مدتی است موضوعی ذهنم را اشغال کرده، و امروز بهخاطر اتفاقی، این فکر برام خیلی پررنگتر شد. باید بنویسمش.
ما آدمها در شرایط یکسانی زندگی نمیکنیم. از جای برابر شروع نکردیم. در خانوادههای برابر، با امکانات برابر، با ترسها و امیدهای برابر، و فرصتهای برابر بزرگ نشدیم. بعضیها از همون ابتدا حمایت، امنیت، پول، آموزش، رابطه داشتهاند، بعضیها نه.
اما این نابرابری تمومی نداره! یعنی به این ختم نمیشه که ما در شرایط برابر بزرگ نشدیم. این نابرابری ادامه پیدا میکنه و بعضن بزرگتر میشود، و متاسفانه ما هم، به نحوی، درش نقش داریم.
بخشی از ماجرا به سیستم حاکم برمیگرده. به ساختاری که فرصتها را عادلانه تقسیم نمیکنه، آموزش و درمان و امنیت اقتصادی رو برای همه یکسان در دسترس نمیگذاره، و آدمها را با سرمایههای نابرابر وارد رقابتی میکنه که بعدن اسمش را شایستگی یا لیاقت یا تلاش بیشتر میگذاره. سیستمی که نتیجه را میبینه، اما مسیر را نه. کسی را که جلوتر ایستاده موفقتر نشون میده، بدون اینکه بپرسه از کجا شروع کرده و چه چیزهایی از قبل در اختیارش بوده. کسی رو به خاطر سرقت به زندان ميفرسته، بدون اینکه بره ببینه چطور شده به اینجا رسیده!
اما همهی ماجرا هم فقط سیستم نیست. ما هم در نگاههای روزمرهمان، در انتخابها، در قضاوتها، در اینکه به چه کسی اعتماد میکنیم، چه کسی را جدی میگیریم، چه کسی را شایستهتر/موفقتر میدانیم، و چه کسی را نادیده میگیریم، سهم داریم. گاهی بدون اینکه متوجه باشیم، طرف کسی/ایدهای/فکری میایستیم که صرفن بیشتر دیده شده. ما فکر میکنیم داریم آزادانه انتخاب میکنیم، اما گاهی انتخابهای ما از قبل توسط همون ارزشهایی شکل گرفته که سیستم بهمون تعریف کرده.
البته که ما محصول سیستم هستیم. من فعلن، در این لحظه از فکرم، مردم و یعنی خودمان را تقریبن بینقش اصلیای میبینم. شاید بعدن نگاهم عوض شه، اما فعلن به اینجا رسیدهام، با تمام ناراحتی و سختی. برای ما تصمیم میگیرن، کنترلمان میکنن، محکوممان میکنند، صاحبمان میشوند، میکشند، و حتی فکرهایی را در سرمان میکارند (نه توهم نیست، الگوریتمهای شبکههای اجتماعی و سیستم پاداشدهی این پلتفرمها و تاثیر اینفلوئنسرها رو کم نبینین) که بعدن خیال میکنیم انتخاب خودمان بودن.
یک بار همکار سابقم به من گفت: من نمیتونم با تو کار کنم، چون قابل پیشبینی نیستی. بدون لحظهای درنگ با لبخند و رضایت بهش گفتم: اینکه خیلی خوبه، چه بهتر برای من. این رو من تعریف حساب کردم. اشتباه برداشت نکنید، من عدم همکاری و بینظمی رو تبلیغ نمیکنم. فقط دوست ندارم طبق الگوی از پیش تعیین شده رفتار کنم.
امروز اتفاقی افتاد، من فکرم بسیاد درگیرش شد. چیزی که به خودم یادآوری میکنم، این است که کمتر مطابق نقشهای زندگی کنم که انتظار میره. کمتر با معیارهایی قضاوت کنم که ما آدمها توش نقش خاصی نداشتیم. کمتر آدمها رو با خط کشی بسنجم که سیستم دستم داده. اجازه ندم که پیشفرضها تو ذهنم جا خوش کنن. ببینم آدمهارو، طوری که باید دیده بشن.
این پست رو به برای یک مربی نوشتم که بگم به خیال خودم بگم من میبینمت


