پادکست کتاب پس از تاریکی – ساعت ۲:۴۵ صبح

خب فاصله کمتر شد و این خوبه. بعد اینکه ضبط کردم یه بار خودم شنفتم فکر می‌کنم یه ذره تند تند خوندم که کاریش نمیشد کرد در واقع. بعضی جاها نویسنده از این نر طوری حرف میزنه که انگار باید خوشمم بیاد و باعث میشه عصبی شم و منم می‌خوام فقط اون تیکه‌ها رو رد کنم.

اینم متوجه شدم که اسم کتاب رو رسمن از پس از تاریکی به پس از نیمه شب دارم عوض مي‌کنم 🙂 یه بارم سر کدوم درس و کدوم کلاس بود یادم نیست گفتن من متنی رو بخونم که من شروع کردم به خوندن که یهو دبیرمون گفت اینجا رو یه بار دیگه بخون که منم دوباره خوندم و  بهم گفت این کلمه X دقیقا کجای متن هست؟  دوباره همونجوری خوندم که بغل دستیم گفت نسرین نیگاه این کلمه رو نمیگی . من خودم یه کلمه به متن اضافه میکردم. درواقع  یه کلمه رو حذف می‌کردم و به جاش هم معنیش رو میگفتم چقدر سر این خندیدیم.  یه بارم همچین کاری رو سر جلسه پایان ترم حسابان انجام دادم البته در لول‌های بالاتر :)) .

بریم بقیه پادکست کتاب پس از تاریکی رو بگوشیم

این هم نسخه آزاد ogg

برای دانلود نسخه mp3

خب بریم سراغ آهنگها که البته یکی بودن و مثل همیشه عالی:

 

خب همه‌اش از یه موزیک بود به اسم Sympathy 

حرف آخر هم همین Sympathy

پادکست کتاب پس از تاریکی – ساعت ۲:۱۹ صبح

وای که چقدر طولانی شد وقفه این دفعه. پیش میاد دیگه منم که همچنان برای این پادکست برنامه منظمی ندارم. بیشتر برای تفریح و خودمه. این وسط کسی گوش کرد که نوش جون و گوشش و نکردم که هیچ :))))

بگذریم بگذریم، آفرین به حضرت خودم که قسمت بعدی داستانمون که میشه بخش ۶ یا واسه ساعت ۲:۱۹ صبح رو خوندم و آماده کردم. خب اگه این بخش ۶ هست چرا من سری پیش هم نوشته بودم فصل ۶؟ خب اشتباه کردم دیگه :)) قبلیه ۵ بود :)))))) حالا اینا مهم نیستن.

بریم بقیه پادکست کتاب پس از تاریکی رو بشنویم

این هم نسخه آزاد ogg

برای دانلود نسخه mp3

خب بریم سراغ آهنگها که البته مثل همیشه دلنشینن

اولی اسمش هست : Düşler Sokağı

موسیقی آخر هم که قطعه‌ای از فیلم گوزن‌‌ها هست

به قول سینا حجازی گل گلاب: بیا با هم آواز بخونیم، بالاتو واکنو چشماتو ببند 🙂

مامانی خیلی دوستون دارم

وقتی نوجوون بودم، همیشه دوست داشتم به مامانم بگم چقدر دوسش دارم ولی نمي‌دونم چرا نمي‌تونستم، خجالت می‌کشیدم شاید. دلیلش رو دقیق یادم نیست.  یادمه یه بار برگشتم گفتم این فیلم‌های خارجی که شبها خانواده میرن پیش هم و میگن دوست دارم و شب بخیر میگن خیلی خوبه. بیاین ما هم اینطوری کنیم و استارت زده شد ولی همچین ادامه دار نبود.

و اما زمان دانشجویی با کاروان نور رفته بودم سفر جنوب و بازدید منطقه‌هایی که توشون مردم زندگی می‌کردن ولی جایی برای زندگی نیست. انگار اون مناطق رو کردن موزه تا مردم برن ببینن (خجالت بکشین). حالا تو اون وسط یه آقای آخوند باحالی بود که در مورد اهمیت نقش مادر صحبت می‌کرد و گفت وقتی برگشتین به مادرهاتون بگید که خیلی دوسشون دارین و دستشونو ببوسین. منم همون روزی که برگشتم دست مامانمو بوسیدم و بهشون گفتم چقدر دوسشون دارم و بعدش دیگه خیلی راحت به مامان عزیزم میگفتم و میگم که چقدر دوستشون دارم و عاشقشونم.  اینکه چقدر زندگی و این دنیا با وجودشون شیرین و لذت بخشه.

اون سفر بدی و خوبی زیادی برای من داشت. یه عالمه تجربه کسب کردم که شاید خیلی جاها اصلن به دردم نخوره ولی خودم به تجربیاتم مفتخرم و حس خوبی دارم. اگه برگردم عقب بازم اون سفر رو میرم.  اما یکی از بهترین خوبیهای اون سفر، شکستن خجالت بی مورد و راحت گفتن دوست دارم به مامان عزیزم بود. اون آقای آخوند هر جا هست امیدوارم خوش باشه.

مامانم یک لحظه نگاهتون رو به تمام دنیا نمیدم،عاشقتونم و جونم پیشکش شماست.