۲ در ۱: «من فقط نظر شخصی دادم» و «فصل شش‌ام کتاب دست چپ تاریکی»

سال ۱۹۶۱ استنلی میلگرام در دانشگاه ییل آزمایشی طراحی می‌کنه. به کسایی که شرکت کردن می‌گن نقش معلم رو دارن و باید هر بار که شاگرد که اون طرف دیوار، جواب غلط میداد بهش شوک الکتریکی بزنن… به شدتی که هر بار بیشتر میشد. البته شوک واقعی نبود و شاگرد هم بازیگر بود، نقش بازی میکرد .

نتیجه این آزمایش این شد که حدود دو سوم شرکت کننده‌ها، شوک رو تا سطح زیادی بالا بردن، چیزی که پژوهشگرا انتظار نداشتن. این‌ آدم‌ها هیولا یا شیطان صفت نبودن، آدم‌های عادی بودن. وقتی مسئول آزمایش می‌گفت ادامه بدید، مسئولیتش با ماست، شرکت‌کننده‌ها با اینکه ناراحت میشدن، میلرزیدن، ولی ادامه می‌دادن، چون نمی‌تونستن به مقام پروفسوری که اونجا میگفت ادامه بدن «نه» بگن، چون فکر میکردن مسئولیتش با اونها نیست …. و البته عده کمی هم بودن که لذت میبردن…

حالا در مورد خود آزمایش و جزیئاتش، علاقمند باشین خودتون مي‌رین می‌خونین. یکی از نکته‌های مهم آزمایش این بود که مسئولیت میره جای دیگه- شرکت کننده می‌گفت من دستور رو اجرا میکنم. یکی دیگه از نتایجشون هم این بود که شرکت کننده میگفت این برای آزمایش است و کارش رو بخشی از پروژه علمی می‌دونست و فکر میکرد اوکیه.

حالا با دید این آزمایش و نتایج‌ش به یه ماجرای آنلاین- کارهایی مثل قلدری آنلاین، خواستم نگاه کنم- شاید بهم ربطی نداشته باشن… حالا، وقتی چندین نفر دارن یه کار رو انجام مي‌دن، مثل همون قلدری، مسخره کردن، خاموش کردن صدا، تحقیر کردن… اینجا چی میشه؟ مسئولیتش با کیه و چطور پخش میشه؟

۱- سمت جمع میره، چون نمیگن که از بین هزار نفر، تو بودی که قلدری کردی… اونم میگه من نبودم همه بودن، من فقط یه لایک زدم، یا من فقط یه ریتوییت کردم، من فقط یه کامنت گذاشتم، من فقط خندیدیم و … یعنی کار پخش شده بین چندین نفر و هیچ کسی مسئول نمیبینه خودشو.
طبق چیز‌هایی که خوندم این رفتارهای ما ناشی از میل به همرنگی با اطرافیان میتونه باشه، اگر بیشتر آدم‌های دورو بر من دارن اینکارو میکنن، پس شاید منم باید همینکارو بکنم. یا چیزی شبیه تعلق به گروه داشتن، مثل همون پیراهن قهوه‌‌ای‌های هیتلر. وقتی آدم‌ها در یک گروه هستند، خودشون رو متعلق به یک گروه می‌دونن، هویت گروه رو به خودشون میگیرن. یا ممکنه فکر کنن، در واقع یعنی بترسند که اگر همراهی نکنن ممکنه خودشون نفر بعدی باشن که اتک بشه بهشون. یا اینکه تحت تاثیر فردی با قدرت هستند، و چون چشم بسته این آدم رو دنبال میکنن، هر چی بگه رو وحی منزل میدونن، بدون اینکه فکر کنن.
و خب همه چیز تو دنیای مجازی فرق داره، شبیه همون که گذر زمان در شبکه‌های اجتماعی فرق کرده با گذر زمان در دنیای واقعی ما، یا شبیه اینکه ناراحتی کسی رو از نزدیک دیدن، فرق داره با دیدن علامت غمگین در شبکه اجتماعی… یعنی این فاصله‌ها، آسیب‌زدن رو راحت کرده.

۲- میره سمت فرد با قدرتی که یا این حرکت رو شروع کرده و یا درش شرکت کرده. فرد با قدرت هم منظور رییس جمهور و ال و بل نیست، قدرت در تمام لایه‌های زندگی‌مون در جریانه. همین که یکی فالوئرهاش بره بالای ۵ هزارتا، ۱۰ هزارتا، حس قدرت و کنترل و تاثیرگذاری پیدا میکنه. ولی آیا مسئولیت اخلاقی‌ش هم بالاتر میره؟ یا اونم برمیگرده میگه من نظر شخصی خودمو دادم و به کسی نگفتم چیکار کنه و چیکار نکنه… یه بهونه ضعیف برای کسی که می‌دونه چقدر ممکنه تاثیر بذاره، یا اینکه اصلن عمدن برای فرار از پاسخگویی نسبت به رفتارش شروع به تخریب کسی دیگه کنه…
جواب این سوال که آیا با قدرت بیشتر، مسئولیت هم بیشتر میشه که بله است. یاد جمله معروف داستان اسپایدرمن افتادم: With great power comes great responsibility 🙂 عرض ارادت خدمت آقامون استنلی که جاش خیلی خالیه، و البته خود پیتر پارکر عزیزمون هم (آقامون پیتر پارکر میخواستم بنویسم، دیدم سن پیتر پارکر به آقامون نمیخوره).

خب، داشتم می‌نوشتم، جواب این سوال، بله است. چون هر چی صدا بلندتر باشه، وزن کلمه‌ها هم بیشتر میشه. خوبی این روزها اینه که حتی کسی با چندین ده هزار فالوئر هم می‌تونه براحتی نقد بشه- البته باید منصفانه و دقیق باشه، نه حمله- همین چند سال پیش نقد کردنش عجیب بود، باز الان خیلی بهتره. حالا کسی که ده ها هزار فالوئر داره، نمیتونه نقد کنه؟ البته که می‌تونه، و اصلن منتظر اجازه من و شما نیستن، قدرت دستشه. ولی کسی که صدای بلندتری داره، قبل از اینکه اسم کسی رو جلوی هزاران نفر ببره، باید مطمئن بشه که ماجرا رو درست فهمیده و طرف مقابل رو هم شنیده- مگر اینکه هدف تخریبه، فرار از پاسخگو بودن و البته شاید هدفهای دیگه مثل ندونم کاری و چه و چه … قدرت داشتن و منصف موندن با هم راحت جمع نمی‌شن، باید جمع بشن ها، ولی خب می‌بینیم که وضع چیه.. و خب همین‌جاست که مسئولیت معنی پیدا می‌کنه.
البته اینکه فرد با نفوذی مسئولیت بیشتری داره، به معنی بی‌مسئولیتی بقیه‌مون نیست. ما آدم‌ها باید از خودمون بپرسیم: چرا دارم اینکارو میکنم؟ چرا به این حرف میخندم؟ ما باید از خودمون بپرسیم که مگه حرف طرف مقابل رو شنیدم؟ بذار خودم فکر کنم؟ بذار خودم برم ببینم داستان چیه؟ دارم از چی دفاع میکنم: صرفن چون آدم محبوبی است، پس همه کارهاش و رفتاراش اوکیه و من باید بپذیرم و قبول کنم؟
اون روزی داشتم یه پادکستی رو گوش می‌دادم، استادی داشت صحبت مي‌کرد، به قدری این آدم عالی است که بیا و ببین، حرف میزنه میگه البته من این رو مستقیم نشنیدم، پس نمی‌تونم به قطع بگم… یا میگه این حرف رو از کسی دیگه شنیدم و اعتبار حرفش رو نمی‌دونم… ببنین چقدر یه آدم میتونه که عالی باشه- حساسیتش در مورد نقل حرف، نقل داستان از کسی دیگه…

در نهایت، چیزی که من فهمیدم این است که کارهای به نظر کوچک، جدن مي‌تونن تاثیرهای بزرگی بذارن، اگر ما انجامشون می‌دیم بخشی از اون هستیم و نمی‌تونیم شونه خالی کنیم، و قدرت هم کسی رو از پاسخگویی معاف نمیکنه، قانون جنگل حاکم نیست. و البته مهمتر از اون، نباید چون یک نفر قدرت بیشتری از ما داره، دنبالش بی چون و چرا راه بیوفتیم. شاید مقاسه رفتارهای بد آنلاین و تاثیر اینفلوئنسرها رو نباید ربط بدم به آزمایش میلگرام… من بعنوان یک آدم عادی نوشتم، نه روانشناسم و نه پژوهشگر انسان‌شناسی و جامعه شناسی…صرفن درک خودمو از خونده‌هام نوشتم و جمع‌بندی کردم و البته می‌تونه جمع‌بندی ناقص باشه، سعی کردم چیزی که می‌‌نویسم تاثیر منفی نداشته باشه. امیدوارم که عمل‌م به حرفی که باورش دارم نزدیک بوده.

خیلی خب، بریم سراغ فصل شش‌ام از کتاب «دست چپ تاریکی»، همراه با ارادت خدمت خانوم‌م اورسولا کی لگویین عزیز :*****

راهی به اورگورین pdf
راهی به اورگورین ogg

بخونیم ببینیم گنلی می‌خواد چیکار کنه، استراون چی میشه… اون پنج سال چطور قراره بگذره…

حضور انسان در عصر جواب‌ها و چت‌های ماشینی

این روزها گپ و گفت‌هامون از هوش مصنوعیه، کم و زیاد بلاخره در مورش حرف میزنیم. آسیب‌پذیری‌هایی بحرانی‌ای که این ماه خبرشون رو خوندیم و نخوندیم و شایدم از وجودشون بی‌خبریم، همچنان نگرانی وضعیت برخی شغل‌ها، اطلاعات جعلی و دیپ‌فیک، وابستگی بیش از حد به AI، بحث تاثیر عجیب الگوریتم‌ها، و اینکه ماشین‌ی شدن چقدر داره تو زندگی‌هامون تاثیر میذاره، جامعه، اقتصاد، دموکراسی، سیاست…

ولی یه موضوع دیگه هم هست که باید درباره‌ش حرف زد: رابطه‌های انسانی و هوش مصنوعی.

فرض کنین سال‌هاست با یکی دوستین، شما شناخت تقریبن خوبی از دوست‌تون دارید و طرف هم شما رو میشناسه، از زندگی‌ همدیگه خبر دارین، خاطره مشترک دارین و کلی دوستی خب.

حالا یه روز دارین با همین دوست‌تون گپ می‌زنین تو مسنجری، از یه اتفاق شخصی میگین و یه جوابی می‌گیرین که اصلن انتظارش رو ندارین. می‌تونه جواب کاملن تعجب برانگیز باشه شبیه اینکه گویا این آدم اصلن شما رو نمیشناسه، شاید جواب اتفاقن خیلی هم درست/منطقی نوشته شده باشه، ولی یه چیزی توش عجیبه. انگار کسی که جواب داده، اون آدمی نیست که سال‌ها می‌شناختین.

خب چه اتفاقی افتاده؟ شاید دوست‌تون حواسش پرت بوده، شاید درست متوجه حرف‌تون نشده، شاید هم اون خاطره‌ای رو که تعریف کردین یادش نمیاد و هزارتا شاید دیگه. اما این روزها یه احتمال دیگه هم وجود داره: شاید اصلن این جواب رو خودش ننوشته باشه! شاید هوش مصنوعی نوشته باشه.

و اینجاست که یه سوال جالب پیش میاد، البته چندین سوال پیش میاد که همینطوری می‌ریم جلو. وقتی با دوستمون حرف می‌زنیم، آیا حق داریم انتظار داشته باشیم که اون طرف گفتگو واقعن خودشه؟

اصلن و ابدن منظورم این نیست که استفاده از هوش مصنوعی کار بدیه. اتفاقن خودم از هوش مصنوعی به شکل قشنگی استفاده می‌کنم، همون طرح معلم شخصی حضرت آسیموف رو برای خودم آماده کردم و لذت می‌برم و در شغل‌م هم که به شکل درست و اصولی‌ای ازش استفاده میکنم. البته همیشه در مورد تهدیدها و خطرات‌ش می‌خونم. حالا، برگردیم سر داستان خودمون، چت دوستانه; یه تفاوتی وجود داره بین اینکه از هوش مصنوعی بخوای غلط‌های نوشته‌ات رو اصلاح کنه، یا کل حرف زدن با دوست‌ت رو بسپری دستش.

وارد سوال «به کی میگیم دوست ماست» نمی‌شم، ولی به هر کسی بگیم دوست‌مونه، یعنی بهش اعتماد می‌کنیم، تا حدی اعتماد می‌کنیم. وقتی اعتماد می‌کنیم چی میشه؟ آسیب‌پذیر میشیم، تاثیر می‌گیریم، ریسک می‌پذیریم و …

حالا فرض کنیم دوست ما از هوش مصنوعی برای جواب دادن به پیام‌ها استفاده می‌کنه، یه سری تغییرات شکل میگیره دیگه – و این هم می‌دونیم که ایجنت‌ها Memory دارند دیگه، کسی می‌تونه کل چیزی که از دوستش می‌دونه رو بده به حافظه اون ایجنت که شناختی ازش داشته باشه. حالا با این حساب جواب‌ها میتونه سنجیده هم باشه ولی نه همیشه- برگردیم سراغ تغییرات:
شاید بتونه جواب‌‌های بهتری پیدا کنه بده – تواناییش در جواب دادن رو نمي‌خوام زیر سوال ببرم.
شاید بتونه بیشتر کمک کنه، چون هوش مصنوعی شاید بهتر از دوستم بتونه یه چیزهایی رو ارزیابی کنه و جوابی که می‌ده برای من بهتر باشه- این منطقیه، حتا اگر من بگم ۱۰۰ سال سیاه نمی‌خوام دوستم بهم کمک هوش مصنوعی رو در جواب بده.
اما آیا درست و اخلاقی هم هست؟ ممکنه من با این تصور حرف بزنم که دارم با خود این آدم گپ می‌زنم، در حالی که بخش مهمی از گپ رو یه ماشین داره انجام میده. آیا این درسته؟ فرض رو بر این بذاریم که دوستم اصلن به من اطلاع نداده که داره از هوش مصنوعی برای گپ دوستانه استفاده مي‌کنه. چرا اصلن مهمه؟ شاید به دلیل اینکه در روابط دوستانه‌ ما انتظار شنیده شدن و درک و فهم از طرف مقابل داریم، و به عکس.

خیلی خب، فرض کنین یه روز خیلی بد داشتین. به دوست‌تون میگین چه اتفاقی افتاده و چقدر ناراحتین. دوست‌تون ممکنه یه جواب خیلی ساده بده. مثلن چه می‌دونم : وای، می‌فهمم چی میگی، یادته دو ماه پیش هم همچین چیزی شده بود؟ یا یادته برای فلانی هم این اتفاق افتاده بود…. همین که احساس کنین طرف حرف‌تون رو فهمیده، می‌تونه براتون مهم باشه. البته بستگی داره به خیلی چیزها، میزان صمیمیت و عمق دوستی – و صمیمت و عمق یک دوستی بیشتر به احساسی است که منتقل میشه، نه به حجم اطلاعات، چون دکترمون احتمالن اطلاعات بیشتری از ما داره، نسبت به خیلی دوستانمون…

خب اگر به انتقال احساسات مربوط بشه، و اگر به جای دوستمون یه ماشین بتونه جوابی تولید کنه که باعث بشه من و شما احساس کنیم شنیده شدیم یا درک شدیم، آیا کافیه و اشکالی نداره؟ یعنی اگر دوستمون پیغام‌ها رو بخونه و جواب رو بسپاره به هوش مصنوعی اوکیه؟ چون شنیده دیگه، پس این اوکیه؟ اما اگر خودش حتا پیغام‌ها رو نخونه و کلن بی‌خبر باشه از اینکه بین ما و هوش مصنوعی چی داره میگذره چی؟ حالا، سوال دیگه آیا اگر بدونیم این جواب‌های با احساس رو هوش مصنوعی نوشته از طرف دوستی و یا ندونیم اینو ، این «احساس شنیده شدن/صمیمیت» تغییری می‌کنه؟

تازه یک سوال دیگه میاد وسط: پس حریم شخصی این وسط چی میشه؟ برگردیم به مثال: ما به دوستمون یک خاطره شخصی رو تعریف میکنیم، دوستمون هم، فرض کنیم، مسنجرش رو وصل کرده به یک ربات و سرویس هوش مصنوعی‌ای، پیغام‌ها در واقع میره به هوش مصنوعی و اون جواب رو برمی‌گردونه به ما… حالا چی؟ ما اعتماد می‌کنیم، چون رابطه دوستی است، اما اطلاعات‌مون به سرویسی میره که ازش بیخبریم! حالا این سرویس لوکال بوده روی ماشین دوستمون، یا اینکه سرویس کلاود است و اینجا یک رابط دیگه هم اضافه میشه که پیام‌های ما رو آنالیز میکنه و احتمالن برای یادگیری هم ازش استفاده میکنه، و ما ازش بیخبر بودیم.. شبیه اینکه دوباره چیزی رو به دوستمون که بهش اعتماد داریم، میگیم و اون بدون اینکه اطلاع بده بهمون به کسی دیگه میگه… این دو فرقی با هم ندارن.

در کل، ما وقتی با دوستی حرف می‌زنیم، دنبال چی هستیم؟ دنبال جواب، جواب درست، یا دنبال حضور یک انسان؟ حقیقتن، جواب درست خیلی چیزها رو که می‌دونیم، این روزها خیلی راحت از جاهای زیادی بدست میاریم، بی‌دردسر و سریع و آنی و احتمالن دقیق‌تر. پس داستان «جواب» نیست. ارزش زمان گذاشتن‌ه؟ هوش مصنوعی زمانی نداره که بهم بده، ولی اون آدم زمانی داره! ما دنبال زمان آدم‌‌ها که نیستیم… بحث حضور یک انسانی است که درک و حس دو طرفه وجود داره، در غیر اینصورت هیچ ارزشی نداره.

داریم با پیامم گپ می‌زنیم در این مورد، یاد فیلم watchmen افتادیم، عجب داستانی، با عرض ارادت خدمت آقامون رورشاک :***

در پایان هم امیدوارم که همچین دوستی‌‌ای رو تجربه نکنیم، و بذاریم دوستی‌ها به شکل انسانی باقی بمونن.

کتاب صوتی : فصل سوم کتاب «دست چپ تاریکی»

فصل سوم رمان «دست چپ تاریکی» نوشته سرکار خانوم اورسولا کی. لو گویین رو هم صوتی کردم.
فکر می‌کنم، اگر اشتباه نکنم، در ضبط دیگه مشکلی نباشه; اما در خوانش هنوز ایراداتی وجود داره، مثل لحن پادشاه- انگاری نتونستم اونطور که شرح داده شده، لحن‌ رو در بیارم :\ . خلاصه حواسم به کارم است، تا جایی که می‌شه سعی می‌کنم ایراد‌های مهم رو شناسایی و برطرف کنم. اوه و اینکه پاراگراف اول این فصل رو ویدئو ضبط کردم در کانال nastale گذاشتم، گفتم چیزی بشه بعنوان تریلر داستان 🙂

امیدوارم کیفیت کار با هر فصل بهتر بشه و شنیدنش تا حدی لذت‌ بخش :). خودم، حقیقتن، از صوتی کردن‌ش دارم لذت می‌برم :”) به احترام اورسولا خانم باید کلاه از سرمون برداریم :*


دست چپ تاریکی – فصل سوم – پادشاه دیوانه

به پاس تمام زیبایی‌های زندگی؛ مثل مامانی‌هامون :*****

همون آهنگ

سوار تاکسی شده بودم، به سمت دانشگاه. البته می‌خواستم تو بازار پیاده شم و بقیه مسیر رو پیاده گز کنم. من خیلی پیاده‌روی می‌کردم- حتا از خود خونه تا دانشگاه رو پیاده می‌رفتم و برمی‌گشتم- و سر راه هم یک سر می‌رفتم خونه مامان‌بزرگ‌اینا- میشستیم تو حیاط چای می‌نوشیدیم و حرف می‌زدیم با مامان‌بزرگ و بعضی وقتها همسایه‌‌هاشون- یکی از همسایه‌ها، همین چند روز پیش هم که مامانی رو تصادفن بازار دیده بودن، پرسیده بودن که نسرین کجاست، حالش خوبه؟ سلام برسون بهش- به قولی سلام از منه خانوم همسایه عزیز، جدن که یادش بخیر …. آره، از خونه مامانبزرگ می‌گفتم، موقع خداحافظی هم مي‌‌گفتم مامانی (بعضی وقتها به مامان‌بزرگ می‌گفتم مامانی) می‌دونین دیگه مامانی نمی‌دونن من اومدم اینجا، این بین خودمونه به همسایه‌ها هم بگین حواسشون باشه-خدا رحمتش کنه مامان‌بزرگ رو- می‌گفت می‌دونم بالام می‌دونم، مرسی اومدی، خوب کردی اومدی، برو الاه امانت.

کجا بودم؟ آه، تاکسی… تاکسی یه پیکان بود، از اون قدیمی‌ها، قرقی خسته… راستی الان پیکان خسته برای تاکسی هست؟ نباید از اون پیکان‌ها الان باشه منطقن، اما خب چه اصول و منطقی برقراره که بود و نبود اون پیکان‌ها برقرار باشه.
حالا، راننده یه آقا پسر هم سن و سال من بود، شاید یه خورده اینور اونور. این پسر عشق آهنگ‌های ترکیه‌ای داشت، کلن تو مسیر فقط آهنگ‌های ترکی داشت می‌خوند، و لذتش رو می‌برد- با ریتم آهنگ دنده عوض می‌کرد، سرش رو تکون می‌داد خلاصه کیف میکرد. ما زیاد گوش نمی‌دادیم، آهنگ ترکی رو می‌گم. تاکسی داشت نزدیک بازار می‌شد، یکهو یه آهنگی شروع کرد به پخش شدن، ریتم آهنگ و به خصوص صدای خواننده طوری بود که باید می‌بود، طوری که انگار مگه موسیقی غیر از این میتونه باشه؟ حسی که می‌داد، غمی که تو صدای خواننده بود واقعی بود نمي‌تونم حس اون لحظه‌ای که از آهنگ گرفتم رو بگم، برای منه…اون لحظه برام در یک کلمه محتشم بود. اما تاکسی رسیده بود بازار، و آهنگ تازه اول‌هاش بود…

تاکسی نگر داشت که بفرما خانوم، بازار; پول تاکسی رو دادم و باقی پول‌م رو پس داد… دست بردم که در رو باز کنم اما دیدم نه من نمی‌تونم، من باید این آهنگ رو بشنوم. به راننده گفتم، ببخشید آقا من از این آهنگ خیلی خوشم اومده، میشه بشینم این تموم شه بعد پیاده شم؟ – اصلن برام راحت نبود‌ها، اما خب باید اون آهنگ رو میشنفتم، نمی‌تونستم اون حس و اون لحظه رو ول کنم عاشق اون آهنگ شده بودم. شانس من، دیدی به یکی فیلم پیشنهاد می‌دی و یا آهنگی رو میفرستی و منتظری طرف بگه چه فیلم خوبی پیشنهاد دادی یا عجب آهنگی بود؟! دقیقن حس راننده همین بود، به وجد اومد، شانس آوردم. ایشون اصلن ناراحت نشد، خیلی خوشحال شد که از آهنگی که پخش کرده بود به قدری خوشحال شدم که دلم نمیاد تموم نشده پیاده شم… بهم گفت چرا که نه، صبر کن یه جای قشنگ پارک کنم پس. یه ذره رفت جلوتر، جای پارک بود، پارک کرد، و گفت اصلا بیا از اولش بذارم گوش کن.

آهنگ رو در سکوت شنیدیم از اول تا آخرش، لذت بردم یعنی کیف کردم. اوه، از آقای راننده در مورد آهنگ پرسیدم که خواننده کی هستن و اسم آهنگ چیه؟ اسم آهنگ رو بهم گفت و اسم خواننده رو- اسم آهنگ و اسم خواننده رو برام به فارسی ترجمه کرد که اینطوری یادت میمونه- خب من فارسی حرف میزدم دیگه- کلی هم از خواننده تعریف کرد و منم تائید کردم که عجب صدایی و عجب حسی داره. تشکر کردم و وقتی می‌خواستم پیاده شم، می‌خواست کاست رو بهم بده که بیا این برای تو. گفتم نه مرسی، همون آهنگ رو فقط دوست داشتم، میرم پیداش میکنم. تشکر کردم و پیاده شم و تا خود دانشگاه تو فضای اون آهنگ بودم.

امروز رفتم یه سر تو کافی‌شاپ نشستم کار کنم، هدست گذاشته بودم و آهنگ‌های تصادفی گذاشتم پخش شه، که یکهو همون آهنگ شروع به پخش شدن کرد و مورات گویه‌باکان (گویه‌باکان یعنی کسی که به آسمون نگاه می‌کنه، گوی یعنی آسمان و باک یعنی دیدن- حرف‌های آقای راننده) شروع کرد به خوندن- من یه لبخندی به گوشه لبم نشست و دست از کیبورد کشیدم تا به احترام همون چند دقیقه کوتاهی که آقای راننده به خاطر مسافر پارک کرد و آهنگ رو از اول گذاشت پخش شه، به احترام همون چند دقیقه منم بشینم و به آهنگ گوش جان بسپارم.

دم شما گرم آقای راننده

نمایش یک محصول است

چند روز پیش در اینستاگرام یک پستی رو دیدم که توجه‌ام رو جلب کرد و رفتم پروفایل کاربر رو دیدم و استوری‌ها و چند تا پست دیگه‌شون هم. موضوع این بود که چرا وقتی فقر داره بیداد می‌کنه، یکی دیگه میاد از زندگی بسیار لوکس‌ش ویدئو می‌ذاره، موضوع دیگه‌ و بسیار مهم و قابل توجه این بود که چرا پدر و مادرها تو اینستاگرام دارن حریم شخصی بچه‌هاشون رو پایمال می‌کنند صرفا برای لایک و کامنت و ویو و … خب، موضوع کودک و حریم شخصی‌ش بسیار مهم و حائز اهمیته، هر چی کار بشه در این زمینه کمه- کودک‌آزار رو سرش دو تا شاخ نداره. من الان می‌خوام در مورد این نمایش لاکچری بنویسم، البته نه دقیقن خودش.
خیلی خب، آدم‌ها حق دارن و آزادن که از زندگی‌شون تو شبکه‌های اجتماعی نشون بدن و یا حرف بزنن و به نمایش بگذراند، یه رستوران خوب، غذای خوشمزه‌ای که درست کردن، سفر قشنگی که رفتن و خوش گذشته، تجربه جدیدی که داشتن، عشقشون، ماشینشون، خونه‌شون، هتل‌شون و هزار چیز قشنگ دیگه تو زندگی‌شون.

اما وقتی نمایش تبدیل بشه به محصول، دیگه داستان عوض می‌شه. چطور: هایده یه ماشین می‌خره، یا کرایه می‌کنه، یا واسه دوستشه، خلاصه مالکیتش بماند، با این ماشین یک ویدئو درست می‌کنه و این ویدئو کلی مورد توجه قرار می‌گیره تو شبکه های اجتماعی; این توجه بعدن می‌تونه به درآمدزایی برسه. مصرف > درآمد > مصرف بیشتر > درآمد بیشتر … یک حلقه میشه. البته درستش این میشه : مصرف > نمایش > توجه > درآمد > مصرف …. (مصرف رو به به شکل قشنگی به نمایش بذاری، ساختاری باشه که نمایش توجه بگیره، توجه باعث درآمد زایی میشه، با درآمد بالاتر میتونی بیشتر مصرف کنی و ….)

اینکه « وقتی این همه مردم در فقر شدید، واقعن و جدن خیلی فقر شدیدیه از هر نظر، زندگی می‌کنند، چرا فلانی و بهمانی ثروتشون رو نشون می‌دن»… ببینین فلانی و بهمانی لزومن باعث فقیر شدن مردم نشدن- یعنی ممکنه هیچ نقش مستقیمی هم در وضعیت اقتصادی نداشته باشند. البته می‌شه به مسئولیت و اخلاق اجتماعی بهش نگاه کرد، اما این کل داستان نیست. چیزی که اینجا توجه من رو جلب میکنه، اینکه در ساختاری زندگی مي‌کنیم که نمایش مصرف خودش می‌تونه ثروت بیشتری تولید کنه. اون اینفلوئنسرها هم دارن از این ساختار استفاده می‌کنند، یعنی به شکلی هم تولید کننده است و هم مشتری همین ساختار ( prosumer)- اینستاگرام یا هر پلتفرم دیگه‌ای هم که این وسط درآمد خودش رو همیشه خواهد داشت، یعنی اینستاگرام از اینکه هایده یه ماشین خریده هم به شکل غیرمستقیم داره درآمد کسب میکنه.

حالا، چطور مصرف‌گرایی رسیده به تولید ثروت؟ یه چیزی داریم به اسم «مصرف‌گرایی خودنمایانه». اینکه ما انسان‌ها بعضی‌هامون ترجیح می‌دیم که با نشون دادن وضعیت اقتصادیمون برای خودمون منزلت و قدرت اجتماعی داشته باشیم چیز جدیدی نیست- و اینکه خریدار هم داره: احتمالن شکل و ظاهر مدیر و دفترش در انعقاد قراراداد خیلی تاثیرگذاره، اینکه در باشگاه مربی خوش پوش و شیکی به عنوان مربی شخصی انتخاب بشه خیلی واضحه، اینکه ماشین و خونه خانواده کسی که باهاش در ارتباط هستند خیلی در تصمیم اثر میگذاره و هزار نمونه دیگه….خلاصه یعنی یه جورایی مصرف‌گرایی، توجه میاره و توجه، ارزش اقتصادی. کاری که شبکه‌های اجتماعی کردن، فقط استفاده از پلتفرم و الگوریتم و شخصی‌سازی به این حلقه‌ای بوده که هیچ ربطی به تکنولوژی و شبکه‌های اجتماعی نداشته، به انسان مربوط بوده. نه اینکه مشکلی نیست و این شرکتهای غول‌پیکر شبکه‌های اجتماعی بی‌تقصیرن ها.. نه، اصلن نمی‌خواستم و نخواهم به این نتیجه برسم- موضوعی هست به اسم platform capitalism که میتونه خیلی این چیزها رو قشنگ‌تر نشون بده.

خلاصه اینطوری است که بدن یکی، سیر بارداری، و بچه بخت‌برگشته از همه جا بی‌خبر، ازدواج و طلاق و زندگی روزانه و هزار نمونه دیگه تبدیل به محصول میشن برای درآمدزایی. بالاتر هم نوشتم می‌تونیم به این برسیم که مسئولیت اجتماعی داریم در برابر هم، صد البته هم درسته، ولی برای من قسمت مهمترش ساختاری هست که این نمایش رو به این شکل به درآمدزایی میرسونه و ادامه داستان…

تن آدمی شریف است به جان آدمیت – نحوه خوندن مصرع بعدی با خودتون 🙂

اصول متغیر ؟

خیلی چیزها متغیرند، لیوان آب رو چند دقیقه پیش روی میز گذاشته بودم و یکی دو دقیقه پیش گرفتم دستم و آب نوشیدم، اون لیون رو دقیقن سر جاش نذاشتم، و حتا مدل گذاشتن اون لیوان روی میز هم مثل حالت قبلش نشد و از آب هم که کمتر شده; خیلی چیزهای مربوط به اون لیوان تغییر کرد. باد میاد و موهامون رو به حرکت وا می‌داره. با یکی از عزیزامون، دوست‌‌مون یا غریبه‌ای صحبت می‌کنیم، ایشون به ما نگاه میکنه و یکهو سرش رو برمی‌گردونه سمت دیگه رو نگاه می‌کنه; بازم تغییر کرد. دیگه مثال‌های بسیار روشن‌تر شبیه اینکه پارسال فلان مدرک رو نداشتیم و الان داریم، یا کتابی رو دیروز نخونده بودیم و امروز شروع کردیم. تکنولوژی هر روز داره تغییر می‌کنه. من یک دقیقه پیش با من الان فرق داره- حتا اگر ساکن یکجا نشسته، و به ظاهر تکون نخورده باشم- ۱ دقیقه زمان گذشته و سلول‌های درون بدن من تغییر کردن و و و و…، خیلی چیزهای مربوط به ما و آدم‌ها و جهان مدام در حال تغییرند، یعنی متغیرند.

اما همه چیزهای مربوط به ما و جهان متغییر نیستند، بعضی چیزها رو هم داریم که ثابت‌ند. ثابت هستند و نه ساکن- این دو تا با هم فرق دارند. ساکن یعنی مختصات یک جسمی در بازه زمانی‌ای تغییر نکرده- که البته ساکن نسبی و مطلق هم داریم. لیوان روی میز تا زمانی ساکن است که عاملی اون رو به حرکت واداره. اما این لیوان که ثابت نیست، یک اصل نیست. ثابت و اصل چیه؟ ثابت برای مثال یعنی اگر کسی با اسلحه به مردم شلیک کرده و یک انسان رو به قتل رسونده باشه، اگر ۵۰ سال از این قتل بگذره، فرضا این آدم بسیار هم پشیمون شده و تغییر کرده، همون آدم که نیست، حتی شده یک آدم درجه یک و خوب ، بازم اون شخص یک آدم رو به قتل رسونده، این یک ثابته. یک حقیقت غیر قابل تغییره که ۵۰ سال پیش یک قتل انجام داده; اگر با خودش خلوت کنه و یا اگر خانواده اون شخص رو ببینه، یا به گذشته رجوع کنه به خودش احتمالن میگه: من ۵۰ سال پیش جان یک انسان رو گرفتم- مگر اینکه حافظه‌ش رو از دست داده باشه.

حالا بریم سر بحث اصلی، با یک مثال : کودک‌آزاری قابل توجیه نیست و ظلم بزرگیه، بچه من، بچه شما و بچه اونها نداره، ربطی به زمان و مکان هم نداره- نمی‌تونیم بگیم اگر فلان شود و بهمان، این ظلم نیست و اوکیه. این یک اصله.

و ما ستون اصلی شخصیت‌مون رو همین اصل‌ها و ثابت‌ها تشکیل مي‌دن. زیبایی رو دوست داریم، کرامت انسانی رو مهم می‌دونیم، جان انسان‌ها رو باارزش می‌دونیم، عدالت برامون مهمه، برابری حقوق و …

خب، حالا آیا می‌تونیم بگیم جان انسان‌ها بسیار با ارزشه و پر اهمیت، اما می‌تونیم بعضی وقتها از این جان‌ها بگذریم؟ آیا عدالت امروز برامون مهمه و فردا ممکنه بر حسب شرایط عدل رو فراموش کنیم- مثلن اگر اجرای عدالت به ضرر من باشه از عدل رو برمی‌گردونم؟ قدرت مطلق بده، مگر اینکه دست ما باشه؟ کرامت و احترام متقابل مهمه برابری برام مهمه، اما وقتی زنی موضوعی رو توضیح میده من بعنوان مرد باید بیام جمع‌بندی کنم و نتیجه‌گیری کنم (مرد فهم کردن)، آیا براحتی برامون هدف وسیله رو توجیه می‌کنه؟ چی از ما می‌مونه اگر اصل‌هایی که ستون شخصیت‌مون رو میسازه رو نداشته باشیم؟ چه شخصیتی ازمون میمونه؟ تقوی چی میشه؟ به تقوی بار مذهبی ندیدیم که بخوایم ازش فرار کنیم، تقوی یعنی خودمون رو به کثافت آلوده نکنیم.
مثال‌های دیگه از زیر پا گذاشتن اصولی که داریم:
من با شکنجه مخالفم، مگر اینکه اطلاعاتی که می‌خوام خیلی مهم باشه.
آزادی بیان مهم‌ه، مگر اینکه حرفی علیه من زده بشه.
حریم شخصی مهمه، اما برای جمع‌آوری اطلاعات وارد منزل فلانی می‌شم.
عدالت مهمه، مگر اینکه به ضرر من باشه.
استفاده ابزاری از آدم‌ها رو ناپسند می‌دونم، اما از آدم ها به موقع نیازم استفاده میکنم.
قدرت مطلق خطرناک‌ه، مگر اینکه دست آدم‌های مورد اعتماد من باشه.
جان آدم‌‌ها مهمه، مگر اینکه در راه هدفی که برای من مهمه قربانی بشه.
حضور زن‌ها برام مهمه، اما اگر طبق میل ما رفتار نکنه، علیه ما حرف بزنه، اونوقت حذفش می‌کنیم.

بعد انتشار اضافه کردم: اصول اخلاقی‌ای داریم دیگه، پس اخلاقیات چی میشه؟ آیا نباید به اخلاقیات چسبید چون اخلاق کاری از پیش نمیبره؟ آیا زندگی و جان مردمی که در فقر و انواع ناراحتی زندگی ميکنند رو هزینه اهداف ،مثلن و فرضن والا کردن، درسته؟ پس ارزش جان آدم‌ها بسته به شرایطه؟ اصول متغیره؟

چند هفته پیش کتابی می‌خوندم که در واقع یه جورایی میگفت اصول باید متغییر باشند که بشه تغییری رو ایجاد کرد، یعنی آدم باید منعطف‌ باشه، این هفته هم کتابی می‌خوندم که ثابت‌ها چی هستند و چه اصولی داریم، چه متغییرهایی هستند و چه ثوابتی.
چی درسته و چی نه، جواب دادنش کار من نیست. اوه و اینکه من اصلم رو تغییر بدم چون به نفع من نیست یک چیزه، و اینکه من نظرم رو تغییر دادم چون دیدم اشتباهه یک چیز دیگه. این‌ها بحث‌های پیچیده‌ای هستند ولی بسیار مهمند و در خور فکر و سوال پرسیدن از آدم‌ درستش…

سعی کردم جسته گریخته ننویسم، امیدوارم که اشتباه ننوشته باشم، اما می‌تونم اشتباه هم نوشته باشم (نه همه‌ش رو، قسمتیش رو)، چون عالم به این موضوع نیستم، فقط درک خودم رو از دو کتاب نوشتم.
البته من به اصول و قوانینی پایبندم که می‌دونم باارزشن، درستند و در موردشون منعطف رفتار نمی‌کنم.

کفش‌های مشکی با سه خط سفید

لحاف رو کشید روی سرش و چشم‌هاش رو بست. یاد زنگ تفریح افتاد، وقتی سمیرا کیف جدیدش رو آورده بود و همه دورش جمع شده بودن. خودش هم گرفته بود دستش، زیپش رو باز و بسته کرده بود و گفته بود « چه خوبه»، طوری که انگار خیلی هم براش مهم نیست.
بعد یاد کفش‌های پشت ویترین افتاد، همون‌هایی که جمعه هفته پیش، وقتی برای تفریح رفته بودن پیاده‌روی و از جلوی مغازه‌ها رد میشدن دیده بود; قرمز نبودن، مشکی بودن با سه خط سفید کنارش، اما خیلی قشنگ بودن. فکر کرد اگر اون‌ها رو داشته باشه هم میتونه زنگ وزرش بپوشه و راحت‌تر بدوه، از همه جلو بزنه، و هم اینقدر قشنگ بودن که به لباسهای مدرسه‌ش بیاد. حتمن زنگ تفریح که می‌شد، دوستاش دورش جمع میشدن تا کفش جدیدش رو ببینن.
باباش گفته بود «چقدر گرونه همه چی»، نمی‌خواست به این قسمت به صدای باباش فکر کنه، اون رو حذف کرد. توی ذهنش دوباره برگشت جلوی همون ویترین، خیال کرد مامانش بهش میگه «کدومو دوست داری بابا برات بخره؟» و خودش سریع همون مشکی‌ها با خطهای سفید رو نشون می‌ده، خیلی خوشحال و خندون میرن تو مغازه که بخرنش.
بعد یکهو فکرش رفت سمت اردوی مدرسه. اگر می‌تونست اردو رو بره، حتمن کنار پنجره میشست. شاید سمیرا هم کنارش می‌شست. شاید مامان صبح براش ساندویچ درست می‌کرد و یه آبمیوه هم می‌ذاشت توی کیفش.
صدای برادرش اومد که داشت تو خواب حرف میزد، انگار خواب بد می‌دید، مامانش بیدار شد رفت پیش برادرش که آرومش کنه.
دوباره فکرش رفت، اگه اتاق خودش رو داشت یه میز کنار پنجره می‌ذاشت، یه چراغ کوچیک سبز روی میز، همون چراغی که تو کارتون دیده بود، و چندتا کتاب که واسه خودش بود، شب هم چراغ خوابش رو روشن می‌کرد و تو اتاق خودش میبخوابید، سقف اتاقش هم شبیه آسمون شب بود، یه ماه هلالی و پر از ستاره‌های کوچیک. هر شب به همونا نگاه می‌کرد، هرازگاهی هم پرده اتاقش رو کنار میزد تا آسمون واقعی رو هم ببینه.
بعد یاد حرف معلم علوم افتاد که گفته بود اگر خیلی درس بخونید می‌تونید هر کاری که دوست دارید بشید. فکر کرد شاید فضانورد بشه. یا خلبان. نه، خلبان بهتر بود. از اون بالا همه‌ی خونه‌ها کوچیک دیده می‌شدن، همه آدم‌ها.
چشم‌هاش داشت سنگین می‌شد. فکر می‌کرد حتمن خلبان‌‌ها خیلی پولدارن، اگر یه روز خیلی پولدار بشه، اول یه خونه می‌خره که صابخونه هر سال نتونه بکشه روی اجاره، باباش زودتر از سر کار بیاد و چشمهای مامانش بخنده، جمعه‌ها برن پارک و شهرباز…

———————————————————————-

چیزی که مدام بهش فکر می‌‌‌کنم این است که چقدر فقر داره فشار میاره به مردم، دیگه صاحب دو شغل بودن یا حتا بیشتر یک چیز نرمال شده، البته اگر کار پیدا شه- اما اگر کسی صاحب خونه نباشه، با دو سه شغل می‌تونه صاحب خونه بشه؟ کارگری که دو شیفت کار کنه؟ نه نمی‌تونه! و مدام فاصله بین آدم های ثروتمند و فقیر بیشتر و بیشتر میشه… به بچه‌ها فکر می‌کردم، تجربه بچه‌ها از فقر چیه این روزها. یاد یه عکسی افتادم که چند وقت پیش دستم گرفته بودم و نگاهش میکردم- چند ماه پیش یک سری عکس قدیمی از بازار عتیقه‌فروش‌ها خریده بودم. عکس یه دختر بچه و پسر بچه کنار هم که خیلی معصوم به دوربین نگاه میکنن… این داستان رو به خیال خودم از روی اون عکس نوشتم.

آره الان برید ببینین کی به کدوم دانشگاه میخواد اپلای بفرسته، شاید اینطوری بتونین مشکل اقتصادی‌ و فقری که از سر مردم بالا زده رو حل کنین.