خاطره بازی – انتخاب رشته تحصیلی

این روزها نمی‌دونم چه شکلی‌ه، اما زمان ما، وقتی میخواستیم سال دوم دبیرستان رو شروع کنیم باید قبلش انتخاب رشته میکردیم. خب من از قبل می‌دونستم چی می‌‌خوام، با دوستام هم که صحبت می‌کردیم، همه‌مون خیلی روشن آینده‌مون رو متصور می‌شدیم که قراره چیکاره بشیم: یکی میخواست فقط دیپلم بگیره و ازدواج کنه، یکی میخواست استاد دانشگاه بشه، یکی می‌خواست داروساز شه، یکی میخواست مهندس معمار شه، یکی میخواست پزشک شه… منم می‌دونستم چی می‌خوام.

خلاصه برای انتخاب رشته یه فرم باید پر میکردیم، نمره‌هامون بود، ارزیابی معلم‌ها بود و مصاحبه با مشاور انتخاب رشته، که با در نظر گرفتن همه اینها کمک می‌کردن که ما رشته تحصیلی مناسبی رو انتخاب کنیم.

امتحان‌ها رو داده بودیم، فرم رو پر کرده بودیم و زمان مصاحبه بود. یادم میاد خانوم X با من صحبت کرد. دقیقن قیافه‌ ایشون، لبنخندش، حالت مهربون چشم‌هاش،حتی مدل مقنعه و مانتویی که می‌پوشیدن رو هم یادمه، بعدها هم که تقریبن نزدیک شدیم و بیشتر گپ می‌زدیم… خلاصه تو جلسه مشورت خانوم X بهم گفت تو دست‌ت بازه هر رشته‌ای که خواستی رو می‌تونی انتخاب کنی، بهم بگو که چی می‌خوای، میخوای چیکاره شی؟ گفتم من میخوام قاضی شم. خندید گفت زن‌ها تو ایران نمی‌تونن قاضی شن، گفتم می‌دونم ولی من میخوام قاضی شم، می‌خوام قانون رو عوض کنم. گفت نمی‌تونی قانون رو عوض کنی. فقط داشت می‌‌خندید… بهت اجازه نمی‌دن. گفتم چون می‌گن زن عقلش ناقصه پس نمیتونه قضاوت کنه، به همین خاطر من می‌خوام قاضی شم، شما بگین برای این باید چیکار کنم. گفت ببین میفهمم چی میگی، اما تو نمی‌تونی اینکارو کنی، اون رو فراموش کن، تو نمی‌تونی قانون رو عوض کنی کسی به حرف تو گوش نمیده، راهی هم نداره که بهت بگم. گفتم پس میخوام وکیل شم اینطوری می‌تونم این قانون رو عوض کنم، گفت نمی‌ذارن اینکارو کنی چرا نمیفهمی چی میگم، لحن صداش هم دیگه جدی شده بود. گفت می‌دونی این رو از قوانین اسلام نوشتن؟ مجتهد زن دیدی؟ تو نمی‌تونی این رو ها عوض کنی.

گفتم باشه با اینحال، من میخوام وکیل شم، من راحت میتونم خودمو ببینم که دارم تو دادگاه از کسی دفاع می‌کنم، من وکیل خوبی می‌شم. گفت آره از این مطمئنم ولی به زن‌ها تو وکالت اعتماد نمی‌کنن، به مردها در این رشته بها میدن نه به زن‌‌ها، راه‌ت رو سخت می‌کنن، اذیتت میکنن. یه فرم هم دست خودش بود، گفت اینجا انتخاب اول تو رو نوشتیم ریاضی-فیزیک، تو مهندسی خوبی میشی. گفتم چه مهندسی شم؟ نه من می‌خوام وکیل شم. گفت علوم انسانی تو رو خسته میکنه، کلی حفظیات داره، گفتم خب من حفظیاتم خیلی خوبه، گفت آره ولی نه به اندازه حل مساله‌ت. خلاصه ما نزدیک ۱ ساعت حرف زدیم، آخرش قانعم کرد که علوم انسانی رو بذارم کنار.

گفتم به چیز دیگه‌ای فکر نکردم، ولی خب بدم نمیاد جراح شم، می‌تونم تصور کنم که بیماری‌‌ای رو درمون کنم. گفت نه، جراحی راه طولانی‌ای داره و تو صبرش رو نداری، ما میگیم تو بهتره ریاضی فیزیک رو انتخاب کنی. گفتم از درس‌های ریاضی و فیزیک خوشم میاد ولی نمی‌دونم چیکاره می‌تونم بشم! فکر کنم خوشم نمیاد، چیکار کنم بعدش؟ گفت مهندس خوبی میشی و سریع وارد بازار کار میشی. گفتم آخه چه مهندسی میشم؟ گفت راهت بازه برو ببین چی میشی. خلاصه ایشون من رو قانع کرد، به زور حتی می‌تونم بگم، و اینطوری شد که تو دبیرستان ریاضی-فیزیک رو انتخاب کردم.
مهندس خوبی شدم؟ هوممم چی بگم؟! اما قطعن حل مساله‌ام خیلی خوبه، این رو از مدیرهام بسیار شنیدم.

حالا چی شد این خاطره رو نوشتم: یه فیلمی اخیرن دیدیم درباره یک پرونده‌ای بود و وکیلی که با خودش درگیر بود که چی درسته چی نه… خیلی راحت می‌تونستم خودم رو جاش ببینم- یادم افتاد که چطور می‌خواستم علوم انسانی انتخاب کنم و وکیل شم.

خانوم x، همیشه سعی می‌کرد بهمون یاد بده که زن‌ها رو از جامعه حذف نکنیم، تلاش می‌کرد بهمون بگه چطور زن‌ها رو خودمون داریم حذف میکنیم و حواسمون نیست. مثلن یه بار ایشون اومده بودن سر کلاس، بهمون گفتن که عکس یه پروفسور رو بکشین. دست آخر گفت چند نفر از چند نفرمون پروفسور رو «مرد» کشیدیم و نه «زن»- عکس مردی که عینک و ریش پروفسوری داره. بهمون گفت، من نگفتم پروفسور مرد بکشید، من گفتم عکس یک پروفسور رو بکشین، اینطوری بهمون نشون می‌دادن که ما زن‌ها رو تو ذهنمون حذف کردیم.( البته اون موقع آگاهی‌ها کمتر بود، الان مسلمن بهتر از اون زمان دبیرستان ماست)

خانوم x عزیز، همون موقع هم خیلی دوست‌تون داشتم، الان هم همچنان بهتون بسیار ارادت دارم- اگر اینجا رو بخونین و اگر که من رو یادتون بشه 3>

کد پیگیری آزادی


می‌خوایم از یک قسمتی رد بشیم که بهمون می‌گن اینجا مین‌‌گذاری شده، می‌گیم مین‌ها کجا هستن؟ جواب درستی نمی گیریم، خب حالا چیکار می‌کنیم؟ اگر مجبور نباشیم اصلن از اون قسمت عبور نمی‌کنیم، درسته؟ شاید مثال خوبی نبود، نمی‌دونم، اما قانون مبهم هم همین کار رو می‌کنه.

اگر ندونیم چه چیزی ممکنه فردا جرم تلقی بشه و برامون دردسر درست کنه، نه از کار خلاف ، بلکه از خیلی کارهای عادی و روزمره و طبیعی‌ای که یک آدم آزاد می‌تونه انجام بده هم دوری می‌کنیم. آیا مصاحبه، همکاری، ایمیل، پروژه، فرصت شغلی… با شرکت‌های خارج از ایران می‌تونه برای من دردسر درست کنه؟ اینکارها که خلاف نیستن! کارهای عادی‌اند، کاملن عادی‌اند، این کارهای عادی ما مردم که پول ممکلت و مردم رو خوردن که نیست، مردم رو کشتن که نیست، سفره مردم رو خالی کردن که نیست، یه اپلای ساده است به دانشگاه مثلن.

اینجا ممکنه افرادی، نه به خاطر اینکه از نظر صاحبان مملکت جاسوسند، برعکس اتفاقن افرادی که کاملن یک شهروند عادی هستند، صرفن برای اینکه حوصله توضیح دادن خودشون رو نداشته باشن، و نخوان تو دردسرهای احتمالی و مسخره بیافتند شروع می‌کنند ارتباطشون رو با شرکت‌هایی که کار میکنند/دوستانشون کم‌ و کم‌تر کردن، و حتی دایره حرکت و فعالیت‌های عادیشون هم کم‌تر میشه! فرصت‌‌های کمتری رو قبول می‌کنند و حتی براشون فرصت‌های کمتری پیش میاد چون خودشون رو محدود کردن، دایره حرف زدن‌ها کوچک می‌شه، بعضی افراد ممکنه خودشون رو محدود و سانسور کنند یعنی جامعه‌‌‌ها کوچکتر میشن، نه روی نقشه، در ذهن آدم‌ها. و همینجاست که حکومت‌ها پیروز میشن، یعنی با این روش حکومت‌ها نیازی نیست روی تک تک آدم‌ها نظارت کنن، میان کاری میکنن که آدم‌ها خودشون روی خودشون نظارت کنن، یک ماموری در ذهنشون داشته باشن که مدام گوشزد کنه : نکنه این دردسر بشه؟ احتیاط کن. یعنی شهروند خودش هم هدف نظارت میشه و هم مجری نظارت.

اما فرض کنیم بیان بگن، دقیقن کجا رو مین‌گذاری کردن، روی هر مین یک علامت قرمز کشیدن و مشخص شده. یعنی الان اوکیه؟ یعنی اینطوری میشه: دقیقن فلان نوع ارتباط باید ثبت بشه، فلان نوع همکاری باید گزارش بشه، فلان نوع فعالیت نیاز به مجوز داره، فلان حرف رو زدن ممنوعه، فلان اپلیکیشن رو استفاده کردن ممنوعه، و غیره یعنی دقیقن بیان مرزها رو مشخص کنند و ابهامی نمونه. حالا نباید سوال بپرسیم که چرا ما باید همه چی رو ثبت و گزارش کنیم؟ چرا این زمین باید جا به جا مین‌ داشته باشه؟ مگه محل زندگی ما نیست؟ من یه آدم عادی‌ام و برای یه دانشگاه خارجی درخواست فرستادم، چرا دولت باید از این موضوع خبر داشته باشد؟ چه اتفاق عجیب و غریبی در اپلای کردن من هست؟ اینجا دیگه بحث قانون نیست، بحث آزادی میاد وسط. تازه اگر میخواین ثبت کنین، برید ثبت کنین که بچه‌های مسئولین کشور کدوم کشورها میرن و کجا درس میخونن و با چه پولی، یعنی (یه روز بعد انتشار روش خط کشیدم- فکر می‌کنم با یانکه مهمه ولی اما و اگر زیاد داره)حساسیت روی مسئولین کشور هست که مهمه، نه مردم عادی.

انگاری آزادی‌های بسیار محدودی داریم، شبیه یک مجرم بالقوه هستیم، شبیه زندانی‌ای که اومده مرخصی و مدام باید تمام حرکات و رفتارش رو ثبت و گزارش کنه. شبیه اجازه موقت زندگیه، من اینطوری میبینم.

چرا ؟ امنیت. صرف آوردن کلمه امنیت دلیل نمیشه که آزادی رو زیر سوال ببریم. در مورد امنیت اپلیکینشن حرف نمی‌زنیم که ! بحث آزادی و امنیت شهروندهاست، آدم‌‌هاست، زندگی آدمها مطرحه. اگر فرضن بگن این ارتباط ممکنه در آینده خطرناک باشه و امنیت رو بهم بزنه، خب با این تعریف که همه چی میتونه خطرناک بشه؟ سفر خارجی، اپلیکیشن، کنفرانس‌های علمی، دورهمی‌های تو مسجد، دم در مسجد، گپ و گفت‌های تو توالت مسجد، دانشگاه، بقالی، حساب بانکی، دوست خارجکی، ایجنت‌های هوش مصنوعی همه چی می‌تونه خطرناک باشه!!! اینطوری دیگه مرزی وجود نداره، و کل زندگی مردم رو تبدیل میکنن به فرم در یک پنل و سامانه، ید طولانی‌‌ای هم در ساخت انواع سامانه دارن… تمام قدم‌ها و فعالیتهامون رو توش باید ثبت کنیم، صحت اطلاعات رو تائید کنیم، اجازه بگیریم برای قدم بعدی و دست آخر بگیم کد پیگیری هم بده که بعدن بتونم ثابت کنم من گزارش دادم. حواسمون هم نباشه که آزادی مون رو داریم می‌دیم تا تعریف اشتباه امنیت حکومت حفظ بشه.(بماند که چطور می‌خوان امنیت اون همه داده خصوصی‌ رو هم فراهم کنن، بلاخره اینم نگرانی‌‌ای است. یه ضرب‌امثلی هست میگه آدم نمیدونه با کجاش بخنده. )

آزادی یک شبه حذف نمیشه، اینطور نیست که شب بخوابیم صبح پاشیم بهمون اس‌ام‌اس بیاد که شما امروز ۱۰ درصد از آزادی‌هات کمتر شد. آزادی با یه مجوز، یه سامانه، یه تعریف، یه استعلام، یه احتیاط، یه نگرانی… کم‌کم کم‌کم نابود میشه.

بعد بگن نه خب اگر کاری نکردید چرا نگران بشین؟ جواب اینجاست که من برای یک زندگی عادی چرا باید بی‌گناهی‌م رو ثابت کنم؟ برای اینکه حرف بزنم چرا باید اول ثابت کنم نفوذی نیستم؟ برای اینکه درس بخونم چرا باید ثابت کنم که پروژه نیستم؟ تهدید امنیتی نیستم؟ یعنی چی نگران نباش، شما داری آزادی من به عنوان یک انسان عادی رو تبدیل میکنی به مجوز آزادی، چطور نگران نباشم؟

وقتی حرف از حریم شخصی می‌زنیم، یادتون میاد بعضی ها میگفتن مگه چیکار می‌‌کنیم که حالا فلان مرورگر یا فلان اپ یا فلان شرکت اطلاعات اضافی از ما بگیره، مگه ما کی هستیم و چیکار کردیم؟ از چی می‌ترسی اینقدر نگران حریم شخصی هستی؟ بابا حریم شخصی یک «حق» است! اینم همونه… اینکه حکومتی بیاد بگه این رفتارها و حرکت‌هات رو باید ثبت کنی، گزارش بدی و این‌ها یعنی داره حقوقی رو از شهروندان‌ سلب میکنه. بیبنین حریم شخصی یک امتیاز نیست که اگر بچه خوبی بودیم به حریم شخصی‌مون احترام بذارن، یک حق‌ه.

ما اصلن و ابدا قرار نیست جواب بدیم که چرا نگرانیم اگر کاری نکردیم، ما باید بپرسیم چرا این طالاعات رو از ما میخواین؟ کی جمع میکنه؟ کی نگهداری میکنه؟ کی نظارت میکنه؟ کی دسترسی داره؟ اتفاقن نگرانیم آره ، نگران این هستیم که این همه اطلاعات رو برای چی از ما میخواین؟ نگرانیم، نه برای اینکه کاری کردیم یا نکردیم، نگرانیم چون دارید آزادی‌هامون رو میگیرین، چون دارید حق ما رو به عنوان انسان آزاد میگیرید، قدرت رو میگیرن، به اسم امنیت؟ امنیت در برابر کی؟ دشمن خارجی؟ الان امنیت در داخل برقراره کامل؟ قبل جنگ امنیت برقرار بود؟ کدوم امنیت؟ بله که نگرانیم، نگران حق نفس کشیدن‌مون هستیم، حق زندگی کردن‌مون. نمی‌تونین به اسم امنیت حقوق شهروندی و یکی انسان آزاد بودن رو از ما سلب کنین. آخه اپلای یک دانشجو چطور قراره امنیت یک کشور رو بهم بزنه و باعث نفوذ شه؟ دانشجو عادی به اطلاعات حساس و امنیتی کشور دسترسی داره؟ به نظرتون چراغ قوه رو نباید بگیرن سمت خودشون؟ کی به اطلاعات حساس کشوری دسترسی داره؟ ما مردم عادی؟ 🙂

بیاین از دید جریان قدرت هم نگاه کنیم، به این ترتیب اگر پیش بره موازنه قدرت هی داره سمت حکومت سنگین‌تر میشه، همه چی ما، شهروندان، رو می‌خوان بدونن و ما این اطلاعات رو ازشون نداریم. اطلاعاتی که از ما میخوان و میگیرن رو شبیه یک داده نبینیم، این اطلاعات سمت حکومت یه‌ ذره قدرت بیشتره و سمت ما اتوماتیک آزادی کمتر. یک طرف رو داریم که هم نظارت میکنه هم قانون میذاره و هم اجرا میکنه، هم برخورد میکنه، طرف دیگه مردم عادی، شهروندان، هستن که باید انجام بدن، اطلاعات بدن، احتیاط کنن و هزینه اشتباه اون طرف رو هم بدن. بالاتر نوشتم «تعریف اشتباه امنیت»، شاید اگر نیک بنگریم تعریف اشتباهی در کار نباشه، داستان فقط حفظ قدرت بیشتر و کنترل بیشتره.

در کل، نگاه کردن به شهروند به عنوان مجرم بالقوه، مقابله با خطر و حفظ امنیت نیست. محدود کردن و نابود کردن آزادی و کنترل بیشتره. و همچین جامعه‌ای نمی‌تونه سوال کنه، نمی‌تونه حرف بزنه، نمی‌تونه اعتراض کنه، نمی‌‌تونه متفاوت باشه، نمی‌تونه یاد بگیره ،نمی‌تونه پیشرفت کنه، نمی‌تونه خوشحال باشه آزاد باشه، از ترس آسیب ندیدن حتی راه هم نمیره دیگه، مچاله میشه تو خودش…

به امید آزادی


چه جور بازی‌ای می‌‌کنیم؟

یک‌ راست بریم سراغ چیزی که می‌خوام در موردش بنویسم. ببینین، ما هایده رو داریم که فرضن یک میلیون فالوئر داره، مثلن در پلتفرم X. ناهید رو هم داریم که ۱۳۰ فالوئر داره. هر دوی این‌ها یک پست می‌نویسن و منتشر می‌کنن. بیاین فرض کنیم هر دو پست هم بسیار مفید، درست و انسانی هستن. پست کدوم‌شون بیشتر دیده میشه؟ خب به احتمال خیلی زیاد پست هایده. چون از همون ابتدا یک میلیون نفر بالقوه می‌تونن پستش رو ببینن.

حالا ممکنه این اتفاق بیفته: هایده پست می‌نویسه > به‌خاطر فالوئرهای زیادش، بازدید و ری‌اکشن زیادی می‌گیره > همین واکنش‌ها می‌تونه احتمال این رو بیشتر کنه که الگوریتم پلتفرم پست رو به آدم‌های بیشتری نشون بده > افراد بیشتری هایده رو می‌بینن و بعضی‌ها دنبالش می‌کنن > فالوئرهای هایده باز هم بیشتر میشه، و چرخه ادامه پیدا می‌کنه. یعنی محبوبیت قبلی می‌تونه به محبوبیت بیشتر کمک کنه- به این میگن Cumulative Advantage – مزیت انباشته. اگر علاقه‌مند بودید می‌تونین در این مورد هم بخونین : Matthew Effect

اما حالا ناهید چی؟ ناهید فقط ۱۳۰ فالوئر داره. یک روز پستی می‌نویسه. حالا یا خیلی بامزه است، یا حرف جالبی زده، یا حرفش یه عده رو عصبانی کرده، یا دقیقن در زمان مناسبی منتشر شده. یکی از آدم‌هایی که فالور زیادی داره پست ناهید رو می‌بینه و بهش ری‌اکشن نشون میده یا کوت‌ش می‌کنه. بعد چند نفر دیگه می‌بیننش، بعد چند نفر دیگه، و یک زنجیره شروع میشه، چیزی شبیه یک گلوله برف که از بالای تپه راه میفته و هی بزرگ‌تر میشه. ناهید ممکنه یک ساعت بعد ببینه پستش ۱۰۰ هزار بازدید داشته و تعداد فالوئرهاش از ۱۳۰ شده ۹۰۰ یا چند هزار نفر. یعنی یک اتفاق نسبتن عادی می‌تونه وارد یک چرخه بشه و نتیجه‌ای بسیار بزرگتر از نقطه شروعش ایجاد کنه.

مثال دیگه سرمایه‌گذاریه. فرض کنیم یک شرکت سرمایه‌گذاری روی ۲۰ استارتاپ سرمایه‌گذاری کرده. شاید ۱۲تاشون کامل شکست بخورن، چندتاشون فقط سرمایه اولیه رو برگردونن، یکی دو تا سود معمولی بدن و فقط یک شرکت صد برابر رشد کنه. ممکنه سود همون یک سرمایه‌گذاری، ضرر همه‌شون رو جبران کنه و تازه شرکت سرمایه‌گذار رو هم به سود بزرگی برسونه. اینجا به مفهومی می‌رسیم که برای زندگی خودمون هم جالبه: بازده نامتقارن.

فرض کنیم برای ۷۰ موقعیت شغلی رزومه می‌فرستیم. شاید بیشترشون اصلن جواب ندن، چندتاشون به مصاحبه برسن و نتیجه‌ای نداشته باشن، ولی یکی از اون درخواست‌ها بلاخره باعث بشه وارد شرکتی بشیم که مسیر حرفه‌ای چند سال آینده‌مون رو قشنگ تغییر بده. یا ممکنه بیست پروژه شخصی انجام بدیم. نوزده‌تاشون چندان دیده نشن، اما پروژه بیستم رو آدم یا شرکت درستی ببینه و همون تبدیل بشه به یک پیشنهاد کاری یا شروع یک همکاری مهم.

اما همه کارهای ما هم چنین ساختاری ندارن. بعضی چیزها بیشتر به استمرار وابسته‌ان. نمی‌تونی ۲۵ روز ورزش نکنی و بعد چهار روز پشت سر هم ورزش کنی و انتظار داشته باشی تمام اثر اون ۲۵ روز رو جبران کنی. نمی‌تونی چند ماه زبان نخونی و بعد یک روز ۱۲ ساعت درس بخونی و انتظار داشته باشی همون نتیجه تمرین مداوم رو بگیری. در این نوع بازی‌ها، نتیجه بیشتر از جمع شدن تعداد زیادی تلاش کوچک و مستمر ساخته میشه.

اما بعضی بازی‌های دیگه ممکنه ساختار متفاوتی داشته باشن، طبق چندین مثالی که بالاتر نوشتم. در اون‌ها همه تلاش‌ها نتیجه برابر ندارن و گاهی بخش بزرگی از نتیجه نهایی از تعداد خیلی کمی تلاش میاد. این همون نکته اصلی داستان‌ه. اینکه بفهمیم در هر موقعیتی داریم چه بازی‌ای انجام می‌دیم. اگر بازی از نوعی باشه که استمرار مهمه، باید روی تکرار و نظم تمرکز کنیم. اما اگر در موقعیتی باشیم که بازده تلاش‌ها خیلی نامتقارنه، شاید منطقی باشه تعداد فرصت‌هامون رو بیشتر کنیم: پروژه‌های مختلف امتحان کنیم، درخواست‌های بیشتری بفرستیم، چیزهایی که می‌سازیم منتشر کنیم و خودمون رو بیشتر در معرض موقعیت‌هایی قرار بدیم که ممکنه نتیجه بزرگی ایجاد کنن. نه به این دلیل که مطمئنیم یکی‌شون حتمن موفق میشه. دقیقن به این دلیل که از قبل نمی‌دونیم کدوم یکی ممکنه بگیره.البته خود «موفقیت» هم تعریف‌های مختلفی داره. اینجا منظورم بیشتر موفقیت حرفه‌ای، شغلی و مالیه با تعریف قابل قبول جامعه‌ای.

داستان از اینجا شروع شد که چند روز پیش داشتیم یک ویدئویی می‌دیدیم که اشاره داشت به توزیع نرمال و قانون توانی، برام بسیار جالب بود، در موردش خوندم و گفتم نوشتنش بد نمیشه. یکبار نوشتم پست رو با اشاره به توزیع نرمال با مثال قد آدم‌های یک اتاق، و ثروتشون، و میانگین این اعداد; اینکه میانگین، نماینده این افراد میتونه باشه یا نه تا برسم به توزیع دم/دنباله سنگین و بعد دیدم دارم خیلی می‌نویسم و پاکش کردم. بعد کل داستانی که فهمیدم رو سعی کردم با مثال شبکه اجتماعی و سرمایه‌گذاری و ورزش و مثال‌های بالا توضیح بدم. و خب همونطور که ببینین اینها رو نمی‌دونستیم که نیست! می‌دونستیم بعضی آدم‌ها یکهو دیده میشن، بعضی سرمایه‌گذاری‌ها همه شکست‌های قبلی رو جبران می‌کنن و گاهی یک فرصت شغلی مسیر چند سال زندگی آدم رو عوض می‌کنه، به این‌ها ما میگیم یکهو شانس آورد فلانی، یا می‌گیم از فضل پدر پسر خیلی هم حاصل (شما نگین هم ما میگیم)، یا میگیم خیلی زحمت کشید و تلاش کرد، فلانی رو با وثیقه باید از باشگاه در بیاری…
چیزی که برای من جالب بود اینه که بخشی از این اتفاق‌ها رو با ریاضی و احتمال میشه توصیف کرد و فهمید پشت بعضی‌شون الگوهایی وجود داره. شاید شناخت این رفتارها، برای بعضی‌هامون، همچنان باعث نشه بتونیم بازی رو کنترل کنیم، ولی احتمالن کمک می‌کنه بفهمیم چه بازی‌ای داریم می‌کنیم و بدونیم در این بازی نتیجه چطور توزیع میشه و شاید، نمی‌دونم مطمئن نیستم، بتونیم بهتر بازی کنیم.

اصلن بیاین نتیجه‌گیری رو ول کنیم. برای من قشنگی داستان همین بود که پشت یه سری اتفاق‌هایی که هر روز می‌بینیم و خیلی هم برامون آشناست، معادله‌های ریاضی و نمودار‌ نشسته.

بعد انتشار اضافه شده: اصلن و ابدن از این پست اینطوری برداشت نکنین که باید/شاید در یک سری پروژه‌های سود ده که کلاهبرداری هستند وارد شیم و شانسمون رو امتحان کنیم. مثال‌هایی که زدم کاملن شفافن. اگر یکی گفت بیا اینقدر بده سودت رو اینقدره برمیگردونم یا چیزهای مشابه، خب کلاهبرداری هستند و اینجا دیگه بحث آگاهی میاد وسط که بدونیم چی درسته و چی نه. در این موارد کانال وب‌آموز رو اگر خواستید دنبال کنید- سوای اینکه فحش میدن و من اینو پروموت نمی کنم، در زمینه فعالیت اصلی‌شون – بررسی جرایم سایبری- طبق محتوایی که تولید می‌کنند، کارشون درسته.

چه کسی جواب را می‌نویسد؟

داشتیم یک پادکستی گوش می‌دادیم که اشاره کرد به AEO – Answer Engine Optimization، یه توضیح کوتاهی داد که به چه معنی‌ای است و از اتفاق اخیری صحبت کرد… من نمی‌دونستم و برام خیلی جالب اومد، یه ذره سرچ کردم و یه چیزهایی خوندم و گفتم نوشتنش بد نمیشه، با یک مثال واقعی شروع کنیم.

یک سیاستمداری به اسم داستین لوید، نامزد دموکورات مجلس ایالتی میزوری، متوجه می‌شه که چت‌بات‌های هوش مصنوعی چیزی در موردش نمی‌دونن، یعنی نمی‌دونن کی هست، برنامه‌هاش چیه، الویت‌هاش چیه و … . به همین خاطر، یک وب‌سایت شخصی برای خودش راه می‌ندازه . یک بخشی در وب‌سایتش رو اختصاص می‌ده به پرسش و پاسخ درباره‌ی پیشینه، اهداف و پیشنهادهای سیاستی‌اش و غیره. کم‌کم متوجه می‌شه که پاسخ‌های چت‌بات‌ها دارند دقیق‌تر می‌شوند و پیغامی که داستین می‌خواست منتقل کنن را منعکس می‌کنن. گویا حالا هم افرادی رو استخدام کرده که تمرکزشون روی AEO است.

حالا AEO چی است؟ قبل‌تر از هوش مصنوعی، SEO رو داشتیم و البته هنوزم داریمش 🙂 یعنی تلاش برای نشون دادن یک محتوایی، به شبکه‌های اجتماعی، پوشش‌های خبری، موتورهای جستجو و… بستگی داشت. دیگه با ظهور چت‌بات‌های هوش مصنوعی AEO رو هم داریم. یعنی اگر کسی/گروهی/شرکتی/سازمانی/ایده‌ای می‌خواد خودش رو مطرح کنه، باید به این فکر کنند که چطور انواع چت‌بات‌های هوش مصنوعی داده‌ها رو دریافت، ترکیب و تحلیل می‌کنند، و برای این منظور محتوا تولید کنند.

چه اتفاقی میتونه بیوفته؟ هر کسی پول بیشتری بده برای تولید محتوایی که می‌خواد منعکس بشه، همون کنترل جواب‌های چت‌بات‌ها رو خواهد داشت- احتمالن. یعنی اگر کسی در چت‌بات بنویسه که : «نظرت در مورد نامزد x نماینده مجلس Y چیه؟»، جوابی که اون چت‌بات‌ داره میده، نه لزومن واقعیت، بل اون چیزی است که نامزد مورد نظر و یا مخالفان اون نامزد می‌خواستن که داده بشه.
من با مثال یک سیاستمداری که می‌خواد در انتخابات پیروز بشه نوشتم، شما بسط بدید به هر موضوعی که می‌خواین. نکته مهم‌ش: جواب ها نه لزومن واقعیت، بل چیزی است که می‌خوان به اسم واقعیت نشون داده بشه.

راه حل چیه؟ بیشترین کار سمت شرکت‌هایی است که مدل‌ها رو میسازن. و البته سیاست‌هایی که باید وضع بشه علیه دستکاری واقعیت، جانبداری و دستکاری جواب‌هایی که مدل های هوش مصنوعی بهمون می‌دن. همچین قسمت مهمی‌ش هم سمت ماهایی است که استفاده کننده هستیم. اینکه بدونیم جواب‌های چت‌بات‌های هوش مصنوعی ۱۰۰‌٪ قابل اعتماد نیستند. اینکه سعی کنیم نظرات موافق و مخالف رو سرچ کنیم و بخونیم. اینکه بدونیم مدل ها دست کی هستند و چطوری مي‌تونن جانبدارانه رفتار کنند. اینکه موقع نوشتن پرامپت بگیم از هر منبعی داری استفاده میکنی لینکش رو هم دست آخر بنویس- مدل‌های مختلف البته لینک‌ها رو می‌نویسن…


بالاتر نوشتم ۱۰۰٪ اعتماد نکنیم، این یک طور مانتراست برای من. نه نتیجه گوگل نه نتیجه هوش مصنوعی، نه هیچی، من اعتماد ۱۰۰٪ نمی‌ذارم روی چیزی… البته خانواده‌ام جدای این هستند. ببینین خیلی وقته دیپ‌فیک رو داریم، الان هوش مصنوعی رو هم بهش اضافه کنین، دیگه نمیشه براحتی اعتماد کرد به تماس صوتی و پیغام تصویری و …. نه اینکه فوبیا داشته باشیم، بلکه بدونیم چه تکنولوژی‌هایی است و چطور میشه ازشون سواستفاده کرد و رفتار عاقلانه چیه! شک کردن، محتاط رفتار کردن، نپذیرفتن درجای هرچیزی که می‌شنویم و میبینم و اینها عاقلانه است برای من.

Rule #1: Don’t trust 100%

ضریب غول چراغ جادو

تا الان، تقریبن خیلی‌‌هامون، داستان هک HuggingFace رو خوندیم و مي‌دونیم چی شده; یه چیزی، برای شما هم سوال شد که چطور OpenAI مانیتورینگ و سیستم تشخیص رفتار غیرعادی/خطرشون اینقدر داغان بوده برای همیچین آزمایشی؟ کرکره‌ها رو کشیدن و رفتن، گفتن آخر هفته برای خودت سرکش و خوش باش، و بعد سورپرایز شدن 🙂 باوشه.

در هر حال به دلیل همین پیامدها و رفتارهایی که مدل‌ها از خودشون نشون می‌دن، بروس اشنایر حرف از ضریب جدیدی میز‌نه به اسم «ضریب غول چراغ جادو» یا «ضریب جن»، فکر کنم هم همون غول چراغ جادو باید معنی بشه.

چرا؟ چون مدل‌ها رفتارشون شبیه غول چراغ جادو است، شما می‌گی چی می‌خوای، و غول برات فراهم می‌کنه- اینجا گپی هست بین چیزی که به زبون آوردیم و چیزی که واقعن منظورمون بوده. اگر به مدلی که گاردریلی نداره بگین براتون بلیط هواپیما بگیره، ممکنه اگر بلیطی نمونده باشه، بره سیستم اون شرکت رو هک کنه و به هر دری بزنه که برای شما اون بلیط رو تهیه کنه. یعنی اگر بهش نگی خط قرمز اینجاست، این دسترسي‌ها رو داری، این قوانین رو داری- تمام راه‌های ممکن برای انجام چیزی که ازش خواستی رو تست میکنه تا کارو انجام بده; رفتاری شبیه غول چراغ جادو.

نوشتم مدلی که گاردریل نداشته باشه، البته مدل‌هایی که گاردریل داشته باشن رو هم دیدیم که چطور بای‌پس شدن، تا کاری که بهشون داده میشه رو انجام بدن، دیگه چه برسه به مدل‌هایی که روی لوکال‌مون داریم. البته خیلی نسبیه‌، نسبت به مدل و پارامترهاش و البته که سخت‌افزار مناسب اون مدل- که برمی‌گردیم به هزینه سرسام‌آور ماشین مورد نظر براش! بازم برای ما نیست! چون پولش رو نداریم که اون مدل رو روی لوکال داشته باشیم، و مصرف کننده اون مدل‌هایی می‌شیم با گاردریل‌هایی که مدیرعامل شرکت‌های پیشروتکنولوژی غول پیکر تصمیم میگیرن چطور باشه و نباشه. خب خب برگردیم سر ضریب «غول چراغ جادو».

در ادامه از خود پست اشنایر:

«آزمایشگاه‌های هوش مصنوعی می‌دانند که این مسئله وجود دارد و به‌آرامی در حال اعتراف به آن هستند. برای نمونه، آزمایشگاه چینی Moonshot اخیراً هشدار داده است که جدیدترین مدل هوش مصنوعی آن ممکن است «بیش‌ازحد پیش‌قدم شود» و «از طرف کاربر تصمیم‌های غیرمنتظره بگیرد». مؤسسهٔ امنیت هوش مصنوعی بریتانیا نیز بررسی و ثبت «رفتارهای متقلبانه در ارزیابی مدل‌های پیشرفته» را آغاز کرده است.

ما خودرویی را که بیش‌ازحد پیش‌قدم باشد یا با بی‌رحمی صرفاً به دنبال کارآمدترین راه باشد، تحمل نمی‌کنیم؛ بااین‌حال، این دقیقاً واقعیت امروز هوش مصنوعی است.

امکان بهبود وجود دارد. همان‌طور که هوش مصنوعی‌ها در چند سال گذشته در مقاومت در برابر حملات «تزریق پرامپت»(prompt injection) بسیار بهتر شده‌اند، می‌توان با اطمینان پیش‌بینی کرد که در پرهیز از رفتارهای شبیه غول چراغ جادو نیز پیشرفت خواهند کرد.

هدف از تعریف ضریب غول چراغ جادو، اندازه‌گیری و پیگیری این پیشرفت است. شرکت‌های هوش مصنوعی به معیارهای ارزیابی علاقه دارند و همگی تلاش می‌کنند در رقابت، بهترین عملکرد را داشته باشند.

ده‌ها معیار ارزیابی و جدول رتبه‌بندی وجود دارد که نشان می‌دهند این مدل‌های هوش مصنوعی تا چه اندازه در برنامه‌نویسی، استدلال منطقی و قبولی در آزمون‌های استاندارد حقوقی و پزشکی توانمند هستند. اما هیچ معیاری وجود ندارد که بسنجد آیا یک سیستم واقعاً همان کاری را انجام می‌دهد که منظور شما بوده است یا نه.

ما باید معیاری برای سنجش این موضوع ایجاد کنیم، آن را به‌طور منظم آزمایش کنیم و شرکت‌ها را برای بهبود عملکردشان تحت فشار قرار دهیم. بدون چنین معیاری، دستیابی به عامل‌های هوش مصنوعی قابل‌اعتماد ممکن نخواهد بود.»

منبع: https://www.theguardian.com/commentisfree/2026/jul/28/rogue-ai-agent-instructions
قسمت ترجمه شده هم GPT-5.6 Sol

همه ما مردم

چند روز پیش در اینستاگرام یک نوشته‌ای دیدم که راه حل داده بود، راه‌حل بیرون اومدن از این وضعیت که ایران و مردم ایران درش گرفتار شدن. بعد یک پست دیگه دیدم که در مورد راه ‌حل بود و یک پست دیگه جای دیگه با همین موضوع تقریبن. در همین مورد چیزی تو ذهنم بود که گفتم بنویسمش. البته این‌ها همه نظرات منی است که در زمینه IT ،در حالت کلی، فعالیت می‌کنم. نه یک جامعه‌شناس، یک سیاستمدار یا یک روشنفکر یا برجسته یا… فقط یک آدم عادی از مردم عادی.

اگر از جمله آدم‌هایی هستید که برای مردم تصمیم میگیرین، از خودتون این سوال رو بپرسین چی شده که شما دارید تصمیم میگیرن؟ آیا تصمیم مردمی که هزینه می‌دن رو هم دخیل کردید؟ البته نه اینکه راه حل دادن و اینها نادرسته، نه نه خیلی هم خوبه. به نظر من، این تصمیم‌ها باید شامل تصمیم‌های مردمی باشه که دارن هزینه میدن. از خودتون بپرسین با چند خانواده که درگیر مسائل اقتصادی هستند صحبت کردید؟ با چند خانواده که عزیزانشون رو در فراخوان‌‌ها از دست دادن حرف زدید، با چند خانواده کارگر مستاجر حرف زدید؟ مهمون این آدم‌ها بودید و می‌دونین چطور زندگی مي‌کنن؟ با چند زنی حرف زدید که سرپرست خانواده هستن؟ با چند جوون حرف زدید که بیکارند؟ با چند زندانی صحبت کردید که چی شده پشت میله‌‌ها هستن؟ با چند مهاجر داخل کشور حرف زدید؟ دقیقن از زندگی مردم چی می‌دونین؟ این‌ها مهمن، اگر برای مردم تصمیم می‌گیرین باید بدونین مردم دقیقن چطور زندگی میکنن و چی می‌خوان، تصمیم‌شون چیه؟ مشکلاتشون چیه؟ برای حل مشکل، قدم اول دونستن دقیق اون مشکل است، نه یک دید کلی.
اگر از مردمی هستید که پیروی می‌کنین، از خودتون بپرسید که چقدر از آدم یا گروهی که پیروی می‌کنین اطلاعات و آگاهی داریم؟ چرا ازشون سوال نمی‌پرسین و به چالش نمی‌کشیدشون؟ چرا باید دنبال هر مشعل به دستی راه افتاد؟ چرار هرچی میگن رو باید گوش بدیم؟ چرا ازشون نمی‌پرسیم که برنامه تون چیه برنامه‌اتون برای ما کارگرها ما بیکارها ما مستاجرها ما مهاجرها ما زن‌ها ما سالمندان ما… چیه؟ چرا نپرسیم که ۱۸ و ۱۹ دی چی شد دقیقن؟ چرا تصمیم یک عده خاص رو ما زندگی کنیم؟ چرا هزینه‌ها رو ما میدیم و برجسته‌هاشون برامون تصمیم میگیرن؟ کی فکر میکنه برجسته است؟ من خیلی وقته توییتر نیستم، اما یه مثال ساده از توییتر بزنم. چرا وقتی یه توییتی ترند میشه نمي‌پرسیم که از کجا نشات میگیره؟ کی اولین بار توییت رو نوشته؟ ابزار هست که ! حتا اگر موافق باشیم و توییت از جای درستی زده شده باشه، بازم باید از خودمون بپرسیم که چرا لایک بزنم و چرا ریتوییت کنم و چرا کوت کنم؟ چی رو پروموت می‌کنم؟ چه اثری داره؟ این مثال ساده ممکنه به نظر برسه، اما مهمه. چرا هر حرفی رو باور کنم؟ یا حل این مساله واقعن به همین سادگیه؟ پس چرا جواب نمی‌ده، پس راه حل این نیست یا صورت مساله اشتباهه.

بپرسین از خودتون بپرسین که چرا باید اصلن به این آدمی که خودش هم داره میگه من تخصصی در این موارد ندارم گوش کنم، شاید داره چرت و پرت میگه! بذار خودم فکر کنم. شاید اینم داره ساده نگاه میکنه و شاید اینم داره چیزی رو از قلم میندازه، پس این قسمت حرفش که درسته رو بردارم و بقیه رو بندازم سطل آشغال. یا کلن همه حرفهاش رو بندازم سطل آشغال، یا از کسی دیگه برم بپرسم که این یارو چی میگه؟ تمام حرفم همینه، خودمون رو به جایی برسونیم که صاحب فکر و ایده باشیم نه دنباله‌رو یه عده خاص باشین و ما فقط هزینه‌ بدیم.

فریدریش انگلس گفته بود اگر می‌خوایم بفهمیم یک جامعه واقعن چقدر انسانی یا عادلانه است، لازم نیست به حرف‌های سیاستمدارها یا ظاهر شهر نگاه کنیم. باید وضعیت، زندگی و شرایط کار کارگرها رو ببینیم— آدم‌هایی که بیشترین فشار رو تحمل می‌کنند. در ادامه‌ش باید گفت اگر می‌خواین برای مردم تصمیم بگیرین، همین طبقه محروم که فشار روشه باید حرف بزنه و باید تصمیم بگیره. اگر فکر می‌کنین آگاهی پایینه، باید تلاش کرد آگاهی بره بالا. بدون اینکه آگاهی مردم بره بالا، فقط جای یک دیکتاتور با دیکتاتور دیگه عوض میشه و از مردم دوباره سواستفاده میشه.

همه ما باید تصمیم بگیریم، نه یک عده خاص. و البته تفاوت آدم‌ ها رو هم مي‌فهمم. در نهایت، طبق معمول، اینها همه نظرات فعلی من هستند که می‌تونن پر از اشتباه باشند.


از اکستایتینگ از …

بله بله داشتم یک ویدئویی رو نگاه می‌کردم، به بینایی انسان یک کوچولو اشاره داشت… همونجا استپ زدم برم یه چیزی رو که به ظاهر می‌دونستم رو دوباره بخونم. چرا نمی‌تونیم پشت یک دیوار رو بببینیم؟ خب اگر نور مريی از اون اونور اتاق تابیده بشه و روی دیوار هیچ پنجره‌ای نباشه و فقط یک دیوار مثلن سیمانی باشه، ما نمی‌تونیم اون پشت رو ببینیم. چرا؟ جون نور از دیوار رد نمیشه درسته؟ خب اینو می‌دونستیم دیگه! نور به خط راست حرکت میکنه و از اجسام کدر بگیم، رد نمیشه.
خب چرا نور رد نمیشه؟ چرا امواج وای‌فای یا اشعه ایکس رد میشه ولی نور مريی نه؟ اینم می‌دونیم دیگه! به خاطر تفاوت طول موج و انرژی این امواج است.
خب، چرا تفاوت طول موج باعث میشه که یک موجی رد بشه و یک موج نه؟ چون انرژی‌ای که این موج‌ها به ذرات الکترون مثلن دیوار می‌دن با هم متفاوته. نور مريی انرژی‌ای رو می‌ده که دقیقن اون الکترون نیاز داره و جذبش میکنه و اون الکترون یه پله میره بالاتر اما استیبل نیست و دوباره برمیگرده سرجاش، اما انرژی‌‌ای که امواج رادیویی می‌دن کمتر از نیاز اون الکترون‌ است و انرژی اشعه ایکس بیشتر… حالا این‌ها توضیحاتی داره که اگه علاقمند بودید خودتون می‌رید می‌خونین دیگه 🙂
خب، سوال برام پیش اومد که چطور همچین تصادفی صورت گرفته؟ چطور شده که انرژی‌ای که نور مرئی می‌ده، دقیقن همونی که الکترون نیاز داشته؟ و آیا میشه کاری کرد که میزان انرژی‌ای که این االکترون‌ها می‌خوان رو اول تغییر بدیم و بعد نور رو بتابونیم که رد شه؟ هیجان ماجرا برام همین بود که سرچ کردم دیدم بله که میشه، من کجا بودم نمی‌دونستم :”) اصلن همچین موضوعی در فیزیک داریم : Electromagnetically … Induced Transparency نمی‌دونستم خب و خیلی خوشحالم الان. این ویدئوهم خیلی خوب توضیح می‌ده:
https://www.youtube.com/watch?v=wCUFLk9_6yc&t=151s
از وب‌سایت این : https://serious-science.org/electromagnetically-induced-transparency-818

خلاصه که as exciting as realizing the Wi-Fi doesn’t stand for anything