‌گفتم مامانی (بعضی وقتها به مامان‌بزرگ می‌گفتم مامانی) می‌دونین دیگه مامانی نمی‌دونن من اومدم اینجا، این بین خودمونه به همسایه‌ها هم بگین حواسشون باشه-خدا رحمتش کنه مامان‌بزرگ رو- می‌گفت می‌دونم بالام می‌دونم، مرسی اومدی، خوب کردی اومدی، برو الاه امانت.

کجا بودم؟ آه، تاکسی… تاکسی یه پیکان بود، از اون قدیمی‌ها، قرقی خسته… راستی الان پیکان خسته برای تاکسی هست؟ نباید از اون پیکان‌ها الان باشه منطقن، اما خب چه اصول و منطقی برقراره که بود و نبود اون پیکان‌ها برقرار باشه.
حالا، راننده یه آقا پسر هم سن و سال من بود، شاید یه خورده اینور اونور. این پسر عشق آهنگ‌های ترکیه‌ای داشت، کلن تو مسیر فقط آهنگ‌های ترکی داشت می‌خوند، و لذتش رو می‌برد- با ریتم آهنگ دنده عوض می‌کرد، سرش رو تکون می‌داد خلاصه کیف میکرد. ما زیاد گوش نمی‌دادیم، آهنگ ترکی رو می‌گم. تاکسی داشت نزدیک بازار می‌شد، یکهو یه آهنگی شروع کرد به پخش شدن، ریتم آهنگ و به خصوص صدای خواننده طوری بود که باید می‌بود، طوری که انگار مگه موسیقی غیر از این میتونه باشه؟ حسی که می‌داد، غمی که تو صدای خواننده بود واقعی بود نمي‌تونم حس اون لحظه‌ای که از آهنگ گرفتم رو بگم، برای منه…اون لحظه برام در یک کلمه محتشم بود. اما تاکسی رسیده بود بازار، و آهنگ تازه اول‌هاش بود…

تاکسی نگر داشت که بفرما خانوم، بازار; پول تاکسی رو دادم و باقی پول‌م رو پس داد… دست بردم که در رو باز کنم اما دیدم نه من نمی‌تونم، من باید این آهنگ رو بشنوم. به راننده گفتم، ببخشید آقا من از این آهنگ خیلی خوشم اومده، میشه بشینم این تموم شه بعد پیاده شم؟ – اصلن برام راحت نبود‌ها، اما خب باید اون آهنگ رو میشنفتم، نمی‌تونستم اون حس و اون لحظه رو ول کنم عاشق اون آهنگ شده بودم. شانس من، دیدی به یکی فیلم پیشنهاد می‌دی و یا آهنگی رو میفرستی و منتظری طرف بگه چه فیلم خوبی پیشنهاد دادی یا عجب آهنگی بود؟! دقیقن حس راننده همین بود، به وجد اومد، شانس آوردم. ایشون اصلن ناراحت نشد، خیلی خوشحال شد که از آهنگی که پخش کرده بود به قدری خوشحال شدم که دلم نمیاد تموم نشده پیاده شم… بهم گفت چرا که نه، صبر کن یه جای قشنگ پارک کنم پس. یه ذره رفت جلوتر، جای پارک بود، پارک کرد، و گفت اصلا بیا از اولش بذارم گوش کن.

آهنگ رو در سکوت شنیدیم از اول تا آخرش، لذت بردم یعنی کیف کردم. اوه، از آقای راننده در مورد آهنگ پرسیدم که خواننده کی هستن و اسم آهنگ چیه؟ اسم آهنگ رو بهم گفت و اسم خواننده رو- اسم آهنگ و اسم خواننده رو برام به فارسی ترجمه کرد که اینطوری یادت میمونه- خب من فارسی حرف میزدم دیگه- کلی هم از خواننده تعریف کرد و منم تائید کردم که عجب صدایی و عجب حسی داره. تشکر کردم و وقتی می‌خواستم پیاده شم، می‌خواست کاست رو بهم بده که بیا این برای تو. گفتم نه مرسی، همون آهنگ رو فقط دوست داشتم، میرم پیداش میکنم. تشکر کردم و پیاده شم و تا خود دانشگاه تو فضای اون آهنگ بودم.

امروز رفتم یه سر تو کافی‌شاپ نشستم کار کنم، هدست گذاشته بودم و آهنگ‌های تصادفی گذاشتم پخش شه، که یکهو همون آهنگ شروع به پخش شدن کرد و مورات گویه‌باکان (گویه‌باکان یعنی کسی که به آسمون نگاه می‌کنه، گوی یعنی آسمان و باک یعنی دیدن- حرف‌های آقای راننده) شروع کرد به خوندن- من یه لبخندی به گوشه لبم نشست و دست از کیبورد کشیدم تا به احترام همون چند دقیقه کوتاهی که آقای راننده به خاطر مسافر پارک کرد و آهنگ رو از اول گذاشت پخش شه، به احترام همون چند دقیقه منم بشینم و به آهنگ گوش جان بسپارم.

دم شما گرم آقای راننده

نمایش یک محصول است

چند روز پیش در اینستاگرام یک پستی رو دیدم که توجه‌ام رو جلب کرد و رفتم پروفایل کاربر رو دیدم و استوری‌ها و چند تا پست دیگه‌شون هم. موضوع این بود که چرا وقتی فقر داره بیداد می‌کنه، یکی دیگه میاد از زندگی بسیار لوکس‌ش ویدئو می‌ذاره، موضوع دیگه‌ و بسیار مهم و قابل توجه این بود که چرا پدر و مادرها تو اینستاگرام دارن حریم شخصی بچه‌هاشون رو پایمال می‌کنند صرفا برای لایک و کامنت و ویو و … خب، موضوع کودک و حریم شخصی‌ش بسیار مهم و حائز اهمیته، هر چی کار بشه در این زمینه کمه- کودک‌آزار رو سرش دو تا شاخ نداره. من الان می‌خوام در مورد این نمایش لاکچری بنویسم، البته نه دقیقن خودش.
خیلی خب، آدم‌ها حق دارن و آزادن که از زندگی‌شون تو شبکه‌های اجتماعی نشون بدن و یا حرف بزنن و به نمایش بگذراند، یه رستوران خوب، غذای خوشمزه‌ای که درست کردن، سفر قشنگی که رفتن و خوش گذشته، تجربه جدیدی که داشتن، عشقشون، ماشینشون، خونه‌شون، هتل‌شون و هزار چیز قشنگ دیگه تو زندگی‌شون.

اما وقتی نمایش تبدیل بشه به محصول، دیگه داستان عوض می‌شه. چطور: هایده یه ماشین می‌خره، یا کرایه می‌کنه، یا واسه دوستشه، خلاصه مالکیتش بماند، با این ماشین یک ویدئو درست می‌کنه و این ویدئو کلی مورد توجه قرار می‌گیره تو شبکه های اجتماعی; این توجه بعدن می‌تونه به درآمدزایی برسه. مصرف > درآمد > مصرف بیشتر > درآمد بیشتر … یک حلقه میشه. البته درستش این میشه : مصرف > نمایش > توجه > درآمد > مصرف …. (مصرف رو به به شکل قشنگی به نمایش بذاری، ساختاری باشه که نمایش توجه بگیره، توجه باعث درآمد زایی میشه، با درآمد بالاتر میتونی بیشتر مصرف کنی و ….)

اینکه « وقتی این همه مردم در فقر شدید، واقعن و جدن خیلی فقر شدیدیه از هر نظر، زندگی می‌کنند، چرا فلانی و بهمانی ثروتشون رو نشون می‌دن»… ببینین فلانی و بهمانی لزومن باعث فقیر شدن مردم نشدن- یعنی ممکنه هیچ نقش مستقیمی هم در وضعیت اقتصادی نداشته باشند. البته می‌شه به مسئولیت و اخلاق اجتماعی بهش نگاه کرد، اما این کل داستان نیست. چیزی که اینجا توجه من رو جلب میکنه، اینکه در ساختاری زندگی مي‌کنیم که نمایش مصرف خودش می‌تونه ثروت بیشتری تولید کنه. اون اینفلوئنسرها هم دارن از این ساختار استفاده می‌کنند، یعنی به شکلی هم تولید کننده است و هم مشتری همین ساختار ( prosumer)- اینستاگرام یا هر پلتفرم دیگه‌ای هم که این وسط درآمد خودش رو همیشه خواهد داشت، یعنی اینستاگرام از اینکه هایده یه ماشین خریده هم به شکل غیرمستقیم داره درآمد کسب میکنه.

حالا، چطور مصرف‌گرایی رسیده به تولید ثروت؟ یه چیزی داریم به اسم «مصرف‌گرایی خودنمایانه». اینکه ما انسان‌ها بعضی‌هامون ترجیح می‌دیم که با نشون دادن وضعیت اقتصادیمون برای خودمون منزلت و قدرت اجتماعی داشته باشیم چیز جدیدی نیست- و اینکه خریدار هم داره: احتمالن شکل و ظاهر مدیر و دفترش در انعقاد قراراداد خیلی تاثیرگذاره، اینکه در باشگاه مربی خوش پوش و شیکی به عنوان مربی شخصی انتخاب بشه خیلی واضحه، اینکه ماشین و خونه خانواده کسی که باهاش در ارتباط هستند خیلی در تصمیم اثر میگذاره و هزار نمونه دیگه….خلاصه یعنی یه جورایی مصرف‌گرایی، توجه میاره و توجه، ارزش اقتصادی. کاری که شبکه‌های اجتماعی کردن، فقط استفاده از پلتفرم و الگوریتم و شخصی‌سازی به این حلقه‌ای بوده که هیچ ربطی به تکنولوژی و شبکه‌های اجتماعی نداشته، به انسان مربوط بوده. نه اینکه مشکلی نیست و این شرکتهای غول‌پیکر شبکه‌های اجتماعی بی‌تقصیرن ها.. نه، اصلن نمی‌خواستم و نخواهم به این نتیجه برسم- موضوعی هست به اسم platform capitalism که میتونه خیلی این چیزها رو قشنگ‌تر نشون بده.

خلاصه اینطوری است که بدن یکی، سیر بارداری، و بچه بخت‌برگشته از همه جا بی‌خبر، ازدواج و طلاق و زندگی روزانه و هزار نمونه دیگه تبدیل به محصول میشن برای درآمدزایی. بالاتر هم نوشتم می‌تونیم به این برسیم که مسئولیت اجتماعی داریم در برابر هم، صد البته هم درسته، ولی برای من قسمت مهمترش ساختاری هست که این نمایش رو به این شکل به درآمدزایی میرسونه و ادامه داستان…

تن آدمی شریف است به جان آدمیت – نحوه خوندن مصرع بعدی با خودتون 🙂

اصول متغیر ؟

خیلی چیزها متغیرند، لیوان آب رو چند دقیقه پیش روی میز گذاشته بودم و یکی دو دقیقه پیش گرفتم دستم و آب نوشیدم، اون لیون رو دقیقن سر جاش نذاشتم، و حتا مدل گذاشتن اون لیوان روی میز هم مثل حالت قبلش نشد و از آب هم که کمتر شده; خیلی چیزهای مربوط به اون لیوان تغییر کرد. باد میاد و موهامون رو به حرکت وا می‌داره. با یکی از عزیزامون، دوست‌‌مون یا غریبه‌ای صحبت می‌کنیم، ایشون به ما نگاه میکنه و یکهو سرش رو برمی‌گردونه سمت دیگه رو نگاه می‌کنه; بازم تغییر کرد. دیگه مثال‌های بسیار روشن‌تر شبیه اینکه پارسال فلان مدرک رو نداشتیم و الان داریم، یا کتابی رو دیروز نخونده بودیم و امروز شروع کردیم. تکنولوژی هر روز داره تغییر می‌کنه. من یک دقیقه پیش با من الان فرق داره- حتا اگر ساکن یکجا نشسته، و به ظاهر تکون نخورده باشم- ۱ دقیقه زمان گذشته و سلول‌های درون بدن من تغییر کردن و و و و…، خیلی چیزهای مربوط به ما و آدم‌ها و جهان مدام در حال تغییرند، یعنی متغیرند.

اما همه چیزهای مربوط به ما و جهان متغییر نیستند، بعضی چیزها رو هم داریم که ثابت‌ند. ثابت هستند و نه ساکن- این دو تا با هم فرق دارند. ساکن یعنی مختصات یک جسمی در بازه زمانی‌ای تغییر نکرده- که البته ساکن نسبی و مطلق هم داریم. لیوان روی میز تا زمانی ساکن است که عاملی اون رو به حرکت واداره. اما این لیوان که ثابت نیست، یک اصل نیست. ثابت و اصل چیه؟ ثابت برای مثال یعنی اگر کسی با اسلحه به مردم شلیک کرده و یک انسان رو به قتل رسونده باشه، اگر ۵۰ سال از این قتل بگذره، فرضا این آدم بسیار هم پشیمون شده و تغییر کرده، همون آدم که نیست، حتی شده یک آدم درجه یک و خوب ، بازم اون شخص یک آدم رو به قتل رسونده، این یک ثابته. یک حقیقت غیر قابل تغییره که ۵۰ سال پیش یک قتل انجام داده; اگر با خودش خلوت کنه و یا اگر خانواده اون شخص رو ببینه، یا به گذشته رجوع کنه به خودش احتمالن میگه: من ۵۰ سال پیش جان یک انسان رو گرفتم- مگر اینکه حافظه‌ش رو از دست داده باشه.

حالا بریم سر بحث اصلی، با یک مثال : کودک‌آزاری قابل توجیه نیست و ظلم بزرگیه، بچه من، بچه شما و بچه اونها نداره، ربطی به زمان و مکان هم نداره- نمی‌تونیم بگیم اگر فلان شود و بهمان، این ظلم نیست و اوکیه. این یک اصله.

و ما ستون اصلی شخصیت‌مون رو همین اصل‌ها و ثابت‌ها تشکیل مي‌دن. زیبایی رو دوست داریم، کرامت انسانی رو مهم می‌دونیم، جان انسان‌ها رو باارزش می‌دونیم، عدالت برامون مهمه، برابری حقوق و …

خب، حالا آیا می‌تونیم بگیم جان انسان‌ها بسیار با ارزشه و پر اهمیت، اما می‌تونیم بعضی وقتها از این جان‌ها بگذریم؟ آیا عدالت امروز برامون مهمه و فردا ممکنه بر حسب شرایط عدل رو فراموش کنیم- مثلن اگر اجرای عدالت به ضرر من باشه از عدل رو برمی‌گردونم؟ قدرت مطلق بده، مگر اینکه دست ما باشه؟ کرامت و احترام متقابل مهمه برابری برام مهمه، اما وقتی زنی موضوعی رو توضیح میده من بعنوان مرد باید بیام جمع‌بندی کنم و نتیجه‌گیری کنم (مرد فهم کردن)، آیا براحتی برامون هدف وسیله رو توجیه می‌کنه؟ چی از ما می‌مونه اگر اصل‌هایی که ستون شخصیت‌مون رو میسازه رو نداشته باشیم؟ چه شخصیتی ازمون میمونه؟ تقوی چی میشه؟ به تقوی بار مذهبی ندیدیم که بخوایم ازش فرار کنیم، تقوی یعنی خودمون رو به کثافت آلوده نکنیم.
مثال‌های دیگه از زیر پا گذاشتن اصولی که داریم:
من با شکنجه مخالفم، مگر اینکه اطلاعاتی که می‌خوام خیلی مهم باشه.
آزادی بیان مهم‌ه، مگر اینکه حرفی علیه من زده بشه.
حریم شخصی مهمه، اما برای جمع‌آوری اطلاعات وارد منزل فلانی می‌شم.
عدالت مهمه، مگر اینکه به ضرر من باشه.
استفاده ابزاری از آدم‌ها رو ناپسند می‌دونم، اما از آدم ها به موقع نیازم استفاده میکنم.
قدرت مطلق خطرناک‌ه، مگر اینکه دست آدم‌های مورد اعتماد من باشه.
جان آدم‌‌ها مهمه، مگر اینکه در راه هدفی که برای من مهمه قربانی بشه.
حضور زن‌ها برام مهمه، اما اگر طبق میل ما رفتار نکنه، علیه ما حرف بزنه، اونوقت حذفش می‌کنیم.

بعد انتشار اضافه کردم: اصول اخلاقی‌ای داریم دیگه، پس اخلاقیات چی میشه؟ آیا نباید به اخلاقیات چسبید چون اخلاق کاری از پیش نمیبره؟ آیا زندگی و جان مردمی که در فقر و انواع ناراحتی زندگی ميکنند رو هزینه اهداف ،مثلن و فرضن والا کردن، درسته؟ پس ارزش جان آدم‌ها بسته به شرایطه؟ اصول متغیره؟

چند هفته پیش کتابی می‌خوندم که در واقع یه جورایی میگفت اصول باید متغییر باشند که بشه تغییری رو ایجاد کرد، یعنی آدم باید منعطف‌ باشه، این هفته هم کتابی می‌خوندم که ثابت‌ها چی هستند و چه اصولی داریم، چه متغییرهایی هستند و چه ثوابتی.
چی درسته و چی نه، جواب دادنش کار من نیست. اوه و اینکه من اصلم رو تغییر بدم چون به نفع من نیست یک چیزه، و اینکه من نظرم رو تغییر دادم چون دیدم اشتباهه یک چیز دیگه. این‌ها بحث‌های پیچیده‌ای هستند ولی بسیار مهمند و در خور فکر و سوال پرسیدن از آدم‌ درستش…

سعی کردم جسته گریخته ننویسم، امیدوارم که اشتباه ننوشته باشم، اما می‌تونم اشتباه هم نوشته باشم (نه همه‌ش رو، قسمتیش رو)، چون عالم به این موضوع نیستم، فقط درک خودم رو از دو کتاب نوشتم.
البته من به اصول و قوانینی پایبندم که می‌دونم باارزشن، درستند و در موردشون منعطف رفتار نمی‌کنم.

چند دست لزومن صدا نداره

میگن که یک دست صدا نداره، اما این به این معنی نیست که چند دست حتمن صدا داره.چون دست‌ها در یک شرایط نیستن. چی شد یک‌ هو؟ داشتیم یه داستانی می‌خوندم، نوشته بود یک دست صدا نداره، یک لحظه فکر کردم که خب چند دست هم لزومن صدا نداره… صبر کنین، یک خاطره‌ای بود که قبلن‌ها نوشته بودم، از اینکه دوستانم می‌خواستن امتحان فیزیک ندیم و کتاب قران آوردن تا قسم بخوریم که امتحان نمی‌دیم… خاطره رو تعریف نمی‌‌کنم دوباره، فقط نکته‌اش رو بنویسم.
خیلی خلاصه، ما زمان دبیرستان چند باری سعی کردیم امتحان ندیم، البته من سعی نمی‌کردم، اما همراهی میکردم. نکته اینجا بود که می‌پذیرفتیم که قراره به نحوی تنبیه شیم، نمره منفی در انضباط، نمره کلاسی که ۵ بود رو ۰ می کردن یا هر چیزی… ماهایی که وضعیت درسیمون خوب بود می‌تونستیم این رو تحمل کنیم، کسی که وضعیت درسیش خوب نبود نمی‌تونست. حتا یادم میاد یکی دو بار خودم به چند تا از بچه ها گفتم شما برید امتحان بدید، پیش ما واینستید… چون نمره منفی برای مایی که وضع درسی خوبی داشتیم ،هیچ وقت باعث نمیشد که زیر ۱۰ بگیریم، اما برای بعضی دوستانمون باعث میشد که اون درس رو بیوفتند.

بله خب، مثل است دیگر نباید که جدی‌ش گرفت… اما شایدم باید