مسئله فقط آگاهی نیست

یه ویدئو‌یی در کانالی دیدم که به شدت تلخ بود، در مورد کلاهبرداری‌هایی که در جریانه… ببینین کلاهبرداری چه آنلاین چه آفلاین (دنیای واقعی) داره از خصلت‌های یک انسان سواستفاده میکنه. خصلت‌هایی که در وضعیت‌ها و شرایط مختلف بسیار می‌تونه تحت تاثیر قرار بگیره. چطور بگم… مثلن کسی رو بسیار خسیس می‌شناسیم، همین شخص وقتی شاهد یک بلای طبیعی باشه ممکنه بدون درنگ کمک فراوانی برای مردم آسیب‌دیده بفرسته. یا مثلن ما وقتی ته جیب‌مون خالی باشه، ممکنه زودتر فریب کلاهبرداری‌ها رو بخوریم. در این شرایط اگه یکی بیاد بگه: داستان من فرق داره. پولت رو بذاری اینجا، این‌قدر سود می‌گیری. ببین، فلانی و بهمانی هم سود کردن. و اتفاقن ممکنه فلانی و بهمانی هم سود کرده باشن. اما این به‌هیچ‌وجه دلیل نمی‌شه که با یک کلاهبرداری طرف نباشیم، خیلی از کلاهبرداری‌ها دقیقن برای جلب اعتماد، در مراحل اولیه جدن سود پرداخت می‌کنن. اینجاست که کسی که درگیری شدید مالی داشته باشه، فریب میخوره.

ما تو دنیای آنلاین میایم میگیم سیستم‌مون رو طوری طراحی می‌کنیم که مداخله عامل انسانی رو به حداقل برسونیم، اینطوری حمله مهندسی اجتماعی رو کم‌اثر‌تر می‌‌کنیم. ببینین هیچ وقت این وکتور از بین نمی‌ره، فقط ما سطح حمله رو کم می‌‌کنیم. یعنی میگیم دیگه طرف مقابل حمله، انسانی که احساسات داره – ضعف‌هایی داره که قابل پچ شدن نیست چون انسانه – دیگه نیست، طرفش یک سیستمه که قوانین محکم خودش رو داره مگر اینکه باگی چیزی داشته باشه اما احساسات متغیر نیست… پس در دنیای آفلاین هم نیاز داریم یه چیزهایی سیستماتیک حل شوند، اینجا دولت‌ها و حکومت‌ها هستتن که باید با نظارت جدی روی شرکت‌ها، مدل درآمد، وعده سود، تبلیغاتشون در شبکه‌های اجتماعی و اینفلوئنسرها کاری کنن که یک شرکت کلاهبرداری نتونه به این راحتی شکل بگیره، تبلیغ کنه و فعالیتش رو ادامه بده. یعنی یک حل مساله از بالا به پایینی باید داشته باشیم، و اونوقته که یک حرکت از پایین به بالا یعنی بالا بردن سطح آگاهی و سواد مالی مردم می‌تونه تاثیر بسیار بیشتری بذاره، ترکیب این دو کنار هم مهمه. نه اینکه در غیاب یکی اون یکی هم بی‌معنی و بی‌اثره، نه نه اصلن منظورم این نیست.. می‌خوام بگم قرار نیست صرفن با آگاهی رسانی مردم این مشکل جدن حل شه، ما در دنیای آنلاین نمی‌تونیم فقط با تکیه بر افزایش آگاهی کاربر نهایی حملات رو کاهش بدیم، انسان ضعیف‌ترین حلقه در زنجیره امنیت‌‌ه، به همین خاطر قدم‌ها، فعالیت‌ها و رفتارها رو شناسایی و اونها رو سیستمی و ماشینی می‌کنیم.

اون ویدئو برام خیلی تلخ بود به همین خاطر این پست رو نوشتم کل حرفی که می‌خواستم بگم این است که مقصر دانستن مردم و خندیدن به وضع بدی که درش گیر افتادن، یعنی در کل حمله به قربانی‌ها اساسن نشانه گرفتن جای اشتباهه. مقصر در وهله‌ی اول، سیستمیه که اجازه می‌ده چنین شرکت‌های کلاهبرداری به‌ راحتی شکل بگیرن، تبلیغ کنن و فعالیتشون رو ادامه بدن، و صدالبته بعد از اون، خود شرکت‌ها و افرادی که آگاهانه این کلاهبرداری‌ها رو طراحی و اجرا می‌کنن. اینکه همه‌چیز رو به طمع مردم یا کمبود آگاهی تقلیل بدیم، در عمل تا حد زیادی مسئولیت ساختارهای نظارتی و خود کلاهبردارها رو کمرنگ می‌کنه و مردمی که قربانی شدن رو بیشتر شرمگین و خجل… دوباره بنویسم اصلن و ابدن منظورم این نیستکه آگاهی رسانی مردمی در غیاب نظارت سیستمی مفید نیست، نه اتفاقن دم همه آدم‌هایی که آگاهی مردم رو بالا می‌برن گرم، فقط خواستم بگم مسخره و حمله کردن به قربانی اصلن درست نیست، دلایلش هم نوشتم.

می‌خواین نظارت کنین رو مردمی که اپلای به دانشگاهی چیزی می‌فرستن؟ برید نظارت کنین جایی که باید و شاید… چطور اینقدر نمی‌فهمید آخه، همینه دیگه وضع کشور اینطوریه.

کد پیگیری آزادی


می‌خوایم از یک قسمتی رد بشیم که بهمون می‌گن اینجا مین‌‌گذاری شده، می‌گیم مین‌ها کجا هستن؟ جواب درستی نمی گیریم، خب حالا چیکار می‌کنیم؟ اگر مجبور نباشیم اصلن از اون قسمت عبور نمی‌کنیم، درسته؟ شاید مثال خوبی نبود، نمی‌دونم، اما قانون مبهم هم همین کار رو می‌کنه.

اگر ندونیم چه چیزی ممکنه فردا جرم تلقی بشه و برامون دردسر درست کنه، نه از کار خلاف ، بلکه از خیلی کارهای عادی و روزمره و طبیعی‌ای که یک آدم آزاد می‌تونه انجام بده هم دوری می‌کنیم. آیا مصاحبه، همکاری، ایمیل، پروژه، فرصت شغلی… با شرکت‌های خارج از ایران می‌تونه برای من دردسر درست کنه؟ اینکارها که خلاف نیستن! کارهای عادی‌اند، کاملن عادی‌اند، این کارهای عادی ما مردم که پول ممکلت و مردم رو خوردن که نیست، مردم رو کشتن که نیست، سفره مردم رو خالی کردن که نیست، یه اپلای ساده است به دانشگاه مثلن.

اینجا ممکنه افرادی، نه به خاطر اینکه از نظر صاحبان مملکت جاسوسند، برعکس اتفاقن افرادی که کاملن یک شهروند عادی هستند، صرفن برای اینکه حوصله توضیح دادن خودشون رو نداشته باشن، و نخوان تو دردسرهای احتمالی و مسخره بیافتند شروع می‌کنند ارتباطشون رو با شرکت‌هایی که کار میکنند/دوستانشون کم‌ و کم‌تر کردن، و حتی دایره حرکت و فعالیت‌های عادیشون هم کم‌تر میشه! فرصت‌‌های کمتری رو قبول می‌کنند و حتی براشون فرصت‌های کمتری پیش میاد چون خودشون رو محدود کردن، دایره حرف زدن‌ها کوچک می‌شه، بعضی افراد ممکنه خودشون رو محدود و سانسور کنند یعنی جامعه‌‌‌ها کوچکتر میشن، نه روی نقشه، در ذهن آدم‌ها. و همینجاست که حکومت‌ها پیروز میشن، یعنی با این روش حکومت‌ها نیازی نیست روی تک تک آدم‌ها نظارت کنن، میان کاری میکنن که آدم‌ها خودشون روی خودشون نظارت کنن، یک ماموری در ذهنشون داشته باشن که مدام گوشزد کنه : نکنه این دردسر بشه؟ احتیاط کن. یعنی شهروند خودش هم هدف نظارت میشه و هم مجری نظارت.

اما فرض کنیم بیان بگن، دقیقن کجا رو مین‌گذاری کردن، روی هر مین یک علامت قرمز کشیدن و مشخص شده. یعنی الان اوکیه؟ یعنی اینطوری میشه: دقیقن فلان نوع ارتباط باید ثبت بشه، فلان نوع همکاری باید گزارش بشه، فلان نوع فعالیت نیاز به مجوز داره، فلان حرف رو زدن ممنوعه، فلان اپلیکیشن رو استفاده کردن ممنوعه، و غیره یعنی دقیقن بیان مرزها رو مشخص کنند و ابهامی نمونه. حالا نباید سوال بپرسیم که چرا ما باید همه چی رو ثبت و گزارش کنیم؟ چرا این زمین باید جا به جا مین‌ داشته باشه؟ مگه محل زندگی ما نیست؟ من یه آدم عادی‌ام و برای یه دانشگاه خارجی درخواست فرستادم، چرا دولت باید از این موضوع خبر داشته باشد؟ چه اتفاق عجیب و غریبی در اپلای کردن من هست؟ اینجا دیگه بحث قانون نیست، بحث آزادی میاد وسط. تازه اگر میخواین ثبت کنین، برید ثبت کنین که بچه‌های مسئولین کشور کدوم کشورها میرن و کجا درس میخونن و با چه پولی، یعنی (یه روز بعد انتشار روش خط کشیدم- فکر می‌کنم با یانکه مهمه ولی اما و اگر زیاد داره)حساسیت روی مسئولین کشور هست که مهمه، نه مردم عادی.

انگاری آزادی‌های بسیار محدودی داریم، شبیه یک مجرم بالقوه هستیم، شبیه زندانی‌ای که اومده مرخصی و مدام باید تمام حرکات و رفتارش رو ثبت و گزارش کنه. شبیه اجازه موقت زندگیه، من اینطوری میبینم.

چرا ؟ امنیت. صرف آوردن کلمه امنیت دلیل نمیشه که آزادی رو زیر سوال ببریم. در مورد امنیت اپلیکینشن حرف نمی‌زنیم که ! بحث آزادی و امنیت شهروندهاست، آدم‌‌هاست، زندگی آدمها مطرحه. اگر فرضن بگن این ارتباط ممکنه در آینده خطرناک باشه و امنیت رو بهم بزنه، خب با این تعریف که همه چی میتونه خطرناک بشه؟ سفر خارجی، اپلیکیشن، کنفرانس‌های علمی، دورهمی‌های تو مسجد، دم در مسجد، گپ و گفت‌های تو توالت مسجد، دانشگاه، بقالی، حساب بانکی، دوست خارجکی، ایجنت‌های هوش مصنوعی همه چی می‌تونه خطرناک باشه!!! اینطوری دیگه مرزی وجود نداره، و کل زندگی مردم رو تبدیل میکنن به فرم در یک پنل و سامانه، ید طولانی‌‌ای هم در ساخت انواع سامانه دارن… تمام قدم‌ها و فعالیتهامون رو توش باید ثبت کنیم، صحت اطلاعات رو تائید کنیم، اجازه بگیریم برای قدم بعدی و دست آخر بگیم کد پیگیری هم بده که بعدن بتونم ثابت کنم من گزارش دادم. حواسمون هم نباشه که آزادی مون رو داریم می‌دیم تا تعریف اشتباه امنیت حکومت حفظ بشه.(بماند که چطور می‌خوان امنیت اون همه داده خصوصی‌ رو هم فراهم کنن، بلاخره اینم نگرانی‌‌ای است. یه ضرب‌امثلی هست میگه آدم نمیدونه با کجاش بخنده. )

آزادی یک شبه حذف نمیشه، اینطور نیست که شب بخوابیم صبح پاشیم بهمون اس‌ام‌اس بیاد که شما امروز ۱۰ درصد از آزادی‌هات کمتر شد. آزادی با یه مجوز، یه سامانه، یه تعریف، یه استعلام، یه احتیاط، یه نگرانی… کم‌کم کم‌کم نابود میشه.

بعد بگن نه خب اگر کاری نکردید چرا نگران بشین؟ جواب اینجاست که من برای یک زندگی عادی چرا باید بی‌گناهی‌م رو ثابت کنم؟ برای اینکه حرف بزنم چرا باید اول ثابت کنم نفوذی نیستم؟ برای اینکه درس بخونم چرا باید ثابت کنم که پروژه نیستم؟ تهدید امنیتی نیستم؟ یعنی چی نگران نباش، شما داری آزادی من به عنوان یک انسان عادی رو تبدیل میکنی به مجوز آزادی، چطور نگران نباشم؟

وقتی حرف از حریم شخصی می‌زنیم، یادتون میاد بعضی ها میگفتن مگه چیکار می‌‌کنیم که حالا فلان مرورگر یا فلان اپ یا فلان شرکت اطلاعات اضافی از ما بگیره، مگه ما کی هستیم و چیکار کردیم؟ از چی می‌ترسی اینقدر نگران حریم شخصی هستی؟ بابا حریم شخصی یک «حق» است! اینم همونه… اینکه حکومتی بیاد بگه این رفتارها و حرکت‌هات رو باید ثبت کنی، گزارش بدی و این‌ها یعنی داره حقوقی رو از شهروندان‌ سلب میکنه. بیبنین حریم شخصی یک امتیاز نیست که اگر بچه خوبی بودیم به حریم شخصی‌مون احترام بذارن، یک حق‌ه.

ما اصلن و ابدا قرار نیست جواب بدیم که چرا نگرانیم اگر کاری نکردیم، ما باید بپرسیم چرا این طالاعات رو از ما میخواین؟ کی جمع میکنه؟ کی نگهداری میکنه؟ کی نظارت میکنه؟ کی دسترسی داره؟ اتفاقن نگرانیم آره ، نگران این هستیم که این همه اطلاعات رو برای چی از ما میخواین؟ نگرانیم، نه برای اینکه کاری کردیم یا نکردیم، نگرانیم چون دارید آزادی‌هامون رو میگیرین، چون دارید حق ما رو به عنوان انسان آزاد میگیرید، قدرت رو میگیرن، به اسم امنیت؟ امنیت در برابر کی؟ دشمن خارجی؟ الان امنیت در داخل برقراره کامل؟ قبل جنگ امنیت برقرار بود؟ کدوم امنیت؟ بله که نگرانیم، نگران حق نفس کشیدن‌مون هستیم، حق زندگی کردن‌مون. نمی‌تونین به اسم امنیت حقوق شهروندی و یکی انسان آزاد بودن رو از ما سلب کنین. آخه اپلای یک دانشجو چطور قراره امنیت یک کشور رو بهم بزنه و باعث نفوذ شه؟ دانشجو عادی به اطلاعات حساس و امنیتی کشور دسترسی داره؟ به نظرتون چراغ قوه رو نباید بگیرن سمت خودشون؟ کی به اطلاعات حساس کشوری دسترسی داره؟ ما مردم عادی؟ 🙂

بیاین از دید جریان قدرت هم نگاه کنیم، به این ترتیب اگر پیش بره موازنه قدرت هی داره سمت حکومت سنگین‌تر میشه، همه چی ما، شهروندان، رو می‌خوان بدونن و ما این اطلاعات رو ازشون نداریم. اطلاعاتی که از ما میخوان و میگیرن رو شبیه یک داده نبینیم، این اطلاعات سمت حکومت یه‌ ذره قدرت بیشتره و سمت ما اتوماتیک آزادی کمتر. یک طرف رو داریم که هم نظارت میکنه هم قانون میذاره و هم اجرا میکنه، هم برخورد میکنه، طرف دیگه مردم عادی، شهروندان، هستن که باید انجام بدن، اطلاعات بدن، احتیاط کنن و هزینه اشتباه اون طرف رو هم بدن. بالاتر نوشتم «تعریف اشتباه امنیت»، شاید اگر نیک بنگریم تعریف اشتباهی در کار نباشه، داستان فقط حفظ قدرت بیشتر و کنترل بیشتره.

در کل، نگاه کردن به شهروند به عنوان مجرم بالقوه، مقابله با خطر و حفظ امنیت نیست. محدود کردن و نابود کردن آزادی و کنترل بیشتره. و همچین جامعه‌ای نمی‌تونه سوال کنه، نمی‌تونه حرف بزنه، نمی‌تونه اعتراض کنه، نمی‌‌تونه متفاوت باشه، نمی‌تونه یاد بگیره ،نمی‌تونه پیشرفت کنه، نمی‌تونه خوشحال باشه آزاد باشه، از ترس آسیب ندیدن حتی راه هم نمیره دیگه، مچاله میشه تو خودش…

به امید آزادی


چه جور بازی‌ای می‌‌کنیم؟

یک‌ راست بریم سراغ چیزی که می‌خوام در موردش بنویسم. ببینین، ما هایده رو داریم که فرضن یک میلیون فالوئر داره، مثلن در پلتفرم X. ناهید رو هم داریم که ۱۳۰ فالوئر داره. هر دوی این‌ها یک پست می‌نویسن و منتشر می‌کنن. بیاین فرض کنیم هر دو پست هم بسیار مفید، درست و انسانی هستن. پست کدوم‌شون بیشتر دیده میشه؟ خب به احتمال خیلی زیاد پست هایده. چون از همون ابتدا یک میلیون نفر بالقوه می‌تونن پستش رو ببینن.

حالا ممکنه این اتفاق بیفته: هایده پست می‌نویسه > به‌خاطر فالوئرهای زیادش، بازدید و ری‌اکشن زیادی می‌گیره > همین واکنش‌ها می‌تونه احتمال این رو بیشتر کنه که الگوریتم پلتفرم پست رو به آدم‌های بیشتری نشون بده > افراد بیشتری هایده رو می‌بینن و بعضی‌ها دنبالش می‌کنن > فالوئرهای هایده باز هم بیشتر میشه، و چرخه ادامه پیدا می‌کنه. یعنی محبوبیت قبلی می‌تونه به محبوبیت بیشتر کمک کنه- به این میگن Cumulative Advantage – مزیت انباشته. اگر علاقه‌مند بودید می‌تونین در این مورد هم بخونین : Matthew Effect

اما حالا ناهید چی؟ ناهید فقط ۱۳۰ فالوئر داره. یک روز پستی می‌نویسه. حالا یا خیلی بامزه است، یا حرف جالبی زده، یا حرفش یه عده رو عصبانی کرده، یا دقیقن در زمان مناسبی منتشر شده. یکی از آدم‌هایی که فالور زیادی داره پست ناهید رو می‌بینه و بهش ری‌اکشن نشون میده یا کوت‌ش می‌کنه. بعد چند نفر دیگه می‌بیننش، بعد چند نفر دیگه، و یک زنجیره شروع میشه، چیزی شبیه یک گلوله برف که از بالای تپه راه میفته و هی بزرگ‌تر میشه. ناهید ممکنه یک ساعت بعد ببینه پستش ۱۰۰ هزار بازدید داشته و تعداد فالوئرهاش از ۱۳۰ شده ۹۰۰ یا چند هزار نفر. یعنی یک اتفاق نسبتن عادی می‌تونه وارد یک چرخه بشه و نتیجه‌ای بسیار بزرگتر از نقطه شروعش ایجاد کنه.

مثال دیگه سرمایه‌گذاریه. فرض کنیم یک شرکت سرمایه‌گذاری روی ۲۰ استارتاپ سرمایه‌گذاری کرده. شاید ۱۲تاشون کامل شکست بخورن، چندتاشون فقط سرمایه اولیه رو برگردونن، یکی دو تا سود معمولی بدن و فقط یک شرکت صد برابر رشد کنه. ممکنه سود همون یک سرمایه‌گذاری، ضرر همه‌شون رو جبران کنه و تازه شرکت سرمایه‌گذار رو هم به سود بزرگی برسونه. اینجا به مفهومی می‌رسیم که برای زندگی خودمون هم جالبه: بازده نامتقارن.

فرض کنیم برای ۷۰ موقعیت شغلی رزومه می‌فرستیم. شاید بیشترشون اصلن جواب ندن، چندتاشون به مصاحبه برسن و نتیجه‌ای نداشته باشن، ولی یکی از اون درخواست‌ها بلاخره باعث بشه وارد شرکتی بشیم که مسیر حرفه‌ای چند سال آینده‌مون رو قشنگ تغییر بده. یا ممکنه بیست پروژه شخصی انجام بدیم. نوزده‌تاشون چندان دیده نشن، اما پروژه بیستم رو آدم یا شرکت درستی ببینه و همون تبدیل بشه به یک پیشنهاد کاری یا شروع یک همکاری مهم.

اما همه کارهای ما هم چنین ساختاری ندارن. بعضی چیزها بیشتر به استمرار وابسته‌ان. نمی‌تونی ۲۵ روز ورزش نکنی و بعد چهار روز پشت سر هم ورزش کنی و انتظار داشته باشی تمام اثر اون ۲۵ روز رو جبران کنی. نمی‌تونی چند ماه زبان نخونی و بعد یک روز ۱۲ ساعت درس بخونی و انتظار داشته باشی همون نتیجه تمرین مداوم رو بگیری. در این نوع بازی‌ها، نتیجه بیشتر از جمع شدن تعداد زیادی تلاش کوچک و مستمر ساخته میشه.

اما بعضی بازی‌های دیگه ممکنه ساختار متفاوتی داشته باشن، طبق چندین مثالی که بالاتر نوشتم. در اون‌ها همه تلاش‌ها نتیجه برابر ندارن و گاهی بخش بزرگی از نتیجه نهایی از تعداد خیلی کمی تلاش میاد. این همون نکته اصلی داستان‌ه. اینکه بفهمیم در هر موقعیتی داریم چه بازی‌ای انجام می‌دیم. اگر بازی از نوعی باشه که استمرار مهمه، باید روی تکرار و نظم تمرکز کنیم. اما اگر در موقعیتی باشیم که بازده تلاش‌ها خیلی نامتقارنه، شاید منطقی باشه تعداد فرصت‌هامون رو بیشتر کنیم: پروژه‌های مختلف امتحان کنیم، درخواست‌های بیشتری بفرستیم، چیزهایی که می‌سازیم منتشر کنیم و خودمون رو بیشتر در معرض موقعیت‌هایی قرار بدیم که ممکنه نتیجه بزرگی ایجاد کنن. نه به این دلیل که مطمئنیم یکی‌شون حتمن موفق میشه. دقیقن به این دلیل که از قبل نمی‌دونیم کدوم یکی ممکنه بگیره.البته خود «موفقیت» هم تعریف‌های مختلفی داره. اینجا منظورم بیشتر موفقیت حرفه‌ای، شغلی و مالیه با تعریف قابل قبول جامعه‌ای.

داستان از اینجا شروع شد که چند روز پیش داشتیم یک ویدئویی می‌دیدیم که اشاره داشت به توزیع نرمال و قانون توانی، برام بسیار جالب بود، در موردش خوندم و گفتم نوشتنش بد نمیشه. یکبار نوشتم پست رو با اشاره به توزیع نرمال با مثال قد آدم‌های یک اتاق، و ثروتشون، و میانگین این اعداد; اینکه میانگین، نماینده این افراد میتونه باشه یا نه تا برسم به توزیع دم/دنباله سنگین و بعد دیدم دارم خیلی می‌نویسم و پاکش کردم. بعد کل داستانی که فهمیدم رو سعی کردم با مثال شبکه اجتماعی و سرمایه‌گذاری و ورزش و مثال‌های بالا توضیح بدم. و خب همونطور که ببینین اینها رو نمی‌دونستیم که نیست! می‌دونستیم بعضی آدم‌ها یکهو دیده میشن، بعضی سرمایه‌گذاری‌ها همه شکست‌های قبلی رو جبران می‌کنن و گاهی یک فرصت شغلی مسیر چند سال زندگی آدم رو عوض می‌کنه، به این‌ها ما میگیم یکهو شانس آورد فلانی، یا می‌گیم از فضل پدر پسر خیلی هم حاصل (شما نگین هم ما میگیم)، یا میگیم خیلی زحمت کشید و تلاش کرد، فلانی رو با وثیقه باید از باشگاه در بیاری…
چیزی که برای من جالب بود اینه که بخشی از این اتفاق‌ها رو با ریاضی و احتمال میشه توصیف کرد و فهمید پشت بعضی‌شون الگوهایی وجود داره. شاید شناخت این رفتارها، برای بعضی‌هامون، همچنان باعث نشه بتونیم بازی رو کنترل کنیم، ولی احتمالن کمک می‌کنه بفهمیم چه بازی‌ای داریم می‌کنیم و بدونیم در این بازی نتیجه چطور توزیع میشه و شاید، نمی‌دونم مطمئن نیستم، بتونیم بهتر بازی کنیم.

اصلن بیاین نتیجه‌گیری رو ول کنیم. برای من قشنگی داستان همین بود که پشت یه سری اتفاق‌هایی که هر روز می‌بینیم و خیلی هم برامون آشناست، معادله‌های ریاضی و نمودار‌ نشسته.

بعد انتشار اضافه شده: اصلن و ابدن از این پست اینطوری برداشت نکنین که باید/شاید در یک سری پروژه‌های سود ده که کلاهبرداری هستند وارد شیم و شانسمون رو امتحان کنیم. مثال‌هایی که زدم کاملن شفافن. اگر یکی گفت بیا اینقدر بده سودت رو اینقدره برمیگردونم یا چیزهای مشابه، خب کلاهبرداری هستند و اینجا دیگه بحث آگاهی میاد وسط که بدونیم چی درسته و چی نه. در این موارد کانال وب‌آموز رو اگر خواستید دنبال کنید- سوای اینکه فحش میدن و من اینو پروموت نمی کنم، در زمینه فعالیت اصلی‌شون – بررسی جرایم سایبری- طبق محتوایی که تولید می‌کنند، کارشون درسته.

از ویروس کامپیوتری تا واقعی

پژوهشگران دانشگاه استنفورد و موسسه Arc برای اولین بار موفق شدند با کمک هوش مصنوعی، ویروس‌هایی بسازن که در طبیعت وجود نداشته‌اند. اونها از دو مدل زبانی ژنومی با نام‌های Evo 1 و Evo 2 استفاده کردند. مدل‌هایی که مثل مدل‌هایChatGPT کار می‌کنند، اما به‌جای پیش‌بینی کلمه، توالی‌های DNA رو پیش‌بینی می‌کنند.
لینک مقاله رو بالاتر گذاشتم، براتون جالب باشه می‌خونین.

هیجان‌انگیزه و البته می‌تونه ترسناک هم باشه. خبر رو به پیامم که می‌گفتم یاد استورات افتادیم 🙂


هوم، امیدوارم زودتر راهی برای افزایش طول عمر پیدا شه تا حداقل ۲۰۰ سال دیگه عمر کنیم ببینیم چی میخواد بشه.

فاشیسم در رنگ‌ها و طرح‌‌های مختلف

امروز فصل ۲۹‌ام از داستان محبوبم پیانوی‌خودنواز، اثر عزیز دلمون ونه‌گات، رو می‌خوندم. نه نه، قرار نیست اسپویل کنم، فقط یکجاش که نوشته بود : « مثل پیراهن‌قهوه‌ای‌های هیتلر، مثل پیراهن‌سیاه‌های موسولینی. به همان اندازهٔ هر اونیفورمی بچگانه است». خب من نمی‌دونستم که این پیرهن قهوه‌ای و سیاه‌ها اشاره به چه موضوعی/داستانی داره! به همین خاطر در موردشون یه جستجوی کردم، خوندم و گفتم نوشتنش بد نمیشه.

پیراهن‌قهوه‌ای‌های هیتلر و پیراهن‌سیاه‌های موسولینی
این‌ها در واقع گروه‌هایی بودن که قبل به قدرت رسیدن رهبرهاشون (هیتلر و موسولینی) کارشون رو شروع کردن و بعد به قدرت رسیدن هم بودند، تا جاهایی بودند البته.

کار این گروه‌ها چی بود؟
نیروی خیابونی حزبشون بودن، یعنی فقط تبلیغات سیاسی نمی‌کردن; تجمعات حزب یا گروه رقیب رو به هم میزدن، مخالفانشون رو کتک می‌زدن، اعتصاب‌ها رو می‌شکستند و ایجاد رعب و وحشت می‌کردن. بله دقیقن، یک مشت وحشی.

پیرهن‌ سیاه‌های موسولینی
گروه یا دسته مسلح فاشیستی بودند که بهشون به ایتالیایی Camicie Nere، پیراهن سیاه‌ها، میگفتند. این گروه بخصوص علیه سوسیالیست‌ها، کمونیست‌ها، اتحادیه‌های کارگری و کلن هر گروه و جنبش مخالفی دست به خشونت می‌زدند.
همین نیروهای فاشیست در راهپیمایی به سوی رم در سال ۱۹۲۲ هم نقش داشتن. راه‌پیمایی تهدید آمیزی که در نهایت به نخست‌وزیر شدن موسولینی کمک کرد. بعد از به قدرت رسیدن موسولینی هم این گروه‌ها کنار گذاشته نشدن. رژیم جدید در سال ۱۹۲۳ اون‌ها رو در قالب MVSN، میلیشیای داوطلب امنیت ملی، سازمان‌دهی و قانونی کرد.

پیرهن قهوه‌های هیتلر
اسم این گروه در واقع Sturmabteilung بود که بخاطر رنگ یونیفرمشون بهشون میگفتن پیرهن قهوه‌ای‌ها. به یهودی ها حمله میکردن، از سخنرانی‌های هیتلر محافظت می‌کردن، به سوسیال دموکرات ها و کمونیست‌ها حمله میکردن و اینها. بعد اینکه هیتلر به قدرت میرسه، این‌ گروه هم که بهشون SA می‌گفتن (با SS فرق داره SA) شبیه نیروی شبه‌ پلیس شدن.

رهبر این گروه، ارنست رم، می‌خواست که SA جای ارتش آلمان رو بگیره.این گروه در اون زمان چند میلیون عضو داشت، و این قضیه فرماندهان ارتش و خود هیتلر رو نگران کرده بود. سال ۱۹۳۴ هیتلر در ماجرایی که بعدها به «شب کاردهای بلند» معروف شد، دستور کشته شدن رهبران SA رو میده. بعد از اون، SA بیشتر قدرت سیاسی و نظامی‌ش رو از دست داد و SS تبدیل به نیروی اصلی سرکوب دستگاه حاکم شد. اما SA کامل از بین نرفت، یعنی تا پایان جنگ جهانی دوم در کار بودند.

فاشیسم از همه رنگ
البته طبق مطالبی که خوندم، فقط این دو گروه/حزب رو نداشتیم که با رنگ لباس‌شون شناخته شده هستند. مثلن، یکی دیگه‌شون در مورد بریتانیا، اسوالد موزلی بود که اتحادیه فاشیست‌های بریتانیا رو تشکیل داد. اسم Blackshirts به اعضای اتحادیه داده شده بود. بعدن Public Order Act 1936 در بریتانیا (قانون نظم عمومی ۱۹۳۶) وضع میشه و پوشیدن یونیفرم سیاسی رو محدود می‌کنه.

می‌گم دیگه یکی دو تا نبوده، بعد موفقیت موسولینی و هیتلر، بقیه هم در کشورهای دیگه شروع به الگو/کپی‌برداری می‌کنند. مثلن پیرهن سبز‌های رومانی و برزیل، پیرهن آبی‌های اسپانیا، پیرهن نقره‌ای‌های آمریکا، پیرهن طوسی‌های آفریقای جنوبی و …

این همرنگی و یکدست بودن ظاهرشون، برای نشون دادن هویت جمعی‌شون بوده، قدرتشون رو به نمایش بذارند و حتی ایجاد ترس و وحشت کنند. در این وضعیت، «هویت جمعی» نسبت به «هویت فردی» الویت پیدا می‌کنه و برجسته‌تر میشه و اعضا هنجارهای گروه رو راحت‌تر می‌پذیرن، ممکنه حتی بدون چون و چرا طبق رفتارهای تعریف شده گروه حرکت کنند.
البته البته، هر یک رنگ و یکدست پوشیدنی‌ای به معنی فاشیست بودن اون گروه و اعضاشون نیست.

ببینین چقدر خوبه «پیانوی خودنواز»، داستان رو می‌خونی و پشت‌بندش میشینی چیزهای دیگه هم میخونی! ناز مغز و ذهن‌ت ونه‌گات عزیزم :*
(در یک دنیای موازی‌ای، داستان پیانوی خودنواز رو “حسین شهرابی‌”شون ترجمه کرده، و مردمشون میخونن و لذت می‌برن از ترجمه عالی و داستان عالی البته. شاید هم در یک دنیای موازی دیگه، ونه‌گات عزیزمون، “پیانوی خود‌نواز” رو به فارسی نوشته بود!… ظاهرن در هیچکدوم از دنیا‌ها من نسخه انگلیسی‌ش رو نمی‌خونم :))) )

بعد انتشار اضافه شد: هشدار اسپویل فیلم موج

ادامه خواندن فاشیسم در رنگ‌ها و طرح‌‌های مختلف

یازیخ ناهید

یک پادکستی رو گوش می‌دادم که در نتیجه‌ش نشستم پست مربوط به «تخریب خلاق» رو نوشتم. اگر پادکستی که لینکش را دادم، گوش داده باشید، «آگیون» یک جاش میگه : آیا باید مالیات زوکمن رو داشته باشیم یا نه.

خب من معمولا نمی‌تونم که همینطوری از روی چیزهایی که نمی‌دونم، بگذرم! یعنی چی مالیات زوکمن؟ و چرا اینقدر مهم بوده که یه آدمی که نوبل اقتصاد رو برده در مصاحبه‌ش این موضوع رو به بحث می‌کشه!؟ یک قسمتی آگیون می‌گه: should we have a Zucman tax or not? Should we have this? It’s crucial which parading you use پس این مالیات زوکمن مهمه، و باید می‌خوندم و می‌فهمیدم.

برای اینکه داستان رو راحت‌تر ببریم جلو دو تا شخصیت رو وارد بازی می‌کنم: هایده و ناهید.

ناهید کارمند دولت‌ه و حقوق‌ش سالی ۶۰ هزار دلاره. حقوقش مستقیم وارد حساب بانکی میشه، مدیرش یا رییسش اون را گزارش می‌کنه، و دولت دقیقن می‌دونه که ناهید چقدر درآمد داره و مالیاتش رو میگیره. فرض کنیم نرخ مالیات بر درآمد ۲۰٪ باشه. با این حساب داریم:

درآمد سالانه ناهید: ۶۰ هزار دلار
مالیات بر درآمد: ۱۲ هزار دلار

و اما هایده:

هایده یک کارآفرین بسیار ثروتمند، و سهام‌دار اصلی شرکت فناوری‌ بزرگی است. ثروت خالص هایده رو یک میلیارد دلار در نظر بگیریم.

فرض کنیم هایده در سال یک میلیون دلار حقوق از شرکتش می‌گیره. روی این یک میلیون دلار ، دقیقن مثل ناهید، مالیات بر درآمد می‌ده.

علاوه بر حقوق سالانه، شرکت ممکن است پنج میلیون دلار سود نقدی- که بهش میگن dividend -هم بهش بده. روی این درآمد هم بسته به قوانین کشوری که داره زندگی می‌کنه و سود میگیره هم مالیات می‌ده.

تازه، هایده صاحب زمین و ملک هم است. بابت بعضی از این‌ها هم ممکن‌ه هر سال مالیات پرداخت کنه.

حالا، اگر بخشی از سهامش رو بفروشه و از فروش‌ش سود کنه، ممکن‌ه مالیات بر «عایدی سرمایه» (مالیات بر capital gain) هم بده.

پس این شد وضعیت سالانه هایده:

حقوق: ۱ میلیون دلار – مالیات بر درآمد
سود نقدی سهام: ۵ میلیون دلار – مالیات بر dividend
املاک: مالیات سالانه ملکی
فروش بخشی از سهام با سود: مالیات بر capital gain

حالا بیاین فرض کنیم اول سال ارزش سهام هایده ۱ میلیارد دلار‌ه. شرکت بسیار موفق عمل کرده و آخر سال ارزش سهام هایده افزایش پیدا کرده و شده ۱.۵ میلیارد دلار. یعنی روی کاغذ هایده ۵۰۰ میلیون دلار ثروتمند تر شده. اما این ۵۰۰ میلیون دلار، حقوق، ملک، پول بانکی، سهام فروخته شده نیست. در اقتصاد به این سرمایه یا ثروت میگن «سود سرمایه تحقق نیافته»- unrealized capital gain. ثروتی است که در بانک هایده یا در جیب هایده نیست. در بسیاری از کشورها، تا زمانی که سهام فروخته نشده، مالیاتی برای capital gain پرداخت نمیشه.

حالا هایده میاد و سهامش که ارزشش ۱.۵ میلیارد دلار‌ است رو به عنوان وثیقه می‌ذاره بانک و به ارزش ۲۰ میلیون دلار وام میگیره. این ۲۰ میلیون دلار، الان در واقع بدهی هایده به بانکه! به بدهی بانکی هم مالیات تعلق نمیگیره 🙂 – به این روش میگن buy borrow die یک جور فرار قانونی از مالیاته. البته هایده باید اصل و بهره وام رو پس بده. پس چی شد؟

هایده سهامش رو نفروخت، مالیاتی به سودش نداد، تازه ۲۰ میلیون پول نقد هم الان داره که مالیاتی بهش نمیده.میتونه باهاش یه آلونک بخره، یا جای دیگه سرمایه‌گذاری کنه.

حالا این‌ها به کنار، تازه می‌فهمیم که این هایده خانوم ۱۵۰ میلیون دلار هم سرمایه داره که در یک کشور دیگه نگه داشته. البته اینکه کسی پول/ملک/سرمایه در خارج کشور داشته باشه، جرم نیست و غیرقانونی هم نیست- as long as اعلام کنه که همچین سرمایه‌ای در فلان کشور دارم و بفرمایید اینم مالیات سالانه‌ش.

موضوع وقتی بیخ پیدا می‌‌کنه و میشه یک مساله که مالک واقعی اون ۱۵۰ میلیون دلار برای دولت کشور خودش قابل مشاهده نباشه. اینجا به نکته‌ مهمی داریم میرسیم.

فرض کنیم آمار رسمی داریم که میگه مثلن ثروتمندترین آدم‌های یک کشور در مجموع ۵۰۰ میلیارد دلار ثروت دارند. اما بخشی از ثروتهای آنها در حساب‌ها و شرکت‌های خارج کشور است- به این می‌گن Offshore- که در کشور‌ خودشون آماری از این سرمایه‌ها وجود نداره، یعنی مالک این ثروت در داخل کشور ثبت نشده.

حالا، مساله فقط این نیست که دولت بخشی از مالیات را از دست داده، چون از اون ثروت بی‌خبره. مشکل بزرگ‌تر این است که ما حتی تصویر درستی از توزیع ثروت نداریم. آمار می‌دن که ثروتمندها مثلن ۵۰۰ میلیاد دلار رو در اختیار دارند، در حالیکه این در مورد سرمایه‌ یا ثروت‌های ثبت شده است، رقم اصلی بیشتره. در نتیجه، نابرابری اقتصادی هم کمتر از چیزی که واقعن هست به نظر میرسه.

اینجا سوال اصلی زوکمن شکل می‌گیرد – گاربریل زوکمن یک اقتصاد دادن فرانسوی و استاد مدرسه اقتصاد پاریس است که به خاطر پژوهش‌هاش درباره نابرابری و فرار مالیاتی شناخته شده.

آیا برای سنجیدن توانایی اقتصادی یک میلیاردر باید فقط درآمدی رو ببینیم نقد شده، یا خود ثروتش هم باید شامل مالیات باشه؟

زوکمن پیشنهاد داده که آدم‌های بسیار ثروتمند باید حداقل مالیات روی ثروتشون داشته باشند و پرداخت کنند. چیزی که به اسم «مالیات زوکمن» در پادکست مزبور شنیدیم همین داستان بود. زوکمن رقم حداقل ۲٪ مالیات بر ثروت رو پیشنهاد داده. زوکمن پیشنهاد میده، آدم‌‌هایی که ثروتشون بالای ۱۰۰ میلیون دلار باشه باید این بدهی رو هر سال پرداخت کنن به دولت.

اگه برگردیم به داستان، فرض کنیم هایده یک میلیارد دلار ثروت داره- دقت کنیم «ثروت». دو درصدش میشه ۲۰ میلیون دلار. یعنی اگر اون سال ۸ میلیون مالیات داده، باید ۱۲ میلیون دلار دیگه مالیات بده. یعنی مجموع مالیات‌ها مورد بحثه نه اینکه هر چی دادی اینم روش.

ایده زوکمن این است که راه فرار مالیاتی برای آدم‌های سوپر ثروتمند رو ببنده! چون آدم‌های ثروتمند نقص‌ها و ضعف‌های سیستم رو پیدا و ازش استفاده ميکنند.یاد کتاب A hackers mind افتادم.

خب، حالا «آگیون» چی می‌گه؟ – فیلیپ آگیون اقتصاد دان فرانسوی است که همراه دو اقتصاد‌ دان دیگه جایزه نوبل اقتصاد ۲۰۲۵ رو دریافت کرد. آگیون از چهره‌های مهم اقتصاد رشد و نوآوری‌ه و بیشتر به‌خاطر پژوهش‌هاش درباره تخریب خلاق شناخته میشه.

آگیون، مشکلی با اینکه ثروتمندها باید مالیات بدن نداره. نقدی که به «مالیات زوکمن» داره به خاطر این است که میگه این شکل مالیات وضع کردن میتونه روی کارآفرینی، سرمایه‌گذاری و نوآوری اثر منفی بذاره. چطور یعنی؟

فرض کنیم همان ۱.۵ میلیارد دلار ثروت هایده کلش سهام باشه و شرکت هنوز سود نقدی چندانی نداره- به سوددهی نرسیده. هایده هم نقدی چند میلیون دلار بیشتر نداره. یعنی ۲٪ این ۱.۵ میلیارد دلار میشه سالانه ۳۰ میلیون دلار که هایده نداره بده. ممکنه مجبور بشه سهام بفروشه، وام بگیره و غیره.

آگیون میگه اگر این فشار به صاحبان شرکت‌های نوآور وارد بشه، باعث میشه در نهایت سرمایه‌گذاری و نوآوری کاهش پیدا کنه. و اگر فقط یک کشور چنین سیستم مالیاتی‌ای رو داشته باشد، بعضی ثروتمندها یا کارآفرینان ممکنه به کشوری برن و شرکت‌شون رو جایی تاسیس کنند که این مالیات رو نمیگیره ازشون.

اما زوکمن برای این مشکل راه حلی داده: نظام مالیاتی باید جهانی بشه که ثروت از کشوری به کشور دیگه نره، و یا اصلن سرمایه‌ای بدون ثبت شدن مالک نتونه جایی کار کنه.

خلاصه اینکه، زوکمن از مشکلات مهمی حرف میزنه: مقدار دارایی‌های ثبت‌شده از بدهی‌ها بیشتره که این از نظر حسابداری نباید ممکن باشد. ثروت با درآمد یکی نیست. دو نفر با ساختار اقتصادی کاملا نابرابر، چرا مالیات یکسان میدن.

ناهید ثروتی نداره، مالک خونه و ماشینی نیست، قدرت اقتصادیش همون حقوق‌ش است که اونم همون سال مالیاتش پرداخت میشه.

هایده هم البته مالیات حقوق، dividend، ملک و عایدی سرمایه تحقق‌یافته رو می‌ده، اما بخش بزرگی از افزایش ثروتش ممکن‌ه در قالب افزایش ارزش دارایی باقی بمونه و به طریق دیگه‌ای ازش سود ببره. یا بخشی از دارایی‌هاش offshore و ثبت نشده باشه (در خارج کشور سرمایه داره کار میکنه و آماری ازش داخل کشور نیست)

آگیون هم می‌گه، مالیات اگه بد طراحی بشه می‌تونه مشکل نقدینگی درست کنه، رفتار سرمایه‌گذارها رو تغییر بده و روی نوآوری تاثیر منفی بذاره.

من اصلن الان در جایی نیستم که بخوام نظر بدم، چون اطلاعات کافی ندارم، خونده‌هام اندکه، هر چی بگم خامه در نتیجه سکوت می‌کنم. من فقط نمی‌دونستم «مالیات زوکمن» چیه، زوکمن چی میگه و آگیون نظرش چیه. رفتم خوندم و چیزی که فهمیدم رو نوشتم.

اما هایده تو باید بیشتر مالیات بدی انصافن

چطور میشه «یاد گرفتن» رو یاد گرفت

یکراست برم سراغ اصل ماجرا: همون‌طور که عضلات بدن رو می‌شه با ورزش تغییر داد، فرم داد و شاید قوی‌تر کرد (شاید نوشتم چون فقط عامل ورزش نیست)، مغز هم تا حدی قابلیت تغییر داره. یعنی راحت بنویسم سیم‌کشی مغزمون ثابت نیست. وقتی این رو می‌دونیم، خب چرا ازش استفاده نکنیم؟ منظورم این نیست که قرار است با چند تمرین یکهو باهوش‌تر بشیم. اصلن هدفم از نوشتن این پست این نیست. می‌خوام بگم می‌تونیم احتمالن کاری کنیم بهتر و یا سریعتر یاد بگیریم، حافظه‌مون بهتر کار کنه تیزتر شه، دقتمون بیشتر بشه، سرعت عمل ذهنی‌مون بالاتر بره و به‌طور کلی مغزمون رو فعال و زنده نگه داریم.

من کاملن متوجه شرایط بدی که توش زندگی می‌کنیم هستم، اما وقتی می‌گم روی مغزمون کار کنیم، منظورم هیچ چیز فنسی‌پنسی، لوکس یا از آن مدل حرف‌های انگیزشی نیست. می‌خوام بگم قرار نیست حتمن برای اینکار پول خرج کنیم، قراره برای خودمون وقت بذاریم. همون‌طور که ورزش کردن لزومن کار لوکسی نیست، تمرین دادن مغز هم نباید چیزی مخصوص آدم‌هایی تصور بشه که وقت و پول اضافه دارند.

خب، می‌دونیم که مغز وقتی مجبور می‌شه چیز جدید و سختی یاد بگیره، خودش رو با اون کار تطبیق می‌ده. اگر شروع کنم به یاد گرفتن یک مهارت سخت و توش استمرار داشته باشم، مغزم هم به مرور خودش رو با اون مهارت وفق می‌ده. یعنی بعضی از مسیرهای عصبی تقویت میشن یا تغییر می‌کنن.

نکته مهمش برای من اینه که تمرین باید واقعن چالش داشته باشه. یعنی اگر کاری دیگه برام کاملن راحت شده، من تلاش می‌کنم کمی سخت‌ترش کنم. البته نه به این معنی که هر چیزی هرچه سخت‌تر باشد پس حتمن مغز رو ،چطور بگم، بهتر می‌کنه. مثلن درباره دوش آب سرد نوشته بودم: اینکه اگر پنج دقیقه زیر آب سرد می‌مونم، دفعه بعد تلاش کنم کمی بیشتر دوام بیارم. این شاید یه تمرین برای صبرم یا کنترل واکنش خودم باشه- البته دوش آب سرد برای بدن خوبه حداقل برای من خوبه. ولی لزومن نمی‌شه گفت هر سی ثانیه بیشتر موندن یعنی مغزم بهتر شده.

اما درباره یادگیری مهارت‌ها قضیه فرق داره. زبان دیگه‌ای یاد گرفتن، حل کردن معما، فهمیدن یک مسئله ریاضی- حتی اگر خودم نتونم از اول حلش کنم می‌تونم فقط بشینم مرور کنم یعنی سوال و جواب رو بخونم و سعی کنم بفهمم، یاد گرفتن /بازی شطرنج، تمرین جاگلینگ، ورزش کردن و بخصوص یاد گرفتن حرکات جدید، وارد شدن به جمع‌های مختلف و مجبور شدن به ارتباط با آدم‌های متفاوت… همه این‌ها مغز رو درگیر می‌کنن، به شکل خوبی درگیر میکنن.

و صد البته که بازی‌های کامپیوتری و بازی‌هایی که برای حافظه، دقت و سرعت عمل طراحی شدن هم می‌تونن مفید باشن. اما اینکه من توی یک گیم مربوط به حافظه خیلی خوب باشم، لزومن به این معنی نیست که حافظه‌ام از هر لحاظ بهتر شده. صرفن تو همون بازی خوبم- اما باز اینم روی مغزم تاثیری گذاشته.برای بعضی آدم‌ها مدیتیشن هم ظاهرن روی توجه و تمرکز اثر می‌ذاره.

روش‌های خیلی زیادی است که هر کسی خودش بهتر می‌دونه چی رو می‌تونه نسبت به مدل زندگی‌ش انجام بده و باهاش بره جلو- یک روش خاص و جادویی‌ای نیست- اگر باشه هم من نمی‌دونم. چیزی که اهمیت داره اینه که مغزمون مرتب مجبور بشه چیزی یاد بگیره، اشتباه کنه، دوباره تلاش کنه و کم‌کم بهتر بشه. اون مواقعی هم که فکر می‌کنیم موضوعی بسیار پیچیده است، و من یاد نمی‌گیرم، و یک سکونی ایجاد میشه هم اوکی است، فقط نباید چون سخته ولش کرد، باید ادامه داد.

شاید یکی از مهم‌ترین فایده‌های این کار‌هایی که بالا نوشتم همین باشه که بعدن بتونیم مهارت‌های جدید رو راحت‌تر یاد بگیریم، چیزی که در عنوان نوشتم: یادگرفتن رو یاد بگیریم. چون با تمرین‌های بالا، یاد گرفتیم چطور با چالش یادگیری کنار بیاییم، چطور تمرکز کنیم، چطور تمرین کنیم و چطور وقتی چیزی رو بار اول نمی‌فهمیم، ولش نکنیم.این ول نکردن‌ مهمه، استمرار مهمه، و البته چالش داشتن هم مهمه.

نکته بسیار مهم، این تمرین‌ها هم برای همه است. هر رده‌ی سنی‌ای، بخصوص مادر/پدر بزرگ و مادر و پدرهامون- بخصوص یعنی. همونطور که کاش حواسمون باشه حتمن ورزش کنند متناسب به وضعیت فیزیکی‌شون، حتمن هم تمرین‌های فعال نگه‌داشتن مغز رو هم داشته باشیم همراهشون.

در نهایت، این رو می‌دونیم که آدم‌ها و شرایطشون با هم فرق داره. و پستی که نوشتم صرفا به خاطر اهمیت یادگرفتن و فعال نگاه داشتن مغز است – و خب من خیلی به موضوع بهتر کردن عملکرد مغز علاقمندم، موضوع‌هایی مثل اینکه مغز چطور کار می‌کنه و چی براش خوبه و غیره. مقاله‌ها و ویدئو‌های مرتبطی رو سعی میکنم دنبال کنم، و روی خودم تمرینها و آزمایش‌هایی رو انجام میدم- امن و بی‌خطر. می‌خوام بگم من متخصص مغز و اعصاب نیستم، صرفن کسی هستم که علاقمنده، می‌تونم اشتباه داشته باشم.

سر همه مردم سلامت باشه و بگم که عاشقتونم مامانی عزیزم :****