لحاف رو کشید روی سرش و چشمهاش رو بست. یاد زنگ تفریح افتاد، وقتی سمیرا کیف جدیدش رو آورده بود و همه دورش جمع شده بودن. خودش هم گرفته بود دستش، زیپش رو باز و بسته کرده بود و گفته بود « چه خوبه»، طوری که انگار خیلی هم براش مهم نیست.
بعد یاد کفشهای پشت ویترین افتاد، همونهایی که جمعه هفته پیش، وقتی برای تفریح رفته بودن پیادهروی و از جلوی مغازهها رد میشدن دیده بود; قرمز نبودن، مشکی بودن با سه خط سفید کنارش، اما خیلی قشنگ بودن. فکر کرد اگر اونها رو داشته باشه هم میتونه زنگ وزرش بپوشه و راحتتر بدوه، از همه جلو بزنه، و هم اینقدر قشنگ بودن که به لباسهای مدرسهش بیاد. حتمن زنگ تفریح که میشد، دوستاش دورش جمع میشدن تا کفش جدیدش رو ببینن.
باباش گفته بود «چقدر گرونه همه چی»، نمیخواست به این قسمت به صدای باباش فکر کنه، اون رو حذف کرد. توی ذهنش دوباره برگشت جلوی همون ویترین، خیال کرد مامانش بهش میگه «کدومو دوست داری بابا برات بخره؟» و خودش سریع همون مشکیها با خطهای سفید رو نشون میده، خیلی خوشحال و خندون میرن تو مغازه که بخرنش.
بعد یکهو فکرش رفت سمت اردوی مدرسه. اگر میتونست اردو رو بره، حتمن کنار پنجره میشست. شاید سمیرا هم کنارش میشست. شاید مامان صبح براش ساندویچ درست میکرد و یه آبمیوه هم میذاشت توی کیفش.
صدای برادرش اومد که داشت تو خواب حرف میزد، انگار خواب بد میدید، مامانش بیدار شد رفت پیش برادرش که آرومش کنه.
دوباره فکرش رفت، اگه اتاق خودش رو داشت یه میز کنار پنجره میذاشت، یه چراغ کوچیک سبز روی میز، همون چراغی که تو کارتون دیده بود، و چندتا کتاب که واسه خودش بود، شب هم چراغ خوابش رو روشن میکرد و تو اتاق خودش میبخوابید، سقف اتاقش هم شبیه آسمون شب بود، یه ماه هلالی و پر از ستارههای کوچیک. هر شب به همونا نگاه میکرد، هرازگاهی هم پرده اتاقش رو کنار میزد تا آسمون واقعی رو هم ببینه.
بعد یاد حرف معلم علوم افتاد که گفته بود اگر خیلی درس بخونید میتونید هر کاری که دوست دارید بشید. فکر کرد شاید فضانورد بشه. یا خلبان. نه، خلبان بهتر بود. از اون بالا همهی خونهها کوچیک دیده میشدن، همه آدمها.
چشمهاش داشت سنگین میشد. فکر میکرد حتمن خلبانها خیلی پولدارن، اگر یه روز خیلی پولدار بشه، اول یه خونه میخره که صابخونه هر سال نتونه بکشه روی اجاره، باباش زودتر از سر کار بیاد و چشمهای مامانش بخنده، جمعهها برن پارک و شهرباز…
———————————————————————-
چیزی که مدام بهش فکر میکنم این است که چقدر فقر داره فشار میاره به مردم، دیگه صاحب دو شغل بودن یا حتا بیشتر یک چیز نرمال شده، البته اگر کار پیدا شه- اما اگر کسی صاحب خونه نباشه، با دو سه شغل میتونه صاحب خونه بشه؟ کارگری که دو شیفت کار کنه؟ نه نمیتونه! و مدام فاصله بین آدم های ثروتمند و فقیر بیشتر و بیشتر میشه… به بچهها فکر میکردم، تجربه بچهها از فقر چیه این روزها. یاد یه عکسی افتادم که چند وقت پیش دستم گرفته بودم و نگاهش میکردم- چند ماه پیش یک سری عکس قدیمی از بازار عتیقهفروشها خریده بودم. عکس یه دختر بچه و پسر بچه کنار هم که خیلی معصوم به دوربین نگاه میکنن… این داستان رو به خیال خودم از روی اون عکس نوشتم.
آره الان برید ببینین کی به کدوم دانشگاه میخواد اپلای بفرسته، شاید اینطوری بتونین مشکل اقتصادی و فقری که از سر مردم بالا زده رو حل کنین.