فردای بهتر

یه عکس قدیمی دستم بود. داشتم نگاهش می‌کردم و خب البته آهنگی هم پخش می‌شد (اسم آهنگ رو هم بنویسم دیگه: Raindrops – Shamrain). همین‌طور که به عکس خیره شده بودم، داستان کوتاهی به ذهنم اومد.
نوشتمش، بعد خوندم و اصلاح کردم. دیدم بد نیست منتشرش کنم. شاید فقط برای اینکه اینجا هم بماند. عکس زیر همون نسخه اولیه داستانه. این داستان هیچ ارتباط واقعی‌ای به عکس زیر نداره، آدم‌های در عکس رو هم بلور/محو کردم.




به سرفه افتاده بود، نشسته بود رو صندلی‌‌ش، پشت میزش. سرش رو انداخته بود پایین و به زور نفس میکشید… به عکسی که تو دستش بود نگاه میکرد، داشت زمزمه میکرد: مامان، دوست دارم… صنم، خودت می‌دونی باید مراقب مامان باشی. می‌دونم نیازی نیست بهت بگم… عطیه‌خانوم، ببخشید عطیه‌خانوم… نمی‌خواست به صورت احمد نگاه کنه… آخ احمد، آخ احمد… اون روز لعنتی اون روز نحس…. همه چی از جلوی چشمش رد میشد…عطیه خانوم بهش گفته بود ببینه کاری میتونه به احمد، پسرش، پیدا کنه. جور کرده بود، تو محل کار خودش، یه کاری که از دست احمد بربیاد. به عطیه خانوم گفته بود من حواسم بهش هست، احمد هم داداش خودمه دیگه، دستش رو گذاشته بود رو شونه عطیه خانوم که راحت باش خاله عطیه.

صدای سوختن میومد، همه جا پر از دود و شعله‌‌های آتش…. صدای دویدن رو شنید، صنم داشت صداش میکرد، به خودش میگفت صنم اینجا چکار میکنه، صدای دویدن میومد صدای نفس نفس زدن… پاشد از روی صندلی، سرش گیج میرفت خودش رو تلو تلو خوران رسوند به جلوی در، رفت تو راهرو… چشماش می‌سوخت، نمي‌تونست ببینه… محوطه سالن تو آتش و دود بود…

اون روز لعنتی… اون روز نحس… پیغام اومده بود « به دلیل حادثه‌ ناگواری که پیش آمده، امروز تعطیل است.»….سرویس میخواست برگرده، اعتراض کرده بود که تا اینجا اومدیم دیگه چیزی نمونده. باید سر در میاورد چی شده، ناسلامتی یکی از مدیرا بود، یعنی چی نیان. یعنی چی حادثه؟! تو حیاط شلوغ بود، دم در سالن بچه‌های سرویس دیگه واستاده بودن… یکی گریه میکرد، یکی میگفت چرا آمبولانس نمیاد؟ یکی داشت زنگ میزد، یکی نشسته بود سرش رو گرفته بود بین دستاش… صدای کَرَم میومد، داشت داد میزد به آتیش میکشم اینجا رو، به خداا قسم که به آتیش میکشم… جلو رفت، راهش رو باز کرد، وسط سالن، یا خدا، اون احمد بود، کَرَم پاهای احمد رو گرفته بود. یکی داشت طناب رو می‌برید. داشتن می‌آوردنش پایین… همونجا واستاده بود، یخ زده بود، دیگه چیزی نمیشنید دیگه چیزی نمیفهمید، می‌تونست صدای جریان خون رو تو رگ‌هاش بشنوه اما از بیرون چیزی نمیشنید…

صدای صنم میومد، داشت صداش میکرد، اما نمیدیدش…. تو راهرو نشسته بود، به نرده‌ها تکیه داده بود، نمي‌تونست دیگه برگرده تو اتاق خودش.. چشماش سیاهی میرفت، سرشو برده بود تو یقه بلوزش، داشت از گرما میسوخت… احساس کرد صنم اومد دستش رو گرفت و میگفت پاشو بریم…چشماشو به زور باز کرد، آتیش بود آتیش… نگاه کرد تو دستش یه عکس سوخته بود، گفت: این برای تو بود احمد.

——- روزنامه فردا: کارخانه «فردای بهتر» در آتش سوخت; تلفات جانی ۱ نفر.