ما در یک زمین بازی نمی‌کنیم

مدتی است موضوعی ذهنم را اشغال کرده، و امروز به‌خاطر اتفاقی، این فکر برام خیلی پررنگ‌تر شد. باید بنویسمش.

ما آدم‌ها در شرایط یکسانی زندگی نمی‌کنیم. از جای برابر شروع نکردیم. در خانواده‌های برابر، با امکانات برابر، با ترس‌ها و امیدهای برابر، و فرصت‌های برابر بزرگ نشدیم. بعضی‌ها از همون ابتدا حمایت، امنیت، پول، آموزش، رابطه داشته‌اند، بعضی‌ها نه.

اما این نابرابری‌ تمومی نداره! یعنی به این ختم نمیشه که ما در شرایط برابر بزرگ نشدیم. این نابرابری ادامه پیدا می‌کنه و بعضن بزرگ‌تر می‌شود، و متاسفانه ما هم، به نحوی، درش نقش داریم.

بخشی از ماجرا به سیستم حاکم برمی‌گرده. به ساختاری که فرصت‌ها را عادلانه تقسیم نمی‌کنه، آموزش و درمان و امنیت اقتصادی رو برای همه یکسان در دسترس نمیگذاره، و آدم‌ها را با سرمایه‌های نابرابر وارد رقابتی میکنه که بعدن اسمش را شایستگی یا لیاقت یا تلاش بیشتر می‌گذاره. سیستمی که نتیجه را می‌بینه، اما مسیر را نه. کسی را که جلوتر ایستاده موفق‌تر نشون می‌‌ده، بدون اینکه بپرسه از کجا شروع کرده و چه چیزهایی از قبل در اختیارش بوده. کسی رو به خاطر سرقت به زندان مي‌فرسته، بدون اینکه بره ببینه چطور شده به اینجا رسیده!

اما همه‌ی ماجرا هم فقط سیستم نیست. ما هم در نگاه‌های روزمره‌مان، در انتخاب‌ها، در قضاوت‌ها، در اینکه به چه کسی اعتماد می‌کنیم، چه کسی را جدی می‌گیریم، چه کسی را شایسته‌تر/موفق‌تر می‌دانیم، و چه کسی را نادیده می‌گیریم، سهم داریم. گاهی بدون اینکه متوجه باشیم، طرف کسی/ایده‌ای/فکری می‌ایستیم که صرفن بیشتر دیده شده. ما فکر می‌کنیم داریم آزادانه انتخاب می‌کنیم، اما گاهی انتخاب‌های ما از قبل توسط همون ارزش‌هایی شکل گرفته که سیستم بهمون تعریف کرده.

البته که ما محصول سیستم هستیم. من فعلن، در این لحظه از فکرم، مردم و یعنی خودمان را تقریبن بی‌نقش‌ اصلی‌ای می‌بینم. شاید بعدن نگاهم عوض شه، اما فعلن به اینجا رسیده‌ام، با تمام ناراحتی و سختی. برای ما تصمیم می‌گیرن، کنترل‌مان می‌کنن، محکوم‌مان می‌کنند، صاحب‌مان می‌شوند، می‌کشند، و حتی فکرهایی را در سرمان می‌کارند (نه توهم نیست، الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی و سیستم پاداش‌دهی این پلتفرم‌ها و تاثیر اینفلوئنسرها رو کم نبینین) که بعدن خیال می‌کنیم انتخاب خودمان بودن.

یک‌ بار همکار سابقم به من گفت: من نمی‌تونم با تو کار کنم، چون قابل پیش‌بینی نیستی. بدون لحظه‌ای درنگ با لبخند و رضایت بهش گفتم: اینکه خیلی خوبه، چه بهتر برای من. این رو من تعریف حساب کردم. اشتباه برداشت نکنید، من عدم همکاری و بی‌نظمی رو تبلیغ نمی‌کنم. فقط دوست ندارم طبق الگوی از پیش تعیین شده رفتار کنم.

امروز اتفاقی افتاد، من فکرم بسیاد درگیرش شد. چیزی که به خودم یادآوری میکنم، این است که کمتر مطابق نقشه‌ای زندگی کنم که انتظار میره. کمتر با معیارهایی قضاوت کنم که ما آدم‌ها توش نقش خاصی نداشتیم. کمتر آدم‌ها رو با خط‌ کشی بسنجم که سیستم دستم داده. اجازه ندم که پیش‌فرض‌ها تو ذهنم جا خوش کنن. ببینم آدم‌هارو، طوری که باید دیده بشن.

این پست رو به برای یک مربی نوشتم که بگم به خیال خودم بگم من می‌بینمت

شروع ترجمه رمان پیانوی خودنواز

به نام ما مردم و لعنت به ظالم

خب خب، دارم رمان پیانوی خودنواز اثر جناب کورت ونه‌گات را ترجمه می‌کنم و تا اینجا چهار فصلش آماده شده. چند روز اخیر در حال خوندن این رمان بودم، به قدری لذت بردم که گفتم چرا فقط من بخونم! رمان بسیار درخوری است و شاید که خوانده بشه.

پیانوی خودنواز نخستین رمان حضرت کورت ونه‌گات است؛ رمانی تلخ، و پیشرو درباره‌ی جهانی که در آن ماشین‌ها و ساروکارهای بزرگ مدیریتی، کم‌کم جای انسان‌ها را در کار، تصمیم‌گیری و حتی معنا دادن به زندگی گرفته‌اند. کتاب می‌گوید که … – باید بخوانیم که ببینیم چی می‌گوید 😉

ترجمه‌ها ماشینی هستند، اما نه صرفن ماشینی؛ متن را با کمک ماشین به فارسی برمی‌گردانم (بله طنز تلخی است)، اما خودم متن ترجمه شده را دقیق می‌خوانم، با متن انگلیسی تطبیق می‌دهم، جاهای گنگ را اصلاح می‌کنم و تا حد ممکن روان‌ترش می‌کنم.

هدفم این است که رایگان در دست مردم باشه، بخوانند و شاید لذت ببرند. فایل فصل‌های آماده‌ شده را در کانال تلگرام ( #پیانوی‌خودنواز)می‌گذارم. در همین پست هم آپلود می‌کنم و هر فصل تازه‌ای آماده شد، همین پست را به‌روزرسانی می‌کنم.

فصل اول
فصل دوم
فصل سوم
فصل چهارم

باید سر فرصت بنشینم در مورد خود جناب ونه‌گارت هم بیشتر بخوانم. فعلا این خاطره اینجا بماند:


دست آخر هم خوبه که روح وجود نداره، که اگر داشت روح جناب ونه‌گات یقه‌ام رو می‌گرفت

چون پرده برافتد

به نام ما مردم و لعنت به ظالم

چند شب پیش، شاید یکی دو هفته قبل، خواب دیدم شاهد یک ماجرای عجیبی بودم و داشتم اون ماجرا رو برای یک نفر تعریف می‌کردم.

با هیجان بهش می‌گفتم: «ببین، من اونجا بودم، این‌طوری شد که فلانی دستش را آورد بالا، توی هوا نگه داشت، و یک‌هو آن شی توی دستش ظاهر شد.»

اون شخص با حیرت نگاهم می‌کرد. بهش گفتم: «باور نمی‌کنی؟ واقعن فکر می‌کنی این‌ها خرافاته؟ توهم ذهنیه؟»

همان لحظه، وسط تعریف کردن، یک‌ دفعه به خودم گفتم: «صبر کن ببینم… مگه اصلن می‌شه یک چیزی همین‌طوری، یک‌هو، توی دست کسی ظاهر شه؟ همینجوری یکهو؟»

بعد گفتم: «اوه… اون خواب بوده.»

و هنوز این جمله توی ذهنم تمام نشده بود که یک لایه‌ی دیگر هم کنار رفت به قولی و گفتم: «اوه… این هم الان خواب‌ه. من دارم خواب می‌بینم.»

بعد به آدم روبه‌روییم لبخند زدم و بلافاصله از خواب بیدار شدم.

بیدار که شدم، خنده‌ام گرفته بود از کل ماجرا. خواب را برای پیام تعریف کردم و کلی خندیدیم. امروز هم اتفاقی افتاد، یادش افتادم، و دلم خواست بنویسمش.

عنوان این پست را از مصرع «چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من» برداشتم؛ چون وقتی فهمیدم که این‌ها خوابه، من و آن آدم روبه‌روییم، هر دو به شکلی محو شدیم دیگه.

خواب زیبا ببینین

آدمی را ؟؟؟؟

به نام ما مردم و لعنت به ظالم.

یه چیزی تو ذهنم است که دوست دارم در موردش بنویسم، با لحن راحت خودم، یعنی همونطور که به زبونم بیارم بنویسم… اینطوری راحتترم.

حریم شخصی برای من مهمه، و این مهم بودن فقط در مورد خودم نیست، به حریم شخصی بقیه هم احترام می‌ذارم. اگر قرار باشه که بشینم پیش کسی که لپ‌تاپش بازه، میپرسم ازش که لپ‌تاپ بازه، من اگر بشینم اونطرف ممکنه دید داشته باشم! یا در محل کار ببینم همکاری بدون قفل کردن لپ‌تاپ از سر میزش پا میشه، میرم لپ‌تاپش رو میندم، و به کنار دستیش میگم برگشت سر میز بگو نسرین بستش(بچه‌ها اخلاقمو میشناسن) و البته انتظار متقابل دارم!

انتظار متقابل یعنی دوست ندارم کسی به حریم من بدون اجازه وارد شه. اگر من به طور واضح در گوشه‌ای نشستم و لپ‌تاپ رو از دید مخفی نگر داشتم، یعنی شاید چیزی است که دوست ندارم دیده بشه، به هر دلیلی، کسی نباید از پشت/کنار سعی کنه دید بزنه، البته من اجازه می‌دم که دید بزنن- نه اینکه متوجه نباشم، بلکه اجازه میدم – این نکته مهمیه! ممکنه شیطنت کنم و یا خودم رو بزنم به کوچه علی چپ، مثلن خیلی طرف مقید به حیا/مذهبی باشه عکس +۱۸ باز می‌کنم، مهمون باشه چیزی بهش نمیگم مستقیم، اما شاید یه ویدئو باز کنم از لپ‌تاپ یا یوتیوب و بذارم ببینه، یا بذارم ببینن که رو موبایل دارم چیکار میکنم، یا اگر غریبه باشه و حوصله نداشته باشم لپ‌تاپ رو بگیرم رو صورتش که بیا از نزدیک ببین گردنت درد میگیره! یا لپ‌تاپ رو کج میکنم سمتش و بهش نگاه میکنم تا خجالت بکشه… من هرازگاهی در کافی‌شاپ کار میکنم، برای تنوع، این داستان‌ها خیلی اذیت کننده است!‌ ببینین در کل من مشکلی با کنجکاوی آدم‌ها ندارم، مشکلم با عدم احترام به حریم شخصی‌ه، البته میگم دیگه خیلی سر حال باشم سعی می‌کنم بازی کنم، نشون بدم که نفهمیدم و ببینم تا کجا میخواد پیش بره داستان، اما د رکل اذیت کننده است…

اگر من به حریم شخصی کسی احترام نذاشتم، اجازه دارن که گوش من رو بگیرین بپیچونن، من اساس کارم احترام به حریم شخصی و مهم دونستن‌شه. البته که همسر و دوست داستانش فرق میکنه! اینهایی که نوشتم در مورد عزیزان آدم نیست.

این قسمت رو بعد انتشار اضافه کردم: با همکارم یکبار در این موردها حرف میزدیم، میگفت ولی من عادت دارم به لپ‌تاپ یا موبایل بقیه نگاه کنم، فضولی نیست، عادته :))) با پیام حرف میزدیم الان گفت فلانی رو یادته، بعضی‌ها عادت دارن خب، یعنی عمدی نیست، عادته… بنظرم بصورت مشخص و راحت اوکیه،‌ اما مثلن یواشکی نگاه کردن یواشکی انجام دادنش اوکی نیست… این همکار ما اتفاقن خیلی هم باحاله، به قول پیام خیلی هم گوگولیه. در کل یواشکی یا مخفیانه بدون اجازه به حریم شخصی بقیه سرک کشیدن، کار جالبی نیست، باحال نیست.

حریم شخصی مهمه

آزادی مقصد نیست


به نام تمام مبارزان راه آزادی و قسم به اسم تک‌تکشان، به نام مردم.
ما از آبان‌ها عزاداریم؛ عزاداری روی عزاداری، رنج روی رنج، زخمی که بسته نمی‌شود و سوگی که تمام نمی‌شود.
شنیده‌ام رنجی که ما را نکشد، قوی‌ترمان می‌کند. اما من مطمئن نیستم. رنج همیشه آدم را قوی نمی‌کند. گاهی افسرده می‌کند، منفعل می‌کند، مضطرب می‌کند، بیمار می‌کند، عصبانی می‌کند، خشمگین می‌کند، نابود می‌کند. گاهی هم آدم را به نقطه‌ای می‌رساند که دیگر نتواند مثل قبل زندگی کند؛ گاهی هم آدم را به جایی می‌رساند که دوباره بایستد، فکر کند، بپرسد، بخواهد، نپذیرد، قیام کند.

چند روز گذشته مشغول خواندن کتاب «خلع‌شدگان» بودم. کتابی که دوستی به من معرفی کرد. البته برای من، کسی که کتاب خوبی معرفی می‌کند لزومن دوست نیست؛ صرفن کسی است که کتابی معرفی کرده. دوستی برای من چیز دیگری است. اما این کتاب، جدای از این‌ که چه کسی معرفی‌اش کرده، برایم مهم شد.

پیش‌تر در پستی نوشته بودم: کاش کره‌زمینی داشتیم و ما مردم بودیم. منظورم جایی بود بدون دولت مرکزی، بدون ظالم، بدون دولت‌ها و سیستم‌هایی که حتی وقتی اسم دموکراسی روی خودشان می‌گذارند، باز هم از بالا برای مردم تصمیم می‌گیرند، صاحب مردم می‌شوند و کنترل‌شان می‌کنند. جایی که مردم خودشان تصمیم بگیرند، خودشون مسئول باشند، خود پاسخ‌گو باشند.

این برای من یک آرزو بود، یک ایکاش؛ البته هنوز هم هست. اما خلع‌شدگان باعث شد این آرزو از حالت یک تصویر مبهم بیرون بیاید. باعث شد بهتر بفهمم چنین جهانی اگر قرار باشد وجود داشته باشد، فقط با حذف دولت مرکزی و ستمگر ساخته نمی‌شود. جامعه‌ی آزاد، صرفن جامعه‌ی بی‌حاکم نیست؛ جامعه‌ای است که آدم‌هایش باید و شاید که هر روز آزادی رو تمرین کنند.

این کتاب برای من یک تصویر ساده و قشنگ از آرمان‌شهر نساخت. برعکس، نشان داد جایی که مالکیت خصوصی نیست، حتی جایی که قدرت رسمی و دولت مرکزی وجود ندارد، کسی/گروهی صاحب مردم نیستند، باز هم خطر شکل گرفتن قدرت هست. قدرت می‌تواند از دل عادت بیاید، از دل ترس، از دل یکرنگ شدن، ترس از متفاوت بودن، از دل فشار جمع، از دل بوروکراسی، از دل این‌که آدم‌ها کم‌ کم فراموش کنند چرا علیه سلطه، ظلم و بی‌عدالتی ایستاده بودند.

برای همین، چیزی که بعد از خواندن این کتاب برایم مهم‌تر شد، فقط «نبودن حکومت‌ها/دولت‌‌ها/صاحب‌ها» نبود؛ «مراقبت دائمی از آزادی» هم بود. آزادی چیزی نیست که یک بار به دست بیاید و بعد برای همیشه بماند. آزادی اگر مراقبت نشود، اگر تمرین نشود، اگر نقد نشود، اگر مردم در آن زنده و فعال نمانند، می‌تواند دوباره به شکل دیگری از سلطه تبدیل شود. اینکه چه تضمینی است که خودمان دوباره سلطه‌ گر نشویم؟

خلع‌شدگان برای من درباره‌ی همین بود: این‌که آزادی مقصد نهایی نیست؛ یک وضعیت تمام‌شده نیست؛ یک فرایند دائمی است. چیزی است که باید هر روز از نو ساخته شود، از نو پرسیده شود، از نو حفظ شود.

در انتها هم، نباید فقط از ظلم نجات پیدا کنیم و بعد دوباره زیر سایه‌ی شکل دیگری از قدرت باشیم. نباید فقط یک قدرت برود و قدرت دیگری جای آن بنشیند.

البته این‌ها برداشت‌های امروز من‌اند؛ نه حکم قطعی‌اند، نه چیزی که فکر کنم برای همیشه همین‌طور می‌ماند. آدم از راه‌های زیادی یاد می‌گیرد: یکی با دیدن کشورها و فرهنگ‌های متفاوت، یکی با زیستن در موقعیت‌های تازه، یکی با تجربه کردن، یکی شکست خوردن، یکی گفت‌وگو کردن، یکی خواندن رمان، یکی خواندن تاریخ، و یکی حتی با رنج‌هایی که ناچار است از میانشان عبور کند و … . من نه پیشاپیش کسی راه می‌روم، نه علاقه‌ای به این دارم، و نه می‌خواهم کسی را به چیزی دعوت یا از چیزی منع کنم. دارم فقط سعی می‌کنم راه خودم را بروم و حداقل از آزادی خودم با همین پرسش‌ها، شک کردن‌ها و دوباره فکر کردن‌ها مراقبت کنم. دارم تلاش می‌کنم قدرت، آزادی، مردم، و حتی آرزوها و افکار خودم را بهتر بفهمم. حتمن که خطاهایی هم در فهمم هست، حتمن که جاهایی اشتباه می‌کنم.

یاد همه‌ی آن‌هایی که دیگر میان ما نیستند، اما در زندگی ما حضور دارند.

دنبال کدوم دموکراسی هستیم

با لعنت به اول و آخر ظالم و ستمگر شروع میکنم و امید به آزادی; به حق خون‌هایی که ریخته شدند، تمام زندگی‌های نابود شده، زندانیان سیاسی و معترض، به حق دست‌ها و سفره‌های خالی، رقص سر مزار، صداهای نشنیده، تماس‌های بی‌پاسخ، پیغام‌های نرسیده… به حق مردم.

ما مردم می‌خوایم که دموکرات باشیم. مردم نظر دارن و نظرشون رو میدن، این مهمه، حتا اگر بدونن که نظرشون برای کسی مهم نیست، با زهم نظرشون رو می‌دن چون مي‌خوان که شنیده بشن، چون میخوان که تاثیر داشته باشن روی تصیم‌هایی که روی زندگی‌شون اثر میذاره. مردم می‌خواهند صداشون مهم باشد. دموکراسی باید اینطور باشه: مهم بودن نظر مردم در عمل. نه این‌که هر چند سال یک بار از مردم استفاده بشه تا به یک ساختار از پیش چیده‌ شده مشروعیت بدن و بعد دوباره کنار گذاشته بشن، و اعتراض‌ها رو با بستن اینترنت و به گلوله بستن مردم سرکوب کنن، یا مدل‌های دیگه سرکوب کنن.

حالا، دموکراسی از یونان باستان اومده دیگه، بله بله با همه‌ی محدودیت‌ها و بی‌عدالتی‌هاش، یک نکته دراون هست که هنوز مهم است: این‌که تصمیم‌گیری درباره‌ی امر عمومی، کاملن از مردم جدا نشده بود. بله، فقط مردان آزاد حق مشارکت داشتن و این خودش یک بی‌عدالتی بزرگ بود، اما دست‌کم ایده این نبود که مردم فقط رای بدن و بعد یک طبقه‌ی سیاسی جدا از آن‌ها همه‌چیز را اداره کند. امروز چیزی شبیه این نوع دموکراسی رو می‌بینیم: فرانسه و ایرلند مجمع‌های شهروندی دارن، تشکل‌(؟) یا مجمعی است که انگار ۹۹ نفر از بین مردم رو به شکل تصادفی قرعه کشی می‌کنن تا درباره‌ی مسائل مهم نظر بدهند، خب پشت این کار یک اعتراف‌ه: این‌که شکل رایج دموکراسی نمایندگی، کار نمی‌کنه، جواب نمیده، یا قابل اعتماد نیست و اینکه مردم از قضرها و گروه‌ها و سن‌های مختلف باید نظرشون شنیده بشه و در تصمیم‌گیری‌ها باشند.

چرا دموکراسی رایج مشکل داره؟ چون خیلی وقت‌ها بیشتر به نفع قدرتمندان و ثروتمندان کار می‌کنه تا به نفع مردم. چون کسی که بالا می‌آید، بیشتر از اینکه نماینده‌ی من و تو باشد، نماینده‌ی شبکه‌ی قدرتی‌ه که اون را بالا آورده. چون پول، رسانه، تبلیغات، پارتی، رابطه، خون، الگوریتم و داده، تعیین می‌کنن چه کسی بیشتر دیده شه و چه کسی اصلن شانس مطرح شدن داشته باشه. این وسط سهم مردم چیه؟ این‌که هدف عملیات روانی بشیم؟ این‌که درباره مردم داده جمع کنن که بفهمنن به گروه‌های مختلف چی باید گفت که نظرشون/رای‌شون رو گرفت؟ در نتیجه این به دموکراسی می‌رسیم؟

بعد هم همیشه این حرف را می‌زنن که مردم دانش سیاسی و اقتصادی ندارن، پس نباید مستقیمن در تصمیم‌گیری دخالت کنند. خیلی خب، چرا ندارن؟ چه کسی این دانش را از ما مردم دریغ میکنه؟ یکی از وظایف مهم سیستم آموزشی می‌تونه این باشه! اگر از همون مدرسه، بچه‌ها یاد بگیرن که شهروند بودن یعنی چه، تصمیم‌گیری جمعی یعنی چه، مسئولیت سیاسی یعنی چه، اگر کارشناسان/مسئولان مجبور باشن شفاف و صادقانه و با داده‌های درست با مردم حرف بزنن، اگر اطلاعات در انحصار یک عده نمونه، اون وقت چرا مردم نتونن تصمیم‌گیرنده باشن؟ مشکل واقعن ناتوانی/ناآگاهی مردمه یا انحصار؟

من وقتی به دموکراسی فکر می‌کنم، به نماینده‌هایی فکر نمی‌کنم که با هزار دوز و کلک و تبلیغ و پول و ارث و میراث می‌یان بالا و بعد اسم خودشون را می‌گذارن نماینده/رییس جمهور. به این فکر می‌کنم که آیا خود مردم راهی واقعی برای اثر گذاشتن بر تصمیم‌های مهم دارند یا نه. آیا ما مردم واقعن می‌تونیم چیزی را جلو ببریم، چیزی را متوقف کنیم، کسی را وادار به پاسخ‌گویی کنیم، یا نه فقط قربانی و بازیچه‌ هستیم.

و اینکه وقتی می‌گیم «مردم»، دقیقن از کدوم مردم حرف می‌زنیم؟ اون‌هایی که با ما هستن یا اون‌هایی که با اون‌ها هستن؟ اون‌هایی که با ما همفکرن؟ اونهایی که همزبان‌ن؟ اون‌هایی که هم مذهبی ما هستن؟ اونهایی که همشهری‌ها هستیم یا هم کشوری؟ بحث از من و تو و ما و اونها باید بالاتر بره – ما مردم دشمن هم نیستیم- من هرچه بیشتر به این موضوع فکر می‌کنم به این نتیجه میرسم که مرز‌ها مشکل مهمی هستن. این مرزها باعث میشن تابعیت رو فدای انسانیت کنیم. قبل از اینکه به انسان‌ها فکر کنیم، به مرز فکر می‌کنیم، مرز میتونه مرز بین کشورها باشه، مرز بین مذهب‌ها باشه، مرز بین همون کلیشه ما و اونها باشه، زن و مرد باشه، بگیر و برو. ما ها می‌تونستیم هم کره‌ای باشیم. یعنی همه‌مون مردم کره زمین باشیم و خودمون، نه نماینده‌ها، تصمیم گیرنده و مجری باشیم.

شاید مشکل اصلی این نباشد که مردم برای دموکراسی اصلی آماده نیستن، که اینم هست البته. اما به نظرم مشکل اصلی‌تر که قدرت، دموکراسی واقعی رو نمی‌خواد. چون دموکراسی واقعی فقط رای گرفتن نیست. پاسخ‌گو کردن قدرت‌ه. شکستن انحصار تصمیم‌گیری‌ه. یعنی این‌که ما مردم دیگه فقط تماشاگر/ قربانی / بازیچه نباشیم.

یه پادکستی رو گوش می‌دادم، گفتم چیزی که فهمدیم رو بنویسم.می‌تونه اشتباه باشه، فقط برداشت خودم و نظرات خودم رو نوشتم.

به امید آزادی و دموکراسی واقعی

کثافت خالص

بعضی چیزها خراب نشدن که قابل تعمیر بشن، از بیخ و بن خراب طراحی شدن- یا بعضی چیزها کثیف نشدن که بشه با آب و صابون تمیزشون کرد، کثافت خالص و مطلق‌ند، این چیزها رو نمیشه با آب تمییز کرد; تلاش کنی تمیزشون کنی دستت رو کثیف میکنی.