از ابن‌سینا و استاد بیرونی‌ها تا …

این متن را چندین هفته پیش نوشته بودم و در درفت مانده بود. یادی ازش کردم و گفتم چرا بمونه! بله، وقتی داشتم میخوندم فکر کردم باید قسمتهاییش رو تغییر بدم چیزی رو با قطعیت ننویسم، حتا برگردم به چندین سال عقب‌تر، ولی نه تغییرش دادم نه چیز دیگه‌ای، همونطور که نوشته بودم، گذاشتم بمونه. دست آخر، به قولی، نوشته‌ام که برداشت ناقص و کوتاهی از یک روند است.

دو سه روز پیش داشتیم با پیام در مورد نظریه جهان‌های موازی صحبت می‌کردیم.حرف حرف رو آورد و پیام اشاره کرد به پارادوکس بنتلی – فیلسوف الهی‌دان که با نیوتن هم مکاتبه داشت و از دل همین مکالمه‌ها و تحقیق و تفحص به پارادوکس بنتلی رسیده بود. در ادامه همین گپ این سؤال برامون پیش اومد که چرا در گذشته کشیش‌ها دانشمند بودن؟ فقط هم در غرب نبوده، در شرق هم نمونه‌های همه چیز دانی زیادی داشتیم: ابن‌سینا، استاد بیرونی،… ولی حالا خبری از همه چیزدان‌ها به اون شکل نیست، البته به خصوص در شرق که خب همه‌چیز دان پیش‌کش، تعداد دانشمندها کم شد. رفتم یه ذره سرچ کردم یه مقاله‌ای پیدا کردم خوندم، چیزهایی که نوشته بود رو جستجو کردم و تقریبن قانع شدم.

یک دوره‌ای در شرق وقتی که عباسیان حکومت می‌کرد- بخصوص زمان مامون، دانشمنداهای مسلمان پرچمدار علم بودن. در اون دوره علم، فلسفه و دین با هم پیش می‌رفتن. چیزی که به نظر من – طبق خونده‌هام- خیلی موثر بود جریانی بود به اسم معتزله. طرفدارن این گروه/جریان می‌گفتند اگر جایی حدیث با عقل در تضاد باشه، راه عقل رو باید پیش گرفت.

خیلی مختصر در مورد معتزله بنویسم. یکی به اسم «واصل بن عطاء» شاگرد یه متفکر دینی‌ای به نام حسن بصری بود. واصل سر کلاس درس با استادش سر موضوعی به تضاد می‌خوره. استادش در کل اعتقاد داشته که هر چی حدیث و قران بگه همونه و این شاگرد اعتقاد داشته که عقل چی حکم می‌کنه. خلاصه می‌بینه که راهش رو باید جدا کنه، کلاس درس رو ترک و شروع میکنه به ترویج اعتقاداتش. و اینطوری میشه که استادش می‌گه «واصل از ما کناره گرفت». کناره گرفتن میشه اعتزال، به همین خاطر اسم گروهشون رو می‌ذارن معتزله – کناره گیرندگان.

از طرفی همون دوران – زمانی از حکومت عباسیان‌ – شروع می‌کنند به ترجمه‌ی آثار یونانی به عربی- تقریبن تمام آثار ارسطو، افلاطون، جالینوس، اقلیدس، بطلمیوس، و دیگران- که نه تنها باعث انتقال دانش میشه، بل الهام بخش متفکران/فیلسوفان/دانشمند زیادی شد. این مرکز ترجمه تو بغداد احداث میشه به اسم بیت‌الحکمه. اینطوری کتابخانه بزرگی برای خودشون درست میکنن.

حکومت‌شون قدرت گرفته بود، کشورهایی رو به زور گرفته بودن – گسترده شدن بودن- پول داشتن، ترجمه هم که براه بود، کتابخونه بزرگی راه انداخته بودن و از طرفی معتزله راهش باز بود و اینجوری دانشمند و فیلسوف و همه چیز دان‌ها جذب میشدن و پرورش پیدا میکردن. اصلا به همین خاطره که کتاب‌های جناب ابن‌سینا و استاد بیرونی و سایر دانشمند‌های ایرانی به زبان عربی است، و اگرنه زبان اصلی‌شون که فارسی/تاجیک بوده. مثل اینکه الان بگیم اگر دانشمندی بخواد نظریه‌ای رو مطرح کنه به زبان انگلیسی اون مقاله رو می‌نویسه صرفنظر از اینکه زبان بومی‌ش چیه، چون می‌خواد مقاله‌ش توسط آدم‌های زیادی که همفکرش‌اند خونده بشه. در شرق زبان رسمی علمی شده بود عربی و در غرب زبان رسمی علم، لاتین بود، همین بود که کشیشان به کتابخونه‌های بزرگی از علم دسترسی داشتن که اتفاقن زبانش را هم می‌دانستند. اینطوری از دل کلیسای غرب هم دانشمندانی مثلن کوپرنیک، مندل، بنتلی و دیگران بیرون اومدن.

بعد کم کم پیشرفت علم و تحقیق و عقل‌گرایی در چی بگم در جهان عرب/دنیای اسلام (؟) یه جورهای خیلی کمرنگ شد: از یک طرف حمله مغول که در نتیجه‌ش کتابخانه‌ها، مدارس، و مراکز علمی نابود شد، و از طرف دیگه جریان اشاعره قدرت گرفته بود، حتما دلایل دیگه هم هستند اما من در حال حاضر نمی‌‌دونم.

از یه جایی نگاه جهان اسلام این شد که «پرسیدن» اشتباهه، که دانسته‌ها کافیه، و وظیفه ما فقط «تقلید»ه یعنی نظر عالمان دینی‌شون این شد – در دوره‌ای اجتهاد بین خود علمای دینی (شاید نه همه‌شون ) ممنوع شده بود گویا. جریان‌های عقل‌گرا مثل معتزله عقب رونده شدند و مکتب‌هایی مثل اشعریه داستان رو به دست گرفتند. معتزله رو که پیش‌تر نوشتم، اما اشاعره به اراده‌ی مطلق خدا تأکید داشتن و جهان رو بی‌نظم و قانون ذاتی می‌دیدن، همه‌چیز وابسته به اراده‌ خدا بود. یعنی می‌گفتن آتش گرمه چون اراده خدا اینو می‌خواد، اگه خدا بخواد آتش در جا سرد میشه. یا نمونه‌ دیگه اینکه آتشفشان فوران کرد و گفتن زن‌ها بی‌حجاب بودن به همین دلیل! جالب‌ه بدونین که اون موقع‌‌ها «محمد غزالی» از مدافعین سرسخت اشعریه بود. یعنی این غزالی مخالف ابن‌سینا و بیرونی بود.

حالا داستان اشعری‌ها چیه؟ یک متفکر دینی یا عالم دینی به اسم اشعری که چندین سال طرفدار معتذله بوده تصمیم میگیره که دیگه مخالف معتذله باشه و اینو اعلام میکنه. شروع میکنه به ترویج عقایدش و کم کم معتذله رو کنار میزنن.اسلام در راس حکومت بوده، جدای از حکومت نبوده، شاید برای همین اینکه اشاعره قدرت گرفته عجیب نیست.

خلاصه که گویا اینطوری میشه که اینطوری میشه. البته احتمالا دلایلش خیلی بیشتر و ریشه‌اش به گذشته‌تر از چیزی که نوشتم برمیگیرده، احتمال‌ش است که ناقص نوشته باشم، مطالعه‌ام در همین حد بود حالا سر فرصت بیشتر تحقیق می‌کنم اگر همچنان برام سوالی باقی بمونه! اما فکر کنم این مواردی که نوشتم از دلایلش بوده، ولی چقدر تاثیر داشته و اینها رو در حال حاضر نمی‌دونم. همین الان دارم می‌‌نویسم یکی از دلایل دیگه‌ش هم می‌تونه تعصب الکی باشه، غرب وقتی فهمید که در ترجمه آثار یونانی کوتاهی کرده، بعدن کار خودش رو با برگردوندن آثار علمی-فلسفی جهان عرب جبران کرد.

افلا تعقلون؟

منبع: والا دقیق یادم نیست و معمولن هیستری نگر نمیدارم… الان سرچ کردم، این مقاله رو قطعن خوندم : https://www.thenewatlantis.com/publications/why-the-arabic-world-turned-away-from-science
ولی فقط این نبوده

این قسمت رو بعد انتشار اضافه میکنم- به خود متنی که نوشتم دست نزدم، فقط اینکه اینطوری نبوده که معتزله پیش‌رو در علم بوده، در واقع معتزله برای عقل در فهم دین جایگاه مهمی قائل بود و تلاش میکردن باورهای دینی را با استدلال عقلانی توضیح دهند. خب این باز خیلی بهتر از اشعری‌ بوده. و دیگه اینطور نبوده که غزالی ضد علم بوده، من بد نوشتم! چون پیرو اشعری‌ها بوده اونطور نوشتم، و البته به فلسفه‌ی ابن‌سینایی/ارسطویی نقد داشته.
اگر متن رو بخونین، ممکنه فکر کنین که من دارم از معتزله دفاع میکنم؟ مبلغ دینی‌ام؟ از این چیزمیزها؟ در صورتی که اینطور نیست! فقط رفتیم به جواب تقریبن قانع‌کننده‌ای برسیم به سوالی که داشتیم.


والا آی ام تو لیزی تو اکسپلین مای‌سلف، جاست جاج می.

شروع ترجمه رمان پیانوی خودنواز

به نام ما مردم و لعنت به ظالم


خب خب، دارم رمان پیانوی خودنواز اثر جناب کورت ونه‌گات را ترجمه می‌کنم و تا اینجا چهار فصلش آماده شده. چند روز اخیر در حال خوندن این رمان بودم، به قدری لذت بردم که گفتم چرا فقط من بخونم! رمان بسیار درخوری است و شاید که خوانده بشه.

پیانوی خودنواز نخستین رمان حضرت کورت ونه‌گات است؛ رمانی تلخ، و پیشرو درباره‌ی جهانی که در آن ماشین‌ها و ساروکارهای بزرگ مدیریتی، کم‌کم جای انسان‌ها را در کار، تصمیم‌گیری و حتی معنا دادن به زندگی گرفته‌اند. کتاب می‌گوید که … – باید بخوانیم که ببینیم چی می‌گوید 😉

ترجمه‌ها ماشینی هستند، اما نه صرفن ماشینی؛ متن را با کمک ماشین به فارسی برمی‌گردانم (بله طنز تلخی است)، اما خودم متن ترجمه شده را دقیق می‌خوانم، با متن انگلیسی تطبیق می‌دهم، جاهای گنگ را اصلاح می‌کنم و تا حد ممکن روان‌ترش می‌کنم.

هدفم این است که رایگان در دست مردم باشه، بخوانند و شاید لذت ببرند. فایل فصل‌های آماده‌ شده را در کانال تلگرام ( #پیانوی‌خودنواز)می‌گذارم. در همین پست هم آپلود می‌کنم و هر فصل تازه‌ای آماده شد، همین پست را به‌روزرسانی می‌کنم.

فصل اول
فصل دوم
فصل سوم
فصل چهارم
فصل پنجم (۷ تیر ۱۴۰۵)
فصل ششم (۸ تیر ۱۴۰۵)
فصل هفتم (۱۰ تیر ۱۴۰۵)
فصل هشتم (۱۱ تیر ۱۴۰۵)

باید سر فرصت بنشینم در مورد خود جناب ونه‌گارت هم بیشتر بخوانم. فعلا این خاطره اینجا بماند:


دست آخر هم خوبه که روح وجود نداره، که اگر داشت روح جناب ونه‌گات یقه‌ام رو می‌گرفت

چون پرده برافتد

به نام ما مردم و لعنت به ظالم

چند شب پیش، شاید یکی دو هفته قبل، خواب دیدم شاهد یک ماجرای عجیبی بودم و داشتم اون ماجرا رو برای یک نفر تعریف می‌کردم.

با هیجان بهش می‌گفتم: «ببین، من اونجا بودم، این‌طوری شد که فلانی دستش را آورد بالا، توی هوا نگه داشت، و یک‌هو آن شی توی دستش ظاهر شد.»

اون شخص با حیرت نگاهم می‌کرد. بهش گفتم: «باور نمی‌کنی؟ واقعن فکر می‌کنی این‌ها خرافاته؟ توهم ذهنیه؟»

همان لحظه، وسط تعریف کردن، یک‌ دفعه به خودم گفتم: «صبر کن ببینم… مگه اصلن می‌شه یک چیزی همین‌طوری، یک‌هو، توی دست کسی ظاهر شه؟ همینجوری یکهو؟»

بعد گفتم: «اوه… اون خواب بوده.»

و هنوز این جمله توی ذهنم تمام نشده بود که یک لایه‌ی دیگر هم کنار رفت به قولی و گفتم: «اوه… این هم الان خواب‌ه. من دارم خواب می‌بینم.»

بعد به آدم روبه‌روییم لبخند زدم و بلافاصله از خواب بیدار شدم.

بیدار که شدم، خنده‌ام گرفته بود از کل ماجرا. خواب را برای پیام تعریف کردم و کلی خندیدیم. امروز هم اتفاقی افتاد، یادش افتادم، و دلم خواست بنویسمش.

عنوان این پست را از مصرع «چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من» برداشتم؛ چون وقتی فهمیدم که این‌ها خوابه، من و آن آدم روبه‌روییم، هر دو به شکلی محو شدیم دیگه.

خواب زیبا ببینین

آزادی مقصد نیست


به نام تمام مبارزان راه آزادی و قسم به اسم تک‌تکشان، به نام مردم.
ما از آبان‌ها عزاداریم؛ عزاداری روی عزاداری، رنج روی رنج، زخمی که بسته نمی‌شود و سوگی که تمام نمی‌شود.
شنیده‌ام رنجی که ما را نکشد، قوی‌ترمان می‌کند. اما من مطمئن نیستم. رنج همیشه آدم را قوی نمی‌کند. گاهی افسرده می‌کند، منفعل می‌کند، مضطرب می‌کند، بیمار می‌کند، عصبانی می‌کند، خشمگین می‌کند، نابود می‌کند. گاهی هم آدم را به نقطه‌ای می‌رساند که دیگر نتواند مثل قبل زندگی کند؛ گاهی هم آدم را به جایی می‌رساند که دوباره بایستد، فکر کند، بپرسد، بخواهد، نپذیرد، قیام کند.

چند روز گذشته مشغول خواندن کتاب «خلع‌شدگان» بودم. کتابی که دوستی به من معرفی کرد. البته برای من، کسی که کتاب خوبی معرفی می‌کند لزومن دوست نیست؛ صرفن کسی است که کتابی معرفی کرده. دوستی برای من چیز دیگری است. اما این کتاب، جدای از این‌ که چه کسی معرفی‌اش کرده، برایم مهم شد.

پیش‌تر در پستی نوشته بودم: کاش کره‌زمینی داشتیم و ما مردم بودیم. منظورم جایی بود بدون دولت مرکزی، بدون ظالم، بدون دولت‌ها و سیستم‌هایی که حتی وقتی اسم دموکراسی روی خودشان می‌گذارند، باز هم از بالا برای مردم تصمیم می‌گیرند، صاحب مردم می‌شوند و کنترل‌شان می‌کنند. جایی که مردم خودشان تصمیم بگیرند، خودشون مسئول باشند، خود پاسخ‌گو باشند.

این برای من یک آرزو بود، یک ایکاش؛ البته هنوز هم هست. اما خلع‌شدگان باعث شد این آرزو از حالت یک تصویر مبهم بیرون بیاید. باعث شد بهتر بفهمم چنین جهانی اگر قرار باشد وجود داشته باشد، فقط با حذف دولت مرکزی و ستمگر ساخته نمی‌شود. جامعه‌ی آزاد، صرفن جامعه‌ی بی‌حاکم نیست؛ جامعه‌ای است که آدم‌هایش باید و شاید که هر روز آزادی رو تمرین کنند.

این کتاب برای من یک تصویر ساده و قشنگ از آرمان‌شهر نساخت. برعکس، نشان داد جایی که مالکیت خصوصی نیست، حتی جایی که قدرت رسمی و دولت مرکزی وجود ندارد، کسی/گروهی صاحب مردم نیستند، باز هم خطر شکل گرفتن قدرت هست. قدرت می‌تواند از دل عادت بیاید، از دل ترس، از دل یکرنگ شدن، ترس از متفاوت بودن، از دل فشار جمع، از دل بوروکراسی، از دل این‌که آدم‌ها کم‌ کم فراموش کنند چرا علیه سلطه، ظلم و بی‌عدالتی ایستاده بودند.

برای همین، چیزی که بعد از خواندن این کتاب برایم مهم‌تر شد، فقط «نبودن حکومت‌ها/دولت‌‌ها/صاحب‌ها» نبود؛ «مراقبت دائمی از آزادی» هم بود. آزادی چیزی نیست که یک بار به دست بیاید و بعد برای همیشه بماند. آزادی اگر مراقبت نشود، اگر تمرین نشود، اگر نقد نشود، اگر مردم در آن زنده و فعال نمانند، می‌تواند دوباره به شکل دیگری از سلطه تبدیل شود. اینکه چه تضمینی است که خودمان دوباره سلطه‌ گر نشویم؟

خلع‌شدگان برای من درباره‌ی همین بود: این‌که آزادی مقصد نهایی نیست؛ یک وضعیت تمام‌شده نیست؛ یک فرایند دائمی است. چیزی است که باید هر روز از نو ساخته شود، از نو پرسیده شود، از نو حفظ شود.

در انتها هم، نباید فقط از ظلم نجات پیدا کنیم و بعد دوباره زیر سایه‌ی شکل دیگری از قدرت باشیم. نباید فقط یک قدرت برود و قدرت دیگری جای آن بنشیند.

البته این‌ها برداشت‌های امروز من‌اند؛ نه حکم قطعی‌اند، نه چیزی که فکر کنم برای همیشه همین‌طور می‌ماند. آدم از راه‌های زیادی یاد می‌گیرد: یکی با دیدن کشورها و فرهنگ‌های متفاوت، یکی با زیستن در موقعیت‌های تازه، یکی با تجربه کردن، یکی شکست خوردن، یکی گفت‌وگو کردن، یکی خواندن رمان، یکی خواندن تاریخ، و یکی حتی با رنج‌هایی که ناچار است از میانشان عبور کند و … . من نه پیشاپیش کسی راه می‌روم، نه علاقه‌ای به این دارم، و نه می‌خواهم کسی را به چیزی دعوت یا از چیزی منع کنم. دارم فقط سعی می‌کنم راه خودم را بروم و حداقل از آزادی خودم با همین پرسش‌ها، شک کردن‌ها و دوباره فکر کردن‌ها مراقبت کنم. دارم تلاش می‌کنم قدرت، آزادی، مردم، و حتی آرزوها و افکار خودم را بهتر بفهمم. حتمن که خطاهایی هم در فهمم هست، حتمن که جاهایی اشتباه می‌کنم.

یاد همه‌ی آن‌هایی که دیگر میان ما نیستند، اما در زندگی ما حضور دارند.

سن کلاسیک…

به جای اینکه امروز برم بالای یک کوه بلند، تنها بشینم و منتظر وحی باشم، نشسته‌ام توی شرکت و دارم این پست رو می‌نویسم.
از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم؛ دوردست یک تپه هست*،شاید باید برم همون‌جا. وقتی کوه نیست، تپه جواب می‌ده؟ بهونه نمیارم، کوه از کجا بیارم آخه؟ تو ذهنم این آهنگ میاد «سر کوه بلند تا کی نشینم»، کدوم کوه؟ نداریم که! تپه است.

سوال‌های زیادن در ذهنم میان و محو میشن…
محاسبات طولانی سرعت نور و رفتن به فضای دیگه…
اصلن من به کجا آمده‌ام؟
آمدنم بهر چه بود؟
به شرکت آمده‌ام!؟
بله… ولی بهر چه بود، اصل أمدنم؟
برای پول!
بله پول، اما اصل‌ترش؟
شرکت نه، اون اصلیه‌!
به کجا آمده‌ام؟
ننمایی وطنم! ربطی نداشت که…
همکارم پیغام داده این env‌ها رو آپدیت کردم!
نکنه این وحی باشه، نکنه رمزی است؟ باید سکرت‌ها رو امروز با دقت بیشتری نگاه کنم!
focus focus…سوال اول: «به کجا آمده‌ام؟»
به کجا مي‌روم آخر؟
c مساوی ‌299,792,458ه
خرگوش سفید کجاست؟ باید دنبالش بگردم؟
چرا پرتغالی بلد نیستم؟ نکنه پرتغالی حرف بزنن؟
پرتغال از کجا اومد تو ذهنم؟!!!
روی میز همکار یه نارنگیه.
رفتم سرچ کردم، És tu رو بگن می‌فهمم دیگه…
همه چی بهم ربط داره، مثل یک وب در هم تنیده!
اندرو تننبام اومد تو ذهنم…
بهر چه بود؟
سوالهای زیادی در ذهنم میاد و میره…

پیامم ازم پرسیده: «شام کجا بریم امروز؟»
نکنه سر شام وحی بیاد؟
نکنه خودشون رو می‌خوان مهمون کنن؟
باید ازشون بپرسم آیا تخم‌مرغ در محله بالا هم گرون شده؟
آه حواسم کجاست، اونها که تخم‌مرغ نمی‌خورن! شراب و عسل و شاید سیب. نکنه عسل گرون شده؟ یا شراب؟
شرابشون اکسید شده؟
یادم باشد، سر غذا یک گیلاس شراب سفارش بدم بذارم گوشه میز!

ولی نه، رستوران نمیان، رستوران که خلوت نمی‌شه.
می‌ترسن فرار می‌کنن!
کی‌ها فرار می‌کنن؟

کوه یا تپه فرقی می‌کنه؟
اتاق جلسه چی؟ همه رو بیرون کنم، برم تو اتاق جلسه تنها بشینم و بگم CCTVها رو خاموش کنن*؟

نکنه تا همین الان که داشتم اینا رو می‌نوشتم، وحی اومد و رفت؟ و من اصلن نفهمیدم… پوف شد و رفت.

*(شاخک‌های اوسینت‌تون رو ببرید، این‌ها همه‌ش شوخیه)
* خاموش کنن تا راحت بیان و برن- البته شاید بخوان دیده بشن چه می‌دونم!

پایان‌بندی جاسیت کیدینگ، روز قشنگی باشه برای همه‌مون :*

شاید اسپویل فیلم جدید آواتار باشه، شایدم نه!

فیلم جدید آواتار رو دیدیم- آتش و خاکستر.
قبل از دیدنش به پیام گفتم چون می‌دونم داستان قراره چی باشه و چطور تموم بشه از همین الان بهش از ۱۰ با ارفاق ۵ می‌دم.
وقتی از سالن اومدیم بیرون گفتم همون با ارفاق ۵ می‌دم! پیام هم گفت منم ۶ می‌دم 🙂
حوصله‌م سر رفت از دیدنش، داستان تکراری، مي‌دونی قراره چی بشه، هیچ چیز جدیدی نداشت. یه سری صحنه‌ها که مهمه اما حذفش کنی هم تاثیری نداره، یه سری جاها دست میذاره رو مسايل حساس و به طرز ناهنرمندانه‌‌ای جمع‌ش میکنه، نمی‌دونم چطور بدون اسپویل کردن بگم.. کاش می‌تونستیم گوش جیمز کامرون رو بکشیم که بسه دیگه، بسه دیگه نساز یا با داستان جدید و درست بیا ایندفعه! اگه کسی دست‌ش می‌رسه گوش جیمز رو بکشه لطفن.
یه چیز دیگه‌ای هم که برام تو این فلیم‌ها ناخوشاینده اینه که نیاز به قدرت ماورایی و معچزه دارن برای جنگ با ظالم‌ها! این چیه آخه! یعنی نابرابری در قدرت رو با معجزه حل و فصل می‌کنن!!! حالا نگیم معجزه، سیاره رو یک موجود واحد تصور کنیم… خب این همه درگیری چرا؟ همون اول از روح سیاره می‌خواستین تا تمومش کنه دیگه؟ بابا یکی گوش اون جیمز کامرون رو بکشه دیگه، با این فیلم ساختنش.

اینم هست که ما همین فیلم مزخرف رو رفتیم تو سینما دیدیم، یه تفریح ساده. اما از خیر سر تحریم و تصمیم‌های مسئولین کشور، مردم باید صبر کنن تا تازه نسخه‌ی باکیفیتش بیرون بیاد و بعد بتونن دانلودش کنن و ببینن.
یه تجربه عادی، یه تفریح ساده، یه زندگی عادی رو از مردم گرفتن! لعنت…
امیدوارم یه روزی همه بتونیم همون روزهای اول اکران، بریم سینما و هم‌زمان با مردم جاهای دیگه بشینیم غر بزنیم که چه فیلم مزخرفی بود، یا برعکس بگیم چه فیلم خوبی بود و چقدر خوش گذشت. یه زندگی عادی و معمولی.

پایان‌بندی نه به فیلم بعدی آواتار

از اوناست که بر ماست

رفته بودم اینستاگرام یه استوری دیدم که یه قصه داشت تعریف میکرد از یک آرژانتینی که می‌ره تخم مرغ بخره میبینه گرون شده، پاکت تخم مرغ رو مي‌ذاره سر جاش. اصلا داد و هوار راه نمي‌ندازه، فقط دیگه تخم مرغ نمي‌خره، خیلی ساده. یه آرژانتینی دیگه هم دیگه تخم‌مرغ نمي‌خره، یکی دیگه هم، یکی دیگه تا اینکه تخم‌مرغ‌ها میمونه رو دست صاحب کارخونه‌ها و قیمت‌ها دوباره ارزون میشه! نوشته بود مردم آرژانتین کمپین راه ننداختن، عصبانی نشدن، فقط با خودشون گفتن حالا اگه تخم مرغ نخورم چی میشه؟ مثلن داشت مي‌گفت اگر کالایی گرون شده ، چرا ناراحت میشین؟ چرا عصبانی میشین؟ خب نخرید تا ارزون شه! به همین سادگی، به همین راحتی! اوهوم.

ببینین این نگاه زمانی منطقی‌ه که داریم در مورد تحریم یک برند حرف می‌زنیم.مثلن صاحب یک بیزنسی رفیق و همفکر اپستین‌ بوده; ما می‌تونیم در یک حرکت جمعی و آگاهانه اون برند رو تحریم کنیم. یا تحریم همون پارک آبی که در موردش نوشتم، اینجا ما حق انتخاب داریم و این انتخاب و حرکت جمعی تاثیر می‌گذاره; یا زمانی که کالا لوکس‌ه: مدل جدید موبایل آمده و گوشی فعلی‌ات کار می‌کنه. این‌جا هم اگر نخری، اتفاقی نمی‌افته. این‌ها همه در حوزه‌ای هستند که انتخاب واقعی وجود داره.

اما وقتی صحبت از کالا‌هایی از جنس «بقا»ست – نون، آب، سقف بالای سر، رفت‌وآمد، دارو – دیگه انتخابی وجود نداره. نمیشه به مردم گفت نون گرون شده؟ خب نخر! یعنی چی نخر؟ گرسنه بمونه؟ این‌جا بحث سوشی نیست، بحث نونه یا همون تخم‌مرغ! یا بگی: اجاره‌خانه گرون شده؟ برو چادر بزن! خب با همین منطق جلو بریم می‌رسیم به اینکه هوا آلوده است: خب بیرون نرو. اصلاً چرا نفس می‌کشی؟!

از طرف دیگه، آیا مردم با نخریدن‌شون در این حوزه‌ها می‌تونن بازار را کنترل کنن؟
یعنی واقعن خریدن مردم باعث گرونی شده بوده که با نخریدن درستش کنیم؟
مردمی که زیر فقر و تورم و بی‌عدالتی له شده‌ان، حالا باید مسئولیت گرونی را هم به دوش بکشن؟
پس مسئولینی که وظیفه‌ی مدیریت اقتصاد و کشور رو دارن، دقیقن چه‌کاره‌ان؟ دارن چیکار میکنن؟ نشستن دارن قصه تخم‌مرغ و مردم با فرهنگ آرژانتینی رو مي‌نویسن؟
حرفم این‌ه که این مدل مشکل‌ها، با نخریدن مردم حل نمی‌شه. واسه ما این شکلیه: مردم اگر بخرند، فقیرتر می‌شن؛ اگر نخرن، کیفیت زندگی‌شون از همین هم که هست پایین‌تر می‌آید.

لپ کلوم اینکه «گرونه، نخر تا ارزون بشه» نصیحت اقتصادی نیست، در واقع یه پیام سیاسی‌ه! توجه رو از ساختار برمیداره و می‌ذاره رو دوش مردم فقیر، به جای اینکه بپرسیم چرا دستمزدها پایینه؟ چرا ارز ثبات نداره؟ مالیاتی که مي‌دیم کجا مي‌ره؟ از کی‌ها مالیات نمی‌گیرین؟ درآمد کشور صرف چی ‌ها میشه؟ این چه زندگی‌‌ه برای ما ساختین؟ میرسیم به اینکه «مردم مصرف‌گران! تقصیره مردمه که میخرن!»

و خب اینطور نیست که ما مردم هیچ کاری از دستمون بر نیاد. باید مسئله را درست ببینیم، سؤال بپرسیم، و دنبال جواب گرفتن باشیم.

برای پایان‌بندی هم بگیم جام بلوری قهوه‌ای رو بدن به نویسنده قصه تخم مرغ گرون و مردم باشعور آرژانتین که با آرامش، و بدون درگیر کردن مسئولین کشور، مشکل گرونی کشورشون رو که اتفاقن فقط و فقط تخم مرغ‌ بود رو خودشون حل کردن. گفتن حالا تخم مرغ نخوریم چی میشه؟ فعلن استیک و جوج می‌خوریم تا یه روزی دوباره بتونیم تخم‌مرغ هم بخوریم. شاید بعدن هم که تخم‌مرغ ارزون شد، جعبه جعبه تخم مرغ خریدن و هدیه دادن به مسئولینشون.