بله بله داشتم یک ویدئویی رو نگاه میکردم، به بینایی انسان یک کوچولو اشاره داشت… همونجا استپ زدم برم یه چیزی رو که به ظاهر میدونستم رو دوباره بخونم. چرا نمیتونیم پشت یک دیوار رو بببینیم؟ خب اگر نور مريی از اون اونور اتاق تابیده بشه و روی دیوار هیچ پنجرهای نباشه و فقط یک دیوار مثلن سیمانی باشه، ما نمیتونیم اون پشت رو ببینیم. چرا؟ جون نور از دیوار رد نمیشه درسته؟ خب اینو میدونستیم دیگه! نور به خط راست حرکت میکنه و از اجسام کدر بگیم، رد نمیشه.
خب چرا نور رد نمیشه؟ چرا امواج وایفای یا اشعه ایکس رد میشه ولی نور مريی نه؟ اینم میدونیم دیگه! به خاطر تفاوت طول موج و انرژی این امواج است.
خب، چرا تفاوت طول موج باعث میشه که یک موجی رد بشه و یک موج نه؟ چون انرژیای که این موجها به ذرات الکترون مثلن دیوار میدن با هم متفاوته. نور مريی انرژیای رو میده که دقیقن اون الکترون نیاز داره و جذبش میکنه و اون الکترون یه پله میره بالاتر اما استیبل نیست و دوباره برمیگرده سرجاش، اما انرژیای که امواج رادیویی میدن کمتر از نیاز اون الکترون است و انرژی اشعه ایکس بیشتر… حالا اینها توضیحاتی داره که اگه علاقمند بودید خودتون میرید میخونین دیگه 🙂
خب، سوال برام پیش اومد که چطور همچین تصادفی صورت گرفته؟ چطور شده که انرژیای که نور مرئی میده، دقیقن همونی که الکترون نیاز داشته؟ و آیا میشه کاری کرد که میزان انرژیای که این االکترونها میخوان رو اول تغییر بدیم و بعد نور رو بتابونیم که رد شه؟ هیجان ماجرا برام همین بود که سرچ کردم دیدم بله که میشه، من کجا بودم نمیدونستم :”) اصلن همچین موضوعی در فیزیک داریم : Electromagnetically … Induced Transparency نمیدونستم خب و خیلی خوشحالم الان. این ویدئوهم خیلی خوب توضیح میده:
https://www.youtube.com/watch?v=wCUFLk9_6yc&t=151s
از وبسایت این : https://serious-science.org/electromagnetically-induced-transparency-818
خلاصه که as exciting as realizing the Wi-Fi doesn’t stand for anything
تلطیف زبان
داشتم یک کتابی میخوندم و یک بخشیش اشاره داشت به تلطیف زبان به دست قدرتمندان; یه مثال خیلی ساده وقتی شرکتی شروع میکنه به اخراج کردن کارگرهاش/کارمندهاش، نمیگه «اخراج میکنیم»، میگه «تعدیل نیرو» داریم. به این میگن تلطیف کردن، ملایم کردن زبان تا کاری که انجام شده نرم بشه، زمختیش، ظلمش و زشتیش پنهان بمونه/کمرنگ شه- حتی شاید بشه گفت با همین تغییر زبان، کاری کنند که واقعیت دیده نشه.
حالا، گفتم بذار با این بینش برم از وبسایتهای خبری داخل چند تا خبر بخونم، ببینم چطور از تلطیف زبان استفاده میکنن. چند وبسایت داخلی رو باز کردم و شروع کردم به خوندن. یک نیمه پاراگرافی از یک خبر رو انتخاب کردم و جاهایی رو که اشتباه دارن/ تلطیف کردن رو اصلاح کردم- جاهایی که اصلاح شده رو bold کردم.
قائمپناه با تصریح بر اینکه ملت ایران جنگطلب نیستند اما دفاع را بهخوبی بلدند هزینهی جنگها و سیاستهای حکومت را میپردازند، ادامه داد: «ما در دوران دفاع مقدس ثابت کردیم که حتی یک وجب از خاکمان را به دشمن نمیدهیم. دشمن هنوز روحیهی مقاومت ما مردم ایران را نشناخته است. اگر جنگی یک روز یا صد سال طول بکشد، ما عقبنشینی نخواهیم کرد مردم کشته و فقیرتر/فقیر میشوند اما ما از قدرت عقبنشینی نخواهیم کرد؛ و حتی اگر تکهتکه شویم *حتی اگر همهی مردم ایران تکهتکه شوند…
* این قسمت رو بعد انتشار اضافه کردم، من تقریبن آدم منصفی هستم و به همین خاطر انصاف رو در اینجا هم رعایت میکنم. فکر کنم این قسمت رو خیلی هم پربیراه ننوشتن- تا حدی تکهتکه شدن! چرا علاقه دارن تکهتکه بشن؟ به خاطر ما مردم که نیست، چون دی ماهها ثابت کرده که در نظرشون ما مردم چقدر ارزش داریم…
منبع اون نصفه پاراگراف: irna.ir/news/86213513/%D9%85%D8%B9%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%DB%8C%D8%B3-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D8%AA%D8%A7-%D8%AC%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%AE%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1
لا وجود لـ “النحن” اذا غيبت الـ “انا”
آدمیزاد موجود عجیبی است.
وقتی اصرار به یک رنگی را در نگرشهای سیاسی و اجتماعی بین گروههای مختلف میبیند، به سخن میآید که آی آدمها بگذارید هر کس رنگ خودش باشد.
وا اسفا که همین آدمیزاد، وقتی خود و حلقه اطرافش را به حق، برتر و بهتر پیدا کند، همان راه را طی نموده و اصرار به همرنگی دارد.
کتاب نستله- صفحه ۶۶ دسته ۲
لحن رو اصلاح کنم دیگه، یاد داستان خانوم اورسلا افتادم، خلع شدگان. عجب داستان زیبایی بود. البته داستان زیبا که میگم چون دارم پیانوی خودنواز رو میخونم یاد اد و پل میوفتم… تو از زندگی کردن میترسی، پل….
۵ تفنگدار
داشتم یک کتابی میخوندم یه جاییش به دانشجوها اشاره داشت… یاد خاطره خودم افتادم که چطوری شد تو یکی از اعتراضهای دانشگاهی شرکت کردم.
ترم یک یا دو دانشگاه بودم، دقیق یادم نیست کدوم ترم. من معمولن پیاده میرفتم دانشگاه. یه روزی، سر راه، یعنی از بازار، یکی از دوستانم رو دیدم. اسمش هم یادمه که بماند 🙂 شخصیتهامون زیاد جور نبود، اما خب همکلاسی بودیم و دوست یکی از دوستان صمیمی من بود. خلاصه همو دیدیم و گپ و گفت و با هم روانه شدیم. وقتی از در دانشگاه وارد شدیم، دیدیم جلوی ساختمان اصلی شلوغه; عده تقریبن زیادی از پلهها تا درب اصلی ایستاده بودن.
این دوستمون نرسیده به ساختمون گفت بیا از در پشتی بریم، گفتم نه بیا بریم ببینیم چی شده. به پلههای جلوی ساختمان که رسیدیم به یکی از بچههایی که اونجا واستاده بودن گفتم چی شده، دوستم دستمو کشید که دختر بیا بریم، گفتم آخه بذار ببینیم چی شده.. گفت من میرم کلاس، گفتم باشه. من واستادم از بچههایی که معترض بودن میپرسیدم که چی شده!! یکی دو نفر گفتن ما هم نمیدونیم واستادیم ببینیم چی شده، رفتم بالای پلهها، راهمو بین دانشجوها باز کردم رفتم پیش رهبرشون، من اینطوری برداشت کردم که این چندنفری که دروشون حلقه زده شده حتمن یکیشون سرکرده است دیگه… گفتم سلام، چرا جمع شدید؟ و اتفاقن آدم درست برای پیدا کردن این سوال رو پیدا کرده بودم.
یکی از اون پسرها بهم گفت که حراست دانشگاه کارت دو تا از بچهها رو گرفته. چون داشتن با هم تو یک کلاس حرف میزدن. خلاصه داستان این بود که میگفتن حراست دانشگاه نمیذاره دختر و پسرها با هم حرف بزنن، سریع مداخله میکنه، بدرفتاری میکنه، بچهها رو خرد میکنه و کارتهاشون رو میگیره و تو پرونده مینویسن و اینها.
دیدم خب راست میگن چه اشکالی داره دختر و پسرها با هم حرف بزنن، دانشگاه است دیگه، سر یک کلاس با هم هستیم یعنی چی نمیشه حرف زد؟ خب من ترمهای اولم بود و زیاد با پسرهای کلاسمون رفیق نشده بودم که بشینیم بگیم و بخندیم و اینها، فکر کردم دارن میگن که اصلن اجازه نمیدن. خلاصه داشتیم حرف میزدیم که رییس حراست اومد. گفت با اینجا واستادن نظم رو بهم میزنین، و نمیدونم اینطوری به جایی نمیرسین، پخش شین سریع پخش شید و چیزهای دیگه… این آقاهه و دوستاش گفتن نه ما همینجا وایمیسیم تا کارت دوستمون رو بدید. منم گفتم ما باید با رییس دانشگاه حرف بزنیم و اگرنه جایی نمیریم، به اون پسره گفتم برید پیش رییس دانشگاه. خلاصه ما واستادیم و دست آخر حراستیه رفت و بعد برگشت گفت معاون امور فرهنگی شما رو میبینیه، اما پایین نمیاد. به نمایندگی دو سه نفرتون بیاد بریم دفترشون، بقیه پخش شید.
اون پسر بهم گفت میشه شما هم بیاین بریم پیش آقای فلانی(معاون امور فرهنگی) گفتم آره میام. خلاصه ما شدیم ۴ یا ۵ نفرکه بریم پیش معاون، چند نفری هم اومدن تا دم در اتاق. ما رفتیم تو اتاق و نشستیم، یکیمون سرپا واستاد… معاون فرهنگی گفت خب چی شده؟ نگاه کرد به من… منم گفتم کارت دانشجویی یه دختر و پسر رو حراست گرفته چون داشتن با هم حرف میزدن! یعنی چی، اینجا مگه دانشگاه نیست؟ ما همکلاسی هستیم با هم میشینیم سر کلاس، کم نیست تو کافهتریا دیوار کشیدین بین دختر و پسرها؟ ما سر یک کلاس میشینیم تو یک حیاط و سالن قدم میزنیم، اون دیوار کاذب اونجا چیکار میکنه؟… والان حتا نمیتونیم با هم حرف بزنیم؟
بعد اون پسر سرکرده گفت که آقای فلانی شما از ازدواج دانشجویی دفاع میکنین، بچهها چطور همو بشناسن که بخوان تصمیم بگیرن ازدواج بکنن یا نه؟ ما باید بریم دنبال دختری که تو دانشگاه میبینیم و تو خیابونها راه بیوفتیم تا خونهش رو پیدا کنیم، بعد مامانمون رو بفرستیم خاستگاری؟ این رو میخواین؟
من اون لحظهها داشتم تازه تازه روشن میشدم که اوه بحث اصلی چیه، و چرا تو این اتاق هیچ کدوم از دخترهاشون نیومدن و فقط من اینجام… یکهو برگشتم گفتم البته من نمیگم گپ و گفت بین دختر پسرهای دانشگاه فقط و فقط به خاطر این است که میخوان با هم ازدواج کنن، موضوع اینه که شما چرا صحبت کردن بین دختر و پسرها رو دارین منع میکنین؟ راجع به هر چیزی میتونن صحبت کنن!
بعد یکی دیگه از پسرها گفت خب این پسر و دختر میخوان تو جایی صحبت کنن که کسی نشنوه و مجبور میشن تو کلاس خالی بشینن.
من گفتم یعنی تو کلاس خالی اگر دختر و پسر با هم حرف بزنن حتمن راجع به ازدواجه؟
معاون فرهنگی بهم گفت مشکل شما چیه دخترم، کارت شما رو گرفتن؟ گفتم نهههه نههه من میگم چرا کارت بچهها رو میگیرن چون دارن با هم حرف میزنن؟ من تا حالا برام پیش نیومده اینی که دوستان میگن، ولی برای بچهها که پیش اومده و شاید هم اصلن موضوع اصلی آشناییی برای ازدواجه، من نمیدونم من تازه واردم تو دانشگاه… دارم میگم چه اشکالی داره با هم حرف بزنن؟
خلاصه اونجا یه ذره اوضاع عجیب شد که جمعش کردیم… بعد که معاون قانع شد که با رییس دانشگاه و رییس حراست حرف میزنن تو جلسه بعدی ما اومدیم بیرون و یکی از بچهها گفت مرسی که بعنوان دختر با ما اومدین تو، گفتم نه بابا ولی چرا بهم کل داستان رو نگفتین 🙂 ، اونجا ما داشتیم با هم بحث میکردیم به جای اینکه با آقای فلانی بحث کنیم… یه ذره گپ و گفت خوش و بش کردیم و تشکر و خدافظی.
اتفاقن اون ۴ نفر از جمله بچههایی شدن که هر موقع همو میدیدیم بهم سر و دست تکون میدادیم و عرض ارادت. این اعتراض اولین اعتراض دانشجویی من بود.
چشم، دیگه چی؟
تو یک پلتفرمی، یکی نوشته بود: «اگر در آروزی جنگی، جدی میگم; برو تراپی ….. خودت رو درمان کن، …… »
اول اینکه تراپی رفتن چیز بدی نیست. اتفاقن خیلی هم خوبه. فقط اول باید پولش را داشته باشیم 🙂 . پولش رو بدید بهمون، به روی چشم تراپی هم میریم، چرا نریم؟! (الانم برداشت میکنین که پس من در آرزوی جنگم؟ نه از اون بابت نمیگم و اون بنده خدایی که اون بیانات رو داشته اصلن من رو نمیشناسه و منم نمیشناسمش، خلاصه صرفن دارم میگم تراپی بد نیست و بد جلوهش ندید)
دوم اینکه وقتی کسی به جایی رسیده که آرزوی جنگ میکنه، بهتر نیست اول بپرسید چه شرایطی اون رو به این نقطه رسونده؟ دلسوزید و میخواین تغییری ایجاد کنین، و در نهایت به این جملهها رسیدید؟حمله کردن به مردم بی قدرت و تحقیر کردنشون، اون هم از موضعی اخلاقی و از بالا، خیلی به مذاقتون خوش میاد؟این حرفهام هم به این معنی نیست که آرزوی جنگ چیز خوبیه یا نه… این کاملن بحث دیگهایه. و اگر شما میخواین با جنگ خواهی/ جنگ طلبی مقابله کنین، باید بفهمید چه چیزی مردم رو به جایی رسونده که از جنگ نمیترسن، یا حتا اون رو تنها راه تغییر میبینن.
چطور میتونین سالها رنج، خشم، تحقیر، سرکوب و بیآیندگی، بیحرمتی، کشت و کشتارعلیه مردم رو ندیده بگیرین و بعد، وقتی نتیجه اینها رو در مردم میبینین، با یک جملهی «برو تراپی / خودتو درمان کن» همه چیز را به ظن خودتون به اختلال روانی و مشکل فردی تقلیل بدید؟؟ همدلی و فهمیدن فقط برای آدمهایی نیست که محترمانه، با کلاس، با فکر و یا اصلا با ادبیاتی که شما میپسندید درد میکشند و زخمشون رو نشون میدن.و البته، درک کردن دلیل یک حرف، به معنای تاییدش نیست. و همچنین البته، تحقیر کردن مردم بیقدرت رنج دیده هم اسمش آگاهی نیست.
ولی شما اون پول رو بده ما یه تراپی بریم بد نمیشه
ادامه ترجمه رمان پیانوی خودنواز
به نام ما مردم و لعنت به ظالمان
خب، نوشته بودم که شروع به ترجمه کتاب «پیانوی خودنواز» کردم، با کمک بسیار زیادی از ماشین. البته خودم هم میخونم و چک میکنم- ۱۰۰٪ ماشینی نیست.
من این کتاب رو قبل از دی ماه شروع کرده بودم. بعد دیگه جونی/امیدی/حسی نبود که بخوام از سر بگیرمش… و بعد چند ماه دوباره شروع کرده بودم به خوندش که اتفاقی افتاد و خلاصه اخیرن که برای بار سوم گرفتم دستم بخونمش، گفتم بذار اینبار دستی به ترجمه بکشم و بذارم تو وبسایت/کانال تا مردم هم بخونن، با هم بخونیم.
همین چند دقیقه پیش، فصل نه رو آپلود کردم. این کتاب، تو میگی انگار، برای همین روزهای ما نوشته شده! برای همین روزهایی که فکر میکنیم برنامهنویس همونیه ،که هیچ دانشی از برنامهنویسی و معماری نرمافزار نداره، و میشینه پشت کامپیوتر و میگه « برام یه اپ بنویس که فلان کنه بهمان کنه»* (این وسط حل مساله و خلاقیت آدمها چی میشه؟ ) همین که من دارم کتابی رو به فارسی برمیگردونم، منی که مترجم نیستم و هیییچ هم بلد هم نیستم از مترجمی… شغلهایی از بین میرن و شغلهایی که سرجاشون میمونن، ممکنه شغلهایی جدید ایجاد شن، و اما، مهمترین قسمت این داستانها، آدمها هستند!… شغل ایکس حذف میشه یا نمیشه، به اون قسمت «آدمهایی که صاحب شغلها بودن» باید نگاه کنیم.
در حال که از فصل به فصل این کتاب به وجد میام و لذت میبرم. باید دید پال و فینرتی میخوان چی کار کنن! باید دید مردم اون طرف پل چیکار میکنن!…
* اضافه کنم که من در کارهام به شکل خوبی از ایجنتها استفاده میکنم، انتقادم رو به دایناسور شدن نیست!داستان اینجاست که باید ترغیب شد به چراها، اگر بریم به سمتی که سردرنیاریم از چیزهایی که تولید میکنیم، چه چیز خوبی برای ماها داره؟! پرامپتنویسی صرفن پرامپتنویسیه. کسی که پول میده میره فضا میچرخه، اسمش فضانورد نیست! اسمش مسافر فضاییه. این بحث دیگهای میشه و الان مجالش نیست 😉
مرسی جناب ونهگات، ماچ از کله روح شما، با اینکه به روح اعتقادی ندارم :*
فردای بهتر
یه عکس قدیمی دستم بود. داشتم نگاهش میکردم و خب البته آهنگی هم پخش میشد (اسم آهنگ رو هم بنویسم دیگه: Raindrops – Shamrain). همینطور که به عکس خیره شده بودم، داستان کوتاهی به ذهنم اومد.
نوشتمش، بعد خوندم و اصلاح کردم. دیدم بد نیست منتشرش کنم. شاید فقط برای اینکه اینجا هم بماند. عکس زیر همون نسخه اولیه داستانه. این داستان هیچ ارتباط واقعیای به عکس زیر نداره، آدمهای در عکس رو هم بلور/محو کردم. 
به سرفه افتاده بود، نشسته بود رو صندلیش، پشت میزش. سرش رو انداخته بود پایین و به زور نفس میکشید… به عکسی که تو دستش بود نگاه میکرد، داشت زمزمه میکرد: مامان، دوست دارم… صنم، خودت میدونی باید مراقب مامان باشی. میدونم نیازی نیست بهت بگم… عطیهخانوم، ببخشید عطیهخانوم… نمیخواست به صورت احمد نگاه کنه… آخ احمد، آخ احمد… اون روز لعنتی اون روز نحس…. همه چی از جلوی چشمش رد میشد…عطیه خانوم بهش گفته بود ببینه کاری میتونه به احمد، پسرش، پیدا کنه. جور کرده بود، تو محل کار خودش، یه کاری که از دست احمد بربیاد. به عطیه خانوم گفته بود من حواسم بهش هست، احمد هم داداش خودمه دیگه، دستش رو گذاشته بود رو شونه عطیه خانوم که راحت باش خاله عطیه.
صدای سوختن میومد، همه جا پر از دود و شعلههای آتش…. صدای دویدن رو شنید، صنم داشت صداش میکرد، به خودش میگفت صنم اینجا چکار میکنه، صدای دویدن میومد صدای نفس نفس زدن… پاشد از روی صندلی، سرش گیج میرفت خودش رو تلو تلو خوران رسوند به جلوی در، رفت تو راهرو… چشماش میسوخت، نميتونست ببینه… محوطه سالن تو آتش و دود بود…
اون روز لعنتی… اون روز نحس… پیغام اومده بود « به دلیل حادثه ناگواری که پیش آمده، امروز تعطیل است.»….سرویس میخواست برگرده، اعتراض کرده بود که تا اینجا اومدیم دیگه چیزی نمونده. باید سر در میاورد چی شده، ناسلامتی یکی از مدیرا بود، یعنی چی نیان. یعنی چی حادثه؟! تو حیاط شلوغ بود، دم در سالن بچههای سرویس دیگه واستاده بودن… یکی گریه میکرد، یکی میگفت چرا آمبولانس نمیاد؟ یکی داشت زنگ میزد، یکی نشسته بود سرش رو گرفته بود بین دستاش… صدای کَرَم میومد، داشت داد میزد به آتیش میکشم اینجا رو، به خداا قسم که به آتیش میکشم… جلو رفت، راهش رو باز کرد، وسط سالن، یا خدا، اون احمد بود، کَرَم پاهای احمد رو گرفته بود. یکی داشت طناب رو میبرید. داشتن میآوردنش پایین… همونجا واستاده بود، یخ زده بود، دیگه چیزی نمیشنید دیگه چیزی نمیفهمید، میتونست صدای جریان خون رو تو رگهاش بشنوه اما از بیرون چیزی نمیشنید…
صدای صنم میومد، داشت صداش میکرد، اما نمیدیدش…. تو راهرو نشسته بود، به نردهها تکیه داده بود، نميتونست دیگه برگرده تو اتاق خودش.. چشماش سیاهی میرفت، سرشو برده بود تو یقه بلوزش، داشت از گرما میسوخت… احساس کرد صنم اومد دستش رو گرفت و میگفت پاشو بریم…چشماشو به زور باز کرد، آتیش بود آتیش… نگاه کرد تو دستش یه عکس سوخته بود، گفت: این برای تو بود احمد.
——- روزنامه فردا: کارخانه «فردای بهتر» در آتش سوخت; تلفات جانی ۱ نفر.