داشتم یک کتابی میخوندم یه جاییش به دانشجوها اشاره داشت… یاد خاطره خودم افتادم که چطوری شد تو یکی از اعتراضهای دانشگاهی شرکت کردم.
ترم یک یا دو دانشگاه بودم، دقیق یادم نیست کدوم ترم. من معمولن پیاده میرفتم دانشگاه. یه روزی، سر راه، یعنی از بازار، یکی از دوستانم رو دیدم. اسمش هم یادمه که بماند 🙂 شخصیتهامون زیاد جور نبود، اما خب همکلاسی بودیم و دوست یکی از دوستان صمیمی من بود. خلاصه همو دیدیم و گپ و گفت و با هم روانه شدیم. وقتی از در دانشگاه وارد شدیم، دیدیم جلوی ساختمان اصلی شلوغه; عده تقریبن زیادی از پلهها تا درب اصلی ایستاده بودن.
این دوستمون نرسیده به ساختمون گفت بیا از در پشتی بریم، گفتم نه بیا بریم ببینیم چی شده. به پلههای جلوی ساختمان که رسیدیم به یکی از بچههایی که اونجا واستاده بودن گفتم چی شده، دوستم دستمو کشید که دختر بیا بریم، گفتم آخه بذار ببینیم چی شده.. گفت من میرم کلاس، گفتم باشه. من واستادم از بچههایی که معترض بودن میپرسیدم که چی شده!! یکی دو نفر گفتن ما هم نمیدونیم واستادیم ببینیم چی شده، رفتم بالای پلهها، راهمو بین دانشجوها باز کردم رفتم پیش رهبرشون، من اینطوری برداشت کردم که این چندنفری که دروشون حلقه زده شده حتمن یکیشون سرکرده است دیگه… گفتم سلام، چرا جمع شدید؟ و اتفاقن آدم درست برای پیدا کردن این سوال رو پیدا کرده بودم.
یکی از اون پسرها بهم گفت که حراست دانشگاه کارت دو تا از بچهها رو گرفته. چون داشتن با هم تو یک کلاس حرف میزدن. خلاصه داستان این بود که میگفتن حراست دانشگاه نمیذاره دختر و پسرها با هم حرف بزنن، سریع مداخله میکنه، بدرفتاری میکنه، بچهها رو خرد میکنه و کارتهاشون رو میگیره و تو پرونده مینویسن و اینها.
دیدم خب راست میگن چه اشکالی داره دختر و پسرها با هم حرف بزنن، دانشگاه است دیگه، سر یک کلاس با هم هستیم یعنی چی نمیشه حرف زد؟ خب من ترمهای اولم بود و زیاد با پسرهای کلاسمون رفیق نشده بودم که بشینیم بگیم و بخندیم و اینها، فکر کردم دارن میگن که اصلن اجازه نمیدن. خلاصه داشتیم حرف میزدیم که رییس حراست اومد. گفت با اینجا واستادن نظم رو بهم میزنین، و نمیدونم اینطوری به جایی نمیرسین، پخش شین سریع پخش شید و چیزهای دیگه… این آقاهه و دوستاش گفتن نه ما همینجا وایمیسیم تا کارت دوستمون رو بدید. منم گفتم ما باید با رییس دانشگاه حرف بزنیم و اگرنه جایی نمیریم، به اون پسره گفتم برید پیش رییس دانشگاه. خلاصه ما واستادیم و دست آخر حراستیه رفت و بعد برگشت گفت معاون امور فرهنگی شما رو میبینیه، اما پایین نمیاد. به نمایندگی دو سه نفرتون بیاد بریم دفترشون، بقیه پخش شید.
اون پسر بهم گفت میشه شما هم بیاین بریم پیش آقای فلانی(معاون امور فرهنگی) گفتم آره میام. خلاصه ما شدیم ۴ یا ۵ نفرکه بریم پیش معاون، چند نفری هم اومدن تا دم در اتاق. ما رفتیم تو اتاق و نشستیم، یکیمون سرپا واستاد… معاون فرهنگی گفت خب چی شده؟ نگاه کرد به من… منم گفتم کارت دانشجویی یه دختر و پسر رو حراست گرفته چون داشتن با هم حرف میزدن! یعنی چی، اینجا مگه دانشگاه نیست؟ ما همکلاسی هستیم با هم میشینیم سر کلاس، کم نیست تو کافهتریا دیوار کشیدین بین دختر و پسرها؟ ما سر یک کلاس میشینیم تو یک حیاط و سالن قدم میزنیم، اون دیوار کاذب اونجا چیکار میکنه؟… والان حتا نمیتونیم با هم حرف بزنیم؟
بعد اون پسر سرکرده گفت که آقای فلانی شما از ازدواج دانشجویی دفاع میکنین، بچهها چطور همو بشناسن که بخوان تصمیم بگیرن ازدواج بکنن یا نه؟ ما باید بریم دنبال دختری که تو دانشگاه میبینیم و تو خیابونها راه بیوفتیم تا خونهش رو پیدا کنیم، بعد مامانمون رو بفرستیم خاستگاری؟ این رو میخواین؟
من اون لحظهها داشتم تازه تازه روشن میشدم که اوه بحث اصلی چیه، و چرا تو این اتاق هیچ کدوم از دخترهاشون نیومدن و فقط من اینجام… یکهو برگشتم گفتم البته من نمیگم گپ و گفت بین دختر پسرهای دانشگاه فقط و فقط به خاطر این است که میخوان با هم ازدواج کنن، موضوع اینه که شما چرا صحبت کردن بین دختر و پسرها رو دارین منع میکنین؟ راجع به هر چیزی میتونن صحبت کنن!
بعد یکی دیگه از پسرها گفت خب این پسر و دختر میخوان تو جایی صحبت کنن که کسی نشنوه و مجبور میشن تو کلاس خالی بشینن.
من گفتم یعنی تو کلاس خالی اگر دختر و پسر با هم حرف بزنن حتمن راجع به ازدواجه؟
معاون فرهنگی بهم گفت مشکل شما چیه دخترم، کارت شما رو گرفتن؟ گفتم نهههه نههه من میگم چرا کارت بچهها رو میگیرن چون دارن با هم حرف میزنن؟ من تا حالا برام پیش نیومده اینی که دوستان میگن، ولی برای بچهها که پیش اومده و شاید هم اصلن موضوع اصلی آشناییی برای ازدواجه، من نمیدونم من تازه واردم تو دانشگاه… دارم میگم چه اشکالی داره با هم حرف بزنن؟
خلاصه اونجا یه ذره اوضاع عجیب شد که جمعش کردیم… بعد که معاون قانع شد که با رییس دانشگاه و رییس حراست حرف میزنن تو جلسه بعدی ما اومدیم بیرون و یکی از بچهها گفت مرسی که بعنوان دختر با ما اومدین تو، گفتم نه بابا ولی چرا بهم کل داستان رو نگفتین 🙂 ، اونجا ما داشتیم با هم بحث میکردیم به جای اینکه با آقای فلانی بحث کنیم… یه ذره گپ و گفت خوش و بش کردیم و تشکر و خدافظی.
اتفاقن اون ۴ نفر از جمله بچههایی شدن که هر موقع همو میدیدیم بهم سر و دست تکون میدادیم و عرض ارادت. این اعتراض اولین اعتراض دانشجویی من بود.
