۲ در ۱: «من فقط نظر شخصی دادم» و «فصل شش‌ام کتاب دست چپ تاریکی»

سال ۱۹۶۱ استنلی میلگرام در دانشگاه ییل آزمایشی طراحی می‌کنه. به کسایی که شرکت کردن می‌گن نقش معلم رو دارن و باید هر بار که شاگرد که اون طرف دیوار، جواب غلط میداد بهش شوک الکتریکی بزنن… به شدتی که هر بار بیشتر میشد. البته شوک واقعی نبود و شاگرد هم بازیگر بود، نقش بازی میکرد .

نتیجه این آزمایش این شد که حدود دو سوم شرکت کننده‌ها، شوک رو تا سطح زیادی بالا بردن، چیزی که پژوهشگرا انتظار نداشتن. این‌ آدم‌ها هیولا یا شیطان صفت نبودن، آدم‌های عادی بودن. وقتی مسئول آزمایش می‌گفت ادامه بدید، مسئولیتش با ماست، شرکت‌کننده‌ها با اینکه ناراحت میشدن، میلرزیدن، ولی ادامه می‌دادن، چون نمی‌تونستن به مقام پروفسوری که اونجا میگفت ادامه بدن «نه» بگن، چون فکر میکردن مسئولیتش با اونها نیست …. و البته عده کمی هم بودن که لذت میبردن…

حالا در مورد خود آزمایش و جزیئاتش، علاقمند باشین خودتون مي‌رین می‌خونین. یکی از نکته‌های مهم آزمایش این بود که مسئولیت میره جای دیگه- شرکت کننده می‌گفت من دستور رو اجرا میکنم. یکی دیگه از نتایجشون هم این بود که شرکت کننده میگفت این برای آزمایش است و کارش رو بخشی از پروژه علمی می‌دونست و فکر میکرد اوکیه.

حالا با دید این آزمایش و نتایج‌ش به یه ماجرای آنلاین- کارهایی مثل قلدری آنلاین، خواستم نگاه کنم- شاید بهم ربطی نداشته باشن… حالا، وقتی چندین نفر دارن یه کار رو انجام مي‌دن، مثل همون قلدری، مسخره کردن، خاموش کردن صدا، تحقیر کردن… اینجا چی میشه؟ مسئولیتش با کیه و چطور پخش میشه؟

۱- سمت جمع میره، چون نمیگن که از بین هزار نفر، تو بودی که قلدری کردی… اونم میگه من نبودم همه بودن، من فقط یه لایک زدم، یا من فقط یه ریتوییت کردم، من فقط یه کامنت گذاشتم، من فقط خندیدیم و … یعنی کار پخش شده بین چندین نفر و هیچ کسی مسئول نمیبینه خودشو.
طبق چیز‌هایی که خوندم این رفتارهای ما ناشی از میل به همرنگی با اطرافیان میتونه باشه، اگر بیشتر آدم‌های دورو بر من دارن اینکارو میکنن، پس شاید منم باید همینکارو بکنم. یا چیزی شبیه تعلق به گروه داشتن، مثل همون پیراهن قهوه‌‌ای‌های هیتلر. وقتی آدم‌ها در یک گروه هستند، خودشون رو متعلق به یک گروه می‌دونن، هویت گروه رو به خودشون میگیرن. یا ممکنه فکر کنن، در واقع یعنی بترسند که اگر همراهی نکنن ممکنه خودشون نفر بعدی باشن که اتک بشه بهشون. یا اینکه تحت تاثیر فردی با قدرت هستند، و چون چشم بسته این آدم رو دنبال میکنن، هر چی بگه رو وحی منزل میدونن، بدون اینکه فکر کنن.
و خب همه چیز تو دنیای مجازی فرق داره، شبیه همون که گذر زمان در شبکه‌های اجتماعی فرق کرده با گذر زمان در دنیای واقعی ما، یا شبیه اینکه ناراحتی کسی رو از نزدیک دیدن، فرق داره با دیدن علامت غمگین در شبکه اجتماعی… یعنی این فاصله‌ها، آسیب‌زدن رو راحت کرده.

۲- میره سمت فرد با قدرتی که یا این حرکت رو شروع کرده و یا درش شرکت کرده. فرد با قدرت هم منظور رییس جمهور و ال و بل نیست، قدرت در تمام لایه‌های زندگی‌مون در جریانه. همین که یکی فالوئرهاش بره بالای ۵ هزارتا، ۱۰ هزارتا، حس قدرت و کنترل و تاثیرگذاری پیدا میکنه. ولی آیا مسئولیت اخلاقی‌ش هم بالاتر میره؟ یا اونم برمیگرده میگه من نظر شخصی خودمو دادم و به کسی نگفتم چیکار کنه و چیکار نکنه… یه بهونه ضعیف برای کسی که می‌دونه چقدر ممکنه تاثیر بذاره، یا اینکه اصلن عمدن برای فرار از پاسخگویی نسبت به رفتارش شروع به تخریب کسی دیگه کنه…
جواب این سوال که آیا با قدرت بیشتر، مسئولیت هم بیشتر میشه که بله است. یاد جمله معروف داستان اسپایدرمن افتادم: With great power comes great responsibility 🙂 عرض ارادت خدمت آقامون استنلی که جاش خیلی خالیه، و البته خود پیتر پارکر عزیزمون هم (آقامون پیتر پارکر میخواستم بنویسم، دیدم سن پیتر پارکر به آقامون نمیخوره).

خب، داشتم می‌نوشتم، جواب این سوال، بله است. چون هر چی صدا بلندتر باشه، وزن کلمه‌ها هم بیشتر میشه. خوبی این روزها اینه که حتی کسی با چندین ده هزار فالوئر هم می‌تونه براحتی نقد بشه- البته باید منصفانه و دقیق باشه، نه حمله- همین چند سال پیش نقد کردنش عجیب بود، باز الان خیلی بهتره. حالا کسی که ده ها هزار فالوئر داره، نمیتونه نقد کنه؟ البته که می‌تونه، و اصلن منتظر اجازه من و شما نیستن، قدرت دستشه. ولی کسی که صدای بلندتری داره، قبل از اینکه اسم کسی رو جلوی هزاران نفر ببره، باید مطمئن بشه که ماجرا رو درست فهمیده و طرف مقابل رو هم شنیده- مگر اینکه هدف تخریبه، فرار از پاسخگو بودن و البته شاید هدفهای دیگه مثل ندونم کاری و چه و چه … قدرت داشتن و منصف موندن با هم راحت جمع نمی‌شن، باید جمع بشن ها، ولی خب می‌بینیم که وضع چیه.. و خب همین‌جاست که مسئولیت معنی پیدا می‌کنه.
البته اینکه فرد با نفوذی مسئولیت بیشتری داره، به معنی بی‌مسئولیتی بقیه‌مون نیست. ما آدم‌ها باید از خودمون بپرسیم: چرا دارم اینکارو میکنم؟ چرا به این حرف میخندم؟ ما باید از خودمون بپرسیم که مگه حرف طرف مقابل رو شنیدم؟ بذار خودم فکر کنم؟ بذار خودم برم ببینم داستان چیه؟ دارم از چی دفاع میکنم: صرفن چون آدم محبوبی است، پس همه کارهاش و رفتاراش اوکیه و من باید بپذیرم و قبول کنم؟
اون روزی داشتم یه پادکستی رو گوش می‌دادم، استادی داشت صحبت مي‌کرد، به قدری این آدم عالی است که بیا و ببین، حرف میزنه میگه البته من این رو مستقیم نشنیدم، پس نمی‌تونم به قطع بگم… یا میگه این حرف رو از کسی دیگه شنیدم و اعتبار حرفش رو نمی‌دونم… ببنین چقدر یه آدم میتونه که عالی باشه- حساسیتش در مورد نقل حرف، نقل داستان از کسی دیگه…

در نهایت، چیزی که من فهمیدم این است که کارهای به نظر کوچک، جدن مي‌تونن تاثیرهای بزرگی بذارن، اگر ما انجامشون می‌دیم بخشی از اون هستیم و نمی‌تونیم شونه خالی کنیم، و قدرت هم کسی رو از پاسخگویی معاف نمیکنه، قانون جنگل حاکم نیست. و البته مهمتر از اون، نباید چون یک نفر قدرت بیشتری از ما داره، دنبالش بی چون و چرا راه بیوفتیم. شاید مقاسه رفتارهای بد آنلاین و تاثیر اینفلوئنسرها رو نباید ربط بدم به آزمایش میلگرام… من بعنوان یک آدم عادی نوشتم، نه روانشناسم و نه پژوهشگر انسان‌شناسی و جامعه شناسی…صرفن درک خودمو از خونده‌هام نوشتم و جمع‌بندی کردم و البته می‌تونه جمع‌بندی ناقص باشه، سعی کردم چیزی که می‌‌نویسم تاثیر منفی نداشته باشه. امیدوارم که عمل‌م به حرفی که باورش دارم نزدیک بوده.

خیلی خب، بریم سراغ فصل شش‌ام از کتاب «دست چپ تاریکی»، همراه با ارادت خدمت خانوم‌م اورسولا کی لگویین عزیز :*****

راهی به اورگورین pdf
راهی به اورگورین ogg

بخونیم ببینیم گنلی می‌خواد چیکار کنه، استراون چی میشه… اون پنج سال چطور قراره بگذره…

حضور انسان در عصر جواب‌ها و چت‌های ماشینی

این روزها گپ و گفت‌هامون از هوش مصنوعیه، کم و زیاد بلاخره در مورش حرف میزنیم. آسیب‌پذیری‌هایی بحرانی‌ای که این ماه خبرشون رو خوندیم و نخوندیم و شایدم از وجودشون بی‌خبریم، همچنان نگرانی وضعیت برخی شغل‌ها، اطلاعات جعلی و دیپ‌فیک، وابستگی بیش از حد به AI، بحث تاثیر عجیب الگوریتم‌ها، و اینکه ماشین‌ی شدن چقدر داره تو زندگی‌هامون تاثیر میذاره، جامعه، اقتصاد، دموکراسی، سیاست…

ولی یه موضوع دیگه هم هست که باید درباره‌ش حرف زد: رابطه‌های انسانی و هوش مصنوعی.

فرض کنین سال‌هاست با یکی دوستین، شما شناخت تقریبن خوبی از دوست‌تون دارید و طرف هم شما رو میشناسه، از زندگی‌ همدیگه خبر دارین، خاطره مشترک دارین و کلی دوستی خب.

حالا یه روز دارین با همین دوست‌تون گپ می‌زنین تو مسنجری، از یه اتفاق شخصی میگین و یه جوابی می‌گیرین که اصلن انتظارش رو ندارین. می‌تونه جواب کاملن تعجب برانگیز باشه شبیه اینکه گویا این آدم اصلن شما رو نمیشناسه، شاید جواب اتفاقن خیلی هم درست/منطقی نوشته شده باشه، ولی یه چیزی توش عجیبه. انگار کسی که جواب داده، اون آدمی نیست که سال‌ها می‌شناختین.

خب چه اتفاقی افتاده؟ شاید دوست‌تون حواسش پرت بوده، شاید درست متوجه حرف‌تون نشده، شاید هم اون خاطره‌ای رو که تعریف کردین یادش نمیاد و هزارتا شاید دیگه. اما این روزها یه احتمال دیگه هم وجود داره: شاید اصلن این جواب رو خودش ننوشته باشه! شاید هوش مصنوعی نوشته باشه.

و اینجاست که یه سوال جالب پیش میاد، البته چندین سوال پیش میاد که همینطوری می‌ریم جلو. وقتی با دوستمون حرف می‌زنیم، آیا حق داریم انتظار داشته باشیم که اون طرف گفتگو واقعن خودشه؟

اصلن و ابدن منظورم این نیست که استفاده از هوش مصنوعی کار بدیه. اتفاقن خودم از هوش مصنوعی به شکل قشنگی استفاده می‌کنم، همون طرح معلم شخصی حضرت آسیموف رو برای خودم آماده کردم و لذت می‌برم و در شغل‌م هم که به شکل درست و اصولی‌ای ازش استفاده میکنم. البته همیشه در مورد تهدیدها و خطرات‌ش می‌خونم. حالا، برگردیم سر داستان خودمون، چت دوستانه; یه تفاوتی وجود داره بین اینکه از هوش مصنوعی بخوای غلط‌های نوشته‌ات رو اصلاح کنه، یا کل حرف زدن با دوست‌ت رو بسپری دستش.

وارد سوال «به کی میگیم دوست ماست» نمی‌شم، ولی به هر کسی بگیم دوست‌مونه، یعنی بهش اعتماد می‌کنیم، تا حدی اعتماد می‌کنیم. وقتی اعتماد می‌کنیم چی میشه؟ آسیب‌پذیر میشیم، تاثیر می‌گیریم، ریسک می‌پذیریم و …

حالا فرض کنیم دوست ما از هوش مصنوعی برای جواب دادن به پیام‌ها استفاده می‌کنه، یه سری تغییرات شکل میگیره دیگه – و این هم می‌دونیم که ایجنت‌ها Memory دارند دیگه، کسی می‌تونه کل چیزی که از دوستش می‌دونه رو بده به حافظه اون ایجنت که شناختی ازش داشته باشه. حالا با این حساب جواب‌ها میتونه سنجیده هم باشه ولی نه همیشه- برگردیم سراغ تغییرات:
شاید بتونه جواب‌‌های بهتری پیدا کنه بده – تواناییش در جواب دادن رو نمي‌خوام زیر سوال ببرم.
شاید بتونه بیشتر کمک کنه، چون هوش مصنوعی شاید بهتر از دوستم بتونه یه چیزهایی رو ارزیابی کنه و جوابی که می‌ده برای من بهتر باشه- این منطقیه، حتا اگر من بگم ۱۰۰ سال سیاه نمی‌خوام دوستم بهم کمک هوش مصنوعی رو در جواب بده.
اما آیا درست و اخلاقی هم هست؟ ممکنه من با این تصور حرف بزنم که دارم با خود این آدم گپ می‌زنم، در حالی که بخش مهمی از گپ رو یه ماشین داره انجام میده. آیا این درسته؟ فرض رو بر این بذاریم که دوستم اصلن به من اطلاع نداده که داره از هوش مصنوعی برای گپ دوستانه استفاده مي‌کنه. چرا اصلن مهمه؟ شاید به دلیل اینکه در روابط دوستانه‌ ما انتظار شنیده شدن و درک و فهم از طرف مقابل داریم، و به عکس.

خیلی خب، فرض کنین یه روز خیلی بد داشتین. به دوست‌تون میگین چه اتفاقی افتاده و چقدر ناراحتین. دوست‌تون ممکنه یه جواب خیلی ساده بده. مثلن چه می‌دونم : وای، می‌فهمم چی میگی، یادته دو ماه پیش هم همچین چیزی شده بود؟ یا یادته برای فلانی هم این اتفاق افتاده بود…. همین که احساس کنین طرف حرف‌تون رو فهمیده، می‌تونه براتون مهم باشه. البته بستگی داره به خیلی چیزها، میزان صمیمیت و عمق دوستی – و صمیمت و عمق یک دوستی بیشتر به احساسی است که منتقل میشه، نه به حجم اطلاعات، چون دکترمون احتمالن اطلاعات بیشتری از ما داره، نسبت به خیلی دوستانمون…

خب اگر به انتقال احساسات مربوط بشه، و اگر به جای دوستمون یه ماشین بتونه جوابی تولید کنه که باعث بشه من و شما احساس کنیم شنیده شدیم یا درک شدیم، آیا کافیه و اشکالی نداره؟ یعنی اگر دوستمون پیغام‌ها رو بخونه و جواب رو بسپاره به هوش مصنوعی اوکیه؟ چون شنیده دیگه، پس این اوکیه؟ اما اگر خودش حتا پیغام‌ها رو نخونه و کلن بی‌خبر باشه از اینکه بین ما و هوش مصنوعی چی داره میگذره چی؟ حالا، سوال دیگه آیا اگر بدونیم این جواب‌های با احساس رو هوش مصنوعی نوشته از طرف دوستی و یا ندونیم اینو ، این «احساس شنیده شدن/صمیمیت» تغییری می‌کنه؟

تازه یک سوال دیگه میاد وسط: پس حریم شخصی این وسط چی میشه؟ برگردیم به مثال: ما به دوستمون یک خاطره شخصی رو تعریف میکنیم، دوستمون هم، فرض کنیم، مسنجرش رو وصل کرده به یک ربات و سرویس هوش مصنوعی‌ای، پیغام‌ها در واقع میره به هوش مصنوعی و اون جواب رو برمی‌گردونه به ما… حالا چی؟ ما اعتماد می‌کنیم، چون رابطه دوستی است، اما اطلاعات‌مون به سرویسی میره که ازش بیخبریم! حالا این سرویس لوکال بوده روی ماشین دوستمون، یا اینکه سرویس کلاود است و اینجا یک رابط دیگه هم اضافه میشه که پیام‌های ما رو آنالیز میکنه و احتمالن برای یادگیری هم ازش استفاده میکنه، و ما ازش بیخبر بودیم.. شبیه اینکه دوباره چیزی رو به دوستمون که بهش اعتماد داریم، میگیم و اون بدون اینکه اطلاع بده بهمون به کسی دیگه میگه… این دو فرقی با هم ندارن.

در کل، ما وقتی با دوستی حرف می‌زنیم، دنبال چی هستیم؟ دنبال جواب، جواب درست، یا دنبال حضور یک انسان؟ حقیقتن، جواب درست خیلی چیزها رو که می‌دونیم، این روزها خیلی راحت از جاهای زیادی بدست میاریم، بی‌دردسر و سریع و آنی و احتمالن دقیق‌تر. پس داستان «جواب» نیست. ارزش زمان گذاشتن‌ه؟ هوش مصنوعی زمانی نداره که بهم بده، ولی اون آدم زمانی داره! ما دنبال زمان آدم‌‌ها که نیستیم… بحث حضور یک انسانی است که درک و حس دو طرفه وجود داره، در غیر اینصورت هیچ ارزشی نداره.

داریم با پیامم گپ می‌زنیم در این مورد، یاد فیلم watchmen افتادیم، عجب داستانی، با عرض ارادت خدمت آقامون رورشاک :***

در پایان هم امیدوارم که همچین دوستی‌‌ای رو تجربه نکنیم، و بذاریم دوستی‌ها به شکل انسانی باقی بمونن.

«راه بهتری داری؟» پاسخ نقد نیست

اگر ما کاری رو اشتباه انجام بدیم و کسی بیاد از روش کارمون ایراد بگیره و انتقاد کنه یا اشکالش رو بگه، منطقی‌ترین واکنش اینه که اول فکر کنیم ببینیم آیا نقدش درسته یا نه. نه اینکه بگیم: «تو روش بهتری داری؟ مشکلی ندارم با من مخالف باشی، مسیر خودت رو برو، تو اثر بذار اول» اینکه بگیم اگر راه بهتری سراغ نداری، اگر کاری نکردی در این زمینه، پس یک جورهایی حق نداری از کار ما ایراد بگیری، از نظر منطقی اشکال داره. حالا بماند که راهکار جایگزین هم پیشنهاد بشه یا نه.

بذارید یه مثال بزنم: فرض کنیم داریم روی آتش بنزین می‌ریزیم تا خاموشش کنیم. یکی میاد می‌گه: چرا بنزین می‌ریزید؟ با این کار که آتش خاموش نمی‌شه، دارید آتیش رو شعله‌ورتر هم می‌کنین. ما برمی‌گردیم می‌گیم: تو راه بهتری برای خاموش کردن آتش سراغ داری؟ تو اثری در خاموش کردن آتش‌ها تا حالا داشتی؟ وقتی ببینیم چند تا آتش رو خاموش میکنی اون موقع میایم پیشت… اگر نه، پس حرف نزن و بذار ما روی آتش بنزین بریزیم تا خاموشش کنیم. حرفت هم روی ما تأثیری نداره، چون حرف بدون عمل ارزش نداره- خودم عمدن همچین مثال بارز رو روشنی رو نوشتم، البته که ساده‌سازی نمی‌کنم.

خب، مشکل کجاست؟ ما به جای اینکه بررسی کنیم آیا ریختن بنزین روی آتش کار درستیه یا نه، از کسی که ایراد کارمون رو میگه می‌خوایم راه‌ حل بهتری بده، حالا بماند که راه حل هم می‌ده طرف، ولی هدف این جمله این است که بگن یا راه‌حل بهتری بده یا سکوت کن و به کار ما ایراد نگیر و بذار ما روی آتش بنزین بریزیم تا خاموش شه. با اینکه راه حل‌ بهتری هم هست، نسبت به نوع آتش انواع و اقسام راه‌ها برای خاموش کردنش وجود داره. حالا بازم میگم : راه حل بماند.

از طرف دیگه، با این کار بحث رو از موضوع اصلی منحرف می‌کنیم. به جای اینکه درباره درستی یا نادرستی روش خودمون حرف بزنیم، بحث رو می‌بریم سمت اینکه طرف چه راهی داره، خودش چه کاری کرده یا اصلن صلاحیت انتقاد کردن از کار ما رو داره یا نه. و اینها هیچ‌ کدوم پاسخ اصل داستان نیست.

البته که کسی که نقد می‌کنه/ مشکل کار رو میگه هم باید برای حرفش دلیل داشته باشه باید با منطق حرف بزنه، اما لزومن وظیفه نداره راه‌ حل جایگزین/بهتر ارائه بده. بماند که ممکنه راه حل هم بده. همون‌طور که ما هم صرفن به این دلیل که نیت خوبی داریم یا دست به عمل زدیم، از بررسی پیامدهای کارمون مبرا نمیشیم. یکی نقد میکنه و مشکل کار رو میگه، یکی دیگه میشنوه و بررسی‌ میکنه و یکی دیگه میتونه راه بهتری بده، یا حداقل سعی کنه راه فعلی رو اصلاح کنه…

در نهایت، برای اینکه بفهمیم یک روش اشتباه یا مخربه، لازم نیست حتمن بهترین روش جایگزین رو بلد باشیم، همین که بدونیم این روش اشتباست و دلیل داشته باشیم که چرا، کفایت میکنه.

در نهایت، اگر واقعن هدف حل مسئله باشه، نقد می‌تونه فرصتی برای اصلاح‌ باشه، نه چیزی که بخوایم به هر شکلی از کنارش بگذریم و سرکوب‌ش کنیم.

حرف درست نیاز به CV نداره

اگه اینطوری کمک می‌کنین، نکنین بهتره

چرا باید برای مقابله با انتشار ویدئو‌های سواستفاده از کودکان و عکس‌های خصوصی مردم، لینک انتشار همون محتوا رو عمومی کرد و گفت لینک‌های رو اینجا فهرست میکنم تا «برید ریپورت کنید/برای ریپورت کردن» و عمومی‌شون کرد؟

بله، بله، اصلن نیت کمک است، نیت مقابله با سواستفاده جنسی از بچه‌ها و حفظ حریم شخصی مردم، و جلوگیری از آسیب‌ه. ولی وقتی لینک رو جلوی تعداد زیادی آدم می‌ذاریم، می‌دونیم که همه برای کمک و ریپورت نمیان، بین آدم‌هایی که لینک رو میبینن ممکنه کسی از سر کنجکاوی بره، کسی دنبال همین محتوا باشه و کسی هم محتوا رو برداره و جای دیگه پخش کنه. این اوکیه؟ چون نیت خیره پس هر کاری میشه کرد؟؟

می‌فهمم که ممکنه عده‌ای گزارش بدن، حتا بدون دیدن اون محتواها (انسان‌های شریف) ولی همزمان آدم‌هایی که اصلن از وجود اون کانال خبر نداشتن، حالا نشانی‌اش رو دارن. ببینین یک راه دسترسی راحت و ساده به محتواهایی است که نباید دیده بشن اصلن. این خطر رو میشه با نیت خوب کاور کرد؟ پشت این محتواها یه بچه است، یه آدمه. حریم شخصی‌اش مهمه، مگه شما اجازه گرفتین ازشون؟ مگر آسیب‌دیده‌ها از شما خواستن به این شکل کمک کنین؟ کسی که یک بار همچین اختیاری ازش گرفته شده، قرار نیست برای کمک بهش، دوباره بدون اختیار خودش، در معرض خطر و آسیب بیشتر قرار بگیره.

درباره محتوای سواستفاده جنسی از کودکان، راهنمای INHOPE، روشنه: “Never share links or files with anyone outside the official reporting channels.”
«هرگز لینک‌ها یا فایل‌ها را با کسی خارج از مسیرهای رسمی گزارش به اشتراک نگذارید.»


اگر با چنین محتوایی مواجه شدیم، از مسیر رسمی گزارشش کنیم. اگر می‌خوایم عمومی درباره‌اش حرف بزنیم، روش گزارش‌ دادن رو منتشر کنیم، نه لینک محتوا رو. درباره رضایت و حریم شخصی‌ها آدم‌ها بنویسیم. مثلن اینکه فرهنگ‌سازی یعنی وقتی تصویر خصوصی کسی به دستمون رسید، فکر نکنیم حق دیدن و نگه‌ داشتن و فرستادنش رو پیدا کردیم. یعنی به جای «چرا همچین عکسی گرفته؟» بپرسیم «چرا کسی بدون رضایت منتشرش کرده؟». یعنی شرم و مسئولیت رو متوجه عامل آزار کنیم، نه کسی که به حریمش تعرض شده.

بعد انتشار اضافه شد: یعنی جا داره کانالی که میاد این لینک‌ها رو عمومی منتشر میکنه رو ریپورت کرد.

ما خودمون قرار نیست بخشی از آزار باشیم.

کتاب صوتی : فصل پنجم کتاب «دست چپ تاریکی» و حرف‌های دیگر

چند روز پیش با یکی از دوستام صحبت می‌کردم. از شرایط سخت زندگی می‌گفت، از گرونی، از نابسامانی، از هزینه‌هایی که مدام بالاتر می‌رن… بین حرفهاش گفت: همه‌مون رو فقیر کردن… حرفش تو ذهنم مونده، و من مي‌فهمم چی میگه به معنی واقعی کلمه‌ش. دیروز سر ماجرایی، خیلی به حرف دوستم فکر میکردم…. ما آدم‌ها از جایگاه‌های مختلفی به دنیا، آدم‌ها، زندگی‌ها نگاه می‌کنیم، بعضی‌هامون شرایطی رو درک کردیم، بعضی‌هامون نه، فقط شنیدیم و از دور دیدیم. شبیه اینکه چیزی که برای یکی موضوعی شاید برای فکر کردن و حرف زدنه، برای یکی دیگه واقعیت زندگیه. مولانا می‌گه: سر من از ناله من دور نیست، لیک چشم و گوش را آن نور نیست… اولین شعری که اینجا به ذهنم رسید «تو مو میبنی و مجنون پیچش مو» بود، دیدم انگار بیشتر عاشقانه‌ دیده میشه تا اینکه بخواد منظور رو برسونه، تا رسیدم به بیتی که بالاتر نوشتم.

خب، این خیلی مهمه، فهمیدن این فاصله یعنی. وقتی این موضوع رو بفهمیم، دیگه گفتن چیزهایی مثل «اگه به سلامتیت اهمیت می‌دی، باید روزی یک ساعت ورزش کنی» به همین سادگی نیست. چون شاید کسی که این حرف بهش زده میشه، از صبح تا شب مشغول کاره و وقتی به خونه می‌رسه، دیگه رمقی براش نمونده، ذهن آرومی نداره که به سلامت جسمش فکر کنه، نه اینکه نخواد، بل شاید نمي‌تونه. داستان این نیست که ورزش کردن خوب نیست، یا اینکه نباید درباره بهتر زندگی کردن حرف زد. مسئله اینه که گاهی از چیزی حرف زده میشه که امکان انجام دادنش برای همه، در هر شرایطی، یکسان نیست. و این به معنی نا امیدی نیست، حداقل من اینطور فکر نمی‌کنم. برای من به معنی درک واقعیته. امید داشتن، وقتی از درک واقعیت بیاد، معنای محکم‌تر و قابل اعتماد‌تری پیدا کنه.
از طرفی هم نمی‌شه همه‌چیز رو درباره آدم‌ها و شرایط زندگی‌شون دونست. البته این ندونستن لزومن به معنی ناتوانی در فهمیدن شرایط نیست. اما فاصله‌ای که میان زندگی‌ها وجود داره، ممکنه باعث بشه بعضی چیزها ساده‌تر از اونچه واقعن هستن دیده بشه… حرف زدن درباره نحوه زندگی آدم‌ها، مسئولیت بزرگیه، درک زیادی می‌خواد، آگاهی زیادی می‌خواد، آگاهی از چیزهایی که نمی‌دونیم.

من خیلی چیزها رو نمی‌دونم، حتی نمی‌دونم چقدر از چیزهایی که فکر می‌کنم می‌فهمم رو واقعن فهمیدم. دنبال جواب‌های قطعی‌ای در چیزهای به این پیچیدگی نیستم، فقط فکر میکنم زندگی‌ها خیلی پیچیده‌تر از جواب‌های ساده‌‌ای‌ه که براش داده میشه.

هوم، در ادامه همین حرف‌ها، نسخه صوتی فصل پنجم کتاب دست چپ تاریکی رو هم آماده کردم.

دست آخر هم به قول خود حضرت: من چه دانم، من چه دانم

اسپویل فیلم Hope

منتظر بودیم فیلم Hope بیاد که دانلودش کنیم; اومد و دانلود کردیم و دیدیم.

همین الان که دارم این کلمه‌ها رو تایپ مي‌کنم، خندم میگیره; یاد بعضی صحنه‌های فیلم میوفتم، یک طنز تاریک و بعضن تلخی داره، یعنی در وسط بحران و آشوب فیلم، صحنه‌هایی داره که میبینی داری غش غش میخندی و میگی آخه چراااا.

فیلم، صحنه‌های اکشن عالی‌ای داره، از اون صحنه‌ها که نفس تو سینه حبس میشه، از اون تعقیب و گریز‌هایی که شدت ضربان قلب‌ت میخواد سینه‌ت رو بدره. فیلمبرداری‌ای که انگار خودش تو تعیقب و گریز گم میشه و جا میمونه، از اون صحنه‌هایی که پیامم یه حواسش به فیلمه یه حواسش به دستش که من چنگولیش نکنم و دستش رو گاز نگیرم – دوست دارم پیامی، آدمیزاده دیگه، هیجان‌زده میشه.

خلاصه از اون فیلم‌هایی است که هیجان آدم رو قشنگ تخلیه میکنه. اما خب چه حرفی برای گفتن داره؟ اوه عنوان رو نوشتم دیگه اسپویل فیلم Hope است، خوندن یا نخوندش با خودتونه.

شخصیت اول انسان مرد داستان، رییس پلیس، نمونه بارز Do it scared بود، می‌ترسید‌ها، مثل چی می‌ترسید، ولی انجام می‌داد و ول کن نبود، و بازیش واقعن قشنگ بود. شخصیت اول انسان زن هم که یک زن حرفه‌ای، خفن، نترس و کار درست بود; بسیار لذت بردیم. موجودات فضایی هم خیلی فضایی نبودن، البته اون تغییر چهره‌ها و تواناییهاشون خوب بود، اما موجود فضایی نبودن، شبیه این بودن که انسان جهش یافته‌‌اند. اما خب، بحث اصلن سر موجود فضایی نبود آخه، سر چیز/موجود ناشناخته بود. سر اینکه چیزی که فرق داشته باشه و ما شناختی ازش نداشته باشیم.

همون تعقیب و گریز اول بهمون نشون می‌ده که فیلم چی می‌خواد بگه، یا قصد داره چی بگه: «کی هیولاست؟» و تو صحنه‌های بعدی بهمون میگه «آیا خشونت در مواجه با چیز ناشناخته‌ رواست؟ »

اما بدبختی اینکه نمی‌تونه این رو به سرانجام برسونه، می‌فهمی تو صحنه‌ها و داستان که قرار بوده این موضوع منتقل شه، اما سرسری اشاره میشه، یعنی اون لحظه‌هایی که باید تماشاگر رو در قضاوت اخلاقی بندازه، کوتاه‌ه. چیزی که فیلم می‌خواد بگه لابلای تعقیب و گریز‌ها و اکشن گم میشه.
شبیه اینکه کسی سوالی بپرسه، و قبل از اینکه بتونی بهش فکر کنی و درگیر شی، یکهو میبینی با طرف نشستی داری تخمه میشکنی و شعر می‌خونین و اینها.

آخر داستان هم که برای ما شبیه این بود که قراره قسمت ۲ فیلم بیاد… خلاصه در این بهبوهه‌ها، باید جمع بست، این فیلم می‌تونه، اگر سلیقه‌تون باشه، یه وقفه بامزه‌ای درست کنه و البته می‌گم دیگه سوالهای فیلم هم در خور توجه‌ه.

تو فرمون رو پیچوندی؟ :))

کتاب صوتی : فصل چهارم کتاب «دست چپ تاریکی»

فصل چهارم رمان «دست چپ تاریکی» نوشته اورسولا کی. لو گویین خانوم عزیزم هم صوتی شد. این فصل، سر جمع ۲ صفحه بود و گفتم بد نمیشه، بعنوان تجربه، ویدئو ضبطش کنم. نسخه ogg رو هم از روی همین ویدئو تبدیل گرفتم.
ویدئو رو در کانال nastale گذاشتم، نسخه صوتی هم که در اینجا منتشر می‌کنم.
اگر کیفیت ضبط ایندفعه خوب نباشه، احتمالن به خاطر تبدیل کردن‌ش از روی نسخه ویدئویی باشه.

دست چپ تاریکی – فصل چهارم – روز نوزدهم

یک نکته مهمی رو هم بگم دیگه.. همیشه اگر کتابی رو صوتی کنم، طبیعتن اول از همه پیامم می‌شنوه و نقدش می‌کنه; بهم میگه مثلن تندتند نخون، مکث داشته باش، حرف‌ها رو نخور و … :)) یعنی اگر خوب در میاد به خاطر وجود نازنین پیامم است :****