فردای بهتر

یه عکس قدیمی دستم بود. داشتم نگاهش می‌کردم و خب البته آهنگی هم پخش می‌شد (اسم آهنگ رو هم بنویسم دیگه: Raindrops – Shamrain). همین‌طور که به عکس خیره شده بودم، داستان کوتاهی به ذهنم اومد.
نوشتمش، بعد خوندم و اصلاح کردم. دیدم بد نیست منتشرش کنم. شاید فقط برای اینکه اینجا هم بماند. عکس زیر همون نسخه اولیه داستانه. این داستان هیچ ارتباط واقعی‌ای به عکس زیر نداره، آدم‌های در عکس رو هم بلور/محو کردم.




به سرفه افتاده بود، نشسته بود رو صندلی‌‌ش، پشت میزش. سرش رو انداخته بود پایین و به زور نفس میکشید… به عکسی که تو دستش بود نگاه میکرد، داشت زمزمه میکرد: مامان، دوست دارم… صنم، خودت می‌دونی باید مراقب مامان باشی. می‌دونم نیازی نیست بهت بگم… عطیه‌خانوم، ببخشید عطیه‌خانوم… نمی‌خواست به صورت احمد نگاه کنه… آخ احمد، آخ احمد… اون روز لعنتی اون روز نحس…. همه چی از جلوی چشمش رد میشد…عطیه خانوم بهش گفته بود ببینه کاری میتونه به احمد، پسرش، پیدا کنه. جور کرده بود، تو محل کار خودش، یه کاری که از دست احمد بربیاد. به عطیه خانوم گفته بود من حواسم بهش هست، احمد هم داداش خودمه دیگه، دستش رو گذاشته بود رو شونه عطیه خانوم که راحت باش خاله عطیه.

صدای سوختن میومد، همه جا پر از دود و شعله‌‌های آتش…. صدای دویدن رو شنید، صنم داشت صداش میکرد، به خودش میگفت صنم اینجا چکار میکنه، صدای دویدن میومد صدای نفس نفس زدن… پاشد از روی صندلی، سرش گیج میرفت خودش رو تلو تلو خوران رسوند به جلوی در، رفت تو راهرو… چشماش می‌سوخت، نمي‌تونست ببینه… محوطه سالن تو آتش و دود بود…

اون روز لعنتی… اون روز نحس… پیغام اومده بود « به دلیل حادثه‌ ناگواری که پیش آمده، امروز تعطیل است.»….سرویس میخواست برگرده، اعتراض کرده بود که تا اینجا اومدیم دیگه چیزی نمونده. باید سر در میاورد چی شده، ناسلامتی یکی از مدیرا بود، یعنی چی نیان. یعنی چی حادثه؟! تو حیاط شلوغ بود، دم در سالن بچه‌های سرویس دیگه واستاده بودن… یکی گریه میکرد، یکی میگفت چرا آمبولانس نمیاد؟ یکی داشت زنگ میزد، یکی نشسته بود سرش رو گرفته بود بین دستاش… صدای کَرَم میومد، داشت داد میزد به آتیش میکشم اینجا رو، به خداا قسم که به آتیش میکشم… جلو رفت، راهش رو باز کرد، وسط سالن، یا خدا، اون احمد بود، کَرَم پاهای احمد رو گرفته بود. یکی داشت طناب رو می‌برید. داشتن می‌آوردنش پایین… همونجا واستاده بود، یخ زده بود، دیگه چیزی نمیشنید دیگه چیزی نمیفهمید، می‌تونست صدای جریان خون رو تو رگ‌هاش بشنوه اما از بیرون چیزی نمیشنید…

صدای صنم میومد، داشت صداش میکرد، اما نمیدیدش…. تو راهرو نشسته بود، به نرده‌ها تکیه داده بود، نمي‌تونست دیگه برگرده تو اتاق خودش.. چشماش سیاهی میرفت، سرشو برده بود تو یقه بلوزش، داشت از گرما میسوخت… احساس کرد صنم اومد دستش رو گرفت و میگفت پاشو بریم…چشماشو به زور باز کرد، آتیش بود آتیش… نگاه کرد تو دستش یه عکس سوخته بود، گفت: این برای تو بود احمد.

——- روزنامه فردا: کارخانه «فردای بهتر» در آتش سوخت; تلفات جانی ۱ نفر.

از ابن‌سینا و استاد بیرونی‌ها تا …

این متن را چندین هفته پیش نوشته بودم و در درفت مانده بود. یادی ازش کردم و گفتم چرا بمونه! بله، وقتی داشتم میخوندم فکر کردم باید قسمتهاییش رو تغییر بدم چیزی رو با قطعیت ننویسم، حتا برگردم به چندین سال عقب‌تر، ولی نه تغییرش دادم نه چیز دیگه‌ای، همونطور که نوشته بودم، گذاشتم بمونه. دست آخر، به قولی، نوشته‌ام که برداشت ناقص و کوتاهی از یک روند است.

دو سه روز پیش داشتیم با پیام در مورد نظریه جهان‌های موازی صحبت می‌کردیم.حرف حرف رو آورد و پیام اشاره کرد به پارادوکس بنتلی – فیلسوف الهی‌دان که با نیوتن هم مکاتبه داشت و از دل همین مکالمه‌ها و تحقیق و تفحص به پارادوکس بنتلی رسیده بود. در ادامه همین گپ این سؤال برامون پیش اومد که چرا در گذشته کشیش‌ها دانشمند بودن؟ فقط هم در غرب نبوده، در شرق هم نمونه‌های همه چیز دانی زیادی داشتیم: ابن‌سینا، استاد بیرونی،… ولی حالا خبری از همه چیزدان‌ها به اون شکل نیست، البته به خصوص در شرق که خب همه‌چیز دان پیش‌کش، تعداد دانشمندها کم شد. رفتم یه ذره سرچ کردم یه مقاله‌ای پیدا کردم خوندم، چیزهایی که نوشته بود رو جستجو کردم و تقریبن قانع شدم.

یک دوره‌ای در شرق وقتی که عباسیان حکومت می‌کرد- بخصوص زمان مامون، دانشمنداهای مسلمان پرچمدار علم بودن. در اون دوره علم، فلسفه و دین با هم پیش می‌رفتن. چیزی که به نظر من – طبق خونده‌هام- خیلی موثر بود جریانی بود به اسم معتزله. طرفدارن این گروه/جریان می‌گفتند اگر جایی حدیث با عقل در تضاد باشه، راه عقل رو باید پیش گرفت.

خیلی مختصر در مورد معتزله بنویسم. یکی به اسم «واصل بن عطاء» شاگرد یه متفکر دینی‌ای به نام حسن بصری بود. واصل سر کلاس درس با استادش سر موضوعی به تضاد می‌خوره. استادش در کل اعتقاد داشته که هر چی حدیث و قران بگه همونه و این شاگرد اعتقاد داشته که عقل چی حکم می‌کنه. خلاصه می‌بینه که راهش رو باید جدا کنه، کلاس درس رو ترک و شروع میکنه به ترویج اعتقاداتش. و اینطوری میشه که استادش می‌گه «واصل از ما کناره گرفت». کناره گرفتن میشه اعتزال، به همین خاطر اسم گروهشون رو می‌ذارن معتزله – کناره گیرندگان.

از طرفی همون دوران – زمانی از حکومت عباسیان‌ – شروع می‌کنند به ترجمه‌ی آثار یونانی به عربی- تقریبن تمام آثار ارسطو، افلاطون، جالینوس، اقلیدس، بطلمیوس، و دیگران- که نه تنها باعث انتقال دانش میشه، بل الهام بخش متفکران/فیلسوفان/دانشمند زیادی شد. این مرکز ترجمه تو بغداد احداث میشه به اسم بیت‌الحکمه. اینطوری کتابخانه بزرگی برای خودشون درست میکنن.

حکومت‌شون قدرت گرفته بود، کشورهایی رو به زور گرفته بودن – گسترده شدن بودن- پول داشتن، ترجمه هم که براه بود، کتابخونه بزرگی راه انداخته بودن و از طرفی معتزله راهش باز بود و اینجوری دانشمند و فیلسوف و همه چیز دان‌ها جذب میشدن و پرورش پیدا میکردن. اصلا به همین خاطره که کتاب‌های جناب ابن‌سینا و استاد بیرونی و سایر دانشمند‌های ایرانی به زبان عربی است، و اگرنه زبان اصلی‌شون که فارسی/تاجیک بوده. مثل اینکه الان بگیم اگر دانشمندی بخواد نظریه‌ای رو مطرح کنه به زبان انگلیسی اون مقاله رو می‌نویسه صرفنظر از اینکه زبان بومی‌ش چیه، چون می‌خواد مقاله‌ش توسط آدم‌های زیادی که همفکرش‌اند خونده بشه. در شرق زبان رسمی علمی شده بود عربی و در غرب زبان رسمی علم، لاتین بود، همین بود که کشیشان به کتابخونه‌های بزرگی از علم دسترسی داشتن که اتفاقن زبانش را هم می‌دانستند. اینطوری از دل کلیسای غرب هم دانشمندانی مثلن کوپرنیک، مندل، بنتلی و دیگران بیرون اومدن.

بعد کم کم پیشرفت علم و تحقیق و عقل‌گرایی در چی بگم در جهان عرب/دنیای اسلام (؟) یه جورهای خیلی کمرنگ شد: از یک طرف حمله مغول که در نتیجه‌ش کتابخانه‌ها، مدارس، و مراکز علمی نابود شد، و از طرف دیگه جریان اشاعره قدرت گرفته بود، حتما دلایل دیگه هم هستند اما من در حال حاضر نمی‌‌دونم.

از یه جایی نگاه جهان اسلام این شد که «پرسیدن» اشتباهه، که دانسته‌ها کافیه، و وظیفه ما فقط «تقلید»ه یعنی نظر عالمان دینی‌شون این شد – در دوره‌ای اجتهاد بین خود علمای دینی (شاید نه همه‌شون ) ممنوع شده بود گویا. جریان‌های عقل‌گرا مثل معتزله عقب رونده شدند و مکتب‌هایی مثل اشعریه داستان رو به دست گرفتند. معتزله رو که پیش‌تر نوشتم، اما اشاعره به اراده‌ی مطلق خدا تأکید داشتن و جهان رو بی‌نظم و قانون ذاتی می‌دیدن، همه‌چیز وابسته به اراده‌ خدا بود. یعنی می‌گفتن آتش گرمه چون اراده خدا اینو می‌خواد، اگه خدا بخواد آتش در جا سرد میشه. یا نمونه‌ دیگه اینکه آتشفشان فوران کرد و گفتن زن‌ها بی‌حجاب بودن به همین دلیل! جالب‌ه بدونین که اون موقع‌‌ها «محمد غزالی» از مدافعین سرسخت اشعریه بود. یعنی این غزالی مخالف ابن‌سینا و بیرونی بود.

حالا داستان اشعری‌ها چیه؟ یک متفکر دینی یا عالم دینی به اسم اشعری که چندین سال طرفدار معتذله بوده تصمیم میگیره که دیگه مخالف معتذله باشه و اینو اعلام میکنه. شروع میکنه به ترویج عقایدش و کم کم معتذله رو کنار میزنن.اسلام در راس حکومت بوده، جدای از حکومت نبوده، شاید برای همین اینکه اشاعره قدرت گرفته عجیب نیست.

خلاصه که گویا اینطوری میشه که اینطوری میشه. البته احتمالا دلایلش خیلی بیشتر و ریشه‌اش به گذشته‌تر از چیزی که نوشتم برمیگیرده، احتمال‌ش است که ناقص نوشته باشم، مطالعه‌ام در همین حد بود حالا سر فرصت بیشتر تحقیق می‌کنم اگر همچنان برام سوالی باقی بمونه! اما فکر کنم این مواردی که نوشتم از دلایلش بوده، ولی چقدر تاثیر داشته و اینها رو در حال حاضر نمی‌دونم. همین الان دارم می‌‌نویسم یکی از دلایل دیگه‌ش هم می‌تونه تعصب الکی باشه، غرب وقتی فهمید که در ترجمه آثار یونانی کوتاهی کرده، بعدن کار خودش رو با برگردوندن آثار علمی-فلسفی جهان عرب جبران کرد.

افلا تعقلون؟

منبع: والا دقیق یادم نیست و معمولن هیستری نگر نمیدارم… الان سرچ کردم، این مقاله رو قطعن خوندم : https://www.thenewatlantis.com/publications/why-the-arabic-world-turned-away-from-science
ولی فقط این نبوده

این قسمت رو بعد انتشار اضافه میکنم- به خود متنی که نوشتم دست نزدم، فقط اینکه اینطوری نبوده که معتزله پیش‌رو در علم بوده، در واقع معتزله برای عقل در فهم دین جایگاه مهمی قائل بود و تلاش میکردن باورهای دینی را با استدلال عقلانی توضیح دهند. خب این باز خیلی بهتر از اشعری‌ بوده. و دیگه اینطور نبوده که غزالی ضد علم بوده، من بد نوشتم! چون پیرو اشعری‌ها بوده اونطور نوشتم، و البته به فلسفه‌ی ابن‌سینایی/ارسطویی نقد داشته.
اگر متن رو بخونین، ممکنه فکر کنین که من دارم از معتزله دفاع میکنم؟ مبلغ دینی‌ام؟ از این چیزمیزها؟ در صورتی که اینطور نیست! فقط رفتیم به جواب تقریبن قانع‌کننده‌ای برسیم به سوالی که داشتیم.


والا آی ام تو لیزی تو اکسپلین مای‌سلف، جاست جاج می.

به یاد محمد‌رضا قاسم‌زاده

از کی شروع شد؟ میخواستم برم بخونم ببینم از کی این نامردم‌ها صاحب ما شدن، دقیقن چی شد و از چی به چی رسیدیم.. ولی مغزم درد میکنه–دیگه مغز که میگم یاد اون یک تکه مغز وسط خیابون میوفتم– تو فکر میکنی فقط (این فقط رو باید می‌نوشتم- بعدن اضافه کردم) جمهوری اسلامی رو میگم؟ نه، نه، کلن همه این‌ها همه این‌هایی که خوددشون رو صاحب ما مردم میدونن، چه فرقی میکنه مردم ایران یا مردم غزه یا مردم آمریکا؟ چه فرقی هست بین من و دوست افغانستانی‌م، با اون لبخند و برق چشم‌هاش وقتی با افتخار بهم گفت معنی اسمش یعنی اصلان یعنی شیر. کی بهشون این قدر قدرت دادیم، به این‌ ظالم‌هایی که خودشون رو صاحب ما مردم میدونن. به جای اینکه ما این‌ها رو کنترل کنیم و حواسمون بهشون باشه که تخطی نکنن از انجام وظیفه‌هاشون، به جای اینکه ازشون سوال بپرسیم که دارین چه غلطی میکنین؟ جای اینکه وقتی صدای اعتراض مردم رو میشنون ساکت باشن و گوش بدن- حالا اصلاح کنن یا جمع کنن برن، مردم هر چی بخوان-…. به جای این‌ها، برعکس شده اینها ما رو کنترل میکنن، تعاریف رو عوض میکنن معنی آزادی و امنیت رو عوض میکنن، میکشنمون به اسم مذهب، به اسم قانون، به اسم پول، به اسم ملی‌گرایی، به اسم خس و خاشاک، دفاع از وطن، دفاع از ناموس، میکشن با انواع و اقسام اسم‌ها…

دیکتاتورها همیشه به اسم مردم می‌آیند، اما آخرش روی سینه‌ی همان مردم می‌ایستند

ما در یک زمین بازی نمی‌کنیم

مدتی است موضوعی ذهنم را اشغال کرده، و امروز به‌خاطر اتفاقی، این فکر برام خیلی پررنگ‌تر شد. باید بنویسمش.

ما آدم‌ها در شرایط یکسانی زندگی نمی‌کنیم. از جای برابر شروع نکردیم. در خانواده‌های برابر، با امکانات برابر، با ترس‌ها و امیدهای برابر، و فرصت‌های برابر بزرگ نشدیم. بعضی‌ها از همون ابتدا حمایت، امنیت، پول، آموزش، رابطه داشته‌اند، بعضی‌ها نه.

اما این نابرابری‌ تمومی نداره! یعنی به این ختم نمیشه که ما در شرایط برابر بزرگ نشدیم. این نابرابری ادامه پیدا می‌کنه و بعضن بزرگ‌تر می‌شود، و متاسفانه ما هم، به نحوی، درش نقش داریم.

بخشی از ماجرا به سیستم حاکم برمی‌گرده. به ساختاری که فرصت‌ها را عادلانه تقسیم نمی‌کنه، آموزش و درمان و امنیت اقتصادی رو برای همه یکسان در دسترس نمیگذاره، و آدم‌ها را با سرمایه‌های نابرابر وارد رقابتی میکنه که بعدن اسمش را شایستگی یا لیاقت یا تلاش بیشتر می‌گذاره. سیستمی که نتیجه را می‌بینه، اما مسیر را نه. کسی را که جلوتر ایستاده موفق‌تر نشون می‌‌ده، بدون اینکه بپرسه از کجا شروع کرده و چه چیزهایی از قبل در اختیارش بوده. کسی رو به خاطر سرقت به زندان مي‌فرسته، بدون اینکه بره ببینه چطور شده به اینجا رسیده!

اما همه‌ی ماجرا هم فقط سیستم نیست. ما هم در نگاه‌های روزمره‌مان، در انتخاب‌ها، در قضاوت‌ها، در اینکه به چه کسی اعتماد می‌کنیم، چه کسی را جدی می‌گیریم، چه کسی را شایسته‌تر/موفق‌تر می‌دانیم، و چه کسی را نادیده می‌گیریم، سهم داریم. گاهی بدون اینکه متوجه باشیم، طرف کسی/ایده‌ای/فکری می‌ایستیم که صرفن بیشتر دیده شده. ما فکر می‌کنیم داریم آزادانه انتخاب می‌کنیم، اما گاهی انتخاب‌های ما از قبل توسط همون ارزش‌هایی شکل گرفته که سیستم بهمون تعریف کرده.

البته که ما محصول سیستم هستیم. من فعلن، در این لحظه از فکرم، مردم و یعنی خودمان را تقریبن بی‌نقش‌ اصلی‌ای می‌بینم. شاید بعدن نگاهم عوض شه، اما فعلن به اینجا رسیده‌ام، با تمام ناراحتی و سختی. برای ما تصمیم می‌گیرن، کنترل‌مان می‌کنن، محکوم‌مان می‌کنند، صاحب‌مان می‌شوند، می‌کشند، و حتی فکرهایی را در سرمان می‌کارند (نه توهم نیست، الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی و سیستم پاداش‌دهی این پلتفرم‌ها و تاثیر اینفلوئنسرها رو کم نبینین) که بعدن خیال می‌کنیم انتخاب خودمان بودن.

یک‌ بار همکار سابقم به من گفت: من نمی‌تونم با تو کار کنم، چون قابل پیش‌بینی نیستی. بدون لحظه‌ای درنگ با لبخند و رضایت بهش گفتم: اینکه خیلی خوبه، چه بهتر برای من. این رو من تعریف حساب کردم. اشتباه برداشت نکنید، من عدم همکاری و بی‌نظمی رو تبلیغ نمی‌کنم. فقط دوست ندارم طبق الگوی از پیش تعیین شده رفتار کنم.

امروز اتفاقی افتاد، من فکرم بسیاد درگیرش شد. چیزی که به خودم یادآوری میکنم، این است که کمتر مطابق نقشه‌ای زندگی کنم که انتظار میره. کمتر با معیارهایی قضاوت کنم که ما آدم‌ها توش نقش خاصی نداشتیم. کمتر آدم‌ها رو با خط‌ کشی بسنجم که سیستم دستم داده. اجازه ندم که پیش‌فرض‌ها تو ذهنم جا خوش کنن. ببینم آدم‌هارو، طوری که باید دیده بشن.

این پست رو به برای یک مربی نوشتم که بگم به خیال خودم بگم من می‌بینمت

شروع ترجمه رمان پیانوی خودنواز

به نام ما مردم و لعنت به ظالم


خب خب، دارم رمان پیانوی خودنواز اثر جناب کورت ونه‌گات را ترجمه می‌کنم و تا اینجا چهار فصلش آماده شده. چند روز اخیر در حال خوندن این رمان بودم، به قدری لذت بردم که گفتم چرا فقط من بخونم! رمان بسیار درخوری است و شاید که خوانده بشه.

پیانوی خودنواز نخستین رمان حضرت کورت ونه‌گات است؛ رمانی تلخ، و پیشرو درباره‌ی جهانی که در آن ماشین‌ها و ساروکارهای بزرگ مدیریتی، کم‌کم جای انسان‌ها را در کار، تصمیم‌گیری و حتی معنا دادن به زندگی گرفته‌اند. کتاب می‌گوید که … – باید بخوانیم که ببینیم چی می‌گوید 😉

ترجمه‌ها ماشینی هستند، اما نه صرفن ماشینی؛ متن را با کمک ماشین به فارسی برمی‌گردانم (بله طنز تلخی است)، اما خودم متن ترجمه شده را دقیق می‌خوانم، با متن انگلیسی تطبیق می‌دهم، جاهای گنگ را اصلاح می‌کنم و تا حد ممکن روان‌ترش می‌کنم.

هدفم این است که رایگان در دست مردم باشه، بخوانند و شاید لذت ببرند. فایل فصل‌های آماده‌ شده را در کانال تلگرام ( #پیانوی‌خودنواز)می‌گذارم. در همین پست هم آپلود می‌کنم و هر فصل تازه‌ای آماده شد، همین پست را به‌روزرسانی می‌کنم.

فصل اول
فصل دوم
فصل سوم
فصل چهارم
فصل پنجم (۷ تیر ۱۴۰۵)
فصل ششم (۸ تیر ۱۴۰۵)
فصل هفتم (۱۰ تیر ۱۴۰۵)
فصل هشتم (۱۱ تیر ۱۴۰۵)

باید سر فرصت بنشینم در مورد خود جناب ونه‌گارت هم بیشتر بخوانم. فعلا این خاطره اینجا بماند:


دست آخر هم خوبه که روح وجود نداره، که اگر داشت روح جناب ونه‌گات یقه‌ام رو می‌گرفت

چون پرده برافتد

به نام ما مردم و لعنت به ظالم

چند شب پیش، شاید یکی دو هفته قبل، خواب دیدم شاهد یک ماجرای عجیبی بودم و داشتم اون ماجرا رو برای یک نفر تعریف می‌کردم.

با هیجان بهش می‌گفتم: «ببین، من اونجا بودم، این‌طوری شد که فلانی دستش را آورد بالا، توی هوا نگه داشت، و یک‌هو آن شی توی دستش ظاهر شد.»

اون شخص با حیرت نگاهم می‌کرد. بهش گفتم: «باور نمی‌کنی؟ واقعن فکر می‌کنی این‌ها خرافاته؟ توهم ذهنیه؟»

همان لحظه، وسط تعریف کردن، یک‌ دفعه به خودم گفتم: «صبر کن ببینم… مگه اصلن می‌شه یک چیزی همین‌طوری، یک‌هو، توی دست کسی ظاهر شه؟ همینجوری یکهو؟»

بعد گفتم: «اوه… اون خواب بوده.»

و هنوز این جمله توی ذهنم تمام نشده بود که یک لایه‌ی دیگر هم کنار رفت به قولی و گفتم: «اوه… این هم الان خواب‌ه. من دارم خواب می‌بینم.»

بعد به آدم روبه‌روییم لبخند زدم و بلافاصله از خواب بیدار شدم.

بیدار که شدم، خنده‌ام گرفته بود از کل ماجرا. خواب را برای پیام تعریف کردم و کلی خندیدیم. امروز هم اتفاقی افتاد، یادش افتادم، و دلم خواست بنویسمش.

عنوان این پست را از مصرع «چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من» برداشتم؛ چون وقتی فهمیدم که این‌ها خوابه، من و آن آدم روبه‌روییم، هر دو به شکلی محو شدیم دیگه.

خواب زیبا ببینین

آدمی را ؟؟؟؟

به نام ما مردم و لعنت به ظالم.

یه چیزی تو ذهنم است که دوست دارم در موردش بنویسم، با لحن راحت خودم، یعنی همونطور که به زبونم بیارم بنویسم… اینطوری راحتترم.

حریم شخصی برای من مهمه، و این مهم بودن فقط در مورد خودم نیست، به حریم شخصی بقیه هم احترام می‌ذارم. اگر قرار باشه که بشینم پیش کسی که لپ‌تاپش بازه، میپرسم ازش که لپ‌تاپ بازه، من اگر بشینم اونطرف ممکنه دید داشته باشم! یا در محل کار ببینم همکاری بدون قفل کردن لپ‌تاپ از سر میزش پا میشه، میرم لپ‌تاپش رو میندم، و به کنار دستیش میگم برگشت سر میز بگو نسرین بستش(بچه‌ها اخلاقمو میشناسن) و البته انتظار متقابل دارم!

انتظار متقابل یعنی دوست ندارم کسی به حریم من بدون اجازه وارد شه. اگر من به طور واضح در گوشه‌ای نشستم و لپ‌تاپ رو از دید مخفی نگر داشتم، یعنی شاید چیزی است که دوست ندارم دیده بشه، به هر دلیلی، کسی نباید از پشت/کنار سعی کنه دید بزنه، البته من اجازه می‌دم که دید بزنن- نه اینکه متوجه نباشم، بلکه اجازه میدم – این نکته مهمیه! ممکنه شیطنت کنم و یا خودم رو بزنم به کوچه علی چپ، مثلن خیلی طرف مقید به حیا/مذهبی باشه عکس +۱۸ باز می‌کنم، مهمون باشه چیزی بهش نمیگم مستقیم، اما شاید یه ویدئو باز کنم از لپ‌تاپ یا یوتیوب و بذارم ببینه، یا بذارم ببینن که رو موبایل دارم چیکار میکنم، یا اگر غریبه باشه و حوصله نداشته باشم لپ‌تاپ رو بگیرم رو صورتش که بیا از نزدیک ببین گردنت درد میگیره! یا لپ‌تاپ رو کج میکنم سمتش و بهش نگاه میکنم تا خجالت بکشه… من هرازگاهی در کافی‌شاپ کار میکنم، برای تنوع، این داستان‌ها خیلی اذیت کننده است!‌ ببینین در کل من مشکلی با کنجکاوی آدم‌ها ندارم، مشکلم با عدم احترام به حریم شخصی‌ه، البته میگم دیگه خیلی سر حال باشم سعی می‌کنم بازی کنم، نشون بدم که نفهمیدم و ببینم تا کجا میخواد پیش بره داستان، اما د رکل اذیت کننده است…

اگر من به حریم شخصی کسی احترام نذاشتم، اجازه دارن که گوش من رو بگیرین بپیچونن، من اساس کارم احترام به حریم شخصی و مهم دونستن‌شه. البته که همسر و دوست داستانش فرق میکنه! اینهایی که نوشتم در مورد عزیزان آدم نیست.

این قسمت رو بعد انتشار اضافه کردم: با همکارم یکبار در این موردها حرف میزدیم، میگفت ولی من عادت دارم به لپ‌تاپ یا موبایل بقیه نگاه کنم، فضولی نیست، عادته :))) با پیام حرف میزدیم الان گفت فلانی رو یادته، بعضی‌ها عادت دارن خب، یعنی عمدی نیست، عادته… بنظرم بصورت مشخص و راحت اوکیه،‌ اما مثلن یواشکی نگاه کردن یواشکی انجام دادنش اوکی نیست… این همکار ما اتفاقن خیلی هم باحاله، به قول پیام خیلی هم گوگولیه. در کل یواشکی یا مخفیانه بدون اجازه به حریم شخصی بقیه سرک کشیدن، کار جالبی نیست، باحال نیست.

حریم شخصی مهمه