بله بله داشتم یک ویدئویی رو نگاه میکردم، به بینایی انسان یک کوچولو اشاره داشت… همونجا استپ زدم برم یه چیزی رو که به ظاهر میدونستم رو دوباره بخونم. چرا نمیتونیم پشت یک دیوار رو بببینیم؟ خب اگر نور مريی از اون اونور اتاق تابیده بشه و روی دیوار هیچ پنجرهای نباشه و فقط یک دیوار مثلن سیمانی باشه، ما نمیتونیم اون پشت رو ببینیم. چرا؟ جون نور از دیوار رد نمیشه درسته؟ خب اینو میدونستیم دیگه! نور به خط راست حرکت میکنه و از اجسام کدر بگیم، رد نمیشه.
خب چرا نور رد نمیشه؟ چرا امواج وایفای یا اشعه ایکس رد میشه ولی نور مريی نه؟ اینم میدونیم دیگه! به خاطر تفاوت طول موج و انرژی این امواج است.
خب، چرا تفاوت طول موج باعث میشه که یک موجی رد بشه و یک موج نه؟ چون انرژیای که این موجها به ذرات الکترون مثلن دیوار میدن با هم متفاوته. نور مريی انرژیای رو میده که دقیقن اون الکترون نیاز داره و جذبش میکنه و اون الکترون یه پله میره بالاتر اما استیبل نیست و دوباره برمیگرده سرجاش، اما انرژیای که امواج رادیویی میدن کمتر از نیاز اون الکترون است و انرژی اشعه ایکس بیشتر… حالا اینها توضیحاتی داره که اگه علاقمند بودید خودتون میرید میخونین دیگه 🙂
خب، سوال برام پیش اومد که چطور همچین تصادفی صورت گرفته؟ چطور شده که انرژیای که نور مرئی میده، دقیقن همونی که الکترون نیاز داشته؟ و آیا میشه کاری کرد که میزان انرژیای که این االکترونها میخوان رو اول تغییر بدیم و بعد نور رو بتابونیم که رد شه؟ هیجان ماجرا برام همین بود که سرچ کردم دیدم بله که میشه، من کجا بودم نمیدونستم :”) اصلن همچین موضوعی در فیزیک داریم : Electromagnetically … Induced Transparency نمیدونستم خب و خیلی خوشحالم الان. این ویدئوهم خیلی خوب توضیح میده:
https://www.youtube.com/watch?v=wCUFLk9_6yc&t=151s
از وبسایت این : https://serious-science.org/electromagnetically-induced-transparency-818
خلاصه که as exciting as realizing the Wi-Fi doesn’t stand for anything
دسته: دسته ۲
تلطیف زبان
داشتم یک کتابی میخوندم و یک بخشیش اشاره داشت به تلطیف زبان به دست قدرتمندان; یه مثال خیلی ساده وقتی شرکتی شروع میکنه به اخراج کردن کارگرهاش/کارمندهاش، نمیگه «اخراج میکنیم»، میگه «تعدیل نیرو» داریم. به این میگن تلطیف کردن، ملایم کردن زبان تا کاری که انجام شده نرم بشه، زمختیش، ظلمش و زشتیش پنهان بمونه/کمرنگ شه- حتی شاید بشه گفت با همین تغییر زبان، کاری کنند که واقعیت دیده نشه.
حالا، گفتم بذار با این بینش برم از وبسایتهای خبری داخل چند تا خبر بخونم، ببینم چطور از تلطیف زبان استفاده میکنن. چند وبسایت داخلی رو باز کردم و شروع کردم به خوندن. یک نیمه پاراگرافی از یک خبر رو انتخاب کردم و جاهایی رو که اشتباه دارن/ تلطیف کردن رو اصلاح کردم- جاهایی که اصلاح شده رو bold کردم.
قائمپناه با تصریح بر اینکه ملت ایران جنگطلب نیستند اما دفاع را بهخوبی بلدند هزینهی جنگها و سیاستهای حکومت را میپردازند، ادامه داد: «ما در دوران دفاع مقدس ثابت کردیم که حتی یک وجب از خاکمان را به دشمن نمیدهیم. دشمن هنوز روحیهی مقاومت ما مردم ایران را نشناخته است. اگر جنگی یک روز یا صد سال طول بکشد، ما عقبنشینی نخواهیم کرد مردم کشته و فقیرتر/فقیر میشوند اما ما از قدرت عقبنشینی نخواهیم کرد؛ و حتی اگر تکهتکه شویم *حتی اگر همهی مردم ایران تکهتکه شوند…
* این قسمت رو بعد انتشار اضافه کردم، من تقریبن آدم منصفی هستم و به همین خاطر انصاف رو در اینجا هم رعایت میکنم. فکر کنم این قسمت رو خیلی هم پربیراه ننوشتن- تا حدی تکهتکه شدن! چرا علاقه دارن تکهتکه بشن؟ به خاطر ما مردم که نیست، چون دی ماهها ثابت کرده که در نظرشون ما مردم چقدر ارزش داریم…
منبع اون نصفه پاراگراف: irna.ir/news/86213513/%D9%85%D8%B9%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%DB%8C%D8%B3-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D8%AA%D8%A7-%D8%AC%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%AE%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1
چشم، دیگه چی؟
تو یک پلتفرمی، یکی نوشته بود: «اگر در آروزی جنگی، جدی میگم; برو تراپی ….. خودت رو درمان کن، …… »
اول اینکه تراپی رفتن چیز بدی نیست. اتفاقن خیلی هم خوبه. فقط اول باید پولش را داشته باشیم 🙂 . پولش رو بدید بهمون، به روی چشم تراپی هم میریم، چرا نریم؟! (الانم برداشت میکنین که پس من در آرزوی جنگم؟ نه از اون بابت نمیگم و اون بنده خدایی که اون بیانات رو داشته اصلن من رو نمیشناسه و منم نمیشناسمش، خلاصه صرفن دارم میگم تراپی بد نیست و بد جلوهش ندید)
دوم اینکه وقتی کسی به جایی رسیده که آرزوی جنگ میکنه، بهتر نیست اول بپرسید چه شرایطی اون رو به این نقطه رسونده؟ دلسوزید و میخواین تغییری ایجاد کنین، و در نهایت به این جملهها رسیدید؟حمله کردن به مردم بی قدرت و تحقیر کردنشون، اون هم از موضعی اخلاقی و از بالا، خیلی به مذاقتون خوش میاد؟این حرفهام هم به این معنی نیست که آرزوی جنگ چیز خوبیه یا نه… این کاملن بحث دیگهایه. و اگر شما میخواین با جنگ خواهی/ جنگ طلبی مقابله کنین، باید بفهمید چه چیزی مردم رو به جایی رسونده که از جنگ نمیترسن، یا حتا اون رو تنها راه تغییر میبینن.
چطور میتونین سالها رنج، خشم، تحقیر، سرکوب و بیآیندگی، بیحرمتی، کشت و کشتارعلیه مردم رو ندیده بگیرین و بعد، وقتی نتیجه اینها رو در مردم میبینین، با یک جملهی «برو تراپی / خودتو درمان کن» همه چیز را به ظن خودتون به اختلال روانی و مشکل فردی تقلیل بدید؟؟ همدلی و فهمیدن فقط برای آدمهایی نیست که محترمانه، با کلاس، با فکر و یا اصلا با ادبیاتی که شما میپسندید درد میکشند و زخمشون رو نشون میدن.و البته، درک کردن دلیل یک حرف، به معنای تاییدش نیست. و همچنین البته، تحقیر کردن مردم بیقدرت رنج دیده هم اسمش آگاهی نیست.
ولی شما اون پول رو بده ما یه تراپی بریم بد نمیشه
از ابنسینا و استاد بیرونیها تا …
این متن را چندین هفته پیش نوشته بودم و در درفت مانده بود. یادی ازش کردم و گفتم چرا بمونه! بله، وقتی داشتم میخوندم فکر کردم باید قسمتهاییش رو تغییر بدم چیزی رو با قطعیت ننویسم، حتا برگردم به چندین سال عقبتر، ولی نه تغییرش دادم نه چیز دیگهای، همونطور که نوشته بودم، گذاشتم بمونه. دست آخر، به قولی، نوشتهام که برداشت ناقص و کوتاهی از یک روند است.
دو سه روز پیش داشتیم با پیام در مورد نظریه جهانهای موازی صحبت میکردیم.حرف حرف رو آورد و پیام اشاره کرد به پارادوکس بنتلی – فیلسوف الهیدان که با نیوتن هم مکاتبه داشت و از دل همین مکالمهها و تحقیق و تفحص به پارادوکس بنتلی رسیده بود. در ادامه همین گپ این سؤال برامون پیش اومد که چرا در گذشته کشیشها دانشمند بودن؟ فقط هم در غرب نبوده، در شرق هم نمونههای همه چیز دانی زیادی داشتیم: ابنسینا، استاد بیرونی،… ولی حالا خبری از همه چیزدانها به اون شکل نیست، البته به خصوص در شرق که خب همهچیز دان پیشکش، تعداد دانشمندها کم شد. رفتم یه ذره سرچ کردم یه مقالهای پیدا کردم خوندم، چیزهایی که نوشته بود رو جستجو کردم و تقریبن قانع شدم.
یک دورهای در شرق وقتی که عباسیان حکومت میکرد- بخصوص زمان مامون، دانشمنداهای مسلمان پرچمدار علم بودن. در اون دوره علم، فلسفه و دین با هم پیش میرفتن. چیزی که به نظر من – طبق خوندههام- خیلی موثر بود جریانی بود به اسم معتزله. طرفدارن این گروه/جریان میگفتند اگر جایی حدیث با عقل در تضاد باشه، راه عقل رو باید پیش گرفت.
خیلی مختصر در مورد معتزله بنویسم. یکی به اسم «واصل بن عطاء» شاگرد یه متفکر دینیای به نام حسن بصری بود. واصل سر کلاس درس با استادش سر موضوعی به تضاد میخوره. استادش در کل اعتقاد داشته که هر چی حدیث و قران بگه همونه و این شاگرد اعتقاد داشته که عقل چی حکم میکنه. خلاصه میبینه که راهش رو باید جدا کنه، کلاس درس رو ترک و شروع میکنه به ترویج اعتقاداتش. و اینطوری میشه که استادش میگه «واصل از ما کناره گرفت». کناره گرفتن میشه اعتزال، به همین خاطر اسم گروهشون رو میذارن معتزله – کناره گیرندگان.
از طرفی همون دوران – زمانی از حکومت عباسیان – شروع میکنند به ترجمهی آثار یونانی به عربی- تقریبن تمام آثار ارسطو، افلاطون، جالینوس، اقلیدس، بطلمیوس، و دیگران- که نه تنها باعث انتقال دانش میشه، بل الهام بخش متفکران/فیلسوفان/دانشمند زیادی شد. این مرکز ترجمه تو بغداد احداث میشه به اسم بیتالحکمه. اینطوری کتابخانه بزرگی برای خودشون درست میکنن.
حکومتشون قدرت گرفته بود، کشورهایی رو به زور گرفته بودن – گسترده شدن بودن- پول داشتن، ترجمه هم که براه بود، کتابخونه بزرگی راه انداخته بودن و از طرفی معتزله راهش باز بود و اینجوری دانشمند و فیلسوف و همه چیز دانها جذب میشدن و پرورش پیدا میکردن. اصلا به همین خاطره که کتابهای جناب ابنسینا و استاد بیرونی و سایر دانشمندهای ایرانی به زبان عربی است، و اگرنه زبان اصلیشون که فارسی/تاجیک بوده. مثل اینکه الان بگیم اگر دانشمندی بخواد نظریهای رو مطرح کنه به زبان انگلیسی اون مقاله رو مینویسه صرفنظر از اینکه زبان بومیش چیه، چون میخواد مقالهش توسط آدمهای زیادی که همفکرشاند خونده بشه. در شرق زبان رسمی علمی شده بود عربی و در غرب زبان رسمی علم، لاتین بود، همین بود که کشیشان به کتابخونههای بزرگی از علم دسترسی داشتن که اتفاقن زبانش را هم میدانستند. اینطوری از دل کلیسای غرب هم دانشمندانی مثلن کوپرنیک، مندل، بنتلی و دیگران بیرون اومدن.
بعد کم کم پیشرفت علم و تحقیق و عقلگرایی در چی بگم در جهان عرب/دنیای اسلام (؟) یه جورهای خیلی کمرنگ شد: از یک طرف حمله مغول که در نتیجهش کتابخانهها، مدارس، و مراکز علمی نابود شد، و از طرف دیگه جریان اشاعره قدرت گرفته بود، حتما دلایل دیگه هم هستند اما من در حال حاضر نمیدونم.
از یه جایی نگاه جهان اسلام این شد که «پرسیدن» اشتباهه، که دانستهها کافیه، و وظیفه ما فقط «تقلید»ه یعنی نظر عالمان دینیشون این شد – در دورهای اجتهاد بین خود علمای دینی (شاید نه همهشون ) ممنوع شده بود گویا. جریانهای عقلگرا مثل معتزله عقب رونده شدند و مکتبهایی مثل اشعریه داستان رو به دست گرفتند. معتزله رو که پیشتر نوشتم، اما اشاعره به ارادهی مطلق خدا تأکید داشتن و جهان رو بینظم و قانون ذاتی میدیدن، همهچیز وابسته به اراده خدا بود. یعنی میگفتن آتش گرمه چون اراده خدا اینو میخواد، اگه خدا بخواد آتش در جا سرد میشه. یا نمونه دیگه اینکه آتشفشان فوران کرد و گفتن زنها بیحجاب بودن به همین دلیل! جالبه بدونین که اون موقعها «محمد غزالی» از مدافعین سرسخت اشعریه بود. یعنی این غزالی مخالف ابنسینا و بیرونی بود.
حالا داستان اشعریها چیه؟ یک متفکر دینی یا عالم دینی به اسم اشعری که چندین سال طرفدار معتذله بوده تصمیم میگیره که دیگه مخالف معتذله باشه و اینو اعلام میکنه. شروع میکنه به ترویج عقایدش و کم کم معتذله رو کنار میزنن.اسلام در راس حکومت بوده، جدای از حکومت نبوده، شاید برای همین اینکه اشاعره قدرت گرفته عجیب نیست.
خلاصه که گویا اینطوری میشه که اینطوری میشه. البته احتمالا دلایلش خیلی بیشتر و ریشهاش به گذشتهتر از چیزی که نوشتم برمیگیرده، احتمالش است که ناقص نوشته باشم، مطالعهام در همین حد بود حالا سر فرصت بیشتر تحقیق میکنم اگر همچنان برام سوالی باقی بمونه! اما فکر کنم این مواردی که نوشتم از دلایلش بوده، ولی چقدر تاثیر داشته و اینها رو در حال حاضر نمیدونم. همین الان دارم مینویسم یکی از دلایل دیگهش هم میتونه تعصب الکی باشه، غرب وقتی فهمید که در ترجمه آثار یونانی کوتاهی کرده، بعدن کار خودش رو با برگردوندن آثار علمی-فلسفی جهان عرب جبران کرد.
افلا تعقلون؟
منبع: والا دقیق یادم نیست و معمولن هیستری نگر نمیدارم… الان سرچ کردم، این مقاله رو قطعن خوندم : https://www.thenewatlantis.com/publications/why-the-arabic-world-turned-away-from-science
ولی فقط این نبوده
این قسمت رو بعد انتشار اضافه میکنم- به خود متنی که نوشتم دست نزدم، فقط اینکه اینطوری نبوده که معتزله پیشرو در علم بوده، در واقع معتزله برای عقل در فهم دین جایگاه مهمی قائل بود و تلاش میکردن باورهای دینی را با استدلال عقلانی توضیح دهند. خب این باز خیلی بهتر از اشعری بوده. و دیگه اینطور نبوده که غزالی ضد علم بوده، من بد نوشتم! چون پیرو اشعریها بوده اونطور نوشتم، و البته به فلسفهی ابنسینایی/ارسطویی نقد داشته.
اگر متن رو بخونین، ممکنه فکر کنین که من دارم از معتزله دفاع میکنم؟ مبلغ دینیام؟ از این چیزمیزها؟ در صورتی که اینطور نیست! فقط رفتیم به جواب تقریبن قانعکنندهای برسیم به سوالی که داشتیم.
والا آی ام تو لیزی تو اکسپلین مایسلف، جاست جاج می.
شروع ترجمه رمان پیانوی خودنواز
به نام ما مردم و لعنت به ظالم
خب خب، دارم رمان پیانوی خودنواز اثر جناب کورت ونهگات را ترجمه میکنم و تا اینجا چهار فصلش آماده شده. چند روز اخیر در حال خوندن این رمان بودم، به قدری لذت بردم که گفتم چرا فقط من بخونم! رمان بسیار درخوری است و شاید که خوانده بشه.
پیانوی خودنواز نخستین رمان حضرت کورت ونهگات است؛ رمانی تلخ، و پیشرو دربارهی جهانی که در آن ماشینها و ساروکارهای بزرگ مدیریتی، کمکم جای انسانها را در کار، تصمیمگیری و حتی معنا دادن به زندگی گرفتهاند. کتاب میگوید که … – باید بخوانیم که ببینیم چی میگوید 😉
ترجمهها ماشینی هستند، اما نه صرفن ماشینی؛ متن را با کمک ماشین به فارسی برمیگردانم (بله طنز تلخی است)، اما خودم متن ترجمه شده را دقیق میخوانم، با متن انگلیسی تطبیق میدهم، جاهای گنگ را اصلاح میکنم و تا حد ممکن روانترش میکنم.
هدفم این است که رایگان در دست مردم باشه، بخوانند و شاید لذت ببرند. فایل فصلهای آماده شده را در کانال تلگرام ( #پیانویخودنواز)میگذارم. در همین پست هم آپلود میکنم و هر فصل تازهای آماده شد، همین پست را بهروزرسانی میکنم.
فصل اول
فصل دوم
فصل سوم
فصل چهارم
فصل پنجم (۷ تیر ۱۴۰۵)
فصل ششم (۸ تیر ۱۴۰۵)فصل هفتم (۱۰ تیر ۱۴۰۵)
فصل هشتم (۱۱ تیر ۱۴۰۵)فصل نهام (۱۵ تیر ۱۴۰۵)
فصل دهام (۱۸ تیر ۱۴۰۵)
فصل یازدهام (۱۹ تیر ۱۴۰۵)
فصل دوازدهم (۲۳ تیر ۱۴۰۵)
فصل سیزدهم (۲۴ تیر ۱۴۰۵)
فصل چهاردهم (۲۶ تیر ۱۴۰۵)
فصل پانزدهم (۲۷ تیر ۱۴۰۵)
فصل شانزدهم (۲۷ تیر ۱۴۰۵)
فصل هفدهم (۲۹ تیر ۱۴۰۵)
باید سر فرصت بنشینم در مورد خود جناب ونهگارت هم بیشتر بخوانم. فعلا این خاطره اینجا بماند:


دست آخر هم خوبه که روح وجود نداره، که اگر داشت روح جناب ونهگات یقهام رو میگرفت
چون پرده برافتد
به نام ما مردم و لعنت به ظالم
چند شب پیش، شاید یکی دو هفته قبل، خواب دیدم شاهد یک ماجرای عجیبی بودم و داشتم اون ماجرا رو برای یک نفر تعریف میکردم.
با هیجان بهش میگفتم: «ببین، من اونجا بودم، اینطوری شد که فلانی دستش را آورد بالا، توی هوا نگه داشت، و یکهو آن شی توی دستش ظاهر شد.»
اون شخص با حیرت نگاهم میکرد. بهش گفتم: «باور نمیکنی؟ واقعن فکر میکنی اینها خرافاته؟ توهم ذهنیه؟»
همان لحظه، وسط تعریف کردن، یک دفعه به خودم گفتم: «صبر کن ببینم… مگه اصلن میشه یک چیزی همینطوری، یکهو، توی دست کسی ظاهر شه؟ همینجوری یکهو؟»
بعد گفتم: «اوه… اون خواب بوده.»
و هنوز این جمله توی ذهنم تمام نشده بود که یک لایهی دیگر هم کنار رفت به قولی و گفتم: «اوه… این هم الان خوابه. من دارم خواب میبینم.»
بعد به آدم روبهروییم لبخند زدم و بلافاصله از خواب بیدار شدم.
بیدار که شدم، خندهام گرفته بود از کل ماجرا. خواب را برای پیام تعریف کردم و کلی خندیدیم. امروز هم اتفاقی افتاد، یادش افتادم، و دلم خواست بنویسمش.
عنوان این پست را از مصرع «چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من» برداشتم؛ چون وقتی فهمیدم که اینها خوابه، من و آن آدم روبهروییم، هر دو به شکلی محو شدیم دیگه.
خواب زیبا ببینین
آزادی مقصد نیست
به نام تمام مبارزان راه آزادی و قسم به اسم تکتکشان، به نام مردم.
ما از آبانها عزاداریم؛ عزاداری روی عزاداری، رنج روی رنج، زخمی که بسته نمیشود و سوگی که تمام نمیشود.
شنیدهام رنجی که ما را نکشد، قویترمان میکند. اما من مطمئن نیستم. رنج همیشه آدم را قوی نمیکند. گاهی افسرده میکند، منفعل میکند، مضطرب میکند، بیمار میکند، عصبانی میکند، خشمگین میکند، نابود میکند. گاهی هم آدم را به نقطهای میرساند که دیگر نتواند مثل قبل زندگی کند؛ گاهی هم آدم را به جایی میرساند که دوباره بایستد، فکر کند، بپرسد، بخواهد، نپذیرد، قیام کند.
چند روز گذشته مشغول خواندن کتاب «خلعشدگان» بودم. کتابی که دوستی به من معرفی کرد. البته برای من، کسی که کتاب خوبی معرفی میکند لزومن دوست نیست؛ صرفن کسی است که کتابی معرفی کرده. دوستی برای من چیز دیگری است. اما این کتاب، جدای از این که چه کسی معرفیاش کرده، برایم مهم شد.
پیشتر در پستی نوشته بودم: کاش کرهزمینی داشتیم و ما مردم بودیم. منظورم جایی بود بدون دولت مرکزی، بدون ظالم، بدون دولتها و سیستمهایی که حتی وقتی اسم دموکراسی روی خودشان میگذارند، باز هم از بالا برای مردم تصمیم میگیرند، صاحب مردم میشوند و کنترلشان میکنند. جایی که مردم خودشان تصمیم بگیرند، خودشون مسئول باشند، خود پاسخگو باشند.
این برای من یک آرزو بود، یک ایکاش؛ البته هنوز هم هست. اما خلعشدگان باعث شد این آرزو از حالت یک تصویر مبهم بیرون بیاید. باعث شد بهتر بفهمم چنین جهانی اگر قرار باشد وجود داشته باشد، فقط با حذف دولت مرکزی و ستمگر ساخته نمیشود. جامعهی آزاد، صرفن جامعهی بیحاکم نیست؛ جامعهای است که آدمهایش باید و شاید که هر روز آزادی رو تمرین کنند.
این کتاب برای من یک تصویر ساده و قشنگ از آرمانشهر نساخت. برعکس، نشان داد جایی که مالکیت خصوصی نیست، حتی جایی که قدرت رسمی و دولت مرکزی وجود ندارد، کسی/گروهی صاحب مردم نیستند، باز هم خطر شکل گرفتن قدرت هست. قدرت میتواند از دل عادت بیاید، از دل ترس، از دل یکرنگ شدن، ترس از متفاوت بودن، از دل فشار جمع، از دل بوروکراسی، از دل اینکه آدمها کم کم فراموش کنند چرا علیه سلطه، ظلم و بیعدالتی ایستاده بودند.
برای همین، چیزی که بعد از خواندن این کتاب برایم مهمتر شد، فقط «نبودن حکومتها/دولتها/صاحبها» نبود؛ «مراقبت دائمی از آزادی» هم بود. آزادی چیزی نیست که یک بار به دست بیاید و بعد برای همیشه بماند. آزادی اگر مراقبت نشود، اگر تمرین نشود، اگر نقد نشود، اگر مردم در آن زنده و فعال نمانند، میتواند دوباره به شکل دیگری از سلطه تبدیل شود. اینکه چه تضمینی است که خودمان دوباره سلطه گر نشویم؟
خلعشدگان برای من دربارهی همین بود: اینکه آزادی مقصد نهایی نیست؛ یک وضعیت تمامشده نیست؛ یک فرایند دائمی است. چیزی است که باید هر روز از نو ساخته شود، از نو پرسیده شود، از نو حفظ شود.
در انتها هم، نباید فقط از ظلم نجات پیدا کنیم و بعد دوباره زیر سایهی شکل دیگری از قدرت باشیم. نباید فقط یک قدرت برود و قدرت دیگری جای آن بنشیند.
البته اینها برداشتهای امروز مناند؛ نه حکم قطعیاند، نه چیزی که فکر کنم برای همیشه همینطور میماند. آدم از راههای زیادی یاد میگیرد: یکی با دیدن کشورها و فرهنگهای متفاوت، یکی با زیستن در موقعیتهای تازه، یکی با تجربه کردن، یکی شکست خوردن، یکی گفتوگو کردن، یکی خواندن رمان، یکی خواندن تاریخ، و یکی حتی با رنجهایی که ناچار است از میانشان عبور کند و … . من نه پیشاپیش کسی راه میروم، نه علاقهای به این دارم، و نه میخواهم کسی را به چیزی دعوت یا از چیزی منع کنم. دارم فقط سعی میکنم راه خودم را بروم و حداقل از آزادی خودم با همین پرسشها، شک کردنها و دوباره فکر کردنها مراقبت کنم. دارم تلاش میکنم قدرت، آزادی، مردم، و حتی آرزوها و افکار خودم را بهتر بفهمم. حتمن که خطاهایی هم در فهمم هست، حتمن که جاهایی اشتباه میکنم.
یاد همهی آنهایی که دیگر میان ما نیستند، اما در زندگی ما حضور دارند.
