آدمی را ؟؟؟؟

به نام ما مردم و لعنت به ظالم.

یه چیزی تو ذهنم است که دوست دارم در موردش بنویسم، با لحن راحت خودم، یعنی همونطور که به زبونم بیارم بنویسم… اینطوری راحتترم.

حریم شخصی برای من مهمه، و این مهم بودن فقط در مورد خودم نیست، به حریم شخصی بقیه هم احترام می‌ذارم. اگر قرار باشه که بشینم پیش کسی که لپ‌تاپش بازه، میپرسم ازش که لپ‌تاپ بازه، من اگر بشینم اونطرف ممکنه دید داشته باشم! یا در محل کار ببینم همکاری بدون قفل کردن لپ‌تاپ از سر میزش پا میشه، میرم لپ‌تاپش رو میندم، و به کنار دستیش میگم برگشت سر میز بگو نسرین بستش(بچه‌ها اخلاقمو میشناسن) و البته انتظار متقابل دارم!

انتظار متقابل یعنی دوست ندارم کسی به حریم من بدون اجازه وارد شه. اگر من به طور واضح در گوشه‌ای نشستم و لپ‌تاپ رو از دید مخفی نگر داشتم، یعنی شاید چیزی است که دوست ندارم دیده بشه، به هر دلیلی، کسی نباید از پشت/کنار سعی کنه دید بزنه، البته من اجازه می‌دم که دید بزنن- نه اینکه متوجه نباشم، بلکه اجازه میدم – این نکته مهمیه! ممکنه شیطنت کنم و یا خودم رو بزنم به کوچه علی چپ، مثلن خیلی طرف مقید به حیا/مذهبی باشه عکس +۱۸ باز می‌کنم، مهمون باشه چیزی بهش نمیگم مستقیم، اما شاید یه ویدئو باز کنم از لپ‌تاپ یا یوتیوب و بذارم ببینه، یا بذارم ببینن که رو موبایل دارم چیکار میکنم، یا اگر غریبه باشه و حوصله نداشته باشم لپ‌تاپ رو بگیرم رو صورتش که بیا از نزدیک ببین گردنت درد میگیره! یا لپ‌تاپ رو کج میکنم سمتش و بهش نگاه میکنم تا خجالت بکشه… من هرازگاهی در کافی‌شاپ کار میکنم، برای تنوع، این داستان‌ها خیلی اذیت کننده است!‌ ببینین در کل من مشکلی با کنجکاوی آدم‌ها ندارم، مشکلم با عدم احترام به حریم شخصی‌ه، البته میگم دیگه خیلی سر حال باشم سعی می‌کنم بازی کنم، نشون بدم که نفهمیدم و ببینم تا کجا میخواد پیش بره داستان، اما د رکل اذیت کننده است…

اگر من به حریم شخصی کسی احترام نذاشتم، اجازه دارن که گوش من رو بگیرین بپیچونن، من اساس کارم احترام به حریم شخصی و مهم دونستن‌شه. البته که همسر و دوست داستانش فرق میکنه! اینهایی که نوشتم در مورد عزیزان آدم نیست.

این قسمت رو بعد انتشار اضافه کردم: با همکارم یکبار در این موردها حرف میزدیم، میگفت ولی من عادت دارم به لپ‌تاپ یا موبایل بقیه نگاه کنم، فضولی نیست، عادته :))) با پیام حرف میزدیم الان گفت فلانی رو یادته، بعضی‌ها عادت دارن خب، یعنی عمدی نیست، عادته… بنظرم بصورت مشخص و راحت اوکیه،‌ اما مثلن یواشکی نگاه کردن یواشکی انجام دادنش اوکی نیست… این همکار ما اتفاقن خیلی هم باحاله، به قول پیام خیلی هم گوگولیه. در کل یواشکی یا مخفیانه بدون اجازه به حریم شخصی بقیه سرک کشیدن، کار جالبی نیست، باحال نیست.

حریم شخصی مهمه

آزادی مقصد نیست


به نام تمام مبارزان راه آزادی و قسم به اسم تک‌تکشان، به نام مردم.
ما از آبان‌ها عزاداریم؛ عزاداری روی عزاداری، رنج روی رنج، زخمی که بسته نمی‌شود و سوگی که تمام نمی‌شود.
شنیده‌ام رنجی که ما را نکشد، قوی‌ترمان می‌کند. اما من مطمئن نیستم. رنج همیشه آدم را قوی نمی‌کند. گاهی افسرده می‌کند، منفعل می‌کند، مضطرب می‌کند، بیمار می‌کند، عصبانی می‌کند، خشمگین می‌کند، نابود می‌کند. گاهی هم آدم را به نقطه‌ای می‌رساند که دیگر نتواند مثل قبل زندگی کند؛ گاهی هم آدم را به جایی می‌رساند که دوباره بایستد، فکر کند، بپرسد، بخواهد، نپذیرد، قیام کند.

چند روز گذشته مشغول خواندن کتاب «خلع‌شدگان» بودم. کتابی که دوستی به من معرفی کرد. البته برای من، کسی که کتاب خوبی معرفی می‌کند لزومن دوست نیست؛ صرفن کسی است که کتابی معرفی کرده. دوستی برای من چیز دیگری است. اما این کتاب، جدای از این‌ که چه کسی معرفی‌اش کرده، برایم مهم شد.

پیش‌تر در پستی نوشته بودم: کاش کره‌زمینی داشتیم و ما مردم بودیم. منظورم جایی بود بدون دولت مرکزی، بدون ظالم، بدون دولت‌ها و سیستم‌هایی که حتی وقتی اسم دموکراسی روی خودشان می‌گذارند، باز هم از بالا برای مردم تصمیم می‌گیرند، صاحب مردم می‌شوند و کنترل‌شان می‌کنند. جایی که مردم خودشان تصمیم بگیرند، خودشون مسئول باشند، خود پاسخ‌گو باشند.

این برای من یک آرزو بود، یک ایکاش؛ البته هنوز هم هست. اما خلع‌شدگان باعث شد این آرزو از حالت یک تصویر مبهم بیرون بیاید. باعث شد بهتر بفهمم چنین جهانی اگر قرار باشد وجود داشته باشد، فقط با حذف دولت مرکزی و ستمگر ساخته نمی‌شود. جامعه‌ی آزاد، صرفن جامعه‌ی بی‌حاکم نیست؛ جامعه‌ای است که آدم‌هایش باید و شاید که هر روز آزادی رو تمرین کنند.

این کتاب برای من یک تصویر ساده و قشنگ از آرمان‌شهر نساخت. برعکس، نشان داد جایی که مالکیت خصوصی نیست، حتی جایی که قدرت رسمی و دولت مرکزی وجود ندارد، کسی/گروهی صاحب مردم نیستند، باز هم خطر شکل گرفتن قدرت هست. قدرت می‌تواند از دل عادت بیاید، از دل ترس، از دل یکرنگ شدن، ترس از متفاوت بودن، از دل فشار جمع، از دل بوروکراسی، از دل این‌که آدم‌ها کم‌ کم فراموش کنند چرا علیه سلطه، ظلم و بی‌عدالتی ایستاده بودند.

برای همین، چیزی که بعد از خواندن این کتاب برایم مهم‌تر شد، فقط «نبودن حکومت‌ها/دولت‌‌ها/صاحب‌ها» نبود؛ «مراقبت دائمی از آزادی» هم بود. آزادی چیزی نیست که یک بار به دست بیاید و بعد برای همیشه بماند. آزادی اگر مراقبت نشود، اگر تمرین نشود، اگر نقد نشود، اگر مردم در آن زنده و فعال نمانند، می‌تواند دوباره به شکل دیگری از سلطه تبدیل شود. اینکه چه تضمینی است که خودمان دوباره سلطه‌ گر نشویم؟

خلع‌شدگان برای من درباره‌ی همین بود: این‌که آزادی مقصد نهایی نیست؛ یک وضعیت تمام‌شده نیست؛ یک فرایند دائمی است. چیزی است که باید هر روز از نو ساخته شود، از نو پرسیده شود، از نو حفظ شود.

در انتها هم، نباید فقط از ظلم نجات پیدا کنیم و بعد دوباره زیر سایه‌ی شکل دیگری از قدرت باشیم. نباید فقط یک قدرت برود و قدرت دیگری جای آن بنشیند.

البته این‌ها برداشت‌های امروز من‌اند؛ نه حکم قطعی‌اند، نه چیزی که فکر کنم برای همیشه همین‌طور می‌ماند. آدم از راه‌های زیادی یاد می‌گیرد: یکی با دیدن کشورها و فرهنگ‌های متفاوت، یکی با زیستن در موقعیت‌های تازه، یکی با تجربه کردن، یکی شکست خوردن، یکی گفت‌وگو کردن، یکی خواندن رمان، یکی خواندن تاریخ، و یکی حتی با رنج‌هایی که ناچار است از میانشان عبور کند و … . من نه پیشاپیش کسی راه می‌روم، نه علاقه‌ای به این دارم، و نه می‌خواهم کسی را به چیزی دعوت یا از چیزی منع کنم. دارم فقط سعی می‌کنم راه خودم را بروم و حداقل از آزادی خودم با همین پرسش‌ها، شک کردن‌ها و دوباره فکر کردن‌ها مراقبت کنم. دارم تلاش می‌کنم قدرت، آزادی، مردم، و حتی آرزوها و افکار خودم را بهتر بفهمم. حتمن که خطاهایی هم در فهمم هست، حتمن که جاهایی اشتباه می‌کنم.

یاد همه‌ی آن‌هایی که دیگر میان ما نیستند، اما در زندگی ما حضور دارند.

دنبال کدوم دموکراسی هستیم

با لعنت به اول و آخر ظالم و ستمگر شروع میکنم و امید به آزادی; به حق خون‌هایی که ریخته شدند، تمام زندگی‌های نابود شده، زندانیان سیاسی و معترض، به حق دست‌ها و سفره‌های خالی، رقص سر مزار، صداهای نشنیده، تماس‌های بی‌پاسخ، پیغام‌های نرسیده… به حق مردم.

ما مردم می‌خوایم که دموکرات باشیم. مردم نظر دارن و نظرشون رو میدن، این مهمه، حتا اگر بدونن که نظرشون برای کسی مهم نیست، با زهم نظرشون رو می‌دن چون مي‌خوان که شنیده بشن، چون میخوان که تاثیر داشته باشن روی تصیم‌هایی که روی زندگی‌شون اثر میذاره. مردم می‌خواهند صداشون مهم باشد. دموکراسی باید اینطور باشه: مهم بودن نظر مردم در عمل. نه این‌که هر چند سال یک بار از مردم استفاده بشه تا به یک ساختار از پیش چیده‌ شده مشروعیت بدن و بعد دوباره کنار گذاشته بشن، و اعتراض‌ها رو با بستن اینترنت و به گلوله بستن مردم سرکوب کنن، یا مدل‌های دیگه سرکوب کنن.

حالا، دموکراسی از یونان باستان اومده دیگه، بله بله با همه‌ی محدودیت‌ها و بی‌عدالتی‌هاش، یک نکته دراون هست که هنوز مهم است: این‌که تصمیم‌گیری درباره‌ی امر عمومی، کاملن از مردم جدا نشده بود. بله، فقط مردان آزاد حق مشارکت داشتن و این خودش یک بی‌عدالتی بزرگ بود، اما دست‌کم ایده این نبود که مردم فقط رای بدن و بعد یک طبقه‌ی سیاسی جدا از آن‌ها همه‌چیز را اداره کند. امروز چیزی شبیه این نوع دموکراسی رو می‌بینیم: فرانسه و ایرلند مجمع‌های شهروندی دارن، تشکل‌(؟) یا مجمعی است که انگار ۹۹ نفر از بین مردم رو به شکل تصادفی قرعه کشی می‌کنن تا درباره‌ی مسائل مهم نظر بدهند، خب پشت این کار یک اعتراف‌ه: این‌که شکل رایج دموکراسی نمایندگی، کار نمی‌کنه، جواب نمیده، یا قابل اعتماد نیست و اینکه مردم از قضرها و گروه‌ها و سن‌های مختلف باید نظرشون شنیده بشه و در تصمیم‌گیری‌ها باشند.

چرا دموکراسی رایج مشکل داره؟ چون خیلی وقت‌ها بیشتر به نفع قدرتمندان و ثروتمندان کار می‌کنه تا به نفع مردم. چون کسی که بالا می‌آید، بیشتر از اینکه نماینده‌ی من و تو باشد، نماینده‌ی شبکه‌ی قدرتی‌ه که اون را بالا آورده. چون پول، رسانه، تبلیغات، پارتی، رابطه، خون، الگوریتم و داده، تعیین می‌کنن چه کسی بیشتر دیده شه و چه کسی اصلن شانس مطرح شدن داشته باشه. این وسط سهم مردم چیه؟ این‌که هدف عملیات روانی بشیم؟ این‌که درباره مردم داده جمع کنن که بفهمنن به گروه‌های مختلف چی باید گفت که نظرشون/رای‌شون رو گرفت؟ در نتیجه این به دموکراسی می‌رسیم؟

بعد هم همیشه این حرف را می‌زنن که مردم دانش سیاسی و اقتصادی ندارن، پس نباید مستقیمن در تصمیم‌گیری دخالت کنند. خیلی خب، چرا ندارن؟ چه کسی این دانش را از ما مردم دریغ میکنه؟ یکی از وظایف مهم سیستم آموزشی می‌تونه این باشه! اگر از همون مدرسه، بچه‌ها یاد بگیرن که شهروند بودن یعنی چه، تصمیم‌گیری جمعی یعنی چه، مسئولیت سیاسی یعنی چه، اگر کارشناسان/مسئولان مجبور باشن شفاف و صادقانه و با داده‌های درست با مردم حرف بزنن، اگر اطلاعات در انحصار یک عده نمونه، اون وقت چرا مردم نتونن تصمیم‌گیرنده باشن؟ مشکل واقعن ناتوانی/ناآگاهی مردمه یا انحصار؟

من وقتی به دموکراسی فکر می‌کنم، به نماینده‌هایی فکر نمی‌کنم که با هزار دوز و کلک و تبلیغ و پول و ارث و میراث می‌یان بالا و بعد اسم خودشون را می‌گذارن نماینده/رییس جمهور. به این فکر می‌کنم که آیا خود مردم راهی واقعی برای اثر گذاشتن بر تصمیم‌های مهم دارند یا نه. آیا ما مردم واقعن می‌تونیم چیزی را جلو ببریم، چیزی را متوقف کنیم، کسی را وادار به پاسخ‌گویی کنیم، یا نه فقط قربانی و بازیچه‌ هستیم.

و اینکه وقتی می‌گیم «مردم»، دقیقن از کدوم مردم حرف می‌زنیم؟ اون‌هایی که با ما هستن یا اون‌هایی که با اون‌ها هستن؟ اون‌هایی که با ما همفکرن؟ اونهایی که همزبان‌ن؟ اون‌هایی که هم مذهبی ما هستن؟ اونهایی که همشهری‌ها هستیم یا هم کشوری؟ بحث از من و تو و ما و اونها باید بالاتر بره – ما مردم دشمن هم نیستیم- من هرچه بیشتر به این موضوع فکر می‌کنم به این نتیجه میرسم که مرز‌ها مشکل مهمی هستن. این مرزها باعث میشن تابعیت رو فدای انسانیت کنیم. قبل از اینکه به انسان‌ها فکر کنیم، به مرز فکر می‌کنیم، مرز میتونه مرز بین کشورها باشه، مرز بین مذهب‌ها باشه، مرز بین همون کلیشه ما و اونها باشه، زن و مرد باشه، بگیر و برو. ما ها می‌تونستیم هم کره‌ای باشیم. یعنی همه‌مون مردم کره زمین باشیم و خودمون، نه نماینده‌ها، تصمیم گیرنده و مجری باشیم.

شاید مشکل اصلی این نباشد که مردم برای دموکراسی اصلی آماده نیستن، که اینم هست البته. اما به نظرم مشکل اصلی‌تر که قدرت، دموکراسی واقعی رو نمی‌خواد. چون دموکراسی واقعی فقط رای گرفتن نیست. پاسخ‌گو کردن قدرت‌ه. شکستن انحصار تصمیم‌گیری‌ه. یعنی این‌که ما مردم دیگه فقط تماشاگر/ قربانی / بازیچه نباشیم.

یه پادکستی رو گوش می‌دادم، گفتم چیزی که فهمدیم رو بنویسم.می‌تونه اشتباه باشه، فقط برداشت خودم و نظرات خودم رو نوشتم.

به امید آزادی و دموکراسی واقعی

کثافت خالص

بعضی چیزها خراب نشدن که قابل تعمیر بشن، از بیخ و بن خراب طراحی شدن- یا بعضی چیزها کثیف نشدن که بشه با آب و صابون تمیزشون کرد، کثافت خالص و مطلق‌ند، این چیزها رو نمیشه با آب تمییز کرد; تلاش کنی تمیزشون کنی دستت رو کثیف میکنی.

سن کلاسیک…

به جای اینکه امروز برم بالای یک کوه بلند، تنها بشینم و منتظر وحی باشم، نشسته‌ام توی شرکت و دارم این پست رو می‌نویسم.
از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم؛ دوردست یک تپه هست*،شاید باید برم همون‌جا. وقتی کوه نیست، تپه جواب می‌ده؟ بهونه نمیارم، کوه از کجا بیارم آخه؟ تو ذهنم این آهنگ میاد «سر کوه بلند تا کی نشینم»، کدوم کوه؟ نداریم که! تپه است.

سوال‌های زیادن در ذهنم میان و محو میشن…
محاسبات طولانی سرعت نور و رفتن به فضای دیگه…
اصلن من به کجا آمده‌ام؟
آمدنم بهر چه بود؟
به شرکت آمده‌ام!؟
بله… ولی بهر چه بود، اصل أمدنم؟
برای پول!
بله پول، اما اصل‌ترش؟
شرکت نه، اون اصلیه‌!
به کجا آمده‌ام؟
ننمایی وطنم! ربطی نداشت که…
همکارم پیغام داده این env‌ها رو آپدیت کردم!
نکنه این وحی باشه، نکنه رمزی است؟ باید سکرت‌ها رو امروز با دقت بیشتری نگاه کنم!
focus focus…سوال اول: «به کجا آمده‌ام؟»
به کجا مي‌روم آخر؟
c مساوی ‌299,792,458ه
خرگوش سفید کجاست؟ باید دنبالش بگردم؟
چرا پرتغالی بلد نیستم؟ نکنه پرتغالی حرف بزنن؟
پرتغال از کجا اومد تو ذهنم؟!!!
روی میز همکار یه نارنگیه.
رفتم سرچ کردم، És tu رو بگن می‌فهمم دیگه…
همه چی بهم ربط داره، مثل یک وب در هم تنیده!
اندرو تننبام اومد تو ذهنم…
بهر چه بود؟
سوالهای زیادی در ذهنم میاد و میره…

پیامم ازم پرسیده: «شام کجا بریم امروز؟»
نکنه سر شام وحی بیاد؟
نکنه خودشون رو می‌خوان مهمون کنن؟
باید ازشون بپرسم آیا تخم‌مرغ در محله بالا هم گرون شده؟
آه حواسم کجاست، اونها که تخم‌مرغ نمی‌خورن! شراب و عسل و شاید سیب. نکنه عسل گرون شده؟ یا شراب؟
شرابشون اکسید شده؟
یادم باشد، سر غذا یک گیلاس شراب سفارش بدم بذارم گوشه میز!

ولی نه، رستوران نمیان، رستوران که خلوت نمی‌شه.
می‌ترسن فرار می‌کنن!
کی‌ها فرار می‌کنن؟

کوه یا تپه فرقی می‌کنه؟
اتاق جلسه چی؟ همه رو بیرون کنم، برم تو اتاق جلسه تنها بشینم و بگم CCTVها رو خاموش کنن*؟

نکنه تا همین الان که داشتم اینا رو می‌نوشتم، وحی اومد و رفت؟ و من اصلن نفهمیدم… پوف شد و رفت.

*(شاخک‌های اوسینت‌تون رو ببرید، این‌ها همه‌ش شوخیه)
* خاموش کنن تا راحت بیان و برن- البته شاید بخوان دیده بشن چه می‌دونم!

پایان‌بندی جاسیت کیدینگ، روز قشنگی باشه برای همه‌مون :*

شاید اسپویل فیلم جدید آواتار باشه، شایدم نه!

فیلم جدید آواتار رو دیدیم- آتش و خاکستر.
قبل از دیدنش به پیام گفتم چون می‌دونم داستان قراره چی باشه و چطور تموم بشه از همین الان بهش از ۱۰ با ارفاق ۵ می‌دم.
وقتی از سالن اومدیم بیرون گفتم همون با ارفاق ۵ می‌دم! پیام هم گفت منم ۶ می‌دم 🙂
حوصله‌م سر رفت از دیدنش، داستان تکراری، مي‌دونی قراره چی بشه، هیچ چیز جدیدی نداشت. یه سری صحنه‌ها که مهمه اما حذفش کنی هم تاثیری نداره، یه سری جاها دست میذاره رو مسايل حساس و به طرز ناهنرمندانه‌‌ای جمع‌ش میکنه، نمی‌دونم چطور بدون اسپویل کردن بگم.. کاش می‌تونستیم گوش جیمز کامرون رو بکشیم که بسه دیگه، بسه دیگه نساز یا با داستان جدید و درست بیا ایندفعه! اگه کسی دست‌ش می‌رسه گوش جیمز رو بکشه لطفن.
یه چیز دیگه‌ای هم که برام تو این فلیم‌ها ناخوشاینده اینه که نیاز به قدرت ماورایی و معچزه دارن برای جنگ با ظالم‌ها! این چیه آخه! یعنی نابرابری در قدرت رو با معجزه حل و فصل می‌کنن!!! حالا نگیم معجزه، سیاره رو یک موجود واحد تصور کنیم… خب این همه درگیری چرا؟ همون اول از روح سیاره می‌خواستین تا تمومش کنه دیگه؟ بابا یکی گوش اون جیمز کامرون رو بکشه دیگه، با این فیلم ساختنش.

اینم هست که ما همین فیلم مزخرف رو رفتیم تو سینما دیدیم، یه تفریح ساده. اما از خیر سر تحریم و تصمیم‌های مسئولین کشور، مردم باید صبر کنن تا تازه نسخه‌ی باکیفیتش بیرون بیاد و بعد بتونن دانلودش کنن و ببینن.
یه تجربه عادی، یه تفریح ساده، یه زندگی عادی رو از مردم گرفتن! لعنت…
امیدوارم یه روزی همه بتونیم همون روزهای اول اکران، بریم سینما و هم‌زمان با مردم جاهای دیگه بشینیم غر بزنیم که چه فیلم مزخرفی بود، یا برعکس بگیم چه فیلم خوبی بود و چقدر خوش گذشت. یه زندگی عادی و معمولی.

پایان‌بندی نه به فیلم بعدی آواتار

مین مغزت باش مثلن

وقتی یه چیز با سرعت و شدت میاد سمت صورت‌مون، معمولن قبل از این‌که حتا بفهمیم چی شد، بدن خودش وارد عمل می‌شه: سر رو می‌کشیم عقب، می‌ریم کنار، بدن‌مون می‌چرخه… خلاصه، واینمیسیم که ضربه رو صاف بخوریم.

از نظر عصبی، اون لحظه‌ی اول بیشتر یه واکنش رفلکسی و ناخودآگاهه (البته واکنش‌ها یک جور نیستن، مثلن یکی سریع، غریزی و خودکاره، یکی کندتر، آگاهانه و با انتخاب ما، منظور من الان واکنش‌های سریع و خودکاره) سیستم عصبی ما طوری ساخته شده که محرک‌های ناگهانی مثل نور شدید، صدای بلند یا چیزی که یکهویی به‌سمت‌مون میاد رو خیلی سریع پردازش کنه و قبل از آگاهی کامل ما، یه واکنش حفاظتی راه بندازه. این کار از مسیرهای سریع‌تری تو مغز انجام می‌شه- بدن قبل از فکر آگاهانه حرکت می‌کنه. خب این رو نگر دارید.

توی هنرهای رزمی، تکنیکی هست به اسم «تای‌ ساباکی». یعنی این‌که بدن‌ت رو در لحظه‌ی مناسب و در جهت درست حرکت بدی تا ضربه مقابل خنثی بشه و حتی موقعیت بهتری برای حرکت بعدی پیدا کنی. طرف مقابل می‌تونه با مشت، شمشیر، زنجیر یا هر چیز دیگه‌ای حمله کنه. تو باید تو همون فاصله‌ی خیلی خیلی کوتاه، تصمیم بگیری چطور بچرخی، کدوم طرف بری که هم ضربه نخوری، هم انرژی طرف رو هدر بدی به قولی، و هم بتونی حرکت بعدی رو پیاده کنی. بحث من این‌جا اصلن آموزش خشونت و دعوا نیست، می‌خوام به شگفتی مغز اشاره کنم.

یعنی با تمرین و استمرار، مغز یاد می‌گیره که همون واکنش‌های اولیه‌ی دفاعی که یه جورایی خودکاره رو جهت‌دارتر، کارآمدتر و کنترل‌شده‌تر انجام بده. چیزی که اول فقط یک رفلکس خام بوده، با تکرار درست تبدیل می‌شه به واکنشی دقیق‌تر و درست‌تر. حالا من مثال رزمی‌کارها رو آوردم- اون روزی داشتم یه ویدئو مي‌دیدم فکرم درگیر شد، مسلمن تو موقعیت‌های دیگه هم میشه نمونه‌هاش رو پیدا کرد. فکر مي‌کنم شاید یوگا هم کمک میکنه، نمی‌دونم والا من اهلش نیستم ولی فکر کنم تاثیر داره.

برای من این خیلی هیجان‌انگیزه که حتی اون چند صدم ثانیه‌هایی که مغز داره پردازش میکنه و آگاهی ما توش دخیل نیست رو هم می‌تونیم تغییر بدیم، یعنی از شگفتی‌های مغز هر چی بگیم و بشنویم کمه… دولوپ مغز تمومی نداره! خیلی جالبه خیلی، خیلی هیجان‌انگیزه.

پایان‌بندی شگفت‌زده