۵ تفنگدار

داشتم یک کتابی می‌‌خوندم یه جاییش به دانشجوها اشاره داشت… یاد خاطره خودم افتادم که چطوری شد تو یکی از اعتراض‌های دانشگاهی شرکت کردم.

ترم یک یا دو دانشگاه بودم، دقیق یادم نیست کدوم ترم. من معمولن پیاده می‌رفتم دانشگاه. یه روزی، سر راه، یعنی از بازار، یکی از دوستانم رو دیدم. اسمش هم یادمه که بماند 🙂 شخصیت‌هامون زیاد جور نبود، اما خب همکلاسی بودیم و دوست یکی از دوستان صمیمی من بود. خلاصه همو دیدیم و گپ و گفت و با هم روانه شدیم. وقتی از در دانشگاه وارد شدیم، دیدیم جلوی ساختمان اصلی شلوغه; عده‌ تقریبن زیادی از پله‌ها تا درب اصلی ایستاده بودن.

این دوستمون نرسیده به ساختمون گفت بیا از در پشتی بریم، گفتم نه بیا بریم ببینیم چی شده. به پله‌های جلوی ساختمان که رسیدیم به یکی از بچه‌هایی که اونجا واستاده بودن گفتم چی شده، دوستم دستمو کشید که دختر بیا بریم، گفتم آخه بذار ببینیم چی شده.. گفت من میرم کلاس، گفتم باشه. من واستادم از بچه‌هایی که معترض بودن می‌پرسیدم که چی شده!! یکی دو نفر گفتن ما هم نمیدونیم واستادیم ببینیم چی شده، رفتم بالای پله‌ها، راهمو بین دانشجو‌ها باز کردم رفتم پیش رهبرشون، من اینطوری برداشت کردم که این چندنفری که دروشون حلقه زده شده حتمن یکیشون سرکرده است دیگه… گفتم سلام، چرا جمع شدید؟ و اتفاقن آدم درست برای پیدا کردن این سوال رو پیدا کرده بودم.

یکی از اون پسرها بهم گفت که حراست دانشگاه کارت دو تا از بچه‌ها رو گرفته. چون داشتن با هم تو یک کلاس حرف میزدن. خلاصه داستان این بود که میگفتن حراست دانشگاه نمیذاره دختر و پسر‌ها با هم حرف بزنن، سریع مداخله میکنه، بدرفتاری میکنه، بچه‌ها رو خرد میکنه و کارت‌هاشون رو میگیره و تو پرونده مینویسن و اینها.

دیدم خب راست میگن چه اشکالی داره دختر و پسرها با هم حرف بزنن، دانشگاه‌ است دیگه، سر یک کلاس با هم هستیم یعنی چی نمیشه حرف زد؟ خب من ترم‌های اولم بود و زیاد با پسر‌های کلاسمون رفیق نشده بودم که بشینیم بگیم و بخندیم و اینها، فکر کردم دارن میگن که اصلن اجازه نمیدن. خلاصه داشتیم حرف میزدیم که رییس حراست اومد. گفت با اینجا واستادن نظم رو بهم میزنین، و نمی‌دونم اینطوری به جایی نمیرسین، پخش شین سریع پخش شید و چیزهای دیگه… این آقاهه و دوستاش گفتن نه ما همینجا وایمیسیم تا کارت دوستمون رو بدید. منم گفتم ما باید با رییس دانشگاه حرف بزنیم و اگرنه جایی نمیریم، به اون پسره گفتم برید پیش رییس دانشگاه. خلاصه ما واستادیم و دست آخر حراستی‌‌ه رفت و بعد برگشت گفت معاون امور فرهنگی شما رو میبینیه، اما پایین نمیاد. به نمایندگی دو سه نفرتون بیاد بریم دفترشون، بقیه پخش شید.

اون پسر بهم گفت میشه شما هم بیاین بریم پیش آقای فلانی(معاون امور فرهنگی) گفتم آره میام. خلاصه ما شدیم ۴ یا ۵ نفرکه بریم پیش معاون، چند نفری هم اومدن تا دم در اتاق. ما رفتیم تو اتاق و نشستیم، یکیمون سرپا واستاد… معاون فرهنگی گفت خب چی شده؟ نگاه کرد به من… منم گفتم کارت دانشجویی یه دختر و پسر رو حراست گرفته چون داشتن با هم حرف میزدن! یعنی چی، اینجا مگه دانشگاه نیست؟ ما همکلاسی هستیم با هم میشینیم سر کلاس، کم نیست تو کافه‌تریا دیوار کشیدین بین دختر و پسر‌ها؟ ما سر یک کلاس میشینیم تو یک حیاط و سالن قدم میزنیم، اون دیوار کاذب اونجا چیکار میکنه؟… والان حتا نمیتونیم با هم حرف بزنیم؟
بعد اون پسر سرکرده گفت که آقای فلانی شما از ازدواج دانشجویی دفاع می‌کنین، بچه‌ها چطور همو بشناسن که بخوان تصمیم بگیرن ازدواج بکنن یا نه؟ ما باید بریم دنبال دختری که تو دانشگاه میبینیم و تو خیابون‌ها راه بیوفتیم تا خونه‌ش رو پیدا کنیم، بعد مامانمون رو بفرستیم خاستگاری؟ این رو می‌خواین؟

من اون لحظه‌ها داشتم تازه تازه روشن میشدم که اوه بحث اصلی چیه، و چرا تو این اتاق هیچ کدوم از دخترهاشون نیومدن و فقط من اینجام… یکهو برگشتم گفتم البته من نمیگم گپ و گفت بین دختر پسرهای دانشگاه فقط و فقط به خاطر این است که میخوان با هم ازدواج کنن، موضوع اینه که شما چرا صحبت کردن بین دختر و پسرها رو دارین منع میکنین؟ راجع به هر چیزی میتونن صحبت کنن!
بعد یکی دیگه از پسرها گفت خب این پسر و دختر میخوان تو جایی صحبت کنن که کسی نشنوه و مجبور میشن تو کلاس خالی بشینن.
من گفتم یعنی تو کلاس خالی اگر دختر و پسر با هم حرف بزنن حتمن راجع به ازدواجه؟
معاون فرهنگی بهم گفت مشکل شما چیه دخترم، کارت شما رو گرفتن؟ گفتم نهههه نههه من میگم چرا کارت بچه‌ها رو میگیرن چون دارن با هم حرف میزنن؟ من تا حالا برام پیش نیومده اینی که دوستان میگن، ولی برای بچه‌ها که پیش اومده و شاید هم اصلن موضوع اصلی آشناییی برای ازدواجه، من نمی‌دونم من تازه واردم تو دانشگاه… دارم میگم چه اشکالی داره با هم حرف بزنن؟
خلاصه اونجا یه ذره اوضاع عجیب شد که جمع‌ش کردیم… بعد که معاون قانع شد که با رییس دانشگاه و رییس حراست حرف میزنن تو جلسه بعدی ما اومدیم بیرون و یکی از بچه‌ها گفت مرسی که بعنوان دختر با ما اومدین تو، گفتم نه بابا ولی چرا بهم کل داستان رو نگفتین 🙂 ، اونجا ما داشتیم با هم بحث میکردیم به جای اینکه با آقای فلانی بحث کنیم… یه ذره گپ و گفت خوش و بش کردیم و تشکر و خدافظی.

اتفاقن اون ۴ نفر از جمله‌ بچه‌هایی شدن که هر موقع همو می‌دیدیم بهم سر و دست تکون میدادیم و عرض ارادت. این اعتراض اولین اعتراض دانشجویی من بود.

چشم، دیگه چی؟

تو یک پلتفرمی، یکی نوشته بود: «اگر در آروزی جنگی، جدی می‌گم; برو تراپی ….. خودت رو درمان کن، …… »

اول اینکه تراپی رفتن چیز بدی نیست. اتفاقن خیلی هم خوبه. فقط اول باید پولش را داشته باشیم 🙂 . پولش رو بدید بهمون، به روی چشم تراپی هم می‌ریم، چرا نریم؟! (الانم برداشت می‌کنین که پس من در آرزوی جنگم؟ نه از اون بابت نمی‌گم و اون بنده خدایی که اون بیانات رو داشته اصلن من رو نمیشناسه و منم نمیشناسمش، خلاصه صرفن دارم میگم تراپی بد نیست و بد جلوه‌ش ندید)

دوم اینکه وقتی کسی به جایی رسیده که آرزوی جنگ می‌کنه، بهتر نیست اول بپرسید چه شرایطی اون رو به این نقطه رسونده؟ دلسوزید و می‌خواین تغییری ایجاد کنین، و در نهایت به این جمله‌ها رسیدید؟

حمله کردن به مردم بی‌ قدرت و تحقیر کردنشون، اون هم از موضعی اخلاقی و از بالا، خیلی به مذاقتون خوش میاد؟این حرف‌هام هم به این معنی نیست که آرزوی جنگ چیز خوبی‌ه یا نه… این کاملن بحث دیگه‌ایه. و اگر شما می‌خواین با جنگ‌ خواهی/ جنگ‌ طلبی مقابله کنین، باید بفهمید چه چیزی مردم رو به جایی رسونده که از جنگ نمی‌ترسن، یا حتا اون رو تنها راه تغییر می‌بینن.

چطور می‌تونین سال‌ها رنج، خشم، تحقیر، سرکوب و بی‌آیندگی، بی‌حرمتی، کشت و کشتارعلیه مردم رو ندیده بگیرین و بعد، وقتی نتیجه اینها رو در مردم می‌بینین، با یک جمله‌ی «برو تراپی / خودتو درمان کن» همه‌ چیز را به ظن خودتون به اختلال روانی و مشکل فردی تقلیل بدید؟؟ همدلی و فهمیدن فقط برای آدم‌هایی نیست که محترمانه، با کلاس، با فکر و یا اصلا با ادبیاتی که شما می‌پسندید درد می‌کشند و زخمشون رو نشون می‌دن.

و البته، درک کردن دلیل یک حرف، به معنای تاییدش نیست. و همچنین البته، تحقیر کردن مردم بی‌قدرت رنج دیده هم اسمش آگاهی نیست.

ولی شما اون پول رو بده ما یه تراپی بریم بد نمیشه

ادامه ترجمه رمان پیانوی خود‌نواز

به نام ما مردم و لعنت به ظالمان

خب، نوشته بودم که شروع به ترجمه کتاب «پیانوی‌ خودنواز» کردم، با کمک بسیار زیادی از ماشین. البته خودم هم میخونم و چک می‌کنم- ۱۰۰٪ ماشینی نیست.
من این کتاب رو قبل از دی ماه شروع کرده بودم. بعد دیگه جونی/امیدی/حسی نبود که بخوام از سر بگیرمش… و بعد چند ماه دوباره شروع کرده بودم به خوندش که اتفاقی افتاد و خلاصه اخیرن که برای بار سوم گرفتم دستم بخونمش، گفتم بذار اینبار دستی به ترجمه بکشم و بذارم تو وب‌سایت/کانال تا مردم هم بخونن، با هم بخونیم.

همین چند دقیقه پیش، فصل نه رو آپلود کردم. این کتاب، تو میگی انگار، برای همین روزهای ما نوشته شده! برای همین روزهایی که فکر می‌کنیم برنامه‌نویس همونیه ،که هیچ دانشی از برنامه‌نویسی و معماری نرم‌افزار نداره، و میشینه پشت کامپیوتر و میگه « برام یه اپ بنویس که فلان کنه بهمان کنه»* (این وسط حل مساله و خلاقیت آدم‌ها چی میشه؟ ) همین که من دارم کتابی رو به فارسی برمی‌گردونم، منی که مترجم نیستم و هیییچ هم بلد هم نیستم از مترجمی… شغل‌هایی از بین میرن و شغل‌هایی که سرجاشون می‌مونن، ممکنه شغل‌هایی جدید ایجاد شن، و اما، مهمترین قسمت این داستان‌ها، آدم‌ها هستند!… شغل ایکس حذف میشه یا نمیشه، به اون قسمت «آدم‌هایی که صاحب شغل‌ها بودن» باید نگاه کنیم.

در حال که از فصل به فصل این کتاب به وجد میام و لذت میبرم. باید دید پال و فینرتی می‌خوان چی کار کنن! باید دید مردم اون طرف پل چیکار میکنن!…

* اضافه کنم که من در کارهام به شکل خوبی از ایجنت‌ها استفاده می‌کنم، انتقادم رو به دایناسور شدن نیست!داستان اینجاست که باید ترغیب شد به چرا‌ها، اگر بریم به سمتی که سردرنیاریم از چیزهایی که تولید می‌کنیم، چه چیز خوبی برای ما‌ها داره؟! پرامپت‌نویسی صرفن پرامپت‌نویسی‌ه. کسی که پول می‌ده میره فضا میچرخه، اسمش فضانورد نیست! اسمش‌ مسافر فضایی‌ه. این بحث دیگه‌ای میشه و الان مجالش نیست 😉

مرسی جناب ونه‌گات، ماچ از کله‌ روح شما، با اینکه به روح اعتقادی ندارم :*

فردای بهتر

یه عکس قدیمی دستم بود. داشتم نگاهش می‌کردم و خب البته آهنگی هم پخش می‌شد (اسم آهنگ رو هم بنویسم دیگه: Raindrops – Shamrain). همین‌طور که به عکس خیره شده بودم، داستان کوتاهی به ذهنم اومد.
نوشتمش، بعد خوندم و اصلاح کردم. دیدم بد نیست منتشرش کنم. شاید فقط برای اینکه اینجا هم بماند. عکس زیر همون نسخه اولیه داستانه. این داستان هیچ ارتباط واقعی‌ای به عکس زیر نداره، آدم‌های در عکس رو هم بلور/محو کردم.




به سرفه افتاده بود، نشسته بود رو صندلی‌‌ش، پشت میزش. سرش رو انداخته بود پایین و به زور نفس میکشید… به عکسی که تو دستش بود نگاه میکرد، داشت زمزمه میکرد: مامان، دوست دارم… صنم، خودت می‌دونی باید مراقب مامان باشی. می‌دونم نیازی نیست بهت بگم… عطیه‌خانوم، ببخشید عطیه‌خانوم… نمی‌خواست به صورت احمد نگاه کنه… آخ احمد، آخ احمد… اون روز لعنتی اون روز نحس…. همه چی از جلوی چشمش رد میشد…عطیه خانوم بهش گفته بود ببینه کاری میتونه به احمد، پسرش، پیدا کنه. جور کرده بود، تو محل کار خودش، یه کاری که از دست احمد بربیاد. به عطیه خانوم گفته بود من حواسم بهش هست، احمد هم داداش خودمه دیگه، دستش رو گذاشته بود رو شونه عطیه خانوم که راحت باش خاله عطیه.

صدای سوختن میومد، همه جا پر از دود و شعله‌‌های آتش…. صدای دویدن رو شنید، صنم داشت صداش میکرد، به خودش میگفت صنم اینجا چکار میکنه، صدای دویدن میومد صدای نفس نفس زدن… پاشد از روی صندلی، سرش گیج میرفت خودش رو تلو تلو خوران رسوند به جلوی در، رفت تو راهرو… چشماش می‌سوخت، نمي‌تونست ببینه… محوطه سالن تو آتش و دود بود…

اون روز لعنتی… اون روز نحس… پیغام اومده بود « به دلیل حادثه‌ ناگواری که پیش آمده، امروز تعطیل است.»….سرویس میخواست برگرده، اعتراض کرده بود که تا اینجا اومدیم دیگه چیزی نمونده. باید سر در میاورد چی شده، ناسلامتی یکی از مدیرا بود، یعنی چی نیان. یعنی چی حادثه؟! تو حیاط شلوغ بود، دم در سالن بچه‌های سرویس دیگه واستاده بودن… یکی گریه میکرد، یکی میگفت چرا آمبولانس نمیاد؟ یکی داشت زنگ میزد، یکی نشسته بود سرش رو گرفته بود بین دستاش… صدای کَرَم میومد، داشت داد میزد به آتیش میکشم اینجا رو، به خداا قسم که به آتیش میکشم… جلو رفت، راهش رو باز کرد، وسط سالن، یا خدا، اون احمد بود، کَرَم پاهای احمد رو گرفته بود. یکی داشت طناب رو می‌برید. داشتن می‌آوردنش پایین… همونجا واستاده بود، یخ زده بود، دیگه چیزی نمیشنید دیگه چیزی نمیفهمید، می‌تونست صدای جریان خون رو تو رگ‌هاش بشنوه اما از بیرون چیزی نمیشنید…

صدای صنم میومد، داشت صداش میکرد، اما نمیدیدش…. تو راهرو نشسته بود، به نرده‌ها تکیه داده بود، نمي‌تونست دیگه برگرده تو اتاق خودش.. چشماش سیاهی میرفت، سرشو برده بود تو یقه بلوزش، داشت از گرما میسوخت… احساس کرد صنم اومد دستش رو گرفت و میگفت پاشو بریم…چشماشو به زور باز کرد، آتیش بود آتیش… نگاه کرد تو دستش یه عکس سوخته بود، گفت: این برای تو بود احمد.

——- روزنامه فردا: کارخانه «فردای بهتر» در آتش سوخت; تلفات جانی ۱ نفر.

از ابن‌سینا و استاد بیرونی‌ها تا …

این متن را چندین هفته پیش نوشته بودم و در درفت مانده بود. یادی ازش کردم و گفتم چرا بمونه! بله، وقتی داشتم میخوندم فکر کردم باید قسمتهاییش رو تغییر بدم چیزی رو با قطعیت ننویسم، حتا برگردم به چندین سال عقب‌تر، ولی نه تغییرش دادم نه چیز دیگه‌ای، همونطور که نوشته بودم، گذاشتم بمونه. دست آخر، به قولی، نوشته‌ام که برداشت ناقص و کوتاهی از یک روند است.

دو سه روز پیش داشتیم با پیام در مورد نظریه جهان‌های موازی صحبت می‌کردیم.حرف حرف رو آورد و پیام اشاره کرد به پارادوکس بنتلی – فیلسوف الهی‌دان که با نیوتن هم مکاتبه داشت و از دل همین مکالمه‌ها و تحقیق و تفحص به پارادوکس بنتلی رسیده بود. در ادامه همین گپ این سؤال برامون پیش اومد که چرا در گذشته کشیش‌ها دانشمند بودن؟ فقط هم در غرب نبوده، در شرق هم نمونه‌های همه چیز دانی زیادی داشتیم: ابن‌سینا، استاد بیرونی،… ولی حالا خبری از همه چیزدان‌ها به اون شکل نیست، البته به خصوص در شرق که خب همه‌چیز دان پیش‌کش، تعداد دانشمندها کم شد. رفتم یه ذره سرچ کردم یه مقاله‌ای پیدا کردم خوندم، چیزهایی که نوشته بود رو جستجو کردم و تقریبن قانع شدم.

یک دوره‌ای در شرق وقتی که عباسیان حکومت می‌کرد- بخصوص زمان مامون، دانشمنداهای مسلمان پرچمدار علم بودن. در اون دوره علم، فلسفه و دین با هم پیش می‌رفتن. چیزی که به نظر من – طبق خونده‌هام- خیلی موثر بود جریانی بود به اسم معتزله. طرفدارن این گروه/جریان می‌گفتند اگر جایی حدیث با عقل در تضاد باشه، راه عقل رو باید پیش گرفت.

خیلی مختصر در مورد معتزله بنویسم. یکی به اسم «واصل بن عطاء» شاگرد یه متفکر دینی‌ای به نام حسن بصری بود. واصل سر کلاس درس با استادش سر موضوعی به تضاد می‌خوره. استادش در کل اعتقاد داشته که هر چی حدیث و قران بگه همونه و این شاگرد اعتقاد داشته که عقل چی حکم می‌کنه. خلاصه می‌بینه که راهش رو باید جدا کنه، کلاس درس رو ترک و شروع میکنه به ترویج اعتقاداتش. و اینطوری میشه که استادش می‌گه «واصل از ما کناره گرفت». کناره گرفتن میشه اعتزال، به همین خاطر اسم گروهشون رو می‌ذارن معتزله – کناره گیرندگان.

از طرفی همون دوران – زمانی از حکومت عباسیان‌ – شروع می‌کنند به ترجمه‌ی آثار یونانی به عربی- تقریبن تمام آثار ارسطو، افلاطون، جالینوس، اقلیدس، بطلمیوس، و دیگران- که نه تنها باعث انتقال دانش میشه، بل الهام بخش متفکران/فیلسوفان/دانشمند زیادی شد. این مرکز ترجمه تو بغداد احداث میشه به اسم بیت‌الحکمه. اینطوری کتابخانه بزرگی برای خودشون درست میکنن.

حکومت‌شون قدرت گرفته بود، کشورهایی رو به زور گرفته بودن – گسترده شدن بودن- پول داشتن، ترجمه هم که براه بود، کتابخونه بزرگی راه انداخته بودن و از طرفی معتزله راهش باز بود و اینجوری دانشمند و فیلسوف و همه چیز دان‌ها جذب میشدن و پرورش پیدا میکردن. اصلا به همین خاطره که کتاب‌های جناب ابن‌سینا و استاد بیرونی و سایر دانشمند‌های ایرانی به زبان عربی است، و اگرنه زبان اصلی‌شون که فارسی/تاجیک بوده. مثل اینکه الان بگیم اگر دانشمندی بخواد نظریه‌ای رو مطرح کنه به زبان انگلیسی اون مقاله رو می‌نویسه صرفنظر از اینکه زبان بومی‌ش چیه، چون می‌خواد مقاله‌ش توسط آدم‌های زیادی که همفکرش‌اند خونده بشه. در شرق زبان رسمی علمی شده بود عربی و در غرب زبان رسمی علم، لاتین بود، همین بود که کشیشان به کتابخونه‌های بزرگی از علم دسترسی داشتن که اتفاقن زبانش را هم می‌دانستند. اینطوری از دل کلیسای غرب هم دانشمندانی مثلن کوپرنیک، مندل، بنتلی و دیگران بیرون اومدن.

بعد کم کم پیشرفت علم و تحقیق و عقل‌گرایی در چی بگم در جهان عرب/دنیای اسلام (؟) یه جورهای خیلی کمرنگ شد: از یک طرف حمله مغول که در نتیجه‌ش کتابخانه‌ها، مدارس، و مراکز علمی نابود شد، و از طرف دیگه جریان اشاعره قدرت گرفته بود، حتما دلایل دیگه هم هستند اما من در حال حاضر نمی‌‌دونم.

از یه جایی نگاه جهان اسلام این شد که «پرسیدن» اشتباهه، که دانسته‌ها کافیه، و وظیفه ما فقط «تقلید»ه یعنی نظر عالمان دینی‌شون این شد – در دوره‌ای اجتهاد بین خود علمای دینی (شاید نه همه‌شون ) ممنوع شده بود گویا. جریان‌های عقل‌گرا مثل معتزله عقب رونده شدند و مکتب‌هایی مثل اشعریه داستان رو به دست گرفتند. معتزله رو که پیش‌تر نوشتم، اما اشاعره به اراده‌ی مطلق خدا تأکید داشتن و جهان رو بی‌نظم و قانون ذاتی می‌دیدن، همه‌چیز وابسته به اراده‌ خدا بود. یعنی می‌گفتن آتش گرمه چون اراده خدا اینو می‌خواد، اگه خدا بخواد آتش در جا سرد میشه. یا نمونه‌ دیگه اینکه آتشفشان فوران کرد و گفتن زن‌ها بی‌حجاب بودن به همین دلیل! جالب‌ه بدونین که اون موقع‌‌ها «محمد غزالی» از مدافعین سرسخت اشعریه بود. یعنی این غزالی مخالف ابن‌سینا و بیرونی بود.

حالا داستان اشعری‌ها چیه؟ یک متفکر دینی یا عالم دینی به اسم اشعری که چندین سال طرفدار معتذله بوده تصمیم میگیره که دیگه مخالف معتذله باشه و اینو اعلام میکنه. شروع میکنه به ترویج عقایدش و کم کم معتذله رو کنار میزنن.اسلام در راس حکومت بوده، جدای از حکومت نبوده، شاید برای همین اینکه اشاعره قدرت گرفته عجیب نیست.

خلاصه که گویا اینطوری میشه که اینطوری میشه. البته احتمالا دلایلش خیلی بیشتر و ریشه‌اش به گذشته‌تر از چیزی که نوشتم برمیگیرده، احتمال‌ش است که ناقص نوشته باشم، مطالعه‌ام در همین حد بود حالا سر فرصت بیشتر تحقیق می‌کنم اگر همچنان برام سوالی باقی بمونه! اما فکر کنم این مواردی که نوشتم از دلایلش بوده، ولی چقدر تاثیر داشته و اینها رو در حال حاضر نمی‌دونم. همین الان دارم می‌‌نویسم یکی از دلایل دیگه‌ش هم می‌تونه تعصب الکی باشه، غرب وقتی فهمید که در ترجمه آثار یونانی کوتاهی کرده، بعدن کار خودش رو با برگردوندن آثار علمی-فلسفی جهان عرب جبران کرد.

افلا تعقلون؟

منبع: والا دقیق یادم نیست و معمولن هیستری نگر نمیدارم… الان سرچ کردم، این مقاله رو قطعن خوندم : https://www.thenewatlantis.com/publications/why-the-arabic-world-turned-away-from-science
ولی فقط این نبوده

این قسمت رو بعد انتشار اضافه میکنم- به خود متنی که نوشتم دست نزدم، فقط اینکه اینطوری نبوده که معتزله پیش‌رو در علم بوده، در واقع معتزله برای عقل در فهم دین جایگاه مهمی قائل بود و تلاش میکردن باورهای دینی را با استدلال عقلانی توضیح دهند. خب این باز خیلی بهتر از اشعری‌ بوده. و دیگه اینطور نبوده که غزالی ضد علم بوده، من بد نوشتم! چون پیرو اشعری‌ها بوده اونطور نوشتم، و البته به فلسفه‌ی ابن‌سینایی/ارسطویی نقد داشته.
اگر متن رو بخونین، ممکنه فکر کنین که من دارم از معتزله دفاع میکنم؟ مبلغ دینی‌ام؟ از این چیزمیزها؟ در صورتی که اینطور نیست! فقط رفتیم به جواب تقریبن قانع‌کننده‌ای برسیم به سوالی که داشتیم.


والا آی ام تو لیزی تو اکسپلین مای‌سلف، جاست جاج می.

به یاد محمد‌رضا قاسم‌زاده

از کی شروع شد؟ میخواستم برم بخونم ببینم از کی این نامردم‌ها صاحب ما شدن، دقیقن چی شد و از چی به چی رسیدیم.. ولی مغزم درد میکنه–دیگه مغز که میگم یاد اون یک تکه مغز وسط خیابون میوفتم– تو فکر میکنی فقط (این فقط رو باید می‌نوشتم- بعدن اضافه کردم) جمهوری اسلامی رو میگم؟ نه، نه، کلن همه این‌ها همه این‌هایی که خوددشون رو صاحب ما مردم میدونن، چه فرقی میکنه مردم ایران یا مردم غزه یا مردم آمریکا؟ چه فرقی هست بین من و دوست افغانستانی‌م، با اون لبخند و برق چشم‌هاش وقتی با افتخار بهم گفت معنی اسمش یعنی اصلان یعنی شیر. کی بهشون این قدر قدرت دادیم، به این‌ ظالم‌هایی که خودشون رو صاحب ما مردم میدونن. به جای اینکه ما این‌ها رو کنترل کنیم و حواسمون بهشون باشه که تخطی نکنن از انجام وظیفه‌هاشون، به جای اینکه ازشون سوال بپرسیم که دارین چه غلطی میکنین؟ جای اینکه وقتی صدای اعتراض مردم رو میشنون ساکت باشن و گوش بدن- حالا اصلاح کنن یا جمع کنن برن، مردم هر چی بخوان-…. به جای این‌ها، برعکس شده اینها ما رو کنترل میکنن، تعاریف رو عوض میکنن معنی آزادی و امنیت رو عوض میکنن، میکشنمون به اسم مذهب، به اسم قانون، به اسم پول، به اسم ملی‌گرایی، به اسم خس و خاشاک، دفاع از وطن، دفاع از ناموس، میکشن با انواع و اقسام اسم‌ها…

دیکتاتورها همیشه به اسم مردم می‌آیند، اما آخرش روی سینه‌ی همان مردم می‌ایستند

ما در یک زمین بازی نمی‌کنیم

مدتی است موضوعی ذهنم را اشغال کرده، و امروز به‌خاطر اتفاقی، این فکر برام خیلی پررنگ‌تر شد. باید بنویسمش.

ما آدم‌ها در شرایط یکسانی زندگی نمی‌کنیم. از جای برابر شروع نکردیم. در خانواده‌های برابر، با امکانات برابر، با ترس‌ها و امیدهای برابر، و فرصت‌های برابر بزرگ نشدیم. بعضی‌ها از همون ابتدا حمایت، امنیت، پول، آموزش، رابطه داشته‌اند، بعضی‌ها نه.

اما این نابرابری‌ تمومی نداره! یعنی به این ختم نمیشه که ما در شرایط برابر بزرگ نشدیم. این نابرابری ادامه پیدا می‌کنه و بعضن بزرگ‌تر می‌شود، و متاسفانه ما هم، به نحوی، درش نقش داریم.

بخشی از ماجرا به سیستم حاکم برمی‌گرده. به ساختاری که فرصت‌ها را عادلانه تقسیم نمی‌کنه، آموزش و درمان و امنیت اقتصادی رو برای همه یکسان در دسترس نمیگذاره، و آدم‌ها را با سرمایه‌های نابرابر وارد رقابتی میکنه که بعدن اسمش را شایستگی یا لیاقت یا تلاش بیشتر می‌گذاره. سیستمی که نتیجه را می‌بینه، اما مسیر را نه. کسی را که جلوتر ایستاده موفق‌تر نشون می‌‌ده، بدون اینکه بپرسه از کجا شروع کرده و چه چیزهایی از قبل در اختیارش بوده. کسی رو به خاطر سرقت به زندان مي‌فرسته، بدون اینکه بره ببینه چطور شده به اینجا رسیده!

اما همه‌ی ماجرا هم فقط سیستم نیست. ما هم در نگاه‌های روزمره‌مان، در انتخاب‌ها، در قضاوت‌ها، در اینکه به چه کسی اعتماد می‌کنیم، چه کسی را جدی می‌گیریم، چه کسی را شایسته‌تر/موفق‌تر می‌دانیم، و چه کسی را نادیده می‌گیریم، سهم داریم. گاهی بدون اینکه متوجه باشیم، طرف کسی/ایده‌ای/فکری می‌ایستیم که صرفن بیشتر دیده شده. ما فکر می‌کنیم داریم آزادانه انتخاب می‌کنیم، اما گاهی انتخاب‌های ما از قبل توسط همون ارزش‌هایی شکل گرفته که سیستم بهمون تعریف کرده.

البته که ما محصول سیستم هستیم. من فعلن، در این لحظه از فکرم، مردم و یعنی خودمان را تقریبن بی‌نقش‌ اصلی‌ای می‌بینم. شاید بعدن نگاهم عوض شه، اما فعلن به اینجا رسیده‌ام، با تمام ناراحتی و سختی. برای ما تصمیم می‌گیرن، کنترل‌مان می‌کنن، محکوم‌مان می‌کنند، صاحب‌مان می‌شوند، می‌کشند، و حتی فکرهایی را در سرمان می‌کارند (نه توهم نیست، الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی و سیستم پاداش‌دهی این پلتفرم‌ها و تاثیر اینفلوئنسرها رو کم نبینین) که بعدن خیال می‌کنیم انتخاب خودمان بودن.

یک‌ بار همکار سابقم به من گفت: من نمی‌تونم با تو کار کنم، چون قابل پیش‌بینی نیستی. بدون لحظه‌ای درنگ با لبخند و رضایت بهش گفتم: اینکه خیلی خوبه، چه بهتر برای من. این رو من تعریف حساب کردم. اشتباه برداشت نکنید، من عدم همکاری و بی‌نظمی رو تبلیغ نمی‌کنم. فقط دوست ندارم طبق الگوی از پیش تعیین شده رفتار کنم.

امروز اتفاقی افتاد، من فکرم بسیاد درگیرش شد. چیزی که به خودم یادآوری میکنم، این است که کمتر مطابق نقشه‌ای زندگی کنم که انتظار میره. کمتر با معیارهایی قضاوت کنم که ما آدم‌ها توش نقش خاصی نداشتیم. کمتر آدم‌ها رو با خط‌ کشی بسنجم که سیستم دستم داده. اجازه ندم که پیش‌فرض‌ها تو ذهنم جا خوش کنن. ببینم آدم‌هارو، طوری که باید دیده بشن.

این پست رو به برای یک مربی نوشتم که بگم به خیال خودم بگم من می‌بینمت