به نام و یاد مردم، مردم آبان ماهها و دی ماهها و خودمون
دیروز فصل ۲۱ام از رمان «پیانوی خودنواز» از عزیز دلم ونهگات رو میخوندم- به تازگی به جمع نویسندگان عزیز دلم اضافه شده، شاید که برم سراغ رمانهای دیگه ش و بیشتر به وجد و ذوق بیام. خب، خب در این فصل یک صحنهای در حال اجراست: یک رادیکال در مقام دادستان، یک آدم معمولی در مقام شاهد و یک مهندس جوان در مقام وکیل در حضور قاضی هستند و حرف میزنن… و چه زیبا، ونه گات موضوع بحثشون رو به طنز تلخ کشیده، یعنی بعد صحنه میگی پوف… به قدری لذت بردم، و به فکر رفتم که نشستم یه چیزهایی رو جستجو کردم و خوندم. گفتم نوشتنش بد نمیشه. اینها نظرات و دیدگاه منن، نه تخصصی در جامعه شناسی دارم نه اقتصاد و نه خوشبختانه سیاست- یک آدم معمولی.
یه مفهومی است به اسم «گروه مرجع»، طبق تعریف ویکیپدیا: یک گروه مرجع گروهی است که با یک فرد یا گروه دیگر مقایسه میشود. خب این تعریف رو داشته باشیم. و حالا «تغییر گروه مرجع»، یعنی چی؟ اگر یک موقعیت رو با مرجعهای مختلف بررسی کنیم، مثلن:
۱- همکارم که کار مشابه انجام میده، حقوقش ۴۰ میلیون تومان از من بیشتره.
۲- مادر/پدرم در سن من که تقریبن کار مشابه انجام میدادن، به پول اون موقع ۳ میلیون تومان حقوق میگرفتند.
اولین نمونه، حس بيعدالتی داره و دومین حس خوشبختی. هر دو گزاره بالا هم درست هستند. فقط گروه مرجع عوض شده، با عوض شدن این گروه حسی که بهت داده میشه هم عوض میشه. اگر کسی بخواد تو بیعدالتی رو نبینی، و یا بخواد حس خوبی نسبت به شرایط فعلی داشته باشی، از گروههای مرجعی مثل دومی استفاده میکنه. دوباره بنویسم که هر دو گزاره هم واقعی هستند. اما انتخاب اینکه کدوم گزاره جلوی چشم من و تو باشه برمیگرده به اینکه قدرت دست کی است.
مثال دیگه بزنیم، مدیرها بیشترین سود رو میبرن و کارگرها حتا حقوق و مزایاشون رو هم کامل دریافت نمیکنند. بهتر بنویسم حقوق و مزایایی که باید داشته باشن رو بهشون نمیدن، همین صاحبان شرکتها، کارخونهها و مدیران و غیره. حالا بیاین با تغییر مرجع به چند مثال نگاه کنیم:
۱- ما اینجا مثل خانواده هستیم و در یک خانواده کسی برتر و بهتر از اون یکی نیست، هدف همهمون یکیه. این یک بار عاطفی میده که کارمند نتونه در مورد حقوق و مزایا حرف بزنه، چون در یک خانواده است.
۲- امسال نسبت به سال گذشته ۱۵٪ حقوقتون رو افزایش دادیم. حذف یک قسمت مهم از واقعیت: تورم چد درصد بوده؟
۳- تو این شرکت کار کردن برای تو خودش یک رزومه است، حقوق مهم نیست در برابر تجربه کار در اینجا. در برابر اینکه، حقوق من برای کار مشابه در شرکت رقیب چقدر میتونست باشه؟ رزومه فرضی آینده در برابر حقوق و مزایای امروز.
۴- دوسال پیش که اومده بودی کجا بودی، ببین الان به کجا رسیدی. این جمله البته میتونه انگیزه بده، پیشرفت شخصی فرد رو نشون بده، اما آیا رشد حقوقم مثل رشد پیشرفت کاری و مسئولیتهام و ارزشی که آوردم بوده؟ اگر نه یعنی ابزاری شده نه برای انگیزش، بل برای انحراف فکر از حقوق و مزایا.
۵- وضع کار خرابه، خداروشکر کن که کار داری. این دیگه یعنی استثمار هم بهتر از بیکاریه.
۶- لااقل سر دستگاه وامیسی، کارگر معدن نیستی. مقایسه سختی کار برای منحرف کردن از حقوق و مزایا.
۷- در عوض اینجا کنسولبازی داریم و یخچال شرکت همیشه پره. اینجا خودت رییس خودتی. اما آیا حقوق و مزای و بیمه و اضافه کاری ها تمام و کمال پرداخت میشه؟
۸- قدیمها اصلا حقوق و بیمه نبود، الان تو با ماشین میای سر کار یا الان تو بیمه داری. اما نسبت به سودی که همین امسال صاحب کارخونه/مدیر/کارفرما از کار من برد، سهمم چقدر بود؟
همه گزارههای بالا – قسمت اولشون- واقعی هستند احتمالا، حتا میتونن با ارقام و آمار درست بودنشون رو ثابت کنند. اما نگاه دوم و یا تغییر گروه مرجع است که مهمه!
کی تصمیم میگیره که با چه دورانی، چه کسی و چه شرایطی مقایسه بشیم؟ اون آدم/ نگاه در واقع قدرت دستشه، و صد در صد که قدرت چانهزنی بالاتری هم داره، و البته حفظ روایت اولی براش کم هزینه است و همونطور هم ادامه میده.
و البته شاید از خیلی دیدگاهها و موضعها بشه به این مسئله نگاه کرد. مثلن مغز ما دنبال کاهش ناراحتیه، به همین خاطر حس خوب رو به حس بیعدالتی ممکنه ترجیح بده. و شاید همین هم اسباب سواستفاده بشه.
چند وقت پیش با همکارم حرف میزدیم که اگر شرکتی گفت ما خانواده هستیم، همون لحظه بگیم سهم ارث ما تقریبن چقدر میشه؟ ما ارثمون رو الان میخوایم، مرسی.
این داستان پیانوی خودنواز خیلی قشنگه خیلی، یعنی از خوندن فصل به فصلش دارم لذت میبرم، روحمو سیراب میکنه. بوس به اون روح نداشته ونه گات، هزاران بوس. پیانو که میگم یاد بتهون میووفتم، بوس به بتهون عزیزم هم.
امیدوارم همه مردم سلامت باشن و در آرامش و آزادی، دور از بدیها و ظلم و ظالمها