چند روز پیش با یکی از دوستام صحبت میکردم. از شرایط سخت زندگی میگفت، از گرونی، از نابسامانی، از هزینههایی که مدام بالاتر میرن… بین حرفهاش گفت: همهمون رو فقیر کردن… حرفش تو ذهنم مونده، و من ميفهمم چی میگه به معنی واقعی کلمهش. دیروز سر ماجرایی، خیلی به حرف دوستم فکر میکردم…. ما آدمها از جایگاههای مختلفی به دنیا، آدمها، زندگیها نگاه میکنیم، بعضیهامون شرایطی رو درک کردیم، بعضیهامون نه، فقط شنیدیم و از دور دیدیم. شبیه اینکه چیزی که برای یکی موضوعی شاید برای فکر کردن و حرف زدنه، برای یکی دیگه واقعیت زندگیه. مولانا میگه: سر من از ناله من دور نیست، لیک چشم و گوش را آن نور نیست… اولین شعری که اینجا به ذهنم رسید «تو مو میبنی و مجنون پیچش مو» بود، دیدم انگار بیشتر عاشقانه دیده میشه تا اینکه بخواد منظور رو برسونه، تا رسیدم به بیتی که بالاتر نوشتم.
خب، این خیلی مهمه، فهمیدن این فاصله یعنی. وقتی این موضوع رو بفهمیم، دیگه گفتن چیزهایی مثل «اگه به سلامتیت اهمیت میدی، باید روزی یک ساعت ورزش کنی» به همین سادگی نیست. چون شاید کسی که این حرف بهش زده میشه، از صبح تا شب مشغول کاره و وقتی به خونه میرسه، دیگه رمقی براش نمونده، ذهن آرومی نداره که به سلامت جسمش فکر کنه، نه اینکه نخواد، بل شاید نميتونه. داستان این نیست که ورزش کردن خوب نیست، یا اینکه نباید درباره بهتر زندگی کردن حرف زد. مسئله اینه که گاهی از چیزی حرف زده میشه که امکان انجام دادنش برای همه، در هر شرایطی، یکسان نیست. و این به معنی نا امیدی نیست، حداقل من اینطور فکر نمیکنم. برای من به معنی درک واقعیته. امید داشتن، وقتی از درک واقعیت بیاد، معنای محکمتر و قابل اعتمادتری پیدا کنه.
از طرفی هم نمیشه همهچیز رو درباره آدمها و شرایط زندگیشون دونست. البته این ندونستن لزومن به معنی ناتوانی در فهمیدن شرایط نیست. اما فاصلهای که میان زندگیها وجود داره، ممکنه باعث بشه بعضی چیزها سادهتر از اونچه واقعن هستن دیده بشه… حرف زدن درباره نحوه زندگی آدمها، مسئولیت بزرگیه، درک زیادی میخواد، آگاهی زیادی میخواد، آگاهی از چیزهایی که نمیدونیم.
من خیلی چیزها رو نمیدونم، حتی نمیدونم چقدر از چیزهایی که فکر میکنم میفهمم رو واقعن فهمیدم. دنبال جوابهای قطعیای در چیزهای به این پیچیدگی نیستم، فقط فکر میکنم زندگیها خیلی پیچیدهتر از جوابهای سادهایه که براش داده میشه.
هوم، در ادامه همین حرفها، نسخه صوتی فصل پنجم کتاب دست چپ تاریکی رو هم آماده کردم.
دست آخر هم به قول خود حضرت: من چه دانم، من چه دانم