لحاف رو کشید روی سرش و چشمهاش رو بست. یاد زنگ تفریح افتاد، وقتی سمیرا کیف جدیدش رو آورده بود و همه دورش جمع شده بودن. خودش هم گرفته بود دستش، زیپش رو باز و بسته کرده بود و گفته بود « چه خوبه»، طوری که انگار خیلی هم براش مهم نیست.
بعد یاد کفشهای پشت ویترین افتاد، همونهایی که جمعه هفته پیش، وقتی برای تفریح رفته بودن پیادهروی و از جلوی مغازهها رد میشدن دیده بود; قرمز نبودن، مشکی بودن با سه خط سفید کنارش، اما خیلی قشنگ بودن. فکر کرد اگر اونها رو داشته باشه هم میتونه زنگ وزرش بپوشه و راحتتر بدوه، از همه جلو بزنه، و هم اینقدر قشنگ بودن که به لباسهای مدرسهش بیاد. حتمن زنگ تفریح که میشد، دوستاش دورش جمع میشدن تا کفش جدیدش رو ببینن.
باباش گفته بود «چقدر گرونه همه چی»، نمیخواست به این قسمت به صدای باباش فکر کنه، اون رو حذف کرد. توی ذهنش دوباره برگشت جلوی همون ویترین، خیال کرد مامانش بهش میگه «کدومو دوست داری بابا برات بخره؟» و خودش سریع همون مشکیها با خطهای سفید رو نشون میده، خیلی خوشحال و خندون میرن تو مغازه که بخرنش.
بعد یکهو فکرش رفت سمت اردوی مدرسه. اگر میتونست اردو رو بره، حتمن کنار پنجره میشست. شاید سمیرا هم کنارش میشست. شاید مامان صبح براش ساندویچ درست میکرد و یه آبمیوه هم میذاشت توی کیفش.
صدای برادرش اومد که داشت تو خواب حرف میزد، انگار خواب بد میدید، مامانش بیدار شد رفت پیش برادرش که آرومش کنه.
دوباره فکرش رفت، اگه اتاق خودش رو داشت یه میز کنار پنجره میذاشت، یه چراغ کوچیک سبز روی میز، همون چراغی که تو کارتون دیده بود، و چندتا کتاب که واسه خودش بود، شب هم چراغ خوابش رو روشن میکرد و تو اتاق خودش میبخوابید، سقف اتاقش هم شبیه آسمون شب بود، یه ماه هلالی و پر از ستارههای کوچیک. هر شب به همونا نگاه میکرد، هرازگاهی هم پرده اتاقش رو کنار میزد تا آسمون واقعی رو هم ببینه.
بعد یاد حرف معلم علوم افتاد که گفته بود اگر خیلی درس بخونید میتونید هر کاری که دوست دارید بشید. فکر کرد شاید فضانورد بشه. یا خلبان. نه، خلبان بهتر بود. از اون بالا همهی خونهها کوچیک دیده میشدن، همه آدمها.
چشمهاش داشت سنگین میشد. فکر میکرد حتمن خلبانها خیلی پولدارن، اگر یه روز خیلی پولدار بشه، اول یه خونه میخره که صابخونه هر سال نتونه بکشه روی اجاره، باباش زودتر از سر کار بیاد و چشمهای مامانش بخنده، جمعهها برن پارک و شهرباز…
———————————————————————-
چیزی که مدام بهش فکر میکنم این است که چقدر فقر داره فشار میاره به مردم، دیگه صاحب دو شغل بودن یا حتا بیشتر یک چیز نرمال شده، البته اگر کار پیدا شه- اما اگر کسی صاحب خونه نباشه، با دو سه شغل میتونه صاحب خونه بشه؟ کارگری که دو شیفت کار کنه؟ نه نمیتونه! و مدام فاصله بین آدم های ثروتمند و فقیر بیشتر و بیشتر میشه… به بچهها فکر میکردم، تجربه بچهها از فقر چیه این روزها. یاد یه عکسی افتادم که چند وقت پیش دستم گرفته بودم و نگاهش میکردم- چند ماه پیش یک سری عکس قدیمی از بازار عتیقهفروشها خریده بودم. عکس یه دختر بچه و پسر بچه کنار هم که خیلی معصوم به دوربین نگاه میکنن… این داستان رو به خیال خودم از روی اون عکس نوشتم.
آره الان برید ببینین کی به کدوم دانشگاه میخواد اپلای بفرسته، شاید اینطوری بتونین مشکل اقتصادی و فقری که از سر مردم بالا زده رو حل کنین.
محتوا زیادتر میشه، و وقت ما هنوز محدوده
اون روز داشتم بین وبسایتها، یعنی کلن تو اینترنت میچرخیدم و یه چیزی تو ذهنم قلقلکم میداد. امروز صبحی هم که با پیامم گپ میزدیم رسیدیم به اینکه چیزی شبیه «بمباران اطلاعاتی» داریم، چطور؟ خب تکنولوژی سرعت تولید محتوا رو داره بالاتر میبره و محتواهای بیشتر و بیشتری تولید میشه، تا جایی که دست آخر میمونی کدوم رو بخونی و برای کدوم وقت بذاری.
از اون طرف میگی حالا که ابزار و ماشین دم دستمه، خودم هم میتونم محتوا رو نسبت به علاقه و وقتم برای خودم سفارشی کنم. مثلن به همون هارنسی که وصل کردم به تلگرامم بگم هر چند روز یک بار در مورد فلان دانشمند، نظریه یا اتفاقهای تاریخی مثل انقلابها، جریانهای اقتصادیای که توی تاریخ اتفاق افتاده برام بنویس. یه چیزی شبیه ایدهی «آموزگاران جدید» آسیموف. اینکه هر کسی یه جور معلم شخصی داشته باشه که بر اساس علایق و نیازهای خودش بهش یاد بده.
حالا، بریم سراغ داستان اصلی، بمباران اطلاعاتی. میدونیم که سرعت تولید محتوا داره میره بالا، ولی زمان ما برای خوندن که بیشتر نشده. روز هنوز همون ۲۴ ساعته و دقت و توجهمون هم محدوده، حداقل تا وقتی که مثل ماتریکس یه چیزی وصل کنیم به مغزمون و چند دقیقه بعد کنگفو بلد باشیم 🙂 یه زمانی میگفتیم کدوم منبع رو بخونیم؟ از کجا خبرها رو میخونی و غیره… الان سوال اینجاست که «از بین این همه محتوا کدوم ارزش وقت من رو داره؟» و اینجاست که ارزش انتخاب و قضاوت بیشتر میشه.
من مثلن برای خبرها معمولن سایتهای خبری فنی و تک رو دنبال میکنم، ولی خیلی چیزهایی که یاد میگیرم از جایی شروع میشه که اصلن دنبالش نبودم؛ دارم یه کتاب داستان میخونم یا یه پادکستی گوش میدم، به اسم یه آدم، یه اتفاق، یه نظریه یا یه کلمه میرسم که هیچ چیزی در موردش نمیدونم، کنجکاو میشم و میرم دنبالش. این مدل یاد گرفتن برای من چیز خوبیه، یه چیز تو رو میبره سمت یه چیز دیگه، من این رو نسبت به مدلی که الگوریتمها بهمون جهت میدن ترجیح میدم. چون الگوریتمها دقیقن برعکس عمل میکنن. هرچی بیشتر چیزی رو دوست داشته باشی، بیشتر همون رو میارن جلوی چشمت. هدف الگوریتم اینه که من و تو رو جایی بیشتر نگر داره، بتونه بعدن از همین رفتار استفاده کنه برای اهداف شرکتی یا سیاسی- این موضوع جای توجه و فکر زیادی داره. و اینجا یه فرق مهم وجود داره بین چیزی که دوست دارم ببینم و چیزی که شاید لازم باشه ببینم. ممکنه من فقط تکنولوژی دوست داشته باشم و الگوریتم هم هر روز تکنولوژی بیشتری تحویلم بده، ولی شاید چیزی که لازم دارم بخونم یه تکه تاریخ، فلسفه، اقتصاد یا حتا نظری باشه که باهاش مخالفم. الگوریتمها دید رو گسترده یا گستردهتر نمیکنن، دایره دیدمون رو تنگتر میکنن، این چیزی که اذیت کننده است و باید باهاش مقابله کرد. اگر انتخابهامون رو کامل بدیم دست الگوریتمها، فکر نمیکنم فردا پسفردا چیز خیلی قشنگی از آب دربیاد برامون- این یه نظر شخصیه.
دست آخر، ماشین میتونه برامون محتوا تولید و پیدا کنه، خلاصه کنه، حتا معلم شخصیمون بشه. الگوریتم هم تقریبن میدونه چی دوست داریم و طبیعتن میتونه افکار و انتخابهامون رو جهت بده (نه این توهم نیست). من فکر میکنم اینکه چی وارد ذهنمون بشه، هنوز باید تصمیم خودمون باشه، اینکه چه موضوعی رو بخونیم، از چه زاویهای بهش نگاه کنیم و اصلن چطور بذاریم وارد ذهنمون بشه. و شاید اگر یه ذره بیشتر روی کنجکاویمون کار کنیم، خودمون رو از مسیری که الگوریتم برامون چیده بیرون بکشیم و گاهی دنبال چیزهایی بریم که از قبل نمیدونستیم بهشون علاقه داریم، چیزهای بیشتری هم برای کشف کردن پیدا کنیم. بله، زمان محدوده و نمیشه همهچیز رو یاد گرفت و بالاخره باید رفت دنبال چیزهایی که میخوایم و بهشون علاقمندیم، اما یه سوال میمونه: تا وقتی سراغ یه موضوعی نرفتیم، از کجا میدونیم بهش علاقه داریم یا نه؟
هشتگ نه به دید تنگ
چرا باید داستانهای علمی-تخیلی بخونیم
یه کتابی روی میزمه، البته چند تا کتاب روی میزم هست و وقتهایی که نیاز به استراحت دارم، و یا میخوام به چیز دیگهای فکر کنم، یکی از این کتابها رو میخونم. خلاصه، یکی از این کتابها اسمش «روبات کامل» است، معرفیش کنم: نویسنده آیزاک آسیموف عزیز دلم، مترجم سعید سیمرغ گرامی و انتشارات کتابسرای تندیس.

از پشت جلد کتاب: کتاب «روبات کامل» مجموعهای چشمگیر از دیدگاههای مبهوت کنندهی آسیموف درباره آینده است…
تو این کتاب علاوه بر اینکه میتونین داستانهای فوقالعاده جذابی روباتیک رو بخونین، با دیدگاهها/نظرات یا مقالههای آسیموف درباره آیندهای که با ماشینها سهیم خواهیم بود هم روبرو میشین. جناب آسیموف فقط از فناوری حرف نمیزده،میتونین تو مقالهها بخونین: اینکه چرا به همچون تکنولوژیای نیاز داریم، چطور باید ازش استفاده کنیم و چه تاثیری روی زندگیمون مذاره.
مثلن در مقالهای با عنوان «آموزگاران جدید»، آسیموف، اشاره میکنه به اینکه چرا مدل و روش آموزش باید عوض شه، شخصیتر شه تا بهرهوریش بالاتر بره، برای این چه چالشهایی داریم و خودش چه راه حلهایی داده. ببینین به این میگن یک آدم فوقالعاده باهوش، حظ میبرم.
یه نکته شاید بیارتباط به موضوع و اما مهم: برای من البته همیشه دونستن نقطه نظرات، دیدگاهها، روش و مدل زندگی آدمهایی که تحسینشون میکنم خیلی جذابه; من یک داستانی رو میخونم و بعدش از خودم میپرسم کی این رو نوشته؟ دنبال اسمش نیستم، میخوام بشناسم این آدم رو، چطور فکر میکرده، چطور زندگی میکرده… البته این فقط در مورد نویسندهها نیست، من به دانشمندها هم همین طور نگاه میکنم، به برخی شاعرها یا خوانندهها، به کامپوزرها، در کل برای من، اون آدم پشت یک کار/ایده خیلی جذابه و من رو به وجد میاره- اینطوری کلی چیز میز ازشون یاد میگیرم، و منم کمکم شروع میکنم به تغییر کردن; این چیزها مهمه، اینکه کی رو میبینیم و چرا میخوایم الگو قرارش بدیم.
خب برگردیم سراغ علمی-تخیلی; یک نکتهی خیلی مهمی در خوندن ادبیات علمی-تخیلی هست. ما خوانندهها کمکم یاد میگیریم جور دیگهای فکر کنیم. شاید حتا بشه گفت مغزمون کمی بهتر از قبل کار میکنه. چطور؟ یاد میگیریم که پیشفرضها رو قبول نکنیم، اصلها رو هم شاید بتونیم دستکاری کنیم- حتا شده تو ذهنمون، باعث میشه کنجکاویمون بیدار شه/برانگیخته شه، باعث میشه جهان رو قوانین و ارتباطهاش رو طور دیگه ببینیم. کمکم شروع میکنیم به کندوکاو، به پرسیدن به دنبال جواب بودن… پرسیدن سوالهای جدیدتر، حتا بهتر… حد و مرزها رو جابهجا میکنیم- حتا اگر شده در تصورات و ذهنمون. نوع و نحوه فکر کردنمون عوض میشه.
بعضیها حتی ممکنه از ایدههایی که در داستانهای علمیتخیلی خوندند الهام بگیرن و بعدها به سمت علم، مهندسی یا کشف و اختراع برن، همونطور که آسیموف نوشته بود آیندهشون رو شکل میده. خیلی از چیزهایی که زمانی فقط در حد خیال و داستان بودن، بعدن تبدیل به سوال واقعی برای دانشمندها و مهندسها شدن- روش کار کردن و ایده رو اجرا کردن (ادبیات علمی-تخیلی حالا داستان یا فیلمنامه و … )
خلاصه که ادبیات علمی-تخیلی، فقط احتمالن آینده رو نمیسازه، بلکه آدمهایی رو میسازه که اون آینده رو خواهند ساخت.
ادبیات علمی-تخیلی رو اصلن نباید دست کم گرفت. خوشبختانه مترجمهای خیلی خوبی داریم که این ادبیات رو به زبان فارسی زنده نگه میدارن، مثل سعید سیمرغ، حسین شهرابی، سمیه کرمی، نوید فرخی، شادی حامدی و حتما مترجمهای دیگهای هستند که من ،متاسفانه، هنوز ترجمههاشون رو نخوندم… دم همهشون گرم و راهشون هموار.
بعد انتشار اضافه کردم: البته ادبیات فانتزی و کمیکبوکها و مانگاها رو هم نباید دست کم گرفت، مگه میشه بتمن رو نشناخت؟ آیرنمن؟ لوکی؟ یا چه میدونم مانگای All You Need Is Kill رو نخوند؟ شایدم بشه، نمیدونم… ولی برای من نمیشه، پاشم برم دوباره All You Need Is Kill رو ورق بزنم 🙂 کلن داستان خوندن باحاله.
خاطره بازی – انتخاب رشته تحصیلی
این روزها نمیدونم چه شکلیه، اما زمان ما، وقتی میخواستیم سال دوم دبیرستان رو شروع کنیم باید قبلش انتخاب رشته میکردیم. خب من از قبل میدونستم چی میخوام، با دوستام هم که صحبت میکردیم، همهمون خیلی روشن آیندهمون رو متصور میشدیم که قراره چیکاره بشیم: یکی میخواست فقط دیپلم بگیره و ازدواج کنه، یکی میخواست استاد دانشگاه بشه، یکی میخواست داروساز شه، یکی میخواست مهندس معمار شه، یکی میخواست پزشک شه… منم میدونستم چی میخوام.
خلاصه برای انتخاب رشته یه فرم باید پر میکردیم، نمرههامون بود، ارزیابی معلمها بود و مصاحبه با مشاور انتخاب رشته، که با در نظر گرفتن همه اینها کمک میکردن که ما رشته تحصیلی مناسبی رو انتخاب کنیم.
امتحانها رو داده بودیم، فرم رو پر کرده بودیم و زمان مصاحبه بود. یادم میاد خانوم X با من صحبت کرد. دقیقن قیافه ایشون، لبنخندش، حالت مهربون چشمهاش،حتی مدل مقنعه و مانتویی که میپوشیدن رو هم یادمه، بعدها هم که تقریبن نزدیک شدیم و بیشتر گپ میزدیم… خلاصه تو جلسه مشورت خانوم X بهم گفت تو دستت بازه هر رشتهای که خواستی رو میتونی انتخاب کنی، بهم بگو که چی میخوای، میخوای چیکاره شی؟ گفتم من میخوام قاضی شم. خندید گفت زنها تو ایران نمیتونن قاضی شن، گفتم میدونم ولی من میخوام قاضی شم، میخوام قانون رو عوض کنم. گفت نمیتونی قانون رو عوض کنی. فقط داشت میخندید… بهت اجازه نمیدن. گفتم چون میگن زن عقلش ناقصه پس نمیتونه قضاوت کنه، به همین خاطر من میخوام قاضی شم، شما بگین برای این باید چیکار کنم. گفت ببین میفهمم چی میگی، اما تو نمیتونی اینکارو کنی، اون رو فراموش کن، تو نمیتونی قانون رو عوض کنی کسی به حرف تو گوش نمیده، راهی هم نداره که بهت بگم. گفتم پس میخوام وکیل شم اینطوری میتونم این قانون رو عوض کنم، گفت نمیذارن اینکارو کنی چرا نمیفهمی چی میگم، لحن صداش هم دیگه جدی شده بود. گفت میدونی این رو از قوانین اسلام نوشتن؟ مجتهد زن دیدی؟ تو نمیتونی این رو ها عوض کنی.
گفتم باشه با اینحال، من میخوام وکیل شم، من راحت میتونم خودمو ببینم که دارم تو دادگاه از کسی دفاع میکنم، من وکیل خوبی میشم. گفت آره از این مطمئنم ولی به زنها تو وکالت اعتماد نمیکنن، به مردها در این رشته بها میدن نه به زنها، راهت رو سخت میکنن، اذیتت میکنن. یه فرم هم دست خودش بود، گفت اینجا انتخاب اول تو رو نوشتیم ریاضی-فیزیک، تو مهندسی خوبی میشی. گفتم چه مهندسی شم؟ نه من میخوام وکیل شم. گفت علوم انسانی تو رو خسته میکنه، کلی حفظیات داره، گفتم خب من حفظیاتم خیلی خوبه، گفت آره ولی نه به اندازه حل مسالهت. خلاصه ما نزدیک ۱ ساعت حرف زدیم، آخرش قانعم کرد که علوم انسانی رو بذارم کنار.
گفتم به چیز دیگهای فکر نکردم، ولی خب بدم نمیاد جراح شم، میتونم تصور کنم که بیماریای رو درمون کنم. گفت نه، جراحی راه طولانیای داره و تو صبرش رو نداری، ما میگیم تو بهتره ریاضی فیزیک رو انتخاب کنی. گفتم از درسهای ریاضی و فیزیک خوشم میاد ولی نمیدونم چیکاره میتونم بشم! فکر کنم خوشم نمیاد، چیکار کنم بعدش؟ گفت مهندس خوبی میشی و سریع وارد بازار کار میشی. گفتم آخه چه مهندسی میشم؟ گفت راهت بازه برو ببین چی میشی. خلاصه ایشون من رو قانع کرد، به زور حتی میتونم بگم، و اینطوری شد که تو دبیرستان ریاضی-فیزیک رو انتخاب کردم.
مهندس خوبی شدم؟ هوممم چی بگم؟! اما قطعن حل مسالهام خیلی خوبه، این رو از مدیرهام بسیار شنیدم.
حالا چی شد این خاطره رو نوشتم: یه فیلمی اخیرن دیدیم درباره یک پروندهای بود و وکیلی که با خودش درگیر بود که چی درسته چی نه… خیلی راحت میتونستم خودم رو جاش ببینم- یادم افتاد که چطور میخواستم علوم انسانی انتخاب کنم و وکیل شم.
خانوم x، همیشه سعی میکرد بهمون یاد بده که زنها رو از جامعه حذف نکنیم، تلاش میکرد بهمون بگه چطور زنها رو خودمون داریم حذف میکنیم و حواسمون نیست. مثلن یه بار ایشون اومده بودن سر کلاس، بهمون گفتن که عکس یه پروفسور رو بکشین. دست آخر گفت چند نفر از چند نفرمون پروفسور رو «مرد» کشیدیم و نه «زن»- عکس مردی که عینک و ریش پروفسوری داره. بهمون گفت، من نگفتم پروفسور مرد بکشید، من گفتم عکس یک پروفسور رو بکشین، اینطوری بهمون نشون میدادن که ما زنها رو تو ذهنمون حذف کردیم.( البته اون موقع آگاهیها کمتر بود، الان مسلمن بهتر از اون زمان دبیرستان ماست)
خانوم x عزیز، همون موقع هم خیلی دوستتون داشتم، الان هم همچنان بهتون بسیار ارادت دارم- اگر اینجا رو بخونین و اگر که من رو یادتون بشه 3>
اشتراک تجربه ۲ از چند
چند ماه پیش، یک تجربهای رو به اشتراک گذاشته بودم، الان موردی پیش اومد و خواستم بنویسم در موردش; پس میشه ۲ از چندمی. من به خاطر اینکه سیمکشی مغزم را تغییر بدم، به قولی مغزم رو فعال و زنده نگه دارم، یکی از فعالیتهایی که انجام میدم، یادگیری زبان خارجی است. برای این کار، از اپلیکیشن دلینگو استفاده میکنم، همچنین داستانها یا جکهای کوتاه میخونم (به زبانهایی که یاد میگیرم)، موزیک گوش میدم و سعی میکنم کلمههای آشنا رو در چیزی که گوش میدم شناسایی کنم و حتی بگم که داره چی میگه خواننده، میرم لیریک رو چک میکنم. حالا، چند وقتی هم است که بت تگرامی ساختم و وصل کردمش به یکی از هارنسهایی که استفاده میکنم – من چند تا هارنس استفاده میکنم ( قبلن گفته بودم من به شکل خوبی از هوش مصنوعی در کارهام استفاده میکنم) – و بهش گفتم برام در ساعتهای مشخصی تمرینهای مکالمه در سطحهایی که تعیین کردم برای زبانهای ایکس و ایگرگ و زد و … بفرست- برای این کرن-جاب ست میکنه و ادامه داستان. در بین این زبانها، حتا زبان انگلیسی هم هست، اما در سطح پیشرفته.
(یک توضیح بدم، یادگیری زبان با توجه به اینکه موبایل داریم و اینترنت بخور نمیری هم داریم، هزینه زیادی نداره- من کاملن متوجه وضعیت بد اقتصادیمون هستم و میفهمم اینقدر همه چیز درهم و برهم شده که ذهنمون هم به خوبی کار نمیکنه و سخت میشه تمرکز کردن… شاید بشه قبل خواب یه تمرین ۲۰ دقیقهای داشت برای یادگیری زبان یا برای یک گیمی که تمرکز رو بالا ببره، امیدوارم حال دل همه مردم خوب باشه)
خب ، امروز در تمرین زبان انگلیسیای که برام ارسال کرد، یک مکالمه داشت پر از اصطلاحها، یکیش این بود : Call Someone out این رو در جملهای استفاده کرده بود و در انتها توضیح داده بود که این یعنی چی و مثالهای مختلفی براش آورده بود: She call him out for taking credit for her work که میشه: او (زن)، آن مرد رو بخاطر اینکه اعتبار کارش رو گرفته بود بازخواست کرد; یعنی یک مردی اومده اعتبار کاری که زن انجام داده رو به خودش نسبت داده، و زن داره اشتباه مرد رو متذکر میشه و بازخواستش میکنه.
اشتراک تجربه من همین «گرفتن اعتبار کار» است، من چقدر این رو تجربه کردم، یعنی بخوام لیست کنم تموم نمیشه; مردی که همکارم بوده، یا مردی که خودش رو دوست من میدونسته/ میدونه، یا مردی که تو جلسه کاری دیدم و غریبه بوده … اینکه «مرد» بودن رو نوشتم به خاطر این است که جاهایی که کار کردم/میکنم هم تیمیهای من همهشون مرد بودن/هستن، شاید اگر همکار زن داشتم و اینکار رو میکرد حتما اشاره میکردم به «زنی» که اینکار رو کرده.
از اون طرف، دوستان و همکاران مردی هم دارم که هم از نظر فنی از من بالاتر هستن و هم عنوانهای شغلی بالاتری دارن، ولی چنان آدمهای درست و درمانی هستن که بیا و ببین(بعضیهاشون). همین چند روز پیش، جلسهای داشتیم، یکی از دوست/همکارهای مَردم هم حضور داشت که کلن وجودش سطح علمی و فرهنگی جلسه رو بالا میبره- فقط کافیه باشه، حتا اگر حرف نزنه. یکی از دلایلی که دوست دارم در بعضی جلسههای کاریم شرکت کنم، حضور همین آدمه- به افتخارش کلاه از سرم برمیدارم. پس وقتی به «مرد» اشاره میکنم، دارم دربارهی تجربهی زیسته خودم حرف میزنم، نه اینکه بگم «همهی مردها همینن». در شرکتی تیم لید مردی داشتیم که صرفن چون زن هستم حرفم رو جدی نمیگرفت و البته تیملید مردی هم داریم که بهم میگه تو بگو چیکار کنیم ما انجام میدیم- یعنی خصومتی با مردها ندارم.
حالا، برگردیم به تجربه. البته در این مواقع، نه اینکه من اعتراض نکنم یا به روشون نیارم، من اهل سکوت کردن نیستم در این موارد، اتفاقن اعتراض هم می کنم، و بعد لیبل تو حساسی رو بهم میچسبونن. کلن بعضیها وقتی میخوان کسی رو در مورد اعتراضهای اینجنینی ساکت کنند یا نظر بقیه رو تغییر بدن، به کسی که سکوت نکرده و اعتراض کرده لیبل میچسبونن و اینطوری خودشون رو مبرا میکنن، یا انکار میکنن و یا حتا دروغ میگن. این روش رو از سطح بالا بگیر تا بیا پایین، در لولهای مختلفی احتمالن میتونی نمونههای زیادی رو ببینی.
اصلن موضوع لیبل چسبوندن خودش داستان خیلی مفصلیه. یکی از موترترین راهها برای ساکت کردن صدای یک نفر- برای منفعل کردنش- اینه که بهجای جواب دادن به حرفش، خود اون آدم رو از اعتبار بندازن. بعد دیگه لازم نیست به جواب دادن بهش یا به حرفش فکر کنی، چون از اون به بعد، هر چیزی که میگه از پشت همون برچسب شنیده میشه. بشه چیزی برای فکر کردن.
این هم اشتراک تجربه.
درباره یک خط قرمز مطلق
دیروز پستی در یک کانالی دیدم درباره خرید و فروش محتوای سو استفاده جنسی از کودکان که خیلی بهمم ریخت. از اون موقع بهش فکر میکنم که باید در موردش بنویسم. حتی نوشتن دربارهاش هم برام آزار دهنده است، ولی فکر میکنم نوشتنش لازمه.
سواستفاده جنسی از کودک برای من یک خط قرمز مطلقه، هیچ تلورانسی در موردش ندارم- 0. اما در این پست میخوام درباره تفاوت بین گرایش پدوفیلیک و رفتار مجرمانه علیه کودک بنویسم. چون این دو تا یکی نیستن.
پدوفیلی یعنی گرایش جنسی به کودکان. کودک از تعریف بالینی اگر نگاه کنیم یعنی بچه زیر ۱۳ سال. اما گرایش جنسی به خودی خود جرم نیست، چون گرایش به انتخاب خود شخص نبوده. یعنی اگر کسی بیاد بگه پدوفیل هستش، مجرم شناخته نمیشه تا اینکه رفتار مجرمانه ازش دیده بشه. این حرف به این معنی نیست که پدوفیلی اوکیه، نه اوکی نیست. پدوفیلی یک اختلال روانی است، و اگر کسی همچین مشکلی داره باید با روانپزشک و روانشناس صحبت کنه، بخصوص اگر نگران است ممکنه آسیبی به کودکی وارد کنه.
اما رفتار مجرمانه یعنی هر عملی که کودک آسیب ببینه، از کودک سواستفاده جنسی بشه: گرومینگ، تولید محتوا، فروش محتوا، پخش محتوا، مصرف محتوا(دیدن/شنیدن)، حمل محتوا، سواستفاده جنسی از کودک، همه اینها جرایم جدیای محسوب میشن و تو کشورهای مختلف با این نوع جرم به شدت برخورد میکنند. رفتار استثمار کودک/سواستفاده جنسی از کودک جرم سنگینیه، چون شخصی انجام اون کار رو انتخاب کرده، یک عملی رو انجام داده، یعنی دست خودش بوده. و اینکه به همچین محتواهایی هم نباید بگیم پرنوگرافی کودک، چون کودک مشارکتی در ساخت همچین محصولی نداشته که، کودک قربانی سواستفاده است.
پس اگر کسی فقط و فقط گرایش جنسی به کودک داشته باشه مجرم شناخته نمیشه، اما اگر روی دستگاهش محتوای سواستفاده جنسی از کودکان رو داشته باشه و یا همچین محتوایی رو ببینه یا بخره یا تولید کنه و یا خودش آزارگر حضوری باشه میشه مجرم. واضحه که برای اینکه موارد بالا جرم محسوب بشن، حتمن نیازی نیست که مجرم، گرایش جنسی به کودک داشته باشه، همین که عمل مجرمانه رو انجام داده کافیه.
اگر جایی با محتوای مشکوک به سو استفاده جنسی از کودکان برخورد کردین، این فایلها رو دانلود، ذخیره یا فوروارد نکنید. حساب، کانال یا url رو به پلتفرم مربوطه گزارش بدید و البته به پلیس یا نهادی که به این جرایم رسیدگی میکنه هم گزارش یدید.
اگر کسی رو میشناسید که از کودک سواستفاده جنسی میکنه یا آزارش میده حتمن که باید گزارشش بدید به پلیس، بچهها رو ازش دور نگر دارید، به پدر و مادر اون بچه حتمن اطلاع بدید… چیزیکه به طور قطع میدونم این است که بچهها تحت هیچ شرایطی نباید قربانی امیال، خواستهها، مشکلات یا تصمیمهای بزرگسالها بشن.
باید حواسمون به بچهها باشه
مسئله فقط آگاهی نیست
یه ویدئویی در کانالی دیدم که به شدت تلخ بود، در مورد کلاهبرداریهایی که در جریانه… ببینین کلاهبرداری چه آنلاین چه آفلاین (دنیای واقعی) داره از خصلتهای یک انسان سواستفاده میکنه. خصلتهایی که در وضعیتها و شرایط مختلف بسیار میتونه تحت تاثیر قرار بگیره. چطور بگم… مثلن کسی رو بسیار خسیس میشناسیم، همین شخص وقتی شاهد یک بلای طبیعی باشه ممکنه بدون درنگ کمک فراوانی برای مردم آسیبدیده بفرسته. یا مثلن ما وقتی ته جیبمون خالی باشه، ممکنه زودتر فریب کلاهبرداریها رو بخوریم. در این شرایط اگه یکی بیاد بگه: داستان من فرق داره. پولت رو بذاری اینجا، اینقدر سود میگیری. ببین، فلانی و بهمانی هم سود کردن. و اتفاقن ممکنه فلانی و بهمانی هم سود کرده باشن. اما این بههیچوجه دلیل نمیشه که با یک کلاهبرداری طرف نباشیم، خیلی از کلاهبرداریها دقیقن برای جلب اعتماد، در مراحل اولیه جدن سود پرداخت میکنن. اینجاست که کسی که درگیری شدید مالی داشته باشه، فریب میخوره.
ما تو دنیای آنلاین میایم میگیم سیستممون رو طوری طراحی میکنیم که مداخله عامل انسانی رو به حداقل برسونیم، اینطوری حمله مهندسی اجتماعی رو کماثرتر میکنیم. ببینین هیچ وقت این وکتور از بین نمیره، فقط ما سطح حمله رو کم میکنیم. یعنی میگیم دیگه طرف مقابل حمله، انسانی که احساسات داره – ضعفهایی داره که قابل پچ شدن نیست چون انسانه – دیگه نیست، طرفش یک سیستمه که قوانین محکم خودش رو داره مگر اینکه باگی چیزی داشته باشه اما احساسات متغیر نیست… پس در دنیای آفلاین هم نیاز داریم یه چیزهایی سیستماتیک حل شوند، اینجا دولتها و حکومتها هستتن که باید با نظارت جدی روی شرکتها، مدل درآمد، وعده سود، تبلیغاتشون در شبکههای اجتماعی و اینفلوئنسرها کاری کنن که یک شرکت کلاهبرداری نتونه به این راحتی شکل بگیره، تبلیغ کنه و فعالیتش رو ادامه بده. یعنی یک حل مساله از بالا به پایینی باید داشته باشیم، و اونوقته که یک حرکت از پایین به بالا یعنی بالا بردن سطح آگاهی و سواد مالی مردم میتونه تاثیر بسیار بیشتری بذاره، ترکیب این دو کنار هم مهمه. نه اینکه در غیاب یکی اون یکی هم بیمعنی و بیاثره، نه نه اصلن منظورم این نیست.. میخوام بگم قرار نیست صرفن با آگاهی رسانی مردم این مشکل جدن حل شه، ما در دنیای آنلاین نمیتونیم فقط با تکیه بر افزایش آگاهی کاربر نهایی حملات رو کاهش بدیم، انسان ضعیفترین حلقه در زنجیره امنیته، به همین خاطر قدمها، فعالیتها و رفتارها رو شناسایی و اونها رو سیستمی و ماشینی میکنیم.
اون ویدئو برام خیلی تلخ بود به همین خاطر این پست رو نوشتم کل حرفی که میخواستم بگم این است که مقصر دانستن مردم و خندیدن به وضع بدی که درش گیر افتادن، یعنی در کل حمله به قربانیها اساسن نشانه گرفتن جای اشتباهه. مقصر در وهلهی اول، سیستمیه که اجازه میده چنین شرکتهای کلاهبرداری به راحتی شکل بگیرن، تبلیغ کنن و فعالیتشون رو ادامه بدن، و صدالبته بعد از اون، خود شرکتها و افرادی که آگاهانه این کلاهبرداریها رو طراحی و اجرا میکنن. اینکه همهچیز رو به طمع مردم یا کمبود آگاهی تقلیل بدیم، در عمل تا حد زیادی مسئولیت ساختارهای نظارتی و خود کلاهبردارها رو کمرنگ میکنه و مردمی که قربانی شدن رو بیشتر شرمگین و خجل… دوباره بنویسم اصلن و ابدن منظورم این نیستکه آگاهی رسانی مردمی در غیاب نظارت سیستمی مفید نیست، نه اتفاقن دم همه آدمهایی که آگاهی مردم رو بالا میبرن گرم، فقط خواستم بگم مسخره و حمله کردن به قربانی اصلن درست نیست، دلایلش هم نوشتم.
میخواین نظارت کنین رو مردمی که اپلای به دانشگاهی چیزی میفرستن؟ برید نظارت کنین جایی که باید و شاید… چطور اینقدر نمیفهمید آخه، همینه دیگه وضع کشور اینطوریه.