اشتراک تجربه ۲ از چند

چند ماه پیش، یک تجربه‌ای رو به اشتراک گذاشته بودم، الان موردی پیش اومد و خواستم بنویسم در موردش; پس میشه ۲ از چندمی. من به خاطر اینکه سیم‌کشی مغزم را تغییر بدم، به قولی مغزم رو فعال و زنده نگه دارم، یکی از فعالیت‌هایی که انجام می‌دم، یادگیری زبان خارجی است. برای این کار، از اپلیکیشن دلینگو استفاده می‌‌کنم، همچنین داستان‌ها یا جک‌های کوتاه می‌خونم (به زبان‌هایی که یاد میگیرم)، موزیک‌ گوش می‌دم و سعی می‌‌کنم کلمه‌های آشنا رو در چیزی که گوش میدم شناسایی کنم و حتی بگم که داره چی میگه خواننده، می‌رم لیریک رو چک می‌کنم. حالا، چند وقتی هم است که بت تگرامی ساختم و وصل کردمش به یکی از هارنس‌هایی که استفاده می‌‌کنم – من چند تا هارنس استفاده می‌کنم ( قبلن گفته بودم من به شکل خوبی از هوش مصنوعی در کارهام استفاده می‌کنم) – و بهش گفتم برام در ساعت‌های مشخصی تمرین‌‌های مکالمه در سطح‌هایی که تعیین کردم برای زبان‌های ایکس و ایگرگ و زد و … بفرست- برای این کرن‌-جاب ست می‌‌کنه و ادامه داستان. در بین این زبان‌‌ها، حتا زبان انگلیسی هم هست، اما در سطح پیشرفته.
(یک توضیح بدم، یادگیری زبان با توجه به اینکه موبایل داریم و اینترنت بخور نمیری هم داریم، هزینه‌ زیادی نداره- من کاملن متوجه وضعیت بد اقتصادی‌مون هستم و می‌فهمم اینقدر همه چیز درهم و برهم شده که ذهنمون هم به خوبی کار نمیکنه و سخت میشه تمرکز کردن… شاید بشه قبل خواب یه تمرین ۲۰ دقیقه‌ای داشت برای یادگیری زبان یا برای یک گیمی که تمرکز رو بالا ببره، امیدوارم حال دل همه مردم خوب باشه)

خب ، امروز در تمرین زبان انگلیسی‌ای که برام ارسال کرد، یک مکالمه داشت پر از اصطلاح‌ها، یکیش این بود : Call Someone out این رو در جمله‌ای استفاده کرده بود و در انتها توضیح داده بود که این یعنی چی و مثال‌های مختلفی براش آورده بود: She call him out for taking credit for her work که میشه: او (زن)، آن مرد رو بخاطر اینکه اعتبار کارش رو گرفته بود بازخواست کرد; یعنی یک مردی اومده اعتبار کاری که زن انجام داده رو به خودش نسبت داده، و زن داره اشتباه مرد رو متذکر میشه و بازخواستش میکنه.

اشتراک تجربه من همین «گرفتن اعتبار کار» است، من چقدر این رو تجربه کردم، یعنی بخوام لیست کنم تموم نمیشه; مردی که همکارم بوده، یا مردی که خودش رو دوست من می‌دونسته/ می‌دونه، یا مردی که تو جلسه کاری دیدم و غریبه بوده … اینکه «مرد» بودن رو نوشتم به خاطر این است که جاهایی که کار کردم/می‌کنم هم تیمی‌های من همه‌شون مرد بودن/هستن، شاید اگر همکار زن داشتم و اینکار رو میکرد حتما اشاره میکردم به «زنی» که اینکار رو کرده.

از اون طرف، دوستان و همکاران مردی هم دارم که هم از نظر فنی از من بالاتر هستن و هم عنوان‌های شغلی بالاتری دارن، ولی چنان آدم‌های درست‌ و درمانی هستن که بیا و ببین(بعضی‌هاشون). همین چند روز پیش، جلسه‌ای داشتیم، یکی از دوست/همکارهای مَردم هم حضور داشت که کلن وجودش سطح علمی و فرهنگی جلسه رو بالا می‌بره- فقط کافیه باشه، حتا اگر حرف نزنه. یکی از دلایلی که دوست دارم در بعضی جلسه‌های کاریم شرکت کنم، حضور همین آدمه- به افتخارش کلاه از سرم برمیدارم. پس وقتی به «مرد» اشاره می‌کنم، دارم درباره‌ی تجربه‌ی زیسته خودم حرف می‌زنم، نه اینکه بگم «همه‌ی مردها همینن». در شرکتی تیم لید مردی داشتیم که صرفن چون زن هستم حرفم رو جدی نمیگرفت و البته تیم‌لید مردی هم داریم که بهم میگه تو بگو چیکار کنیم ما انجام میدیم- یعنی خصومتی با مردها ندارم.

حالا، برگردیم به تجربه. البته در این مواقع، نه اینکه من اعتراض نکنم یا به روشون نیارم‌، من اهل سکوت کردن نیستم در این موارد، اتفاقن اعتراض هم می کنم، و بعد لیبل تو حساسی رو بهم می‌چسبونن. کلن بعضی‌ها وقتی می‌خوان کسی رو در مورد اعتراض‌های اینجنینی ساکت کنند یا نظر بقیه رو تغییر بدن، به کسی که سکوت نکرده و اعتراض کرده لیبل می‌چسبونن و اینطوری خودشون رو مبرا میکنن، یا انکار میکنن و یا حتا دروغ میگن. این روش رو از سطح بالا بگیر تا بیا پایین، در لول‌های مختلفی احتمالن میتونی نمونه‌های زیادی رو ببینی.

اصلن موضوع لیبل‌ چسبوندن خودش داستان خیلی مفصلیه. یکی از موترترین راه‌ها برای ساکت‌ کردن صدای یک نفر- برای منفعل کردنش- اینه که به‌جای جواب دادن به حرفش، خود اون آدم رو از اعتبار بندازن. بعد دیگه لازم نیست به جواب دادن بهش یا به حرفش فکر کنی، چون از اون به بعد، هر چیزی که می‌گه از پشت همون برچسب شنیده می‌شه. بشه چیزی برای فکر کردن.

این هم اشتراک تجربه.

درباره یک خط قرمز مطلق

دیروز پستی در یک کانالی دیدم درباره خرید و فروش محتوای سو استفاده جنسی از کودکان که خیلی بهمم ریخت. از اون موقع بهش فکر می‌کنم که باید در موردش بنویسم. حتی نوشتن درباره‌اش هم برام آزار دهنده است، ولی فکر می‌کنم نوشتنش لازمه.

سواستفاده جنسی از کودک برای من یک خط قرمز مطلقه، هیچ تلورانسی در موردش ندارم- 0. اما در این پست می‌خوام درباره تفاوت بین گرایش پدوفیلیک و رفتار مجرمانه علیه کودک بنویسم. چون این دو تا یکی نیستن.

پدوفیلی یعنی گرایش جنسی به کودکان. کودک از تعریف بالینی اگر نگاه کنیم یعنی بچه زیر ۱۳ سال. اما گرایش جنسی به خودی خود جرم نیست، چون گرایش به انتخاب خود شخص نبوده. یعنی اگر کسی بیاد بگه پدوفیل هستش، مجرم شناخته نمیشه تا اینکه رفتار مجرمانه ازش دیده بشه. این حرف به این معنی نیست که پدوفیلی اوکیه، نه اوکی نیست. پدوفیلی یک اختلال روانی است، و اگر کسی همچین مشکلی داره باید با روانپزشک و روانشناس صحبت کنه، بخصوص اگر نگران است ممکنه آسیبی به کودکی وارد کنه.

اما رفتار مجرمانه یعنی هر عملی که کودک آسیب ببینه، از کودک سواستفاده جنسی بشه: گرومینگ، تولید محتوا، فروش محتوا، پخش محتوا، مصرف محتوا(دیدن/شنیدن)، حمل محتوا، سواستفاده جنسی از کودک، همه اینها جرایم جدی‌ای محسوب میشن و تو کشورهای مختلف با این نوع جرم به شدت برخورد می‌کنند. رفتار استثمار کودک/سواستفاده جنسی از کودک جرم سنگینی‌ه، چون شخصی انجام اون کار رو انتخاب کرده، یک عملی رو انجام داده، یعنی دست خودش بوده. و اینکه به همچین محتواهایی هم نباید بگیم پرنوگرافی کودک، چون کودک مشارکتی در ساخت همچین محصولی نداشته که، کودک قربانی سواستفاده است.

پس اگر کسی فقط و فقط گرایش جنسی به کودک داشته باشه مجرم شناخته نمیشه، اما اگر روی دستگاهش محتوای سواستفاده جنسی از کودکان رو داشته باشه و یا همچین محتوایی رو ببینه یا بخره یا تولید کنه و یا خودش آزارگر حضوری باشه میشه مجرم. واضحه که برای اینکه موارد بالا جرم محسوب بشن، حتمن نیازی نیست که مجرم، گرایش جنسی به کودک داشته باشه، همین که عمل مجرمانه رو انجام داده کافیه.

اگر جایی با محتوای مشکوک به سو استفاده جنسی از کودکان برخورد کردین، این فایلها رو دانلود، ذخیره یا فوروارد نکنید. حساب، کانال یا url رو به پلتفرم مربوطه گزارش بدید و البته به پلیس یا نهادی که به این جرایم رسیدگی میکنه هم گزارش یدید.

اگر کسی رو میشناسید که از کودک سواستفاده جنسی میکنه یا آزارش میده حتمن که باید گزارشش بدید به پلیس، بچه‌ها رو ازش دور نگر دارید، به پدر و مادر اون بچه حتمن اطلاع بدید… چیزیکه به طور قطع میدونم این است که بچه‌ها تحت هیچ شرایطی نباید قربانی امیال، خواسته‌ها، مشکلات یا تصمیم‌های بزرگسالها بشن.

باید حواسمون به بچه‌ها باشه


مسئله فقط آگاهی نیست

یه ویدئو‌یی در کانالی دیدم که به شدت تلخ بود، در مورد کلاهبرداری‌هایی که در جریانه… ببینین کلاهبرداری چه آنلاین چه آفلاین (دنیای واقعی) داره از خصلت‌های یک انسان سواستفاده میکنه. خصلت‌هایی که در وضعیت‌ها و شرایط مختلف بسیار می‌تونه تحت تاثیر قرار بگیره. چطور بگم… مثلن کسی رو بسیار خسیس می‌شناسیم، همین شخص وقتی شاهد یک بلای طبیعی باشه ممکنه بدون درنگ کمک فراوانی برای مردم آسیب‌دیده بفرسته. یا مثلن ما وقتی ته جیب‌مون خالی باشه، ممکنه زودتر فریب کلاهبرداری‌ها رو بخوریم. در این شرایط اگه یکی بیاد بگه: داستان من فرق داره. پولت رو بذاری اینجا، این‌قدر سود می‌گیری. ببین، فلانی و بهمانی هم سود کردن. و اتفاقن ممکنه فلانی و بهمانی هم سود کرده باشن. اما این به‌هیچ‌وجه دلیل نمی‌شه که با یک کلاهبرداری طرف نباشیم، خیلی از کلاهبرداری‌ها دقیقن برای جلب اعتماد، در مراحل اولیه جدن سود پرداخت می‌کنن. اینجاست که کسی که درگیری شدید مالی داشته باشه، فریب میخوره.

ما تو دنیای آنلاین میایم میگیم سیستم‌مون رو طوری طراحی می‌کنیم که مداخله عامل انسانی رو به حداقل برسونیم، اینطوری حمله مهندسی اجتماعی رو کم‌اثر‌تر می‌‌کنیم. ببینین هیچ وقت این وکتور از بین نمی‌ره، فقط ما سطح حمله رو کم می‌‌کنیم. یعنی میگیم دیگه طرف مقابل حمله، انسانی که احساسات داره – ضعف‌هایی داره که قابل پچ شدن نیست چون انسانه – دیگه نیست، طرفش یک سیستمه که قوانین محکم خودش رو داره مگر اینکه باگی چیزی داشته باشه اما احساسات متغیر نیست… پس در دنیای آفلاین هم نیاز داریم یه چیزهایی سیستماتیک حل شوند، اینجا دولت‌ها و حکومت‌ها هستتن که باید با نظارت جدی روی شرکت‌ها، مدل درآمد، وعده سود، تبلیغاتشون در شبکه‌های اجتماعی و اینفلوئنسرها کاری کنن که یک شرکت کلاهبرداری نتونه به این راحتی شکل بگیره، تبلیغ کنه و فعالیتش رو ادامه بده. یعنی یک حل مساله از بالا به پایینی باید داشته باشیم، و اونوقته که یک حرکت از پایین به بالا یعنی بالا بردن سطح آگاهی و سواد مالی مردم می‌تونه تاثیر بسیار بیشتری بذاره، ترکیب این دو کنار هم مهمه. نه اینکه در غیاب یکی اون یکی هم بی‌معنی و بی‌اثره، نه نه اصلن منظورم این نیست.. می‌خوام بگم قرار نیست صرفن با آگاهی رسانی مردم این مشکل جدن حل شه، ما در دنیای آنلاین نمی‌تونیم فقط با تکیه بر افزایش آگاهی کاربر نهایی حملات رو کاهش بدیم، انسان ضعیف‌ترین حلقه در زنجیره امنیت‌‌ه، به همین خاطر قدم‌ها، فعالیت‌ها و رفتارها رو شناسایی و اونها رو سیستمی و ماشینی می‌کنیم.

اون ویدئو برام خیلی تلخ بود به همین خاطر این پست رو نوشتم کل حرفی که می‌خواستم بگم این است که مقصر دانستن مردم و خندیدن به وضع بدی که درش گیر افتادن، یعنی در کل حمله به قربانی‌ها اساسن نشانه گرفتن جای اشتباهه. مقصر در وهله‌ی اول، سیستمیه که اجازه می‌ده چنین شرکت‌های کلاهبرداری به‌ راحتی شکل بگیرن، تبلیغ کنن و فعالیتشون رو ادامه بدن، و صدالبته بعد از اون، خود شرکت‌ها و افرادی که آگاهانه این کلاهبرداری‌ها رو طراحی و اجرا می‌کنن. اینکه همه‌چیز رو به طمع مردم یا کمبود آگاهی تقلیل بدیم، در عمل تا حد زیادی مسئولیت ساختارهای نظارتی و خود کلاهبردارها رو کمرنگ می‌کنه و مردمی که قربانی شدن رو بیشتر شرمگین و خجل… دوباره بنویسم اصلن و ابدن منظورم این نیستکه آگاهی رسانی مردمی در غیاب نظارت سیستمی مفید نیست، نه اتفاقن دم همه آدم‌هایی که آگاهی مردم رو بالا می‌برن گرم، فقط خواستم بگم مسخره و حمله کردن به قربانی اصلن درست نیست، دلایلش هم نوشتم.

می‌خواین نظارت کنین رو مردمی که اپلای به دانشگاهی چیزی می‌فرستن؟ برید نظارت کنین جایی که باید و شاید… چطور اینقدر نمی‌فهمید آخه، همینه دیگه وضع کشور اینطوریه.

کد پیگیری آزادی


می‌خوایم از یک قسمتی رد بشیم که بهمون می‌گن اینجا مین‌‌گذاری شده، می‌گیم مین‌ها کجا هستن؟ جواب درستی نمی گیریم، خب حالا چیکار می‌کنیم؟ اگر مجبور نباشیم اصلن از اون قسمت عبور نمی‌کنیم، درسته؟ شاید مثال خوبی نبود، نمی‌دونم، اما قانون مبهم هم همین کار رو می‌کنه.

اگر ندونیم چه چیزی ممکنه فردا جرم تلقی بشه و برامون دردسر درست کنه، نه از کار خلاف ، بلکه از خیلی کارهای عادی و روزمره و طبیعی‌ای که یک آدم آزاد می‌تونه انجام بده هم دوری می‌کنیم. آیا مصاحبه، همکاری، ایمیل، پروژه، فرصت شغلی… با شرکت‌های خارج از ایران می‌تونه برای من دردسر درست کنه؟ اینکارها که خلاف نیستن! کارهای عادی‌اند، کاملن عادی‌اند، این کارهای عادی ما مردم که پول ممکلت و مردم رو خوردن که نیست، مردم رو کشتن که نیست، سفره مردم رو خالی کردن که نیست، یه اپلای ساده است به دانشگاه مثلن.

اینجا ممکنه افرادی، نه به خاطر اینکه از نظر صاحبان مملکت جاسوسند، برعکس اتفاقن افرادی که کاملن یک شهروند عادی هستند، صرفن برای اینکه حوصله توضیح دادن خودشون رو نداشته باشن، و نخوان تو دردسرهای احتمالی و مسخره بیافتند شروع می‌کنند ارتباطشون رو با شرکت‌هایی که کار میکنند/دوستانشون کم‌ و کم‌تر کردن، و حتی دایره حرکت و فعالیت‌های عادیشون هم کم‌تر میشه! فرصت‌‌های کمتری رو قبول می‌کنند و حتی براشون فرصت‌های کمتری پیش میاد چون خودشون رو محدود کردن، دایره حرف زدن‌ها کوچک می‌شه، بعضی افراد ممکنه خودشون رو محدود و سانسور کنند یعنی جامعه‌‌‌ها کوچکتر میشن، نه روی نقشه، در ذهن آدم‌ها. و همینجاست که حکومت‌ها پیروز میشن، یعنی با این روش حکومت‌ها نیازی نیست روی تک تک آدم‌ها نظارت کنن، میان کاری میکنن که آدم‌ها خودشون روی خودشون نظارت کنن، یک ماموری در ذهنشون داشته باشن که مدام گوشزد کنه : نکنه این دردسر بشه؟ احتیاط کن. یعنی شهروند خودش هم هدف نظارت میشه و هم مجری نظارت.

اما فرض کنیم بیان بگن، دقیقن کجا رو مین‌گذاری کردن، روی هر مین یک علامت قرمز کشیدن و مشخص شده. یعنی الان اوکیه؟ یعنی اینطوری میشه: دقیقن فلان نوع ارتباط باید ثبت بشه، فلان نوع همکاری باید گزارش بشه، فلان نوع فعالیت نیاز به مجوز داره، فلان حرف رو زدن ممنوعه، فلان اپلیکیشن رو استفاده کردن ممنوعه، و غیره یعنی دقیقن بیان مرزها رو مشخص کنند و ابهامی نمونه. حالا نباید سوال بپرسیم که چرا ما باید همه چی رو ثبت و گزارش کنیم؟ چرا این زمین باید جا به جا مین‌ داشته باشه؟ مگه محل زندگی ما نیست؟ من یه آدم عادی‌ام و برای یه دانشگاه خارجی درخواست فرستادم، چرا دولت باید از این موضوع خبر داشته باشد؟ چه اتفاق عجیب و غریبی در اپلای کردن من هست؟ اینجا دیگه بحث قانون نیست، بحث آزادی میاد وسط. تازه اگر میخواین ثبت کنین، برید ثبت کنین که بچه‌های مسئولین کشور کدوم کشورها میرن و کجا درس میخونن و با چه پولی، یعنی (یه روز بعد انتشار روش خط کشیدم- فکر می‌کنم با یانکه مهمه ولی اما و اگر زیاد داره)حساسیت روی مسئولین کشور هست که مهمه، نه مردم عادی.

انگاری آزادی‌های بسیار محدودی داریم، شبیه یک مجرم بالقوه هستیم، شبیه زندانی‌ای که اومده مرخصی و مدام باید تمام حرکات و رفتارش رو ثبت و گزارش کنه. شبیه اجازه موقت زندگیه، من اینطوری میبینم.

چرا ؟ امنیت. صرف آوردن کلمه امنیت دلیل نمیشه که آزادی رو زیر سوال ببریم. در مورد امنیت اپلیکینشن حرف نمی‌زنیم که ! بحث آزادی و امنیت شهروندهاست، آدم‌‌هاست، زندگی آدمها مطرحه. اگر فرضن بگن این ارتباط ممکنه در آینده خطرناک باشه و امنیت رو بهم بزنه، خب با این تعریف که همه چی میتونه خطرناک بشه؟ سفر خارجی، اپلیکیشن، کنفرانس‌های علمی، دورهمی‌های تو مسجد، دم در مسجد، گپ و گفت‌های تو توالت مسجد، دانشگاه، بقالی، حساب بانکی، دوست خارجکی، ایجنت‌های هوش مصنوعی همه چی می‌تونه خطرناک باشه!!! اینطوری دیگه مرزی وجود نداره، و کل زندگی مردم رو تبدیل میکنن به فرم در یک پنل و سامانه، ید طولانی‌‌ای هم در ساخت انواع سامانه دارن… تمام قدم‌ها و فعالیتهامون رو توش باید ثبت کنیم، صحت اطلاعات رو تائید کنیم، اجازه بگیریم برای قدم بعدی و دست آخر بگیم کد پیگیری هم بده که بعدن بتونم ثابت کنم من گزارش دادم. حواسمون هم نباشه که آزادی مون رو داریم می‌دیم تا تعریف اشتباه امنیت حکومت حفظ بشه.(بماند که چطور می‌خوان امنیت اون همه داده خصوصی‌ رو هم فراهم کنن، بلاخره اینم نگرانی‌‌ای است. یه ضرب‌امثلی هست میگه آدم نمیدونه با کجاش بخنده. )

آزادی یک شبه حذف نمیشه، اینطور نیست که شب بخوابیم صبح پاشیم بهمون اس‌ام‌اس بیاد که شما امروز ۱۰ درصد از آزادی‌هات کمتر شد. آزادی با یه مجوز، یه سامانه، یه تعریف، یه استعلام، یه احتیاط، یه نگرانی… کم‌کم کم‌کم نابود میشه.

بعد بگن نه خب اگر کاری نکردید چرا نگران بشین؟ جواب اینجاست که من برای یک زندگی عادی چرا باید بی‌گناهی‌م رو ثابت کنم؟ برای اینکه حرف بزنم چرا باید اول ثابت کنم نفوذی نیستم؟ برای اینکه درس بخونم چرا باید ثابت کنم که پروژه نیستم؟ تهدید امنیتی نیستم؟ یعنی چی نگران نباش، شما داری آزادی من به عنوان یک انسان عادی رو تبدیل میکنی به مجوز آزادی، چطور نگران نباشم؟

وقتی حرف از حریم شخصی می‌زنیم، یادتون میاد بعضی ها میگفتن مگه چیکار می‌‌کنیم که حالا فلان مرورگر یا فلان اپ یا فلان شرکت اطلاعات اضافی از ما بگیره، مگه ما کی هستیم و چیکار کردیم؟ از چی می‌ترسی اینقدر نگران حریم شخصی هستی؟ بابا حریم شخصی یک «حق» است! اینم همونه… اینکه حکومتی بیاد بگه این رفتارها و حرکت‌هات رو باید ثبت کنی، گزارش بدی و این‌ها یعنی داره حقوقی رو از شهروندان‌ سلب میکنه. بیبنین حریم شخصی یک امتیاز نیست که اگر بچه خوبی بودیم به حریم شخصی‌مون احترام بذارن، یک حق‌ه.

ما اصلن و ابدا قرار نیست جواب بدیم که چرا نگرانیم اگر کاری نکردیم، ما باید بپرسیم چرا این طالاعات رو از ما میخواین؟ کی جمع میکنه؟ کی نگهداری میکنه؟ کی نظارت میکنه؟ کی دسترسی داره؟ اتفاقن نگرانیم آره ، نگران این هستیم که این همه اطلاعات رو برای چی از ما میخواین؟ نگرانیم، نه برای اینکه کاری کردیم یا نکردیم، نگرانیم چون دارید آزادی‌هامون رو میگیرین، چون دارید حق ما رو به عنوان انسان آزاد میگیرید، قدرت رو میگیرن، به اسم امنیت؟ امنیت در برابر کی؟ دشمن خارجی؟ الان امنیت در داخل برقراره کامل؟ قبل جنگ امنیت برقرار بود؟ کدوم امنیت؟ بله که نگرانیم، نگران حق نفس کشیدن‌مون هستیم، حق زندگی کردن‌مون. نمی‌تونین به اسم امنیت حقوق شهروندی و یکی انسان آزاد بودن رو از ما سلب کنین. آخه اپلای یک دانشجو چطور قراره امنیت یک کشور رو بهم بزنه و باعث نفوذ شه؟ دانشجو عادی به اطلاعات حساس و امنیتی کشور دسترسی داره؟ به نظرتون چراغ قوه رو نباید بگیرن سمت خودشون؟ کی به اطلاعات حساس کشوری دسترسی داره؟ ما مردم عادی؟ 🙂

بیاین از دید جریان قدرت هم نگاه کنیم، به این ترتیب اگر پیش بره موازنه قدرت هی داره سمت حکومت سنگین‌تر میشه، همه چی ما، شهروندان، رو می‌خوان بدونن و ما این اطلاعات رو ازشون نداریم. اطلاعاتی که از ما میخوان و میگیرن رو شبیه یک داده نبینیم، این اطلاعات سمت حکومت یه‌ ذره قدرت بیشتره و سمت ما اتوماتیک آزادی کمتر. یک طرف رو داریم که هم نظارت میکنه هم قانون میذاره و هم اجرا میکنه، هم برخورد میکنه، طرف دیگه مردم عادی، شهروندان، هستن که باید انجام بدن، اطلاعات بدن، احتیاط کنن و هزینه اشتباه اون طرف رو هم بدن. بالاتر نوشتم «تعریف اشتباه امنیت»، شاید اگر نیک بنگریم تعریف اشتباهی در کار نباشه، داستان فقط حفظ قدرت بیشتر و کنترل بیشتره.

در کل، نگاه کردن به شهروند به عنوان مجرم بالقوه، مقابله با خطر و حفظ امنیت نیست. محدود کردن و نابود کردن آزادی و کنترل بیشتره. و همچین جامعه‌ای نمی‌تونه سوال کنه، نمی‌تونه حرف بزنه، نمی‌تونه اعتراض کنه، نمی‌‌تونه متفاوت باشه، نمی‌تونه یاد بگیره ،نمی‌تونه پیشرفت کنه، نمی‌تونه خوشحال باشه آزاد باشه، از ترس آسیب ندیدن حتی راه هم نمیره دیگه، مچاله میشه تو خودش…

به امید آزادی


چه جور بازی‌ای می‌‌کنیم؟

یک‌ راست بریم سراغ چیزی که می‌خوام در موردش بنویسم. ببینین، ما هایده رو داریم که فرضن یک میلیون فالوئر داره، مثلن در پلتفرم X. ناهید رو هم داریم که ۱۳۰ فالوئر داره. هر دوی این‌ها یک پست می‌نویسن و منتشر می‌کنن. بیاین فرض کنیم هر دو پست هم بسیار مفید، درست و انسانی هستن. پست کدوم‌شون بیشتر دیده میشه؟ خب به احتمال خیلی زیاد پست هایده. چون از همون ابتدا یک میلیون نفر بالقوه می‌تونن پستش رو ببینن.

حالا ممکنه این اتفاق بیفته: هایده پست می‌نویسه > به‌خاطر فالوئرهای زیادش، بازدید و ری‌اکشن زیادی می‌گیره > همین واکنش‌ها می‌تونه احتمال این رو بیشتر کنه که الگوریتم پلتفرم پست رو به آدم‌های بیشتری نشون بده > افراد بیشتری هایده رو می‌بینن و بعضی‌ها دنبالش می‌کنن > فالوئرهای هایده باز هم بیشتر میشه، و چرخه ادامه پیدا می‌کنه. یعنی محبوبیت قبلی می‌تونه به محبوبیت بیشتر کمک کنه- به این میگن Cumulative Advantage – مزیت انباشته. اگر علاقه‌مند بودید می‌تونین در این مورد هم بخونین : Matthew Effect

اما حالا ناهید چی؟ ناهید فقط ۱۳۰ فالوئر داره. یک روز پستی می‌نویسه. حالا یا خیلی بامزه است، یا حرف جالبی زده، یا حرفش یه عده رو عصبانی کرده، یا دقیقن در زمان مناسبی منتشر شده. یکی از آدم‌هایی که فالور زیادی داره پست ناهید رو می‌بینه و بهش ری‌اکشن نشون میده یا کوت‌ش می‌کنه. بعد چند نفر دیگه می‌بیننش، بعد چند نفر دیگه، و یک زنجیره شروع میشه، چیزی شبیه یک گلوله برف که از بالای تپه راه میفته و هی بزرگ‌تر میشه. ناهید ممکنه یک ساعت بعد ببینه پستش ۱۰۰ هزار بازدید داشته و تعداد فالوئرهاش از ۱۳۰ شده ۹۰۰ یا چند هزار نفر. یعنی یک اتفاق نسبتن عادی می‌تونه وارد یک چرخه بشه و نتیجه‌ای بسیار بزرگتر از نقطه شروعش ایجاد کنه.

مثال دیگه سرمایه‌گذاریه. فرض کنیم یک شرکت سرمایه‌گذاری روی ۲۰ استارتاپ سرمایه‌گذاری کرده. شاید ۱۲تاشون کامل شکست بخورن، چندتاشون فقط سرمایه اولیه رو برگردونن، یکی دو تا سود معمولی بدن و فقط یک شرکت صد برابر رشد کنه. ممکنه سود همون یک سرمایه‌گذاری، ضرر همه‌شون رو جبران کنه و تازه شرکت سرمایه‌گذار رو هم به سود بزرگی برسونه. اینجا به مفهومی می‌رسیم که برای زندگی خودمون هم جالبه: بازده نامتقارن.

فرض کنیم برای ۷۰ موقعیت شغلی رزومه می‌فرستیم. شاید بیشترشون اصلن جواب ندن، چندتاشون به مصاحبه برسن و نتیجه‌ای نداشته باشن، ولی یکی از اون درخواست‌ها بلاخره باعث بشه وارد شرکتی بشیم که مسیر حرفه‌ای چند سال آینده‌مون رو قشنگ تغییر بده. یا ممکنه بیست پروژه شخصی انجام بدیم. نوزده‌تاشون چندان دیده نشن، اما پروژه بیستم رو آدم یا شرکت درستی ببینه و همون تبدیل بشه به یک پیشنهاد کاری یا شروع یک همکاری مهم.

اما همه کارهای ما هم چنین ساختاری ندارن. بعضی چیزها بیشتر به استمرار وابسته‌ان. نمی‌تونی ۲۵ روز ورزش نکنی و بعد چهار روز پشت سر هم ورزش کنی و انتظار داشته باشی تمام اثر اون ۲۵ روز رو جبران کنی. نمی‌تونی چند ماه زبان نخونی و بعد یک روز ۱۲ ساعت درس بخونی و انتظار داشته باشی همون نتیجه تمرین مداوم رو بگیری. در این نوع بازی‌ها، نتیجه بیشتر از جمع شدن تعداد زیادی تلاش کوچک و مستمر ساخته میشه.

اما بعضی بازی‌های دیگه ممکنه ساختار متفاوتی داشته باشن، طبق چندین مثالی که بالاتر نوشتم. در اون‌ها همه تلاش‌ها نتیجه برابر ندارن و گاهی بخش بزرگی از نتیجه نهایی از تعداد خیلی کمی تلاش میاد. این همون نکته اصلی داستان‌ه. اینکه بفهمیم در هر موقعیتی داریم چه بازی‌ای انجام می‌دیم. اگر بازی از نوعی باشه که استمرار مهمه، باید روی تکرار و نظم تمرکز کنیم. اما اگر در موقعیتی باشیم که بازده تلاش‌ها خیلی نامتقارنه، شاید منطقی باشه تعداد فرصت‌هامون رو بیشتر کنیم: پروژه‌های مختلف امتحان کنیم، درخواست‌های بیشتری بفرستیم، چیزهایی که می‌سازیم منتشر کنیم و خودمون رو بیشتر در معرض موقعیت‌هایی قرار بدیم که ممکنه نتیجه بزرگی ایجاد کنن. نه به این دلیل که مطمئنیم یکی‌شون حتمن موفق میشه. دقیقن به این دلیل که از قبل نمی‌دونیم کدوم یکی ممکنه بگیره.البته خود «موفقیت» هم تعریف‌های مختلفی داره. اینجا منظورم بیشتر موفقیت حرفه‌ای، شغلی و مالیه با تعریف قابل قبول جامعه‌ای.

داستان از اینجا شروع شد که چند روز پیش داشتیم یک ویدئویی می‌دیدیم که اشاره داشت به توزیع نرمال و قانون توانی، برام بسیار جالب بود، در موردش خوندم و گفتم نوشتنش بد نمیشه. یکبار نوشتم پست رو با اشاره به توزیع نرمال با مثال قد آدم‌های یک اتاق، و ثروتشون، و میانگین این اعداد; اینکه میانگین، نماینده این افراد میتونه باشه یا نه تا برسم به توزیع دم/دنباله سنگین و بعد دیدم دارم خیلی می‌نویسم و پاکش کردم. بعد کل داستانی که فهمیدم رو سعی کردم با مثال شبکه اجتماعی و سرمایه‌گذاری و ورزش و مثال‌های بالا توضیح بدم. و خب همونطور که ببینین اینها رو نمی‌دونستیم که نیست! می‌دونستیم بعضی آدم‌ها یکهو دیده میشن، بعضی سرمایه‌گذاری‌ها همه شکست‌های قبلی رو جبران می‌کنن و گاهی یک فرصت شغلی مسیر چند سال زندگی آدم رو عوض می‌کنه، به این‌ها ما میگیم یکهو شانس آورد فلانی، یا می‌گیم از فضل پدر پسر خیلی هم حاصل (شما نگین هم ما میگیم)، یا میگیم خیلی زحمت کشید و تلاش کرد، فلانی رو با وثیقه باید از باشگاه در بیاری…
چیزی که برای من جالب بود اینه که بخشی از این اتفاق‌ها رو با ریاضی و احتمال میشه توصیف کرد و فهمید پشت بعضی‌شون الگوهایی وجود داره. شاید شناخت این رفتارها، برای بعضی‌هامون، همچنان باعث نشه بتونیم بازی رو کنترل کنیم، ولی احتمالن کمک می‌کنه بفهمیم چه بازی‌ای داریم می‌کنیم و بدونیم در این بازی نتیجه چطور توزیع میشه و شاید، نمی‌دونم مطمئن نیستم، بتونیم بهتر بازی کنیم.

اصلن بیاین نتیجه‌گیری رو ول کنیم. برای من قشنگی داستان همین بود که پشت یه سری اتفاق‌هایی که هر روز می‌بینیم و خیلی هم برامون آشناست، معادله‌های ریاضی و نمودار‌ نشسته.

بعد انتشار اضافه شده: اصلن و ابدن از این پست اینطوری برداشت نکنین که باید/شاید در یک سری پروژه‌های سود ده که کلاهبرداری هستند وارد شیم و شانسمون رو امتحان کنیم. مثال‌هایی که زدم کاملن شفافن. اگر یکی گفت بیا اینقدر بده سودت رو اینقدره برمیگردونم یا چیزهای مشابه، خب کلاهبرداری هستند و اینجا دیگه بحث آگاهی میاد وسط که بدونیم چی درسته و چی نه. در این موارد کانال وب‌آموز رو اگر خواستید دنبال کنید- سوای اینکه فحش میدن و من اینو پروموت نمی کنم، در زمینه فعالیت اصلی‌شون – بررسی جرایم سایبری- طبق محتوایی که تولید می‌کنند، کارشون درسته.

از ویروس کامپیوتری تا واقعی

پژوهشگران دانشگاه استنفورد و موسسه Arc برای اولین بار موفق شدند با کمک هوش مصنوعی، ویروس‌هایی بسازن که در طبیعت وجود نداشته‌اند. اونها از دو مدل زبانی ژنومی با نام‌های Evo 1 و Evo 2 استفاده کردند. مدل‌هایی که مثل مدل‌هایChatGPT کار می‌کنند، اما به‌جای پیش‌بینی کلمه، توالی‌های DNA رو پیش‌بینی می‌کنند.
لینک مقاله رو بالاتر گذاشتم، براتون جالب باشه می‌خونین.

هیجان‌انگیزه و البته می‌تونه ترسناک هم باشه. خبر رو به پیامم که می‌گفتم یاد استورات افتادیم 🙂


هوم، امیدوارم زودتر راهی برای افزایش طول عمر پیدا شه تا حداقل ۲۰۰ سال دیگه عمر کنیم ببینیم چی میخواد بشه.

فاشیسم در رنگ‌ها و طرح‌‌های مختلف

امروز فصل ۲۹‌ام از داستان محبوبم پیانوی‌خودنواز، اثر عزیز دلمون ونه‌گات، رو می‌خوندم. نه نه، قرار نیست اسپویل کنم، فقط یکجاش که نوشته بود : « مثل پیراهن‌قهوه‌ای‌های هیتلر، مثل پیراهن‌سیاه‌های موسولینی. به همان اندازهٔ هر اونیفورمی بچگانه است». خب من نمی‌دونستم که این پیرهن قهوه‌ای و سیاه‌ها اشاره به چه موضوعی/داستانی داره! به همین خاطر در موردشون یه جستجوی کردم، خوندم و گفتم نوشتنش بد نمیشه.

پیراهن‌قهوه‌ای‌های هیتلر و پیراهن‌سیاه‌های موسولینی
این‌ها در واقع گروه‌هایی بودن که قبل به قدرت رسیدن رهبرهاشون (هیتلر و موسولینی) کارشون رو شروع کردن و بعد به قدرت رسیدن هم بودند، تا جاهایی بودند البته.

کار این گروه‌ها چی بود؟
نیروی خیابونی حزبشون بودن، یعنی فقط تبلیغات سیاسی نمی‌کردن; تجمعات حزب یا گروه رقیب رو به هم میزدن، مخالفانشون رو کتک می‌زدن، اعتصاب‌ها رو می‌شکستند و ایجاد رعب و وحشت می‌کردن. بله دقیقن، یک مشت وحشی.

پیرهن‌ سیاه‌های موسولینی
گروه یا دسته مسلح فاشیستی بودند که بهشون به ایتالیایی Camicie Nere، پیراهن سیاه‌ها، میگفتند. این گروه بخصوص علیه سوسیالیست‌ها، کمونیست‌ها، اتحادیه‌های کارگری و کلن هر گروه و جنبش مخالفی دست به خشونت می‌زدند.
همین نیروهای فاشیست در راهپیمایی به سوی رم در سال ۱۹۲۲ هم نقش داشتن. راه‌پیمایی تهدید آمیزی که در نهایت به نخست‌وزیر شدن موسولینی کمک کرد. بعد از به قدرت رسیدن موسولینی هم این گروه‌ها کنار گذاشته نشدن. رژیم جدید در سال ۱۹۲۳ اون‌ها رو در قالب MVSN، میلیشیای داوطلب امنیت ملی، سازمان‌دهی و قانونی کرد.

پیرهن قهوه‌های هیتلر
اسم این گروه در واقع Sturmabteilung بود که بخاطر رنگ یونیفرمشون بهشون میگفتن پیرهن قهوه‌ای‌ها. به یهودی ها حمله میکردن، از سخنرانی‌های هیتلر محافظت می‌کردن، به سوسیال دموکرات ها و کمونیست‌ها حمله میکردن و اینها. بعد اینکه هیتلر به قدرت میرسه، این‌ گروه هم که بهشون SA می‌گفتن (با SS فرق داره SA) شبیه نیروی شبه‌ پلیس شدن.

رهبر این گروه، ارنست رم، می‌خواست که SA جای ارتش آلمان رو بگیره.این گروه در اون زمان چند میلیون عضو داشت، و این قضیه فرماندهان ارتش و خود هیتلر رو نگران کرده بود. سال ۱۹۳۴ هیتلر در ماجرایی که بعدها به «شب کاردهای بلند» معروف شد، دستور کشته شدن رهبران SA رو میده. بعد از اون، SA بیشتر قدرت سیاسی و نظامی‌ش رو از دست داد و SS تبدیل به نیروی اصلی سرکوب دستگاه حاکم شد. اما SA کامل از بین نرفت، یعنی تا پایان جنگ جهانی دوم در کار بودند.

فاشیسم از همه رنگ
البته طبق مطالبی که خوندم، فقط این دو گروه/حزب رو نداشتیم که با رنگ لباس‌شون شناخته شده هستند. مثلن، یکی دیگه‌شون در مورد بریتانیا، اسوالد موزلی بود که اتحادیه فاشیست‌های بریتانیا رو تشکیل داد. اسم Blackshirts به اعضای اتحادیه داده شده بود. بعدن Public Order Act 1936 در بریتانیا (قانون نظم عمومی ۱۹۳۶) وضع میشه و پوشیدن یونیفرم سیاسی رو محدود می‌کنه.

می‌گم دیگه یکی دو تا نبوده، بعد موفقیت موسولینی و هیتلر، بقیه هم در کشورهای دیگه شروع به الگو/کپی‌برداری می‌کنند. مثلن پیرهن سبز‌های رومانی و برزیل، پیرهن آبی‌های اسپانیا، پیرهن نقره‌ای‌های آمریکا، پیرهن طوسی‌های آفریقای جنوبی و …

این همرنگی و یکدست بودن ظاهرشون، برای نشون دادن هویت جمعی‌شون بوده، قدرتشون رو به نمایش بذارند و حتی ایجاد ترس و وحشت کنند. در این وضعیت، «هویت جمعی» نسبت به «هویت فردی» الویت پیدا می‌کنه و برجسته‌تر میشه و اعضا هنجارهای گروه رو راحت‌تر می‌پذیرن، ممکنه حتی بدون چون و چرا طبق رفتارهای تعریف شده گروه حرکت کنند.
البته البته، هر یک رنگ و یکدست پوشیدنی‌ای به معنی فاشیست بودن اون گروه و اعضاشون نیست.

ببینین چقدر خوبه «پیانوی خودنواز»، داستان رو می‌خونی و پشت‌بندش میشینی چیزهای دیگه هم میخونی! ناز مغز و ذهن‌ت ونه‌گات عزیزم :*
(در یک دنیای موازی‌ای، داستان پیانوی خودنواز رو “حسین شهرابی‌”شون ترجمه کرده، و مردمشون میخونن و لذت می‌برن از ترجمه عالی و داستان عالی البته. شاید هم در یک دنیای موازی دیگه، ونه‌گات عزیزمون، “پیانوی خود‌نواز” رو به فارسی نوشته بود!… ظاهرن در هیچکدوم از دنیا‌ها من نسخه انگلیسی‌ش رو نمی‌خونم :))) )

بعد انتشار اضافه شد: هشدار اسپویل فیلم موج

ادامه خواندن فاشیسم در رنگ‌ها و طرح‌‌های مختلف