کثافت خالص

بعضی چیزها خراب نشدن که قابل تعمیر بشن، از بیخ و بن خراب طراحی شدن- یا بعضی چیزها کثیف نشدن که بشه با آب و صابون تمیزشون کرد، کثافت خالص و مطلق‌ند، این چیزها رو نمیشه با آب تمییز کرد; تلاش کنی تمیزشون کنی دستت رو کثیف میکنی.

مین مغزت باش مثلن

وقتی یه چیز با سرعت و شدت میاد سمت صورت‌مون، معمولن قبل از این‌که حتا بفهمیم چی شد، بدن خودش وارد عمل می‌شه: سر رو می‌کشیم عقب، می‌ریم کنار، بدن‌مون می‌چرخه… خلاصه، واینمیسیم که ضربه رو صاف بخوریم.

از نظر عصبی، اون لحظه‌ی اول بیشتر یه واکنش رفلکسی و ناخودآگاهه (البته واکنش‌ها یک جور نیستن، مثلن یکی سریع، غریزی و خودکاره، یکی کندتر، آگاهانه و با انتخاب ما، منظور من الان واکنش‌های سریع و خودکاره) سیستم عصبی ما طوری ساخته شده که محرک‌های ناگهانی مثل نور شدید، صدای بلند یا چیزی که یکهویی به‌سمت‌مون میاد رو خیلی سریع پردازش کنه و قبل از آگاهی کامل ما، یه واکنش حفاظتی راه بندازه. این کار از مسیرهای سریع‌تری تو مغز انجام می‌شه- بدن قبل از فکر آگاهانه حرکت می‌کنه. خب این رو نگر دارید.

توی هنرهای رزمی، تکنیکی هست به اسم «تای‌ ساباکی». یعنی این‌که بدن‌ت رو در لحظه‌ی مناسب و در جهت درست حرکت بدی تا ضربه مقابل خنثی بشه و حتی موقعیت بهتری برای حرکت بعدی پیدا کنی. طرف مقابل می‌تونه با مشت، شمشیر، زنجیر یا هر چیز دیگه‌ای حمله کنه. تو باید تو همون فاصله‌ی خیلی خیلی کوتاه، تصمیم بگیری چطور بچرخی، کدوم طرف بری که هم ضربه نخوری، هم انرژی طرف رو هدر بدی به قولی، و هم بتونی حرکت بعدی رو پیاده کنی. بحث من این‌جا اصلن آموزش خشونت و دعوا نیست، می‌خوام به شگفتی مغز اشاره کنم.

یعنی با تمرین و استمرار، مغز یاد می‌گیره که همون واکنش‌های اولیه‌ی دفاعی که یه جورایی خودکاره رو جهت‌دارتر، کارآمدتر و کنترل‌شده‌تر انجام بده. چیزی که اول فقط یک رفلکس خام بوده، با تکرار درست تبدیل می‌شه به واکنشی دقیق‌تر و درست‌تر. حالا من مثال رزمی‌کارها رو آوردم- اون روزی داشتم یه ویدئو مي‌دیدم فکرم درگیر شد، مسلمن تو موقعیت‌های دیگه هم میشه نمونه‌هاش رو پیدا کرد. فکر مي‌کنم شاید یوگا هم کمک میکنه، نمی‌دونم والا من اهلش نیستم ولی فکر کنم تاثیر داره.

برای من این خیلی هیجان‌انگیزه که حتی اون چند صدم ثانیه‌هایی که مغز داره پردازش میکنه و آگاهی ما توش دخیل نیست رو هم می‌تونیم تغییر بدیم، یعنی از شگفتی‌های مغز هر چی بگیم و بشنویم کمه… دولوپ مغز تمومی نداره! خیلی جالبه خیلی، خیلی هیجان‌انگیزه.

پایان‌بندی شگفت‌زده

این یک نوستالژی تکنولوژیک نیست

داشتم كتابی ميخوندم كه به اسم «لی فلستنستاین» برخوردم. تا حالا اسمش به گوشم نخورده بود، از كارهاش هم چيزی نميدونستم. دیروز وقت باز كردم و نشستم در موردش خوندم و كلی چيز جالب فهمیدم که دوست دارم بنویسمش.

لی ۱۹۴۵ تو فيلادلفيا به دنيا میاد، بعدها میره بركلی و مهندسی برق و كامپيوتر میخونه. همزمان قاطی جنبشهای دانشجويی دهه ۶۰ میشه، تو Free Speech Movement شركت می‌کنه، در اشغال ساختمان دانشگاه بازداشت میشه، برای روزنامه زيرزمينی Berkeley Barb هم مطلب مينوشته.

چند سال بعد همين آدم ميشه يكی از مغزهای دوره اول كامپيوترهای شخصی. تو چند شركت مختلف كار مهندسی ميكنه، بورد و مودم و ترمينال طراحی ميكنه و آخر سر می رسه به طراحی Sol-20، يکی از اولين كامپيوترهای شخصی كامل رو ميزی، و بعد هم Osborne 1 كه علمن از اولين كامپيوترهای قابل حمل جدی بازار بود. اما نكته اينه كه خودش اينها رو فقط یک «محصول» نمی بينه. برای لی اينها تكه‌های يک پروژه بزرگترن، پروژه ای كه هدفش ارزون كردن تكنولوژی، در دسترس آدمهای معمولی گذاشتن و از انحصار چند شركت بزرگ در آوردنش بود.

از طرف دیگه، فلستنستاین يک نقش خيلی خاص هم تو دنيای هكرها داشته. moderator مشهور Homebrew Computer Club بوده، همان جمعی كه وزنیاک و بقيه کارآفرین‌های اولیه دنیای کامپیوتر و هكرها اونجا همديگه رو پيدا كردن. خودش تعريف ميكنه كه با يک خط كش بلند جلوی سالن ميايستاده، نه بعنوان رییس بیشتر شبیه نگهبان هرج‌ومرج. احتمالن یکی از دغدغه‌‌هاش هم این بوده که تو جلسات‌شون همه حرف بزنن، نه فقط یه عده خاص.

یکی دیگه از جذاب ترين قسمت‌های زندگی‌ش برای من پروژه‌ای بود به اسمCommunity Memory. اوائل دهه ۷۰، لی فلستنستاین، افرم ليپكين، كن كولستاد، جود ميلهون و مارک سپاكوفسكی دور هم جمع میشن و یه كامپيوتر بزرگSDS 940 را تو سانفرانسيسكو برای استفاده عموم راه می‌اندازن که با یک خط تلفن خيلی كم سرعت (۱۱۰ باد) به دستگاه Teletype Model 33 وصل شده بود. این کامپیوتر رو گذاشته بودن تو مغازه موسیقی (صفحه فروشی) به اسم Leopold’s Records تو بركلی، درست كنار یه تابلوی اعلانات كاغذی.
فلستنستاین مسئول سخت افزار این سیستم بود.
اين تله‌ تايپ در اصل يک كيبورد و چاپگر كامپيوتری بود كه هر چی تايپ ميكردی چاپ ميشد، هم ورودی، هم خروجی را می‌تونستی ببینی.

كاربرا چی كار ميتونستن بكنن؟ خيلی ساده. پيام بذارن، و همچنین جستجو کنن و دنبال چیزی بگردن، آگهی «نوازنده بيس ميخواهيم» بذارن، بحث سياسی و فلسفی بنويسن، قرار تمرين موسيقی هماهنگ كنن. كل سيستم در واقع یه تابلوی اعلانات ديجيتال عمومی بود. خيلی ها امروز از اين به عنوان اولين شبكه اجتماعی عمومی يا اولين social media ياد ميكنن، ولی آن موقع فقط يک اسم ساده داشت: Community Memory، حافظه جامعه.

در شروع، CM بيشتر به شكل یه شبكه برای به اشتراک گذاشتن اطلاعات و منابع بين گروههای مختلف ضد فرهنگ غالب طراحی شده بود، گروههای اقتصادی و آموزشی و اجتماعی آلترناتيو كه ميخواستن با هم و با مردم در ارتباط باشن.
ولی خيلی زود شكلش عوض شد و تبديل شد به چيزی شبيه يک «بازار اطلاعات» چون دسترسی دوطرفه و مستقيم و بدون واسطه به پيامها رو از طريق ترمينالهای عمومی ميداد.

وقتی سيستم در دسترس مردم قرار گرفت، خود كاربرها نشون دادن كه اين فقط يک تابلوی اعلانات ساده نيست، بلكه يک رسانه عمومی برای ارتباط‌ه كه ميشه برای هنر، ادبيات، روزنامه نگاری، تجارت و حتی گپ و گفت روزمره ازش استفاده كرد.

فاز اول Community Memory بين سالهای ۱۹۷۳ تا ۱۹۷۵ یه جور آزمايش بود تا ببينن مردم اگر بتونن با كامپيوتر اطلاعات جابه جا كنن چه واكنشی نشون ميدن. اون موقع تقريبن هيچ كس مستقيم با كامپيوتر سروكار نداشت. اون‌ها در بروشورشون نوشته بودن:

«كانالهای ارتباطی قوی، آزاد و غيرسلسله مراتبی، چه با كامپيوتر و مودم، چه با قلم و كاغذ، تلفن يا گفتگوی رو در رو، خط مقدم پس گرفتن و زنده كردن جامعه های ما هستن».

ايده پشت ماجرا از خود تكنولوژی مهم تره. به جای اينكه كامپيوتر یه جعبه عجيب تو يک اتاق بسته دانشگاه يا شركت باشه، مياد وسط زندگی روزمره مردم. كنار همان برد كاغذی كه همه عادت داشتن براش اعلاميه بزنن. هر كسی كه از آن راهرو رد ميشد ميتونست با سيستم کار کنه، بدون اينكه لازم باشه «كاربر متخصص» باشه يا آموزش خاصی ديده باشه.

از نظر فكری هم، لی تحت تاثير كتاب Tools for Conviviality از ايوان ايليچ بوده. ايليچ ميگفت ابزارها دو جور ميتونن باشن. يا صنعتی و غيرهمدلانه، كه فقط دست متخصصها و نهادها است و بقيه فقط مصرف كننده هستن. يا همدلانه و convivial، كه آدمهای معمولی ميتونن يادش بگيرن، دستكاری اش كنن، خرابش كنن، دوباره بسازنش و با همين تجربه کردن، هم خودشان را و هم دنيا را بهتر بفهمن.

فلستنستاین در نوشته ها و مصاحبه هايش به همين ايده دمكراتيک كردن ابزارها و گسترش دسترسی عموم به تكنولوژی استناد ميكند و جمله هايی مثل «اگر ميخواهی قواعد را عوض كنی، ابزارها را عوض كن» و اینکه اگه می‌خواین کار شبیه بازی باشه، خود ابزارها هم بايد باز و قابل دستكاری باشن، از او نقل شده.

پشت همه اينها يه ایده است. قدرت و كنترل در عصر ديجيتال وسط طراحی ابزارها و شبكه می‌تونه باشه. اگر ابزارها طوری طراحی بشن كه فقط متخصصها و شركتها بفهمن چه خبر‌ه، قدرت خود به خود بالا جمع ميشه. اگر ابزارها طوری طراحی بشن كه آدمهای معمولی هم بتونن به آن دست بزنن، خرابش كنن، از نو بسازن و بفهمن، قدرت پخش ميشه پايين.

فلستنستاین بعد هم تو پروژه هايی مثل pedal powered internet برای روستاهای دورافتاده همان خط فكر را ادامه داد، اينكه چطور ميشه با سخت افزار و شبكه های ساده و ارزان، دسترسی به اينترنت رو برای جاهايی فراهم كرد كه شركتهای بزرگ حوصله يا سود مالی براش نمی‌دیدن.

سال ۲۰۱۶ موزه تاريخ كامپيوتر او را به عنوان fellow انتخاب كرد، به خاطر تاثيرش روی محيط فنی و اجتماعی دوره اول كامپيوتر‌های شخصی. يعنی رسمن پذيرفتن كه نقش او فقط اين نبود كه چند تا بورد و كامپيوتر طراحی كنه. لی همزمان فضا و فرهنگ آن دوره را هم شكل داده، از باشگاه هوم‌برو گرفته تا تابلوی اعلانات ديجيتال عمومی، از لپتاپ قابل حمل تا دفاع از ابزارهای همدلانه و باز.

به نظر من زندگی آدم‌ها جالبه، یعنی زندگی‌نامه خوندن‌ها برای من جالبه، چون در خلالش چیزی بیشتر از کاری که انجام داده شده رو می‌بینی، طرز فکر اون آدم، راهی که رفته و … اینها مهمه برای من. مثلن تا همین چند روز پیش من پیش خودم میگفتم ابزار، ابزاره(یا تکنولوژی) مهم اینکه چطور استفاده کنیم ازش و کی داره هدایتش میکنه- بعد از خوندن درباره لی متوجه شدم که انگار چیزی رو جا انداختم، در واقع اینکه ابزارها چطوری ساخته بشن هم مهمه! شبکه تور مثلن! یا همین سرویس موبایل Phreeli که اخیرن ازش یه چیزهایی خوندم و … یعنی یک ابزار می‌تونه دموکرات باشه یا نباشه! نه اینکه ما چطور ازش استفاده میکنیم. امیدوارم رسونده باشم منظورم رو.
ساده‌تر، فقط اینکه کی پشت فرمون میشینه مهم نیست، اینکه ماشین چطور ساخته شده هم مهمه. به قول لی، اگر بخوایم قواعد عوض شه شاید باید ابزارهای جدید طراحی یا قبلی‌ها رو بازطراحی کنیم!؟

پایان‌بندی هم به افتخار بتهون عزیز- همینجوری دلم خواست

آب و برق + هوا

اون روز یک کتابی می‌خوندم در مورد اینکه این داستان هوش مصنوعی ما رو کجاها میبره، لابه‌لای سطرها رسید به اسم یک فیلم!
همون‌جا وایستادم. ایندکس کتاب رو گذاشتم، رفتم تو گوگل و چت‌جی‌پی‌تی و شروع کردم راجع به اون فیلم خوندن و بعد رسیدم به مستندی به اسم «بلک‌ فیش». نشستم راجع به مستند بلک‌فیش خوندم. خب اول یه توضیح کوچک بدم که این مستند راجع به چیه و بعد برگردم سر چیزی که خواستم بنویسم:

بلک‌فیش یه مستنده که سال ۲۰۱۳ اکران شد. اول تو جشنواره سندنس پخش کردن، بعد حق پخشش رو CNN و یه شرکت پخش دیگه گرفت. CNN هی پشت‌سر هم نشونش داد، بعدش هم رفت روی نتفلیکس و عملاً چند سال تو چشم و گوش مردم موند. بلک‌فیش قصه‌ی یک نهنگ قاتل به اسم «تیلیکوم» بود، ارکایی که تو پارک دریایی SeaWorld نگهش می‌داشتن. هم ستاره‌ی شو بود، و هم پای سه تا مرگ انسان به اسمش ثبت شده بود. اما مستند، فقط قصه‌ی یک حیوان نبود؛ داشت کل صنعت «سرگرمی با حیوانات در اسارت» رو می‌برد زیر سوال.

کم‌کم ماجرا از یک فیلم فراتر میره. چیزی که بهش می‌گن «اثر بلک‌فیش»: سهام SeaWorld افت کرد، بخشی از سهام‌دارها شکایت کردن، مردم کمتر رفتن برای دیدن شو، قانون‌گذارها تو کالیفرنیا لایحه دادند که تکثیر ارکا رو ممنوع کنن، خود SeaWorld آخرش اعلام کرد دیگه ارکا تکثیر نمی‌کنه و شوهاش رو عوض کرد. یک مستند شروع شد، و نتیجه‌اش روی تابلو بورس و روی قانون و روی فرهنگ عمومی دیده شد. البته فقط و فقط که اون مستند نبود، عوامل دیگه‌ای هم این وسط بودن مثل کار‌هایی که قبلا انجام شده بود- کارهای مردمی و فیلم‌ها، آدم‌ها رو شونه‌ هم وامیسن دیگه! اینکه چه رسانه‌ای پخشش کرد، اینکه مستند رو چطور ساختن چطور مردم رو درگیر کردن، اینکه مصاحبه‌ها چطور بود و اینها.

بعد نشستیم به پیامم تعریف کردم، پرسیدم که چرا ما ندیدیم این مستند رو تا حالا. بعد گفتم فکر کن اگر این مستند رو تو ایران می‌ساختن، در اولین قدم می‌رفتن ارکاها رو دستگیر می‌کردن! بعد می‌گفتن دشمن به آب‌ها و شوهای ما هم حمله کرده، دشمن ذهن ارکاها رو دستکاری کرده. یا این ارکا جاسوسه!

اشکال نداره اگر خنده میکنین، خنده تلخیه و اینو مي‌دونیم خب! پشت همچین روایتی باید تحقیقات صورت بگیره، و احساس شرمندگی باشه برای صاحبان اون صنعت و دولتی که پشت‌ش وامیسه تا حیون‌ها رو اذیت و آزار بدن و ازش پول در بیارن، بعدش سعی کنن اوضاع رو درست کنن با تغییر و اعمال قانون- اما بر عکس، در مورد بعضی کشورها در ادامه‌ش سرکوب‌ه و لیبل زدنه!

یه مستندی، یه فیلمی یه چیزی یه جایی بر اساس شرایط می‌تونه طوفان به پا کنه، جای دیگه مي‌تونه در حد بذر باشه، جای دیگه فقط یک نفر رو به فکر و شک کردن بندازه! و همه‌ش اوکی‌ه به نظر من- حالا می‌تونه نتیجه‌گیری اشتباهی هم باشه- بلاخره! در هرحال من یه کتاب تکنولوژی محور خوندم و الان در مورد اثر بلک‌فیش یه چیزهایی مي‌دونم! فردا پس‌فردا هم مي‌شینیم مستندش رو می‌بینیم- با اینکه خیلی قدیمی‌ه! اما بدانم یا ندانم؟

خب، وسط روز کاری تقریبن آرومی هستم. گفتم یه چیزی بنویسم در وب‌سایتم و برم ادامه کارم، بلاخره چورک از سنگ بیرون می‌آید. عنوان هم دلم خواست اونطوری بنویسم- کاملن بی‌ربط به چیزی که نوشتم، چون: پول برق را باید بدهیم، پول آب را جدا، پول تصفیه کن هوا هم – اگر پولی باشد.

این قسمت را بعد انتشار اضافه کردم: درد و دل پوریا ناظمی عزیز، برای خواهرش نازیلا که یادش عزیز و گرامی … تحمل مرگ عزیز خیلی سخته، من از مرگ متنفرم. فکر میکنم مرگ نقص طبیعته نقص علم بشره… زمان هم تلخیه مرگ رو از بین نمیبره نحوه سوگ رو عوض میکنه. حرفهای قشنگ هم بلد نیستم بزنم، مرگ غم بزرگ و سختیه خیلی دردش زیاده :((( لعنت به مرگ.

تا بدرود

while ? : n=+1

نفر ۵۶ خودکشی کرد.
تحلیلی نیست.
هشداری نیست.
۵۶ فقط بعد از ۵۵ است.
مجسمه پادشاهان ایرانی نصب می‌شود.
غرور ملی و اتحاد مردم.

سایه‌ای در شب ایستاد
از خودش پرسید:

نفر ۵۶،
اسمش ۵۶ بود؟
چند سالش بود؟
آخرین بار چی گفته بود؟
اخراج شده بود؟
مغازه‌ش رو بستن؟
کجایی بود؟
چی شده بود؟
دستش خالی بود؟
اجاره‌خانه؟
نگاه بچه‌هاش؟
تحقیرش کردن؟
توهین؟
برای بار چندم؟
کی بهش چی گفته بوده؟
چی دلش رو شکسته بوده؟
می‌خواست چیزی بگه؟
صداش کو؟
صداش؟
صدا نیست
مثل ۵۵
مثل ۵۴
؟ ۵۳
؟ ۵۲
؟ ۵۱
مث

عابری از روی سایه رد شد.

ما اسکرول می‌کنیم.
پایین‌تر.
پایین‌تر.
نفر ۵۷
خودسوزی کرد.
پایین تر.
پایین‌تر.
پایین‌تر.
بلک فرایدی نزدیک است.
پاییین‌تر.
پایین‌تر.
پایین‌تر.


تو اینستاگرام برخوردم به خبر خودکشی کارگری‌… خواستم یه چیزی بنویسم. و اینکه ۵۶ هم معنی خاصی نداره، همینطوری نوشتم- خطاب به آدم‌هایی که دنبال حل معمان، این جا چیزی برای کشف وجود نداره، برید تخمه‌تون رو بشکنین.
اینم بنویسم و برم:
یه چیزی داریم به اسم ظرفیت عاطفی، این ظرفیت عاطفی تحت تاثیر عوامل مختلفی است، می‌تونه به تحلیل بره! مثلن اگردیدن و شنیدن دردی، غصه‌ای … مرتبا تکرار بشه، دیگه درد و غصه‌‌ دیده نمیشه، عادی میشه. نباید بذاریم درد کشیدن آدم‌ها، خودکشی مردم برامون عادی بشه، نمی‌گم نباید بشنویم و نباید ببینیم، اصلا و ابدا منظورم این نیست. فقط میگم نباید بذاریم عادی بشه، چطوریش رو من نمی‌دونم، فقط دل آدم به درد میاد! شاید باید دل به درد بیاد!

اشتراک تجربه جدید

چند روز پیش طی جستجو-تحقیقی اینترنتی رسیدم به یک سری فایل که شامل اطلاعات خیلی شخصی، حساس اشخاص معمولی بود. در قدم اول به خود اون وب اپلیکیشین‌ه اطلاع دادم و در قدم بعدی به یک متخصص امنیت سایبری شناخته شده که واقعن به حریم شخصی آنلاین و حتما هم آفلاین آدم‌ها احترام می‌گذاره- ایرانی نیستن، نه اون وب‌اپلیکیشنه و نه متخصص امنیت سایبری 🙂
ایشون بهم گفتن که موافقم باهات و این رو به ادمین وب‌سایت اطلاع بده در قدم اول. گفتم اطلاع دادم ولی عکس‌العمل خاصی نگرفتم- گفت در قدم بعدی می‌تونی با یک خبرگزاری صحبت کنی، این‌ها کارهایی است که مي‌تونی انجام بدی.

تجربه جدیدم سر همین گزارش به خبرگزاری است- با دو خبرگذاری صحبت کردم. اولین بارم بود و سوال‌هایی که ریپورتر ازم پرسید هم جالب بود:

  • نوشتی ۱۰۰‌ها رکورد! این خیلی کمه معمولا باید هزار رکورد باشه تا ما پیگیری کنیم.
  • کدوم شرکت/سازمان‌ها رو تحت تاثیر قرار میده؟ نمي‌تونیم بدون اجازه از آنها کاری کنیم.
  • اطلاعات رو با ما به اشتراک بگذاری هم خوب میشه تا بررسی کنیم. – به نظرم این مشکلی نداره بلاخره می‌خوای نشون بدی که چه اطلاعاتی درز پیدا کرده، و خبرگزاری هم اگر معتبر باشه که چه بهتر. و البته هر دوی این خبرگزاری‌ها معتبرند.

سوال اول و دوم برای من به این معنی است که چیزی که تو خبرگزاری‌ها از لیک داده‌ها می‌شنویم خیلی خیلی خیلی کمتر از چیزی است که در دنیای واقعی رخ می‌ده. شبیه صدای زنگ بزرگی بود، چیزی‌ه که فکر مي‌کنی مي‌دونستی اما شنیدنش از خبرگزاری رسمی تلخ‌ بود و در هر حال مي‌دونی که واقعیت داره، اما شنیدنش تلخ بود.

البته من همچنان پیگیرم تا کار درست انجام بشه. هر چند که گویا ۱۰۰‌ها رکورد هم نیست و اتفاقا هزارها رکورده. نکته اینجاست اگر صدها هم بود باز من پیگیری میکردم تا اطلاعات شخصی آدم‌ها اینجوری پخش و پلا نباشه.

خلاصه که دنیای کثیفی‌ست دوستان و غیردوستان،‌ دنیای کثیفی‌ست 🙂

مینور در مینور

دو ساعت پیش، حین کار، داشتم به موسیقی گوش می‌دادم که ناگهان یکی از آهنگ‌هایی پخش شد که من را یک‌ راست به خاطره‌ای چند سال پیش پرتاب کرد; بعد لذت بردن از خاطره، سوالی برام پیش‌ اومد در مورد «موسیقی و حافظه». در موردش جستجو کردم و می‌خوندم که به تحقیق/آزمایش جالبی برخوردم- برای من جالب بود و گفتم نوشتنش خوب میشه. اما اول اون خاطره رو تعریف کنم.

چند سال پیش، داشتیم تو یکی از محله‌های قدیمی شهر قدم می‌زدیم که چشممون افتاد به یه مغازه‌ی آنتیک‌فروشی وینتیج. گفتیم بریم ببینیم. من از دیدن اشیای قدیمی لذت می‌برم. این فکر همیشه باهامه که مثلن یه میز چوبی که صد سال از عمرش گذشته، لابد کلی قصه با خودش داره، کلی آدم پشتش نشستن، حرف زدن، غذا خوردن، خندیدن، کتاب خوندن/ نوشتن، خوش بودن، عصبانی شدن، فحش دادن و شاید گریه کردن.

رفتیم تو مغازه و شروع کردیم به گشتن. رسیدیم به بخش اکسسوری‌ها (همون خنزل‌پنزل‌ها و جواهرات). یه گوشواره‌ی تک دیدم، تک لنگه. یه سنگ سبز خوش‌رنگ داشت و طراحی‌اش هم خیلی ظریف و شیک بود، از اون‌هایی که آدم فقط تو مهمونی‌های خیلی خاص استفاده می‌کنه. نشونش دادم به پیام و گفتم: «ببین چقدر شیک و ظریفه، حیف که یه‌دونه‌ست.»

کنارش یه کیف دستی مشکی هم بود؛ خیلی نازک و مستطیلی، با پارچه‌ای براق که شبیه ابریشم می‌زد. یه گره‌ی ظریف داشت روی کیف و یه قفل فلزی از اون قدیمی‌ها که چفت می‌شن. کلی نگاه کردیم و لذت بردیم، از مغازه زدیم بیرون و رفتیم سمت یه کافی‌شاپ نزدیک.

کافی‌شاپ فضای گرم و آشنایی داشت، یه جور حس خونه می‌داد. نشستیم سر یه میز دو نفره. محو فضا شده بودیم. نور، رنگ‌ مبل‌ها و پرده‌ها، بوی کافی‌شاپ، همه‌چی دقیقا همون‌جوری بود که باید. پلی‌لیستی هم که پخش می‌شد، انگار مخصوص همین لحظه چیده شده بود. حتی اسم کافی‌شاپ هم الان یادمه 🙂

همون‌جا یهو ذهنم برگشت سمت اون گوشواره‌ی تک و کیف مجلسی. به پیام گفتم: «می‌دونی داستان اون گوشواره و کیف چیه؟» و بعد، همین‌جوری که نشسته بودیم، یه داستان ساختم از خودم؛ یه قصه درباره‌ی زنی که عصر یکی از روزها داشت برمی‌گشت آپارتمانش… (قرار نیست داستانو اینجا بنویسم. باید برم تو دفترهای قدیمیم دنبالش بگردم، بازنویسیش کنم، شاید یه روز گذاشتمش تو سایت.)

همه‌ی اینا رو گفتم چون فقط یکی دو ساعت پیش، حین کار، یکی از همون آهنگ‌هایی که اون روز تو کافی‌شاپ شنیده بودم، دوباره پخش شد، و یه‌هو من برگشتم به اون عصر، اون پیاده‌روی، اون مغازه، و اون داستان…

خب این از خاطره، حالا بریم سر قسمت علمی پست 🙂 قبلن در مورد اینکه موسیقی کمک می کنه که خاطره‌ها رو به یاد بیاریم نوشته بودم «موسیقی و مغز». حالا یه چیزی که همین یک ساعت پیش داشتم در موردش می‌خوندم رو به این قضایا اضافه کنم. مفهومی داریم به اسم music-dependent memory -حافظه‌ی وابسته به موسیقی- یعنی مغز ما گاهی موسیقی رو به‌عنوان نشانه‌ای برای بازیابی یک خاطره یا یادگیری خاص نگه می‌داره، و شنیدن دوباره‌ی همون موسیقی، کل اون لحظه رو دوباره زنده می‌کنه.
اگر در حال گوش دادن به یک آهنگ خاص باشیم و در همان زمان چیزی را یاد بگیریم، پخش دوباره‌ی اون آهنگ می‌تونه حافظه‌‌مان را تحریک کنه و یادآوری همون اطلاعات را آسان‌تر کند. نکته مهمی که امروز یاد گرفتم این بود که لحن موسیقی نقش مهمی داره.

لحن موسیقی یعنی مینور بودن یا ماژور بودن اون موسیقی. یه توضیح کوتاه در باره لحن موسیقی بدم: وقتی یه آهنگی رو گوش می‌دید که حس شادی، رقص و خوشی داره اون لحنش ماژوره، و اگر موسیقی‌‌ای گوش ميدید که حس غم، رازآلود و دارکی بهتون می‌ده اون موسیقی لحن‌ش مینوره. تفاوت این دو لحن هم در نوع چیدمان فاصله بین نت‌‌ها در یک گام موسیقی است که الان توضیحش ممکنه بي‌ربط باشه. ولی اگه علاقه داشته باشید یا کنجکاوی‌تون رو برانگیخت خودتون می‌رید سراغش می‌خونین دیگه:)

خب چیزی که می‌خواستم بنویسم این بود که نتیجه یک آزمایش علمی نشون داده که اگر موقع یادگیری موضوعی موسیقی‌ای رو با لحن مینور گوش بدیم و بعدها همون موسیقی رو با لحن مینور بشنویم اون خاطره یا جزيییات بیشتری یادمون میان، در برابر اینکه مثلا مینور گوش بدیم و بعد همون موسیقی رو با لحن ماژور بشنویم، یا ماژور به ماژور یا ماژور به مینور. بذارید نتیجه‌اش رو اینطور بنویسم:
وقتی لحن موسیقی در مرحله‌ی یادگیری و یادآوری یکسان بود (مثلن هر دو ماژور یا هر دو مینور)، شرکت‌ کننده‌ها بهتر چیزی که یاد گرفته بودن رو به یاد می‌آوردن و این اثر در لحن مینور قوی‌تر بود.

لحن موسیقی خودش بعنوان یک ایندکس بگیم(؟) یا نشانه د رحافظه تاثیرگذاره، این سوای خود موسیقی است. اگه می‌خواین بیشتر در مورد این آزمایش و نتیجه‌ش بخونین : https://www.researchgate.net/publication/242122237_Music_tonality_and_context-dependent_recall_The_influence_of_key_change_and_mood_mediation

بالاتر نوشتم که اگر «موقع یادگیری چیزی» موسیقی‌ای گوش کنیم، اما در حالت کلی‌ش میشه همون داستان پیوند خوردن یک خاطره یا یک رویداد با موسیقی‌ای که اون لحظه داشته پخش می‌شده، نکته‌ مهم‌ش این بود که اگر اون موسیقی مینور باشه اونوقت به یادآوردن اون خاطره با شنیدن اون موسیقی با همون لحن با جزئیات بیشتری به همراه خواهد بود یا بهتر یادمون میاد.

چند تا نکته مهم: آدم با آدم فرق داره، شرایط‌ها متفاوتند، موسیقی با موسیقی فرق داره (مثلن اگر با شنیدن موسیقی‌ای یاد خاطره‌ای بیوفتی، احتمالن یادگیری موضوعی با شنیدن اون موسیقی هیچ کمکی نمي‌کنه، یعنی ممکنه اثر منفی در یادگیری داشته باشه) گفتم نوشتن اینها ممکنه یه سری سوال رو جواب بده. چندتا سوال همین الان به ذهنم میاد که باید سر وقت در موردش بخونم ببینم داستان‌ش چیه، اگر جالب بود در وب‌سایتم می‌نویسم.

پایان‌بندی مینور در مینور میشه ماژور؟