به نام ما مردم و لعنت به ظالمان
خب، نوشته بودم که شروع به ترجمه کتاب «پیانوی خودنواز» کردم، با کمک بسیار زیادی از ماشین. البته خودم هم میخونم و چک میکنم- ۱۰۰٪ ماشینی نیست.
من این کتاب رو قبل از دی ماه شروع کرده بودم. بعد دیگه جونی/امیدی/حسی نبود که بخوام از سر بگیرمش… و بعد چند ماه دوباره شروع کرده بودم به خوندش که اتفاقی افتاد و خلاصه اخیرن که برای بار سوم گرفتم دستم بخونمش، گفتم بذار اینبار دستی به ترجمه بکشم و بذارم تو وبسایت/کانال تا مردم هم بخونن، با هم بخونیم.
همین چند دقیقه پیش، فصل نه رو آپلود کردم. این کتاب، تو میگی انگار، برای همین روزهای ما نوشته شده! برای همین روزهایی که فکر میکنیم برنامهنویس همونیه ،که هیچ دانشی از برنامهنویسی و معماری نرمافزار نداره، و میشینه پشت کامپیوتر و میگه « برام یه اپ بنویس که فلان کنه بهمان کنه»* (این وسط حل مساله و خلاقیت آدمها چی میشه؟ ) همین که من دارم کتابی رو به فارسی برمیگردونم، منی که مترجم نیستم و هیییچ هم بلد هم نیستم از مترجمی… شغلهایی از بین میرن و شغلهایی که سرجاشون میمونن، ممکنه شغلهایی جدید ایجاد شن، و اما، مهمترین قسمت این داستانها، آدمها هستند!… شغل ایکس حذف میشه یا نمیشه، به اون قسمت «آدمهایی که صاحب شغلها بودن» باید نگاه کنیم.
در حال که از فصل به فصل این کتاب به وجد میام و لذت میبرم. باید دید پال و فینرتی میخوان چی کار کنن! باید دید مردم اون طرف پل چیکار میکنن!…
* اضافه کنم که من در کارهام به شکل خوبی از ایجنتها استفاده میکنم، انتقادم رو به دایناسور شدن نیست!داستان اینجاست که باید ترغیب شد به چراها، اگر بریم به سمتی که سردرنیاریم از چیزهایی که تولید میکنیم، چه چیز خوبی برای ماها داره؟! پرامپتنویسی صرفن پرامپتنویسیه. کسی که پول میده میره فضا میچرخه، اسمش فضانورد نیست! اسمش مسافر فضاییه. این بحث دیگهای میشه و الان مجالش نیست 😉
مرسی جناب ونهگات، ماچ از کله روح شما، با اینکه به روح اعتقادی ندارم :*