چون پرده برافتد

به نام ما مردم و لعنت به ظالم

چند شب پیش، شاید یکی دو هفته قبل، خواب دیدم شاهد یک ماجرای عجیبی بودم و داشتم اون ماجرا رو برای یک نفر تعریف می‌کردم.

با هیجان بهش می‌گفتم: «ببین، من اونجا بودم، این‌طوری شد که فلانی دستش را آورد بالا، توی هوا نگه داشت، و یک‌هو آن شی توی دستش ظاهر شد.»

اون شخص با حیرت نگاهم می‌کرد. بهش گفتم: «باور نمی‌کنی؟ واقعن فکر می‌کنی این‌ها خرافاته؟ توهم ذهنیه؟»

همان لحظه، وسط تعریف کردن، یک‌ دفعه به خودم گفتم: «صبر کن ببینم… مگه اصلن می‌شه یک چیزی همین‌طوری، یک‌هو، توی دست کسی ظاهر شه؟ همینجوری یکهو؟»

بعد گفتم: «اوه… اون خواب بوده.»

و هنوز این جمله توی ذهنم تمام نشده بود که یک لایه‌ی دیگر هم کنار رفت به قولی و گفتم: «اوه… این هم الان خواب‌ه. من دارم خواب می‌بینم.»

بعد به آدم روبه‌روییم لبخند زدم و بلافاصله از خواب بیدار شدم.

بیدار که شدم، خنده‌ام گرفته بود از کل ماجرا. خواب را برای پیام تعریف کردم و کلی خندیدیم. امروز هم اتفاقی افتاد، یادش افتادم، و دلم خواست بنویسمش.

عنوان این پست را از مصرع «چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من» برداشتم؛ چون وقتی فهمیدم که این‌ها خوابه، من و آن آدم روبه‌روییم، هر دو به شکلی محو شدیم دیگه.

خواب زیبا ببینین