سوار تاکسی شده بودم، به سمت دانشگاه. البته میخواستم تو بازار پیاده شم و بقیه مسیر رو پیاده گز کنم. من خیلی پیادهروی میکردم- حتا از خود خونه تا دانشگاه رو پیاده میرفتم و برمیگشتم- و سر راه هم یک سر میرفتم خونه مامانبزرگاینا- میشستیم تو حیاط چای مینوشیدیم و حرف میزدیم با مامانبزرگ و بعضی وقتها همسایههاشون- یکی از همسایهها، همین چند روز پیش هم که مامانی رو تصادفن بازار دیده بودن، پرسیده بودن که نسرین کجاست، حالش خوبه؟ سلام برسون بهش- به قولی سلام از منه خانوم همسایه عزیز، جدن که یادش بخیر …. آره، از خونه مامانبزرگ میگفتم، موقع خداحافظی هم ميگفتم مامانی (بعضی وقتها به مامانبزرگ میگفتم مامانی) میدونین دیگه مامانی نمیدونن من اومدم اینجا، این بین خودمونه به همسایهها هم بگین حواسشون باشه-خدا رحمتش کنه مامانبزرگ رو- میگفت میدونم بالام میدونم، مرسی اومدی، خوب کردی اومدی، برو الاه امانت.
کجا بودم؟ آه، تاکسی… تاکسی یه پیکان بود، از اون قدیمیها، قرقی خسته… راستی الان پیکان خسته برای تاکسی هست؟ نباید از اون پیکانها الان باشه منطقن، اما خب چه اصول و منطقی برقراره که بود و نبود اون پیکانها برقرار باشه.
حالا، راننده یه آقا پسر هم سن و سال من بود، شاید یه خورده اینور اونور. این پسر عشق آهنگهای ترکیهای داشت، کلن تو مسیر فقط آهنگهای ترکی داشت میخوند، و لذتش رو میبرد- با ریتم آهنگ دنده عوض میکرد، سرش رو تکون میداد خلاصه کیف میکرد. ما زیاد گوش نمیدادیم، آهنگ ترکی رو میگم. تاکسی داشت نزدیک بازار میشد، یکهو یه آهنگی شروع کرد به پخش شدن، ریتم آهنگ و به خصوص صدای خواننده طوری بود که باید میبود، طوری که انگار مگه موسیقی غیر از این میتونه باشه؟ حسی که میداد، غمی که تو صدای خواننده بود واقعی بود نميتونم حس اون لحظهای که از آهنگ گرفتم رو بگم، برای منه…اون لحظه برام در یک کلمه محتشم بود. اما تاکسی رسیده بود بازار، و آهنگ تازه اولهاش بود…
تاکسی نگر داشت که بفرما خانوم، بازار; پول تاکسی رو دادم و باقی پولم رو پس داد… دست بردم که در رو باز کنم اما دیدم نه من نمیتونم، من باید این آهنگ رو بشنوم. به راننده گفتم، ببخشید آقا من از این آهنگ خیلی خوشم اومده، میشه بشینم این تموم شه بعد پیاده شم؟ – اصلن برام راحت نبودها، اما خب باید اون آهنگ رو میشنفتم، نمیتونستم اون حس و اون لحظه رو ول کنم عاشق اون آهنگ شده بودم. شانس من، دیدی به یکی فیلم پیشنهاد میدی و یا آهنگی رو میفرستی و منتظری طرف بگه چه فیلم خوبی پیشنهاد دادی یا عجب آهنگی بود؟! دقیقن حس راننده همین بود، به وجد اومد، شانس آوردم. ایشون اصلن ناراحت نشد، خیلی خوشحال شد که از آهنگی که پخش کرده بود به قدری خوشحال شدم که دلم نمیاد تموم نشده پیاده شم… بهم گفت چرا که نه، صبر کن یه جای قشنگ پارک کنم پس. یه ذره رفت جلوتر، جای پارک بود، پارک کرد، و گفت اصلا بیا از اولش بذارم گوش کن.
آهنگ رو در سکوت شنیدیم از اول تا آخرش، لذت بردم یعنی کیف کردم. اوه، از آقای راننده در مورد آهنگ پرسیدم که خواننده کی هستن و اسم آهنگ چیه؟ اسم آهنگ رو بهم گفت و اسم خواننده رو- اسم آهنگ و اسم خواننده رو برام به فارسی ترجمه کرد که اینطوری یادت میمونه- خب من فارسی حرف میزدم دیگه- کلی هم از خواننده تعریف کرد و منم تائید کردم که عجب صدایی و عجب حسی داره. تشکر کردم و وقتی میخواستم پیاده شم، میخواست کاست رو بهم بده که بیا این برای تو. گفتم نه مرسی، همون آهنگ رو فقط دوست داشتم، میرم پیداش میکنم. تشکر کردم و پیاده شم و تا خود دانشگاه تو فضای اون آهنگ بودم.
امروز رفتم یه سر تو کافیشاپ نشستم کار کنم، هدست گذاشته بودم و آهنگهای تصادفی گذاشتم پخش شه، که یکهو همون آهنگ شروع به پخش شدن کرد و مورات گویهباکان (گویهباکان یعنی کسی که به آسمون نگاه میکنه، گوی یعنی آسمان و باک یعنی دیدن- حرفهای آقای راننده) شروع کرد به خوندن- من یه لبخندی به گوشه لبم نشست و دست از کیبورد کشیدم تا به احترام همون چند دقیقه کوتاهی که آقای راننده به خاطر مسافر پارک کرد و آهنگ رو از اول گذاشت پخش شه، به احترام همون چند دقیقه منم بشینم و به آهنگ گوش جان بسپارم.
دم شما گرم آقای راننده
