۲ در ۱: «من فقط نظر شخصی دادم» و «فصل شش‌ام کتاب دست چپ تاریکی»

سال ۱۹۶۱ استنلی میلگرام در دانشگاه ییل آزمایشی طراحی می‌کنه. به کسایی که شرکت کردن می‌گن نقش معلم رو دارن و باید هر بار که شاگرد که اون طرف دیوار، جواب غلط میداد بهش شوک الکتریکی بزنن… به شدتی که هر بار بیشتر میشد. البته شوک واقعی نبود و شاگرد هم بازیگر بود، نقش بازی میکرد .

نتیجه این آزمایش این شد که حدود دو سوم شرکت کننده‌ها، شوک رو تا سطح زیادی بالا بردن، چیزی که پژوهشگرا انتظار نداشتن. این‌ آدم‌ها هیولا یا شیطان صفت نبودن، آدم‌های عادی بودن. وقتی مسئول آزمایش می‌گفت ادامه بدید، مسئولیتش با ماست، شرکت‌کننده‌ها با اینکه ناراحت میشدن، میلرزیدن، ولی ادامه می‌دادن، چون نمی‌تونستن به مقام پروفسوری که اونجا میگفت ادامه بدن «نه» بگن، چون فکر میکردن مسئولیتش با اونها نیست …. و البته عده کمی هم بودن که لذت میبردن…

حالا در مورد خود آزمایش و جزیئاتش، علاقمند باشین خودتون مي‌رین می‌خونین. یکی از نکته‌های مهم آزمایش این بود که مسئولیت میره جای دیگه- شرکت کننده می‌گفت من دستور رو اجرا میکنم. یکی دیگه از نتایجشون هم این بود که شرکت کننده میگفت این برای آزمایش است و کارش رو بخشی از پروژه علمی می‌دونست و فکر میکرد اوکیه.

حالا با دید این آزمایش و نتایج‌ش به یه ماجرای آنلاین- کارهایی مثل قلدری آنلاین، خواستم نگاه کنم- شاید بهم ربطی نداشته باشن… حالا، وقتی چندین نفر دارن یه کار رو انجام مي‌دن، مثل همون قلدری، مسخره کردن، خاموش کردن صدا، تحقیر کردن… اینجا چی میشه؟ مسئولیتش با کیه و چطور پخش میشه؟

۱- سمت جمع میره، چون نمیگن که از بین هزار نفر، تو بودی که قلدری کردی… اونم میگه من نبودم همه بودن، من فقط یه لایک زدم، یا من فقط یه ریتوییت کردم، من فقط یه کامنت گذاشتم، من فقط خندیدیم و … یعنی کار پخش شده بین چندین نفر و هیچ کسی مسئول نمیبینه خودشو.
طبق چیز‌هایی که خوندم این رفتارهای ما ناشی از میل به همرنگی با اطرافیان میتونه باشه، اگر بیشتر آدم‌های دورو بر من دارن اینکارو میکنن، پس شاید منم باید همینکارو بکنم. یا چیزی شبیه تعلق به گروه داشتن، مثل همون پیراهن قهوه‌‌ای‌های هیتلر. وقتی آدم‌ها در یک گروه هستند، خودشون رو متعلق به یک گروه می‌دونن، هویت گروه رو به خودشون میگیرن. یا ممکنه فکر کنن، در واقع یعنی بترسند که اگر همراهی نکنن ممکنه خودشون نفر بعدی باشن که اتک بشه بهشون. یا اینکه تحت تاثیر فردی با قدرت هستند، و چون چشم بسته این آدم رو دنبال میکنن، هر چی بگه رو وحی منزل میدونن، بدون اینکه فکر کنن.
و خب همه چیز تو دنیای مجازی فرق داره، شبیه همون که گذر زمان در شبکه‌های اجتماعی فرق کرده با گذر زمان در دنیای واقعی ما، یا شبیه اینکه ناراحتی کسی رو از نزدیک دیدن، فرق داره با دیدن علامت غمگین در شبکه اجتماعی… یعنی این فاصله‌ها، آسیب‌زدن رو راحت کرده.

۲- میره سمت فرد با قدرتی که یا این حرکت رو شروع کرده و یا درش شرکت کرده. فرد با قدرت هم منظور رییس جمهور و ال و بل نیست، قدرت در تمام لایه‌های زندگی‌مون در جریانه. همین که یکی فالوئرهاش بره بالای ۵ هزارتا، ۱۰ هزارتا، حس قدرت و کنترل و تاثیرگذاری پیدا میکنه. ولی آیا مسئولیت اخلاقی‌ش هم بالاتر میره؟ یا اونم برمیگرده میگه من نظر شخصی خودمو دادم و به کسی نگفتم چیکار کنه و چیکار نکنه… یه بهونه ضعیف برای کسی که می‌دونه چقدر ممکنه تاثیر بذاره، یا اینکه اصلن عمدن برای فرار از پاسخگویی نسبت به رفتارش شروع به تخریب کسی دیگه کنه…
جواب این سوال که آیا با قدرت بیشتر، مسئولیت هم بیشتر میشه که بله است. یاد جمله معروف داستان اسپایدرمن افتادم: With great power comes great responsibility 🙂 عرض ارادت خدمت آقامون استنلی که جاش خیلی خالیه، و البته خود پیتر پارکر عزیزمون هم (آقامون پیتر پارکر میخواستم بنویسم، دیدم سن پیتر پارکر به آقامون نمیخوره).

خب، داشتم می‌نوشتم، جواب این سوال، بله است. چون هر چی صدا بلندتر باشه، وزن کلمه‌ها هم بیشتر میشه. خوبی این روزها اینه که حتی کسی با چندین ده هزار فالوئر هم می‌تونه براحتی نقد بشه- البته باید منصفانه و دقیق باشه، نه حمله- همین چند سال پیش نقد کردنش عجیب بود، باز الان خیلی بهتره. حالا کسی که ده ها هزار فالوئر داره، نمیتونه نقد کنه؟ البته که می‌تونه، و اصلن منتظر اجازه من و شما نیستن، قدرت دستشه. ولی کسی که صدای بلندتری داره، قبل از اینکه اسم کسی رو جلوی هزاران نفر ببره، باید مطمئن بشه که ماجرا رو درست فهمیده و طرف مقابل رو هم شنیده- مگر اینکه هدف تخریبه، فرار از پاسخگو بودن و البته شاید هدفهای دیگه مثل ندونم کاری و چه و چه … قدرت داشتن و منصف موندن با هم راحت جمع نمی‌شن، باید جمع بشن ها، ولی خب می‌بینیم که وضع چیه.. و خب همین‌جاست که مسئولیت معنی پیدا می‌کنه.
البته اینکه فرد با نفوذی مسئولیت بیشتری داره، به معنی بی‌مسئولیتی بقیه‌مون نیست. ما آدم‌ها باید از خودمون بپرسیم: چرا دارم اینکارو میکنم؟ چرا به این حرف میخندم؟ ما باید از خودمون بپرسیم که مگه حرف طرف مقابل رو شنیدم؟ بذار خودم فکر کنم؟ بذار خودم برم ببینم داستان چیه؟ دارم از چی دفاع میکنم: صرفن چون آدم محبوبی است، پس همه کارهاش و رفتاراش اوکیه و من باید بپذیرم و قبول کنم؟
اون روزی داشتم یه پادکستی رو گوش می‌دادم، استادی داشت صحبت مي‌کرد، به قدری این آدم عالی است که بیا و ببین، حرف میزنه میگه البته من این رو مستقیم نشنیدم، پس نمی‌تونم به قطع بگم… یا میگه این حرف رو از کسی دیگه شنیدم و اعتبار حرفش رو نمی‌دونم… ببنین چقدر یه آدم میتونه که عالی باشه- حساسیتش در مورد نقل حرف، نقل داستان از کسی دیگه…

در نهایت، چیزی که من فهمیدم این است که کارهای به نظر کوچک، جدن مي‌تونن تاثیرهای بزرگی بذارن، اگر ما انجامشون می‌دیم بخشی از اون هستیم و نمی‌تونیم شونه خالی کنیم، و قدرت هم کسی رو از پاسخگویی معاف نمیکنه، قانون جنگل حاکم نیست. و البته مهمتر از اون، نباید چون یک نفر قدرت بیشتری از ما داره، دنبالش بی چون و چرا راه بیوفتیم. شاید مقاسه رفتارهای بد آنلاین و تاثیر اینفلوئنسرها رو نباید ربط بدم به آزمایش میلگرام… من بعنوان یک آدم عادی نوشتم، نه روانشناسم و نه پژوهشگر انسان‌شناسی و جامعه شناسی…صرفن درک خودمو از خونده‌هام نوشتم و جمع‌بندی کردم و البته می‌تونه جمع‌بندی ناقص باشه، سعی کردم چیزی که می‌‌نویسم تاثیر منفی نداشته باشه. امیدوارم که عمل‌م به حرفی که باورش دارم نزدیک بوده.

خیلی خب، بریم سراغ فصل شش‌ام از کتاب «دست چپ تاریکی»، همراه با ارادت خدمت خانوم‌م اورسولا کی لگویین عزیز :*****

راهی به اورگورین pdf
راهی به اورگورین ogg

بخونیم ببینیم گنلی می‌خواد چیکار کنه، استراون چی میشه… اون پنج سال چطور قراره بگذره…