به نام تمام مبارزان راه آزادی و قسم به اسم تکتکشان، به نام مردم.
ما از آبانها عزاداریم؛ عزاداری روی عزاداری، رنج روی رنج، زخمی که بسته نمیشود و سوگی که تمام نمیشود.
شنیدهام رنجی که ما را نکشد، قویترمان میکند. اما من مطمئن نیستم. رنج همیشه آدم را قوی نمیکند. گاهی افسرده میکند، منفعل میکند، مضطرب میکند، بیمار میکند، عصبانی میکند، خشمگین میکند، نابود میکند. گاهی هم آدم را به نقطهای میرساند که دیگر نتواند مثل قبل زندگی کند؛ گاهی هم آدم را به جایی میرساند که دوباره بایستد، فکر کند، بپرسد، بخواهد، نپذیرد، قیام کند.
چند روز گذشته مشغول خواندن کتاب «خلعشدگان» بودم. کتابی که دوستی به من معرفی کرد. البته برای من، کسی که کتاب خوبی معرفی میکند لزومن دوست نیست؛ صرفن کسی است که کتابی معرفی کرده. دوستی برای من چیز دیگری است. اما این کتاب، جدای از این که چه کسی معرفیاش کرده، برایم مهم شد.
پیشتر در پستی نوشته بودم: کاش کرهزمینی داشتیم و ما مردم بودیم. منظورم جایی بود بدون دولت مرکزی، بدون ظالم، بدون دولتها و سیستمهایی که حتی وقتی اسم دموکراسی روی خودشان میگذارند، باز هم از بالا برای مردم تصمیم میگیرند، صاحب مردم میشوند و کنترلشان میکنند. جایی که مردم خودشان تصمیم بگیرند، خودشون مسئول باشند، خود پاسخگو باشند.
این برای من یک آرزو بود، یک ایکاش؛ البته هنوز هم هست. اما خلعشدگان باعث شد این آرزو از حالت یک تصویر مبهم بیرون بیاید. باعث شد بهتر بفهمم چنین جهانی اگر قرار باشد وجود داشته باشد، فقط با حذف دولت مرکزی و ستمگر ساخته نمیشود. جامعهی آزاد، صرفن جامعهی بیحاکم نیست؛ جامعهای است که آدمهایش باید و شاید که هر روز آزادی رو تمرین کنند.
این کتاب برای من یک تصویر ساده و قشنگ از آرمانشهر نساخت. برعکس، نشان داد جایی که مالکیت خصوصی نیست، حتی جایی که قدرت رسمی و دولت مرکزی وجود ندارد، کسی/گروهی صاحب مردم نیستند، باز هم خطر شکل گرفتن قدرت هست. قدرت میتواند از دل عادت بیاید، از دل ترس، از دل یکرنگ شدن، ترس از متفاوت بودن، از دل فشار جمع، از دل بوروکراسی، از دل اینکه آدمها کم کم فراموش کنند چرا علیه سلطه، ظلم و بیعدالتی ایستاده بودند.
برای همین، چیزی که بعد از خواندن این کتاب برایم مهمتر شد، فقط «نبودن حکومتها/دولتها/صاحبها» نبود؛ «مراقبت دائمی از آزادی» هم بود. آزادی چیزی نیست که یک بار به دست بیاید و بعد برای همیشه بماند. آزادی اگر مراقبت نشود، اگر تمرین نشود، اگر نقد نشود، اگر مردم در آن زنده و فعال نمانند، میتواند دوباره به شکل دیگری از سلطه تبدیل شود. اینکه چه تضمینی است که خودمان دوباره سلطه گر نشویم؟
خلعشدگان برای من دربارهی همین بود: اینکه آزادی مقصد نهایی نیست؛ یک وضعیت تمامشده نیست؛ یک فرایند دائمی است. چیزی است که باید هر روز از نو ساخته شود، از نو پرسیده شود، از نو حفظ شود.
در انتها هم، نباید فقط از ظلم نجات پیدا کنیم و بعد دوباره زیر سایهی شکل دیگری از قدرت باشیم. نباید فقط یک قدرت برود و قدرت دیگری جای آن بنشیند.
البته اینها برداشتهای امروز مناند؛ نه حکم قطعیاند، نه چیزی که فکر کنم برای همیشه همینطور میماند. آدم از راههای زیادی یاد میگیرد: یکی با دیدن کشورها و فرهنگهای متفاوت، یکی با زیستن در موقعیتهای تازه، یکی با تجربه کردن، یکی شکست خوردن، یکی گفتوگو کردن، یکی خواندن رمان، یکی خواندن تاریخ، و یکی حتی با رنجهایی که ناچار است از میانشان عبور کند و … . من نه پیشاپیش کسی راه میروم، نه علاقهای به این دارم، و نه میخواهم کسی را به چیزی دعوت یا از چیزی منع کنم. دارم فقط سعی میکنم راه خودم را بروم و حداقل از آزادی خودم با همین پرسشها، شک کردنها و دوباره فکر کردنها مراقبت کنم. دارم تلاش میکنم قدرت، آزادی، مردم، و حتی آرزوها و افکار خودم را بهتر بفهمم. حتمن که خطاهایی هم در فهمم هست، حتمن که جاهایی اشتباه میکنم.
یاد همهی آنهایی که دیگر میان ما نیستند، اما در زندگی ما حضور دارند.