نمایش یک محصول است

چند روز پیش در اینستاگرام یک پستی رو دیدم که توجه‌ام رو جلب کرد و رفتم پروفایل کاربر رو دیدم و استوری‌ها و چند تا پست دیگه‌شون هم. موضوع این بود که چرا وقتی فقر داره بیداد می‌کنه، یکی دیگه میاد از زندگی بسیار لوکس‌ش ویدئو می‌ذاره، موضوع دیگه‌ و بسیار مهم و قابل توجه این بود که چرا پدر و مادرها تو اینستاگرام دارن حریم شخصی بچه‌هاشون رو پایمال می‌کنند صرفا برای لایک و کامنت و ویو و … خب، موضوع کودک و حریم شخصی‌ش بسیار مهم و حائز اهمیته، هر چی کار بشه در این زمینه کمه- کودک‌آزار رو سرش دو تا شاخ نداره. من الان می‌خوام در مورد این نمایش لاکچری بنویسم، البته نه دقیقن خودش.
خیلی خب، آدم‌ها حق دارن و آزادن که از زندگی‌شون تو شبکه‌های اجتماعی نشون بدن و یا حرف بزنن و به نمایش بگذراند، یه رستوران خوب، غذای خوشمزه‌ای که درست کردن، سفر قشنگی که رفتن و خوش گذشته، تجربه جدیدی که داشتن، عشقشون، ماشینشون، خونه‌شون، هتل‌شون و هزار چیز قشنگ دیگه تو زندگی‌شون.

اما وقتی نمایش تبدیل بشه به محصول، دیگه داستان عوض می‌شه. چطور: هایده یه ماشین می‌خره، یا کرایه می‌کنه، یا واسه دوستشه، خلاصه مالکیتش بماند، با این ماشین یک ویدئو درست می‌کنه و این ویدئو کلی مورد توجه قرار می‌گیره تو شبکه های اجتماعی; این توجه بعدن می‌تونه به درآمدزایی برسه. مصرف > درآمد > مصرف بیشتر > درآمد بیشتر … یک حلقه میشه. البته درستش این میشه : مصرف > نمایش > توجه > درآمد > مصرف …. (مصرف رو به به شکل قشنگی به نمایش بذاری، ساختاری باشه که نمایش توجه بگیره، توجه باعث درآمد زایی میشه، با درآمد بالاتر میتونی بیشتر مصرف کنی و ….)

اینکه « وقتی این همه مردم در فقر شدید، واقعن و جدن خیلی فقر شدیدیه از هر نظر، زندگی می‌کنند، چرا فلانی و بهمانی ثروتشون رو نشون می‌دن»… ببینین فلانی و بهمانی لزومن باعث فقیر شدن مردم نشدن- یعنی ممکنه هیچ نقش مستقیمی هم در وضعیت اقتصادی نداشته باشند. البته می‌شه به مسئولیت و اخلاق اجتماعی بهش نگاه کرد، اما این کل داستان نیست. چیزی که اینجا توجه من رو جلب میکنه، اینکه در ساختاری زندگی مي‌کنیم که نمایش مصرف خودش می‌تونه ثروت بیشتری تولید کنه. اون اینفلوئنسرها هم دارن از این ساختار استفاده می‌کنند، یعنی به شکلی هم تولید کننده است و هم مشتری همین ساختار ( prosumer)- اینستاگرام یا هر پلتفرم دیگه‌ای هم که این وسط درآمد خودش رو همیشه خواهد داشت، یعنی اینستاگرام از اینکه هایده یه ماشین خریده هم به شکل غیرمستقیم داره درآمد کسب میکنه.

حالا، چطور مصرف‌گرایی رسیده به تولید ثروت؟ یه چیزی داریم به اسم «مصرف‌گرایی خودنمایانه». اینکه ما انسان‌ها بعضی‌هامون ترجیح می‌دیم که با نشون دادن وضعیت اقتصادیمون برای خودمون منزلت و قدرت اجتماعی داشته باشیم چیز جدیدی نیست- و اینکه خریدار هم داره: احتمالن شکل و ظاهر مدیر و دفترش در انعقاد قراراداد خیلی تاثیرگذاره، اینکه در باشگاه مربی خوش پوش و شیکی به عنوان مربی شخصی انتخاب بشه خیلی واضحه، اینکه ماشین و خونه خانواده کسی که باهاش در ارتباط هستند خیلی در تصمیم اثر میگذاره و هزار نمونه دیگه….خلاصه یعنی یه جورایی مصرف‌گرایی، توجه میاره و توجه، ارزش اقتصادی. کاری که شبکه‌های اجتماعی کردن، فقط استفاده از پلتفرم و الگوریتم و شخصی‌سازی به این حلقه‌ای بوده که هیچ ربطی به تکنولوژی و شبکه‌های اجتماعی نداشته، به انسان مربوط بوده. نه اینکه مشکلی نیست و این شرکتهای غول‌پیکر شبکه‌های اجتماعی بی‌تقصیرن ها.. نه، اصلن نمی‌خواستم و نخواهم به این نتیجه برسم- موضوعی هست به اسم platform capitalism که میتونه خیلی این چیزها رو قشنگ‌تر نشون بده.

خلاصه اینطوری است که بدن یکی، سیر بارداری، و بچه بخت‌برگشته از همه جا بی‌خبر، ازدواج و طلاق و زندگی روزانه و هزار نمونه دیگه تبدیل به محصول میشن برای درآمدزایی. بالاتر هم نوشتم می‌تونیم به این برسیم که مسئولیت اجتماعی داریم در برابر هم، صد البته هم درسته، ولی برای من قسمت مهمترش ساختاری هست که این نمایش رو به این شکل به درآمدزایی میرسونه و ادامه داستان…

تن آدمی شریف است به جان آدمیت – نحوه خوندن مصرع بعدی با خودتون 🙂

اصول متغیر ؟

خیلی چیزها متغیرند، لیوان آب رو چند دقیقه پیش روی میز گذاشته بودم و یکی دو دقیقه پیش گرفتم دستم و آب نوشیدم، اون لیون رو دقیقن سر جاش نذاشتم، و حتا مدل گذاشتن اون لیوان روی میز هم مثل حالت قبلش نشد و از آب هم که کمتر شده; خیلی چیزهای مربوط به اون لیوان تغییر کرد. باد میاد و موهامون رو به حرکت وا می‌داره. با یکی از عزیزامون، دوست‌‌مون یا غریبه‌ای صحبت می‌کنیم، ایشون به ما نگاه میکنه و یکهو سرش رو برمی‌گردونه سمت دیگه رو نگاه می‌کنه; بازم تغییر کرد. دیگه مثال‌های بسیار روشن‌تر شبیه اینکه پارسال فلان مدرک رو نداشتیم و الان داریم، یا کتابی رو دیروز نخونده بودیم و امروز شروع کردیم. تکنولوژی هر روز داره تغییر می‌کنه. من یک دقیقه پیش با من الان فرق داره- حتا اگر ساکن یکجا نشسته، و به ظاهر تکون نخورده باشم- ۱ دقیقه زمان گذشته و سلول‌های درون بدن من تغییر کردن و و و و…، خیلی چیزهای مربوط به ما و آدم‌ها و جهان مدام در حال تغییرند، یعنی متغیرند.

اما همه چیزهای مربوط به ما و جهان متغییر نیستند، بعضی چیزها رو هم داریم که ثابت‌ند. ثابت هستند و نه ساکن- این دو تا با هم فرق دارند. ساکن یعنی مختصات یک جسمی در بازه زمانی‌ای تغییر نکرده- که البته ساکن نسبی و مطلق هم داریم. لیوان روی میز تا زمانی ساکن است که عاملی اون رو به حرکت واداره. اما این لیوان که ثابت نیست، یک اصل نیست. ثابت و اصل چیه؟ ثابت برای مثال یعنی اگر کسی با اسلحه به مردم شلیک کرده و یک انسان رو به قتل رسونده باشه، اگر ۵۰ سال از این قتل بگذره، فرضا این آدم بسیار هم پشیمون شده و تغییر کرده، همون آدم که نیست، حتی شده یک آدم درجه یک و خوب ، بازم اون شخص یک آدم رو به قتل رسونده، این یک ثابته. یک حقیقت غیر قابل تغییره که ۵۰ سال پیش یک قتل انجام داده; اگر با خودش خلوت کنه و یا اگر خانواده اون شخص رو ببینه، یا به گذشته رجوع کنه به خودش احتمالن میگه: من ۵۰ سال پیش جان یک انسان رو گرفتم- مگر اینکه حافظه‌ش رو از دست داده باشه.

حالا بریم سر بحث اصلی، با یک مثال : کودک‌آزاری قابل توجیه نیست و ظلم بزرگیه، بچه من، بچه شما و بچه اونها نداره، ربطی به زمان و مکان هم نداره- نمی‌تونیم بگیم اگر فلان شود و بهمان، این ظلم نیست و اوکیه. این یک اصله.

و ما ستون اصلی شخصیت‌مون رو همین اصل‌ها و ثابت‌ها تشکیل مي‌دن. زیبایی رو دوست داریم، کرامت انسانی رو مهم می‌دونیم، جان انسان‌ها رو باارزش می‌دونیم، عدالت برامون مهمه، برابری حقوق و …

خب، حالا آیا می‌تونیم بگیم جان انسان‌ها بسیار با ارزشه و پر اهمیت، اما می‌تونیم بعضی وقتها از این جان‌ها بگذریم؟ آیا عدالت امروز برامون مهمه و فردا ممکنه بر حسب شرایط عدل رو فراموش کنیم- مثلن اگر اجرای عدالت به ضرر من باشه از عدل رو برمی‌گردونم؟ قدرت مطلق بده، مگر اینکه دست ما باشه؟ کرامت و احترام متقابل مهمه برابری برام مهمه، اما وقتی زنی موضوعی رو توضیح میده من بعنوان مرد باید بیام جمع‌بندی کنم و نتیجه‌گیری کنم (مرد فهم کردن)، آیا براحتی برامون هدف وسیله رو توجیه می‌کنه؟ چی از ما می‌مونه اگر اصل‌هایی که ستون شخصیت‌مون رو میسازه رو نداشته باشیم؟ چه شخصیتی ازمون میمونه؟ تقوی چی میشه؟ به تقوی بار مذهبی ندیدیم که بخوایم ازش فرار کنیم، تقوی یعنی خودمون رو به کثافت آلوده نکنیم.
مثال‌های دیگه از زیر پا گذاشتن اصولی که داریم:
من با شکنجه مخالفم، مگر اینکه اطلاعاتی که می‌خوام خیلی مهم باشه.
آزادی بیان مهم‌ه، مگر اینکه حرفی علیه من زده بشه.
حریم شخصی مهمه، اما برای جمع‌آوری اطلاعات وارد منزل فلانی می‌شم.
عدالت مهمه، مگر اینکه به ضرر من باشه.
استفاده ابزاری از آدم‌ها رو ناپسند می‌دونم، اما از آدم ها به موقع نیازم استفاده میکنم.
قدرت مطلق خطرناک‌ه، مگر اینکه دست آدم‌های مورد اعتماد من باشه.
جان آدم‌‌ها مهمه، مگر اینکه در راه هدفی که برای من مهمه قربانی بشه.
حضور زن‌ها برام مهمه، اما اگر طبق میل ما رفتار نکنه، علیه ما حرف بزنه، اونوقت حذفش می‌کنیم.

بعد انتشار اضافه کردم: اصول اخلاقی‌ای داریم دیگه، پس اخلاقیات چی میشه؟ آیا نباید به اخلاقیات چسبید چون اخلاق کاری از پیش نمیبره؟ آیا زندگی و جان مردمی که در فقر و انواع ناراحتی زندگی ميکنند رو هزینه اهداف ،مثلن و فرضن والا کردن، درسته؟ پس ارزش جان آدم‌ها بسته به شرایطه؟ اصول متغیره؟

چند هفته پیش کتابی می‌خوندم که در واقع یه جورایی میگفت اصول باید متغییر باشند که بشه تغییری رو ایجاد کرد، یعنی آدم باید منعطف‌ باشه، این هفته هم کتابی می‌خوندم که ثابت‌ها چی هستند و چه اصولی داریم، چه متغییرهایی هستند و چه ثوابتی.
چی درسته و چی نه، جواب دادنش کار من نیست. اوه و اینکه من اصلم رو تغییر بدم چون به نفع من نیست یک چیزه، و اینکه من نظرم رو تغییر دادم چون دیدم اشتباهه یک چیز دیگه. این‌ها بحث‌های پیچیده‌ای هستند ولی بسیار مهمند و در خور فکر و سوال پرسیدن از آدم‌ درستش…

سعی کردم جسته گریخته ننویسم، امیدوارم که اشتباه ننوشته باشم، اما می‌تونم اشتباه هم نوشته باشم (نه همه‌ش رو، قسمتیش رو)، چون عالم به این موضوع نیستم، فقط درک خودم رو از دو کتاب نوشتم.
البته من به اصول و قوانینی پایبندم که می‌دونم باارزشن، درستند و در موردشون منعطف رفتار نمی‌کنم.

چند دست لزومن صدا نداره

میگن که یک دست صدا نداره، اما این به این معنی نیست که چند دست حتمن صدا داره.چون دست‌ها در یک شرایط نیستن. چی شد یک‌ هو؟ داشتیم یه داستانی می‌خوندم، نوشته بود یک دست صدا نداره، یک لحظه فکر کردم که خب چند دست هم لزومن صدا نداره… صبر کنین، یک خاطره‌ای بود که قبلن‌ها نوشته بودم، از اینکه دوستانم می‌خواستن امتحان فیزیک ندیم و کتاب قران آوردن تا قسم بخوریم که امتحان نمی‌دیم… خاطره رو تعریف نمی‌‌کنم دوباره، فقط نکته‌اش رو بنویسم.
خیلی خلاصه، ما زمان دبیرستان چند باری سعی کردیم امتحان ندیم، البته من سعی نمی‌کردم، اما همراهی میکردم. نکته اینجا بود که می‌پذیرفتیم که قراره به نحوی تنبیه شیم، نمره منفی در انضباط، نمره کلاسی که ۵ بود رو ۰ می کردن یا هر چیزی… ماهایی که وضعیت درسیمون خوب بود می‌تونستیم این رو تحمل کنیم، کسی که وضعیت درسیش خوب نبود نمی‌تونست. حتا یادم میاد یکی دو بار خودم به چند تا از بچه ها گفتم شما برید امتحان بدید، پیش ما واینستید… چون نمره منفی برای مایی که وضع درسی خوبی داشتیم ،هیچ وقت باعث نمیشد که زیر ۱۰ بگیریم، اما برای بعضی دوستانمون باعث میشد که اون درس رو بیوفتند.

بله خب، مثل است دیگر نباید که جدی‌ش گرفت… اما شایدم باید

کفش‌های مشکی با سه خط سفید

لحاف رو کشید روی سرش و چشم‌هاش رو بست. یاد زنگ تفریح افتاد، وقتی سمیرا کیف جدیدش رو آورده بود و همه دورش جمع شده بودن. خودش هم گرفته بود دستش، زیپش رو باز و بسته کرده بود و گفته بود « چه خوبه»، طوری که انگار خیلی هم براش مهم نیست.
بعد یاد کفش‌های پشت ویترین افتاد، همون‌هایی که جمعه هفته پیش، وقتی برای تفریح رفته بودن پیاده‌روی و از جلوی مغازه‌ها رد میشدن دیده بود; قرمز نبودن، مشکی بودن با سه خط سفید کنارش، اما خیلی قشنگ بودن. فکر کرد اگر اون‌ها رو داشته باشه هم میتونه زنگ وزرش بپوشه و راحت‌تر بدوه، از همه جلو بزنه، و هم اینقدر قشنگ بودن که به لباسهای مدرسه‌ش بیاد. حتمن زنگ تفریح که می‌شد، دوستاش دورش جمع میشدن تا کفش جدیدش رو ببینن.
باباش گفته بود «چقدر گرونه همه چی»، نمی‌خواست به این قسمت به صدای باباش فکر کنه، اون رو حذف کرد. توی ذهنش دوباره برگشت جلوی همون ویترین، خیال کرد مامانش بهش میگه «کدومو دوست داری بابا برات بخره؟» و خودش سریع همون مشکی‌ها با خطهای سفید رو نشون می‌ده، خیلی خوشحال و خندون میرن تو مغازه که بخرنش.
بعد یکهو فکرش رفت سمت اردوی مدرسه. اگر می‌تونست اردو رو بره، حتمن کنار پنجره میشست. شاید سمیرا هم کنارش می‌شست. شاید مامان صبح براش ساندویچ درست می‌کرد و یه آبمیوه هم می‌ذاشت توی کیفش.
صدای برادرش اومد که داشت تو خواب حرف میزد، انگار خواب بد می‌دید، مامانش بیدار شد رفت پیش برادرش که آرومش کنه.
دوباره فکرش رفت، اگه اتاق خودش رو داشت یه میز کنار پنجره می‌ذاشت، یه چراغ کوچیک سبز روی میز، همون چراغی که تو کارتون دیده بود، و چندتا کتاب که واسه خودش بود، شب هم چراغ خوابش رو روشن می‌کرد و تو اتاق خودش میبخوابید، سقف اتاقش هم شبیه آسمون شب بود، یه ماه هلالی و پر از ستاره‌های کوچیک. هر شب به همونا نگاه می‌کرد، هرازگاهی هم پرده اتاقش رو کنار میزد تا آسمون واقعی رو هم ببینه.
بعد یاد حرف معلم علوم افتاد که گفته بود اگر خیلی درس بخونید می‌تونید هر کاری که دوست دارید بشید. فکر کرد شاید فضانورد بشه. یا خلبان. نه، خلبان بهتر بود. از اون بالا همه‌ی خونه‌ها کوچیک دیده می‌شدن، همه آدم‌ها.
چشم‌هاش داشت سنگین می‌شد. فکر می‌کرد حتمن خلبان‌‌ها خیلی پولدارن، اگر یه روز خیلی پولدار بشه، اول یه خونه می‌خره که صابخونه هر سال نتونه بکشه روی اجاره، باباش زودتر از سر کار بیاد و چشمهای مامانش بخنده، جمعه‌ها برن پارک و شهرباز…

———————————————————————-

چیزی که مدام بهش فکر می‌‌‌کنم این است که چقدر فقر داره فشار میاره به مردم، دیگه صاحب دو شغل بودن یا حتا بیشتر یک چیز نرمال شده، البته اگر کار پیدا شه- اما اگر کسی صاحب خونه نباشه، با دو سه شغل می‌تونه صاحب خونه بشه؟ کارگری که دو شیفت کار کنه؟ نه نمی‌تونه! و مدام فاصله بین آدم های ثروتمند و فقیر بیشتر و بیشتر میشه… به بچه‌ها فکر می‌کردم، تجربه بچه‌ها از فقر چیه این روزها. یاد یه عکسی افتادم که چند وقت پیش دستم گرفته بودم و نگاهش میکردم- چند ماه پیش یک سری عکس قدیمی از بازار عتیقه‌فروش‌ها خریده بودم. عکس یه دختر بچه و پسر بچه کنار هم که خیلی معصوم به دوربین نگاه میکنن… این داستان رو به خیال خودم از روی اون عکس نوشتم.

آره الان برید ببینین کی به کدوم دانشگاه میخواد اپلای بفرسته، شاید اینطوری بتونین مشکل اقتصادی‌ و فقری که از سر مردم بالا زده رو حل کنین.

محتوا زیادتر میشه، و وقت ما هنوز محدوده

اون روز داشتم بین وب‌سایت‌ها، یعنی کلن تو اینترنت می‌چرخیدم و یه چیزی تو ذهنم قلقلکم می‌داد. امروز صبحی هم که با پیامم گپ می‌زدیم رسیدیم به اینکه چیزی شبیه «بمباران اطلاعاتی» داریم، چطور؟ خب تکنولوژی سرعت تولید محتوا رو داره بالاتر می‌بره و محتواهای بیشتر و بیشتری تولید میشه، تا جایی که دست آخر می‌مونی کدوم رو بخونی و برای کدوم وقت بذاری.

از اون طرف می‌گی حالا که ابزار و ماشین دم دستمه، خودم هم می‌تونم محتوا رو نسبت به علاقه و وقتم برای خودم سفارشی کنم. مثلن به همون هارنسی که وصل کردم به تلگرامم بگم هر چند روز یک‌ بار در مورد فلان دانشمند، نظریه یا اتفاق‌های تاریخی مثل انقلاب‌ها، جریان‌های اقتصادی‌ای که توی تاریخ اتفاق افتاده برام بنویس. یه چیزی شبیه ایده‌ی «آموزگاران جدید» آسیموف. اینکه هر کسی یه جور معلم شخصی داشته باشه که بر اساس علایق و نیازهای خودش بهش یاد بده.

حالا، بریم سراغ داستان اصلی، بمباران اطلاعاتی. می‌دونیم که سرعت تولید محتوا داره میره بالا، ولی زمان ما برای خوندن که بیشتر نشده. روز هنوز همون ۲۴ ساعته و دقت و توجه‌مون هم محدوده، حداقل تا وقتی که مثل ماتریکس یه چیزی وصل کنیم به مغزمون و چند دقیقه بعد کنگ‌فو بلد باشیم 🙂 یه زمانی می‌گفتیم کدوم منبع رو بخونیم؟ از کجا خبر‌ها رو می‌خونی و غیره… الان سوال اینجاست که «از بین این همه محتوا کدوم ارزش وقت من رو داره؟» و اینجاست که ارزش انتخاب و قضاوت بیشتر میشه.

من مثلن برای خبرها معمولن سایت‌های خبری فنی و تک رو دنبال می‌کنم، ولی خیلی چیزهایی که یاد می‌گیرم از جایی شروع میشه که اصلن دنبالش نبودم؛ دارم یه کتاب داستان می‌خونم یا یه پادکستی گوش می‌دم، به اسم یه آدم، یه اتفاق، یه نظریه یا یه کلمه می‌رسم که هیچ چیزی در موردش نمی‌دونم، کنجکاو میشم و میرم دنبالش. این مدل یاد گرفتن برای من چیز خوبیه، یه چیز تو رو می‌بره سمت یه چیز دیگه، من این رو نسبت به مدلی که الگوریتم‌ها بهمون جهت می‌دن ترجیح می‌دم. چون الگوریتم‌ها دقیقن برعکس عمل می‌کنن. هرچی بیشتر چیزی رو دوست داشته باشی، بیشتر همون رو میارن جلوی چشمت. هدف الگوریتم اینه که من و تو رو جایی بیشتر نگر داره، بتونه بعدن از همین رفتار استفاده کنه برای اهداف شرکتی یا سیاسی- این موضوع جای توجه و فکر زیادی داره. و اینجا یه فرق مهم وجود داره بین چیزی که دوست دارم ببینم و چیزی که شاید لازم باشه ببینم. ممکنه من فقط تکنولوژی دوست داشته باشم و الگوریتم هم هر روز تکنولوژی بیشتری تحویلم بده، ولی شاید چیزی که لازم دارم بخونم یه تکه تاریخ، فلسفه، اقتصاد یا حتا نظری باشه که باهاش مخالفم. الگوریتم‌ها دید رو گسترده یا گسترده‌تر نمی‌کنن، دایره دیدمون رو تنگ‌تر میکنن، این چیزی که اذیت کننده است و باید باهاش مقابله کرد. اگر انتخاب‌هامون رو کامل بدیم دست الگوریتم‌ها، فکر نمی‌کنم فردا پس‌فردا چیز خیلی قشنگی از آب دربیاد برامون- این یه نظر شخصیه.

دست آخر، ماشین می‌تونه برامون محتوا تولید و پیدا کنه، خلاصه کنه، حتا معلم شخصی‌مون بشه. الگوریتم هم تقریبن می‌دونه چی دوست داریم و طبیعتن می‌تونه افکار و انتخاب‌هامون رو جهت بده (نه این توهم نیست). من فکر می‌کنم اینکه چی وارد ذهنمون بشه، هنوز باید تصمیم خودمون باشه، اینکه چه موضوعی رو بخونیم، از چه زاویه‌ای بهش نگاه کنیم و اصلن چطور بذاریم وارد ذهنمون بشه. و شاید اگر یه ذره بیشتر روی کنجکاوی‌‌مون کار کنیم، خودمون رو از مسیری که الگوریتم برامون چیده بیرون بکشیم و گاهی دنبال چیزهایی بریم که از قبل نمی‌دونستیم بهشون علاقه داریم، چیزهای بیشتری هم برای کشف کردن پیدا کنیم. بله، زمان محدوده و نمی‌شه همه‌چیز رو یاد گرفت و بالاخره باید رفت دنبال چیزهایی که می‌خوایم و بهشون علاقمندیم، اما یه سوال می‌مونه: تا وقتی سراغ یه موضوعی نرفتیم، از کجا می‌دونیم بهش علاقه داریم یا نه؟

هشتگ نه به دید تنگ

چرا باید داستان‌‌های علمی-تخیلی بخونیم

یه کتابی روی میزمه، البته چند تا کتاب روی میزم هست و وقت‌هایی که نیاز به استراحت دارم، و یا می‌خوام به چیز دیگه‌ای فکر کنم، یکی از این کتاب‌ها رو می‌خونم. خلاصه، یکی از این کتاب‌ها اسمش «روبات کامل» است، معرفیش کنم: نویسنده آیزاک آسیموف عزیز دلم، مترجم سعید سیمرغ گرامی و انتشارات کتابسرای تندیس.


از پشت جلد کتاب: کتاب «روبات کامل» مجموعه‌ای چشمگیر از دیدگاه‌های مبهوت کننده‌ی آسیموف درباره آینده است…

تو این کتاب علاوه بر اینکه می‌تونین داستان‌های فوق‌العاده جذابی روباتیک رو بخونین، با دیدگاه‌ها/نظرات یا مقاله‌های آسیموف درباره آینده‌‌ای‌ که با ماشین‌ها سهیم خواهیم بود هم روبرو می‌شین. جناب آسیموف فقط از فناوری حرف نمی‌زده،می‌تونین تو مقاله‌‌ها بخونین: اینکه چرا به همچون تکنولوژی‌ای نیاز داریم، چطور باید ازش استفاده کنیم و چه تاثیری روی زندگی‌مون مذاره.

مثلن در مقاله‌ای با عنوان «آموزگاران جدید»، آسیموف، اشاره می‌کنه به اینکه چرا مدل و روش آموزش باید عوض شه، شخصی‌‌‌تر شه تا بهره‌وریش بالاتر بره، برای این چه چالش‌هایی داریم و خودش چه راه حل‌هایی داده. ببینین به این می‌گن یک آدم فوق‌العاده باهوش، حظ می‌برم.

یه نکته شاید بی‌ارتباط به موضوع و اما مهم: برای من البته همیشه دونستن نقطه نظرات، دیدگاه‌ها، روش و مدل زندگی آدم‌هایی که تحسین‌شون می‌کنم خیلی جذابه; من یک داستانی رو می‌خونم و بعدش از خودم می‌پرسم کی این رو نوشته؟ دنبال اسمش نیستم، می‌خوام بشناسم این آدم رو، چطور فکر می‌کرده، چطور زندگی می‌کرده… البته این فقط در مورد نویسنده‌ها نیست، من به دانشمند‌ها هم همین طور نگاه می‌کنم، به برخی شاعر‌ها یا خواننده‌ها، به کامپوزر‌ها، در کل برای من، اون آدم پشت یک کار/ایده خیلی جذابه و من رو به وجد میاره- اینطوری کلی چیز میز ازشون یاد میگیرم، و منم کم‌کم شروع می‌کنم به تغییر کردن; این چیزها مهمه، اینکه کی رو می‌بینیم و چرا میخوایم الگو قرارش بدیم.

خب برگردیم سراغ علمی-تخیلی; یک نکته‌ی خیلی مهمی در خوندن ادبیات علمی-تخیلی هست. ما خواننده‌ها کم‌کم یاد می‌گیریم جور دیگه‌ای فکر کنیم. شاید حتا بشه گفت مغزمون کمی بهتر از قبل کار می‌کنه. چطور؟ یاد میگیریم که پیش‌فرض‌ها رو قبول نکنیم، اصل‌ها رو هم شاید بتونیم دست‌کاری کنیم- حتا شده تو ذهنمون، باعث میشه کنجکاوی‌‌مون بیدار شه/برانگیخته شه، باعث میشه جهان رو قوانین و ارتباط‌هاش رو طور دیگه ببینیم. کم‌کم شروع می‌کنیم به کندوکاو، به پرسیدن به دنبال جواب بودن… پرسیدن سوال‌های جدیدتر، حتا بهتر… حد و مرزها رو جابه‌جا می‌کنیم- حتا اگر شده در تصورات و ذهنمون. نوع و نحوه فکر کردنمون عوض میشه.

بعضی‌ها حتی ممکنه از ایده‌هایی که در داستان‌های علمی‌تخیلی خوندند الهام بگیرن و بعدها به سمت علم، مهندسی یا کشف و اختراع برن، همونطور که آسیموف نوشته بود آینده‌شون رو شکل میده. خیلی از چیزهایی که زمانی فقط در حد خیال و داستان بودن، بعدن تبدیل به سوال واقعی برای دانشمندها و مهندس‌ها شدن- روش کار کردن و ایده رو اجرا کردن (ادبیات علمی-تخیلی حالا داستان یا فیلم‌نامه و … )

خلاصه که ادبیات علمی-تخیلی، فقط احتمالن آینده رو نمی‌سازه، بلکه آدم‌هایی رو میسازه که اون آینده رو خواهند ساخت.

ادبیات علمی-تخیلی رو اصلن نباید دست کم گرفت. خوشبختانه مترجم‌های خیلی خوبی داریم که این ادبیات رو به زبان فارسی زنده نگه می‌دارن، مثل سعید سیمرغ، حسین شهرابی، سمیه کرمی، نوید فرخی، شادی حامدی و حتما مترجم‌های دیگه‌ای هستند که من ،متاسفانه، هنوز ترجمه‌هاشون رو نخوندم… دم همه‌شون گرم و راهشون هموار.

بعد انتشار اضافه کردم: البته ادبیات فانتزی و کمیک‌بوک‌ها و مانگاها رو هم نباید دست کم گرفت، مگه میشه بت‌من رو نشناخت؟ آیرن‌من؟ لوکی؟ یا چه می‌دونم مانگای All You Need Is Kill رو نخوند؟ شایدم بشه، نمی‌دونم… ولی برای من نمیشه، پاشم برم دوباره All You Need Is Kill رو ورق بزنم 🙂 کلن داستان خوندن باحاله.

خاطره بازی – انتخاب رشته تحصیلی

این روزها نمی‌دونم چه شکلی‌ه، اما زمان ما، وقتی میخواستیم سال دوم دبیرستان رو شروع کنیم باید قبلش انتخاب رشته میکردیم. خب من از قبل می‌دونستم چی می‌‌خوام، با دوستام هم که صحبت می‌کردیم، همه‌مون خیلی روشن آینده‌مون رو متصور می‌شدیم که قراره چیکاره بشیم: یکی میخواست فقط دیپلم بگیره و ازدواج کنه، یکی میخواست استاد دانشگاه بشه، یکی می‌خواست داروساز شه، یکی میخواست مهندس معمار شه، یکی میخواست پزشک شه… منم می‌دونستم چی می‌خوام.

خلاصه برای انتخاب رشته یه فرم باید پر میکردیم، نمره‌هامون بود، ارزیابی معلم‌ها بود و مصاحبه با مشاور انتخاب رشته، که با در نظر گرفتن همه اینها کمک می‌کردن که ما رشته تحصیلی مناسبی رو انتخاب کنیم.

امتحان‌ها رو داده بودیم، فرم رو پر کرده بودیم و زمان مصاحبه بود. یادم میاد خانوم X با من صحبت کرد. دقیقن قیافه‌ ایشون، لبنخندش، حالت مهربون چشم‌هاش،حتی مدل مقنعه و مانتویی که می‌پوشیدن رو هم یادمه، بعدها هم که تقریبن نزدیک شدیم و بیشتر گپ می‌زدیم… خلاصه تو جلسه مشورت خانوم X بهم گفت تو دست‌ت بازه هر رشته‌ای که خواستی رو می‌تونی انتخاب کنی، بهم بگو که چی می‌خوای، میخوای چیکاره شی؟ گفتم من میخوام قاضی شم. خندید گفت زن‌ها تو ایران نمی‌تونن قاضی شن، گفتم می‌دونم ولی من میخوام قاضی شم، می‌خوام قانون رو عوض کنم. گفت نمی‌تونی قانون رو عوض کنی. فقط داشت می‌‌خندید… بهت اجازه نمی‌دن. گفتم چون می‌گن زن عقلش ناقصه پس نمیتونه قضاوت کنه، به همین خاطر من می‌خوام قاضی شم، شما بگین برای این باید چیکار کنم. گفت ببین میفهمم چی میگی، اما تو نمی‌تونی اینکارو کنی، اون رو فراموش کن، تو نمی‌تونی قانون رو عوض کنی کسی به حرف تو گوش نمیده، راهی هم نداره که بهت بگم. گفتم پس میخوام وکیل شم اینطوری می‌تونم این قانون رو عوض کنم، گفت نمی‌ذارن اینکارو کنی چرا نمیفهمی چی میگم، لحن صداش هم دیگه جدی شده بود. گفت می‌دونی این رو از قوانین اسلام نوشتن؟ مجتهد زن دیدی؟ تو نمی‌تونی این رو ها عوض کنی.

گفتم باشه با اینحال، من میخوام وکیل شم، من راحت میتونم خودمو ببینم که دارم تو دادگاه از کسی دفاع می‌کنم، من وکیل خوبی می‌شم. گفت آره از این مطمئنم ولی به زن‌ها تو وکالت اعتماد نمی‌کنن، به مردها در این رشته بها میدن نه به زن‌‌ها، راه‌ت رو سخت می‌کنن، اذیتت میکنن. یه فرم هم دست خودش بود، گفت اینجا انتخاب اول تو رو نوشتیم ریاضی-فیزیک، تو مهندسی خوبی میشی. گفتم چه مهندسی شم؟ نه من می‌خوام وکیل شم. گفت علوم انسانی تو رو خسته میکنه، کلی حفظیات داره، گفتم خب من حفظیاتم خیلی خوبه، گفت آره ولی نه به اندازه حل مساله‌ت. خلاصه ما نزدیک ۱ ساعت حرف زدیم، آخرش قانعم کرد که علوم انسانی رو بذارم کنار.

گفتم به چیز دیگه‌ای فکر نکردم، ولی خب بدم نمیاد جراح شم، می‌تونم تصور کنم که بیماری‌‌ای رو درمون کنم. گفت نه، جراحی راه طولانی‌ای داره و تو صبرش رو نداری، ما میگیم تو بهتره ریاضی فیزیک رو انتخاب کنی. گفتم از درس‌های ریاضی و فیزیک خوشم میاد ولی نمی‌دونم چیکاره می‌تونم بشم! فکر کنم خوشم نمیاد، چیکار کنم بعدش؟ گفت مهندس خوبی میشی و سریع وارد بازار کار میشی. گفتم آخه چه مهندسی میشم؟ گفت راهت بازه برو ببین چی میشی. خلاصه ایشون من رو قانع کرد، به زور حتی می‌تونم بگم، و اینطوری شد که تو دبیرستان ریاضی-فیزیک رو انتخاب کردم.
مهندس خوبی شدم؟ هوممم چی بگم؟! اما قطعن حل مساله‌ام خیلی خوبه، این رو از مدیرهام بسیار شنیدم.

حالا چی شد این خاطره رو نوشتم: یه فیلمی اخیرن دیدیم درباره یک پرونده‌ای بود و وکیلی که با خودش درگیر بود که چی درسته چی نه… خیلی راحت می‌تونستم خودم رو جاش ببینم- یادم افتاد که چطور می‌خواستم علوم انسانی انتخاب کنم و وکیل شم.

خانوم x، همیشه سعی می‌کرد بهمون یاد بده که زن‌ها رو از جامعه حذف نکنیم، تلاش می‌کرد بهمون بگه چطور زن‌ها رو خودمون داریم حذف میکنیم و حواسمون نیست. مثلن یه بار ایشون اومده بودن سر کلاس، بهمون گفتن که عکس یه پروفسور رو بکشین. دست آخر گفت چند نفر از چند نفرمون پروفسور رو «مرد» کشیدیم و نه «زن»- عکس مردی که عینک و ریش پروفسوری داره. بهمون گفت، من نگفتم پروفسور مرد بکشید، من گفتم عکس یک پروفسور رو بکشین، اینطوری بهمون نشون می‌دادن که ما زن‌ها رو تو ذهنمون حذف کردیم.( البته اون موقع آگاهی‌ها کمتر بود، الان مسلمن بهتر از اون زمان دبیرستان ماست)

خانوم x عزیز، همون موقع هم خیلی دوست‌تون داشتم، الان هم همچنان بهتون بسیار ارادت دارم- اگر اینجا رو بخونین و اگر که من رو یادتون بشه 3>