به یاد محمد‌رضا قاسم‌زاده

از کی شروع شد؟ میخواستم برم بخونم ببینم از کی این نامردم‌ها صاحب ما شدن، دقیقن چی شد و از چی به چی رسیدیم.. ولی مغزم درد میکنه–دیگه مغز که میگم یاد اون یک تکه مغز وسط خیابون میوفتم– تو فکر میکنی فقط (این فقط رو باید می‌نوشتم- بعدن اضافه کردم) جمهوری اسلامی رو میگم؟ نه، نه، کلن همه این‌ها همه این‌هایی که خوددشون رو صاحب ما مردم میدونن، چه فرقی میکنه مردم ایران یا مردم غزه یا مردم آمریکا؟ چه فرقی هست بین من و دوست افغانستانی‌م، با اون لبخند و برق چشم‌هاش وقتی با افتخار بهم گفت معنی اسمش یعنی اصلان یعنی شیر. کی بهشون این قدر قدرت دادیم، به این‌ ظالم‌هایی که خودشون رو صاحب ما مردم میدونن. به جای اینکه ما این‌ها رو کنترل کنیم و حواسمون بهشون باشه که تخطی نکنن از انجام وظیفه‌هاشون، به جای اینکه ازشون سوال بپرسیم که دارین چه غلطی میکنین؟ جای اینکه وقتی صدای اعتراض مردم رو میشنون ساکت باشن و گوش بدن- حالا اصلاح کنن یا جمع کنن برن، مردم هر چی بخوان-…. به جای این‌ها، برعکس شده اینها ما رو کنترل میکنن، تعاریف رو عوض میکنن معنی آزادی و امنیت رو عوض میکنن، میکشنمون به اسم مذهب، به اسم قانون، به اسم پول، به اسم ملی‌گرایی، به اسم خس و خاشاک، دفاع از وطن، دفاع از ناموس، میکشن با انواع و اقسام اسم‌ها…

دیکتاتورها همیشه به اسم مردم می‌آیند، اما آخرش روی سینه‌ی همان مردم می‌ایستند

ما در یک زمین بازی نمی‌کنیم

مدتی است موضوعی ذهنم را اشغال کرده، و امروز به‌خاطر اتفاقی، این فکر برام خیلی پررنگ‌تر شد. باید بنویسمش.

ما آدم‌ها در شرایط یکسانی زندگی نمی‌کنیم. از جای برابر شروع نکردیم. در خانواده‌های برابر، با امکانات برابر، با ترس‌ها و امیدهای برابر، و فرصت‌های برابر بزرگ نشدیم. بعضی‌ها از همون ابتدا حمایت، امنیت، پول، آموزش، رابطه داشته‌اند، بعضی‌ها نه.

اما این نابرابری‌ تمومی نداره! یعنی به این ختم نمیشه که ما در شرایط برابر بزرگ نشدیم. این نابرابری ادامه پیدا می‌کنه و بعضن بزرگ‌تر می‌شود، و متاسفانه ما هم، به نحوی، درش نقش داریم.

بخشی از ماجرا به سیستم حاکم برمی‌گرده. به ساختاری که فرصت‌ها را عادلانه تقسیم نمی‌کنه، آموزش و درمان و امنیت اقتصادی رو برای همه یکسان در دسترس نمیگذاره، و آدم‌ها را با سرمایه‌های نابرابر وارد رقابتی میکنه که بعدن اسمش را شایستگی یا لیاقت یا تلاش بیشتر می‌گذاره. سیستمی که نتیجه را می‌بینه، اما مسیر را نه. کسی را که جلوتر ایستاده موفق‌تر نشون می‌‌ده، بدون اینکه بپرسه از کجا شروع کرده و چه چیزهایی از قبل در اختیارش بوده. کسی رو به خاطر سرقت به زندان مي‌فرسته، بدون اینکه بره ببینه چطور شده به اینجا رسیده!

اما همه‌ی ماجرا هم فقط سیستم نیست. ما هم در نگاه‌های روزمره‌مان، در انتخاب‌ها، در قضاوت‌ها، در اینکه به چه کسی اعتماد می‌کنیم، چه کسی را جدی می‌گیریم، چه کسی را شایسته‌تر/موفق‌تر می‌دانیم، و چه کسی را نادیده می‌گیریم، سهم داریم. گاهی بدون اینکه متوجه باشیم، طرف کسی/ایده‌ای/فکری می‌ایستیم که صرفن بیشتر دیده شده. ما فکر می‌کنیم داریم آزادانه انتخاب می‌کنیم، اما گاهی انتخاب‌های ما از قبل توسط همون ارزش‌هایی شکل گرفته که سیستم بهمون تعریف کرده.

البته که ما محصول سیستم هستیم. من فعلن، در این لحظه از فکرم، مردم و یعنی خودمان را تقریبن بی‌نقش‌ اصلی‌ای می‌بینم. شاید بعدن نگاهم عوض شه، اما فعلن به اینجا رسیده‌ام، با تمام ناراحتی و سختی. برای ما تصمیم می‌گیرن، کنترل‌مان می‌کنن، محکوم‌مان می‌کنند، صاحب‌مان می‌شوند، می‌کشند، و حتی فکرهایی را در سرمان می‌کارند (نه توهم نیست، الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی و سیستم پاداش‌دهی این پلتفرم‌ها و تاثیر اینفلوئنسرها رو کم نبینین) که بعدن خیال می‌کنیم انتخاب خودمان بودن.

یک‌ بار همکار سابقم به من گفت: من نمی‌تونم با تو کار کنم، چون قابل پیش‌بینی نیستی. بدون لحظه‌ای درنگ با لبخند و رضایت بهش گفتم: اینکه خیلی خوبه، چه بهتر برای من. این رو من تعریف حساب کردم. اشتباه برداشت نکنید، من عدم همکاری و بی‌نظمی رو تبلیغ نمی‌کنم. فقط دوست ندارم طبق الگوی از پیش تعیین شده رفتار کنم.

امروز اتفاقی افتاد، من فکرم بسیاد درگیرش شد. چیزی که به خودم یادآوری میکنم، این است که کمتر مطابق نقشه‌ای زندگی کنم که انتظار میره. کمتر با معیارهایی قضاوت کنم که ما آدم‌ها توش نقش خاصی نداشتیم. کمتر آدم‌ها رو با خط‌ کشی بسنجم که سیستم دستم داده. اجازه ندم که پیش‌فرض‌ها تو ذهنم جا خوش کنن. ببینم آدم‌هارو، طوری که باید دیده بشن.

این پست رو به برای یک مربی نوشتم که بگم به خیال خودم بگم من می‌بینمت

آدمی را ؟؟؟؟

به نام ما مردم و لعنت به ظالم.

یه چیزی تو ذهنم است که دوست دارم در موردش بنویسم، با لحن راحت خودم، یعنی همونطور که به زبونم بیارم بنویسم… اینطوری راحتترم.

حریم شخصی برای من مهمه، و این مهم بودن فقط در مورد خودم نیست، به حریم شخصی بقیه هم احترام می‌ذارم. اگر قرار باشه که بشینم پیش کسی که لپ‌تاپش بازه، میپرسم ازش که لپ‌تاپ بازه، من اگر بشینم اونطرف ممکنه دید داشته باشم! یا در محل کار ببینم همکاری بدون قفل کردن لپ‌تاپ از سر میزش پا میشه، میرم لپ‌تاپش رو میندم، و به کنار دستیش میگم برگشت سر میز بگو نسرین بستش(بچه‌ها اخلاقمو میشناسن) و البته انتظار متقابل دارم!

انتظار متقابل یعنی دوست ندارم کسی به حریم من بدون اجازه وارد شه. اگر من به طور واضح در گوشه‌ای نشستم و لپ‌تاپ رو از دید مخفی نگر داشتم، یعنی شاید چیزی است که دوست ندارم دیده بشه، به هر دلیلی، کسی نباید از پشت/کنار سعی کنه دید بزنه، البته من اجازه می‌دم که دید بزنن- نه اینکه متوجه نباشم، بلکه اجازه میدم – این نکته مهمیه! ممکنه شیطنت کنم و یا خودم رو بزنم به کوچه علی چپ، مثلن خیلی طرف مقید به حیا/مذهبی باشه عکس +۱۸ باز می‌کنم، مهمون باشه چیزی بهش نمیگم مستقیم، اما شاید یه ویدئو باز کنم از لپ‌تاپ یا یوتیوب و بذارم ببینه، یا بذارم ببینن که رو موبایل دارم چیکار میکنم، یا اگر غریبه باشه و حوصله نداشته باشم لپ‌تاپ رو بگیرم رو صورتش که بیا از نزدیک ببین گردنت درد میگیره! یا لپ‌تاپ رو کج میکنم سمتش و بهش نگاه میکنم تا خجالت بکشه… من هرازگاهی در کافی‌شاپ کار میکنم، برای تنوع، این داستان‌ها خیلی اذیت کننده است!‌ ببینین در کل من مشکلی با کنجکاوی آدم‌ها ندارم، مشکلم با عدم احترام به حریم شخصی‌ه، البته میگم دیگه خیلی سر حال باشم سعی می‌کنم بازی کنم، نشون بدم که نفهمیدم و ببینم تا کجا میخواد پیش بره داستان، اما د رکل اذیت کننده است…

اگر من به حریم شخصی کسی احترام نذاشتم، اجازه دارن که گوش من رو بگیرین بپیچونن، من اساس کارم احترام به حریم شخصی و مهم دونستن‌شه. البته که همسر و دوست داستانش فرق میکنه! اینهایی که نوشتم در مورد عزیزان آدم نیست.

این قسمت رو بعد انتشار اضافه کردم: با همکارم یکبار در این موردها حرف میزدیم، میگفت ولی من عادت دارم به لپ‌تاپ یا موبایل بقیه نگاه کنم، فضولی نیست، عادته :))) با پیام حرف میزدیم الان گفت فلانی رو یادته، بعضی‌ها عادت دارن خب، یعنی عمدی نیست، عادته… بنظرم بصورت مشخص و راحت اوکیه،‌ اما مثلن یواشکی نگاه کردن یواشکی انجام دادنش اوکی نیست… این همکار ما اتفاقن خیلی هم باحاله، به قول پیام خیلی هم گوگولیه. در کل یواشکی یا مخفیانه بدون اجازه به حریم شخصی بقیه سرک کشیدن، کار جالبی نیست، باحال نیست.

حریم شخصی مهمه

دنبال کدوم دموکراسی هستیم

با لعنت به اول و آخر ظالم و ستمگر شروع میکنم و امید به آزادی; به حق خون‌هایی که ریخته شدند، تمام زندگی‌های نابود شده، زندانیان سیاسی و معترض، به حق دست‌ها و سفره‌های خالی، رقص سر مزار، صداهای نشنیده، تماس‌های بی‌پاسخ، پیغام‌های نرسیده… به حق مردم.

ما مردم می‌خوایم که دموکرات باشیم. مردم نظر دارن و نظرشون رو میدن، این مهمه، حتا اگر بدونن که نظرشون برای کسی مهم نیست، با زهم نظرشون رو می‌دن چون مي‌خوان که شنیده بشن، چون میخوان که تاثیر داشته باشن روی تصیم‌هایی که روی زندگی‌شون اثر میذاره. مردم می‌خواهند صداشون مهم باشد. دموکراسی باید اینطور باشه: مهم بودن نظر مردم در عمل. نه این‌که هر چند سال یک بار از مردم استفاده بشه تا به یک ساختار از پیش چیده‌ شده مشروعیت بدن و بعد دوباره کنار گذاشته بشن، و اعتراض‌ها رو با بستن اینترنت و به گلوله بستن مردم سرکوب کنن، یا مدل‌های دیگه سرکوب کنن.

حالا، دموکراسی از یونان باستان اومده دیگه، بله بله با همه‌ی محدودیت‌ها و بی‌عدالتی‌هاش، یک نکته دراون هست که هنوز مهم است: این‌که تصمیم‌گیری درباره‌ی امر عمومی، کاملن از مردم جدا نشده بود. بله، فقط مردان آزاد حق مشارکت داشتن و این خودش یک بی‌عدالتی بزرگ بود، اما دست‌کم ایده این نبود که مردم فقط رای بدن و بعد یک طبقه‌ی سیاسی جدا از آن‌ها همه‌چیز را اداره کند. امروز چیزی شبیه این نوع دموکراسی رو می‌بینیم: فرانسه و ایرلند مجمع‌های شهروندی دارن، تشکل‌(؟) یا مجمعی است که انگار ۹۹ نفر از بین مردم رو به شکل تصادفی قرعه کشی می‌کنن تا درباره‌ی مسائل مهم نظر بدهند، خب پشت این کار یک اعتراف‌ه: این‌که شکل رایج دموکراسی نمایندگی، کار نمی‌کنه، جواب نمیده، یا قابل اعتماد نیست و اینکه مردم از قضرها و گروه‌ها و سن‌های مختلف باید نظرشون شنیده بشه و در تصمیم‌گیری‌ها باشند.

چرا دموکراسی رایج مشکل داره؟ چون خیلی وقت‌ها بیشتر به نفع قدرتمندان و ثروتمندان کار می‌کنه تا به نفع مردم. چون کسی که بالا می‌آید، بیشتر از اینکه نماینده‌ی من و تو باشد، نماینده‌ی شبکه‌ی قدرتی‌ه که اون را بالا آورده. چون پول، رسانه، تبلیغات، پارتی، رابطه، خون، الگوریتم و داده، تعیین می‌کنن چه کسی بیشتر دیده شه و چه کسی اصلن شانس مطرح شدن داشته باشه. این وسط سهم مردم چیه؟ این‌که هدف عملیات روانی بشیم؟ این‌که درباره مردم داده جمع کنن که بفهمنن به گروه‌های مختلف چی باید گفت که نظرشون/رای‌شون رو گرفت؟ در نتیجه این به دموکراسی می‌رسیم؟

بعد هم همیشه این حرف را می‌زنن که مردم دانش سیاسی و اقتصادی ندارن، پس نباید مستقیمن در تصمیم‌گیری دخالت کنند. خیلی خب، چرا ندارن؟ چه کسی این دانش را از ما مردم دریغ میکنه؟ یکی از وظایف مهم سیستم آموزشی می‌تونه این باشه! اگر از همون مدرسه، بچه‌ها یاد بگیرن که شهروند بودن یعنی چه، تصمیم‌گیری جمعی یعنی چه، مسئولیت سیاسی یعنی چه، اگر کارشناسان/مسئولان مجبور باشن شفاف و صادقانه و با داده‌های درست با مردم حرف بزنن، اگر اطلاعات در انحصار یک عده نمونه، اون وقت چرا مردم نتونن تصمیم‌گیرنده باشن؟ مشکل واقعن ناتوانی/ناآگاهی مردمه یا انحصار؟

من وقتی به دموکراسی فکر می‌کنم، به نماینده‌هایی فکر نمی‌کنم که با هزار دوز و کلک و تبلیغ و پول و ارث و میراث می‌یان بالا و بعد اسم خودشون را می‌گذارن نماینده/رییس جمهور. به این فکر می‌کنم که آیا خود مردم راهی واقعی برای اثر گذاشتن بر تصمیم‌های مهم دارند یا نه. آیا ما مردم واقعن می‌تونیم چیزی را جلو ببریم، چیزی را متوقف کنیم، کسی را وادار به پاسخ‌گویی کنیم، یا نه فقط قربانی و بازیچه‌ هستیم.

و اینکه وقتی می‌گیم «مردم»، دقیقن از کدوم مردم حرف می‌زنیم؟ اون‌هایی که با ما هستن یا اون‌هایی که با اون‌ها هستن؟ اون‌هایی که با ما همفکرن؟ اونهایی که همزبان‌ن؟ اون‌هایی که هم مذهبی ما هستن؟ اونهایی که همشهری‌ها هستیم یا هم کشوری؟ بحث از من و تو و ما و اونها باید بالاتر بره – ما مردم دشمن هم نیستیم- من هرچه بیشتر به این موضوع فکر می‌کنم به این نتیجه میرسم که مرز‌ها مشکل مهمی هستن. این مرزها باعث میشن تابعیت رو فدای انسانیت کنیم. قبل از اینکه به انسان‌ها فکر کنیم، به مرز فکر می‌کنیم، مرز میتونه مرز بین کشورها باشه، مرز بین مذهب‌ها باشه، مرز بین همون کلیشه ما و اونها باشه، زن و مرد باشه، بگیر و برو. ما ها می‌تونستیم هم کره‌ای باشیم. یعنی همه‌مون مردم کره زمین باشیم و خودمون، نه نماینده‌ها، تصمیم گیرنده و مجری باشیم.

شاید مشکل اصلی این نباشد که مردم برای دموکراسی اصلی آماده نیستن، که اینم هست البته. اما به نظرم مشکل اصلی‌تر که قدرت، دموکراسی واقعی رو نمی‌خواد. چون دموکراسی واقعی فقط رای گرفتن نیست. پاسخ‌گو کردن قدرت‌ه. شکستن انحصار تصمیم‌گیری‌ه. یعنی این‌که ما مردم دیگه فقط تماشاگر/ قربانی / بازیچه نباشیم.

یه پادکستی رو گوش می‌دادم، گفتم چیزی که فهمدیم رو بنویسم.می‌تونه اشتباه باشه، فقط برداشت خودم و نظرات خودم رو نوشتم.

به امید آزادی و دموکراسی واقعی

کثافت خالص

بعضی چیزها خراب نشدن که قابل تعمیر بشن، از بیخ و بن خراب طراحی شدن- یا بعضی چیزها کثیف نشدن که بشه با آب و صابون تمیزشون کرد، کثافت خالص و مطلق‌ند، این چیزها رو نمیشه با آب تمییز کرد; تلاش کنی تمیزشون کنی دستت رو کثیف میکنی.

مین مغزت باش مثلن

وقتی یه چیز با سرعت و شدت میاد سمت صورت‌مون، معمولن قبل از این‌که حتا بفهمیم چی شد، بدن خودش وارد عمل می‌شه: سر رو می‌کشیم عقب، می‌ریم کنار، بدن‌مون می‌چرخه… خلاصه، واینمیسیم که ضربه رو صاف بخوریم.

از نظر عصبی، اون لحظه‌ی اول بیشتر یه واکنش رفلکسی و ناخودآگاهه (البته واکنش‌ها یک جور نیستن، مثلن یکی سریع، غریزی و خودکاره، یکی کندتر، آگاهانه و با انتخاب ما، منظور من الان واکنش‌های سریع و خودکاره) سیستم عصبی ما طوری ساخته شده که محرک‌های ناگهانی مثل نور شدید، صدای بلند یا چیزی که یکهویی به‌سمت‌مون میاد رو خیلی سریع پردازش کنه و قبل از آگاهی کامل ما، یه واکنش حفاظتی راه بندازه. این کار از مسیرهای سریع‌تری تو مغز انجام می‌شه- بدن قبل از فکر آگاهانه حرکت می‌کنه. خب این رو نگر دارید.

توی هنرهای رزمی، تکنیکی هست به اسم «تای‌ ساباکی». یعنی این‌که بدن‌ت رو در لحظه‌ی مناسب و در جهت درست حرکت بدی تا ضربه مقابل خنثی بشه و حتی موقعیت بهتری برای حرکت بعدی پیدا کنی. طرف مقابل می‌تونه با مشت، شمشیر، زنجیر یا هر چیز دیگه‌ای حمله کنه. تو باید تو همون فاصله‌ی خیلی خیلی کوتاه، تصمیم بگیری چطور بچرخی، کدوم طرف بری که هم ضربه نخوری، هم انرژی طرف رو هدر بدی به قولی، و هم بتونی حرکت بعدی رو پیاده کنی. بحث من این‌جا اصلن آموزش خشونت و دعوا نیست، می‌خوام به شگفتی مغز اشاره کنم.

یعنی با تمرین و استمرار، مغز یاد می‌گیره که همون واکنش‌های اولیه‌ی دفاعی که یه جورایی خودکاره رو جهت‌دارتر، کارآمدتر و کنترل‌شده‌تر انجام بده. چیزی که اول فقط یک رفلکس خام بوده، با تکرار درست تبدیل می‌شه به واکنشی دقیق‌تر و درست‌تر. حالا من مثال رزمی‌کارها رو آوردم- اون روزی داشتم یه ویدئو مي‌دیدم فکرم درگیر شد، مسلمن تو موقعیت‌های دیگه هم میشه نمونه‌هاش رو پیدا کرد. فکر مي‌کنم شاید یوگا هم کمک میکنه، نمی‌دونم والا من اهلش نیستم ولی فکر کنم تاثیر داره.

برای من این خیلی هیجان‌انگیزه که حتی اون چند صدم ثانیه‌هایی که مغز داره پردازش میکنه و آگاهی ما توش دخیل نیست رو هم می‌تونیم تغییر بدیم، یعنی از شگفتی‌های مغز هر چی بگیم و بشنویم کمه… دولوپ مغز تمومی نداره! خیلی جالبه خیلی، خیلی هیجان‌انگیزه.

پایان‌بندی شگفت‌زده

این یک نوستالژی تکنولوژیک نیست

داشتم كتابی ميخوندم كه به اسم «لی فلستنستاین» برخوردم. تا حالا اسمش به گوشم نخورده بود، از كارهاش هم چيزی نميدونستم. دیروز وقت باز كردم و نشستم در موردش خوندم و كلی چيز جالب فهمیدم که دوست دارم بنویسمش.

لی ۱۹۴۵ تو فيلادلفيا به دنيا میاد، بعدها میره بركلی و مهندسی برق و كامپيوتر میخونه. همزمان قاطی جنبشهای دانشجويی دهه ۶۰ میشه، تو Free Speech Movement شركت می‌کنه، در اشغال ساختمان دانشگاه بازداشت میشه، برای روزنامه زيرزمينی Berkeley Barb هم مطلب مينوشته.

چند سال بعد همين آدم ميشه يكی از مغزهای دوره اول كامپيوترهای شخصی. تو چند شركت مختلف كار مهندسی ميكنه، بورد و مودم و ترمينال طراحی ميكنه و آخر سر می رسه به طراحی Sol-20، يکی از اولين كامپيوترهای شخصی كامل رو ميزی، و بعد هم Osborne 1 كه علمن از اولين كامپيوترهای قابل حمل جدی بازار بود. اما نكته اينه كه خودش اينها رو فقط یک «محصول» نمی بينه. برای لی اينها تكه‌های يک پروژه بزرگترن، پروژه ای كه هدفش ارزون كردن تكنولوژی، در دسترس آدمهای معمولی گذاشتن و از انحصار چند شركت بزرگ در آوردنش بود.

از طرف دیگه، فلستنستاین يک نقش خيلی خاص هم تو دنيای هكرها داشته. moderator مشهور Homebrew Computer Club بوده، همان جمعی كه وزنیاک و بقيه کارآفرین‌های اولیه دنیای کامپیوتر و هكرها اونجا همديگه رو پيدا كردن. خودش تعريف ميكنه كه با يک خط كش بلند جلوی سالن ميايستاده، نه بعنوان رییس بیشتر شبیه نگهبان هرج‌ومرج. احتمالن یکی از دغدغه‌‌هاش هم این بوده که تو جلسات‌شون همه حرف بزنن، نه فقط یه عده خاص.

یکی دیگه از جذاب ترين قسمت‌های زندگی‌ش برای من پروژه‌ای بود به اسمCommunity Memory. اوائل دهه ۷۰، لی فلستنستاین، افرم ليپكين، كن كولستاد، جود ميلهون و مارک سپاكوفسكی دور هم جمع میشن و یه كامپيوتر بزرگSDS 940 را تو سانفرانسيسكو برای استفاده عموم راه می‌اندازن که با یک خط تلفن خيلی كم سرعت (۱۱۰ باد) به دستگاه Teletype Model 33 وصل شده بود. این کامپیوتر رو گذاشته بودن تو مغازه موسیقی (صفحه فروشی) به اسم Leopold’s Records تو بركلی، درست كنار یه تابلوی اعلانات كاغذی.
فلستنستاین مسئول سخت افزار این سیستم بود.
اين تله‌ تايپ در اصل يک كيبورد و چاپگر كامپيوتری بود كه هر چی تايپ ميكردی چاپ ميشد، هم ورودی، هم خروجی را می‌تونستی ببینی.

كاربرا چی كار ميتونستن بكنن؟ خيلی ساده. پيام بذارن، و همچنین جستجو کنن و دنبال چیزی بگردن، آگهی «نوازنده بيس ميخواهيم» بذارن، بحث سياسی و فلسفی بنويسن، قرار تمرين موسيقی هماهنگ كنن. كل سيستم در واقع یه تابلوی اعلانات ديجيتال عمومی بود. خيلی ها امروز از اين به عنوان اولين شبكه اجتماعی عمومی يا اولين social media ياد ميكنن، ولی آن موقع فقط يک اسم ساده داشت: Community Memory، حافظه جامعه.

در شروع، CM بيشتر به شكل یه شبكه برای به اشتراک گذاشتن اطلاعات و منابع بين گروههای مختلف ضد فرهنگ غالب طراحی شده بود، گروههای اقتصادی و آموزشی و اجتماعی آلترناتيو كه ميخواستن با هم و با مردم در ارتباط باشن.
ولی خيلی زود شكلش عوض شد و تبديل شد به چيزی شبيه يک «بازار اطلاعات» چون دسترسی دوطرفه و مستقيم و بدون واسطه به پيامها رو از طريق ترمينالهای عمومی ميداد.

وقتی سيستم در دسترس مردم قرار گرفت، خود كاربرها نشون دادن كه اين فقط يک تابلوی اعلانات ساده نيست، بلكه يک رسانه عمومی برای ارتباط‌ه كه ميشه برای هنر، ادبيات، روزنامه نگاری، تجارت و حتی گپ و گفت روزمره ازش استفاده كرد.

فاز اول Community Memory بين سالهای ۱۹۷۳ تا ۱۹۷۵ یه جور آزمايش بود تا ببينن مردم اگر بتونن با كامپيوتر اطلاعات جابه جا كنن چه واكنشی نشون ميدن. اون موقع تقريبن هيچ كس مستقيم با كامپيوتر سروكار نداشت. اون‌ها در بروشورشون نوشته بودن:

«كانالهای ارتباطی قوی، آزاد و غيرسلسله مراتبی، چه با كامپيوتر و مودم، چه با قلم و كاغذ، تلفن يا گفتگوی رو در رو، خط مقدم پس گرفتن و زنده كردن جامعه های ما هستن».

ايده پشت ماجرا از خود تكنولوژی مهم تره. به جای اينكه كامپيوتر یه جعبه عجيب تو يک اتاق بسته دانشگاه يا شركت باشه، مياد وسط زندگی روزمره مردم. كنار همان برد كاغذی كه همه عادت داشتن براش اعلاميه بزنن. هر كسی كه از آن راهرو رد ميشد ميتونست با سيستم کار کنه، بدون اينكه لازم باشه «كاربر متخصص» باشه يا آموزش خاصی ديده باشه.

از نظر فكری هم، لی تحت تاثير كتاب Tools for Conviviality از ايوان ايليچ بوده. ايليچ ميگفت ابزارها دو جور ميتونن باشن. يا صنعتی و غيرهمدلانه، كه فقط دست متخصصها و نهادها است و بقيه فقط مصرف كننده هستن. يا همدلانه و convivial، كه آدمهای معمولی ميتونن يادش بگيرن، دستكاری اش كنن، خرابش كنن، دوباره بسازنش و با همين تجربه کردن، هم خودشان را و هم دنيا را بهتر بفهمن.

فلستنستاین در نوشته ها و مصاحبه هايش به همين ايده دمكراتيک كردن ابزارها و گسترش دسترسی عموم به تكنولوژی استناد ميكند و جمله هايی مثل «اگر ميخواهی قواعد را عوض كنی، ابزارها را عوض كن» و اینکه اگه می‌خواین کار شبیه بازی باشه، خود ابزارها هم بايد باز و قابل دستكاری باشن، از او نقل شده.

پشت همه اينها يه ایده است. قدرت و كنترل در عصر ديجيتال وسط طراحی ابزارها و شبكه می‌تونه باشه. اگر ابزارها طوری طراحی بشن كه فقط متخصصها و شركتها بفهمن چه خبر‌ه، قدرت خود به خود بالا جمع ميشه. اگر ابزارها طوری طراحی بشن كه آدمهای معمولی هم بتونن به آن دست بزنن، خرابش كنن، از نو بسازن و بفهمن، قدرت پخش ميشه پايين.

فلستنستاین بعد هم تو پروژه هايی مثل pedal powered internet برای روستاهای دورافتاده همان خط فكر را ادامه داد، اينكه چطور ميشه با سخت افزار و شبكه های ساده و ارزان، دسترسی به اينترنت رو برای جاهايی فراهم كرد كه شركتهای بزرگ حوصله يا سود مالی براش نمی‌دیدن.

سال ۲۰۱۶ موزه تاريخ كامپيوتر او را به عنوان fellow انتخاب كرد، به خاطر تاثيرش روی محيط فنی و اجتماعی دوره اول كامپيوتر‌های شخصی. يعنی رسمن پذيرفتن كه نقش او فقط اين نبود كه چند تا بورد و كامپيوتر طراحی كنه. لی همزمان فضا و فرهنگ آن دوره را هم شكل داده، از باشگاه هوم‌برو گرفته تا تابلوی اعلانات ديجيتال عمومی، از لپتاپ قابل حمل تا دفاع از ابزارهای همدلانه و باز.

به نظر من زندگی آدم‌ها جالبه، یعنی زندگی‌نامه خوندن‌ها برای من جالبه، چون در خلالش چیزی بیشتر از کاری که انجام داده شده رو می‌بینی، طرز فکر اون آدم، راهی که رفته و … اینها مهمه برای من. مثلن تا همین چند روز پیش من پیش خودم میگفتم ابزار، ابزاره(یا تکنولوژی) مهم اینکه چطور استفاده کنیم ازش و کی داره هدایتش میکنه- بعد از خوندن درباره لی متوجه شدم که انگار چیزی رو جا انداختم، در واقع اینکه ابزارها چطوری ساخته بشن هم مهمه! شبکه تور مثلن! یا همین سرویس موبایل Phreeli که اخیرن ازش یه چیزهایی خوندم و … یعنی یک ابزار می‌تونه دموکرات باشه یا نباشه! نه اینکه ما چطور ازش استفاده میکنیم. امیدوارم رسونده باشم منظورم رو.
ساده‌تر، فقط اینکه کی پشت فرمون میشینه مهم نیست، اینکه ماشین چطور ساخته شده هم مهمه. به قول لی، اگر بخوایم قواعد عوض شه شاید باید ابزارهای جدید طراحی یا قبلی‌ها رو بازطراحی کنیم!؟

پایان‌بندی هم به افتخار بتهون عزیز- همینجوری دلم خواست