در مذمت خاص پنداری و انگاری و …

از وقتی که یادم میاد همیشه مخالف این بودم که گروهی به هر دلیلی از گروه دیگه برتر بشن و یه جورایی خاص باشن و امتیازات ویژه برخوردار باشن. این موضوع در مورد خودم هم صادقه. در تمام دوران، البته تا جایی که حافظه یاری کنه، هیچ وقت نخواستم بنا به دلایلی از بقیه جدا و خاص باشم و به همین روال در مورد بقیه که جز خواص بودن و ازش لذت می‌بردن هم حس خوبی نداشتم.

یه خاطره تعریف کنم:

در مقطع راهنمایی که درس می‌خوندم، باید اضافه کنم چون این نکته مهم داستانِ، من شاگرد اول مدرسه بودم، شاگرد اول کلاسمون نه، شاگرد اول مدرسه بودم. تمام نمره‌‌هام 20 یا 19.75 بود البته در مورد انصباط همیشه بهم ارفاق می‌کردن تا به 20 برسه چون تا جایی که یادم میاد هیچ وقت ناظم‌ها از من راضی نبودن (هیچ وقت راضی نبودن، نه راهنمایی نه دبیرستان، دانشگاه هم حراست راضی نبود که البته باهاشون دوست شدم ) و همیشه حداقل یه علامت منفی تو پرونده داشتم.

خب تو مدرسه راهنماییمون یه گروهی بود به اسم فرزانگان. این فرزانگان آدم‌های ممتاز و درس خون بودن و وقتی که به واسطه معدل بالا و عالی به این گروه دعوت میشدن، از امتیازهای خاص این گروه برخوردار بودند. مثلا چی؟ اینکه اردوهای ویژه داشتن، وسایل ورزشی جدا و درجه یک داشتن، کلاسهای فوق برنامه رایگان داشتن، اردوهای علمی خاص و خلاصه هزار تا کوفت و زهرمار خاص دیگه داشتن.

خب منم همون ثلث اول دعوت شدم، ولی دیدم دوستی اونجا ندارم، یعنی تمام دوستان صمیمی من که باهم کلی خوش می‌گذروندیم و همیشه ردیف آخر کلاس رو غرق می‌کردیم،تو این گروه هیچ جایی نداشتن. و وقتی رتبه دوم و سوم کلاس رفتن تو اون گروه خاص، کلی برامون سوال شده بود که چرا رفتن؟ مگه با ما بودن بده که رفتن اونجا؟ و شد ثلث دوم و من دوباره بخاطر معدلم به این گروه دعوت شدم و بازم رد کردم. اما دیگه تقریبن خاص بودن و خاص پنداشتنهای این گروه ما رو اذیت میکرد.

یک بار خبر از اردویی شد، یعنی بازدید از کارخانه خاصی که اسمش واقعا در خاطرم نیست. من عاشق بازدید از کارخانه‌ها و اینجور جاها بودم. چون اخبار ضد و نقیض راجع به اردو تو مدرسه پخش شده بود، بدو رفتم دفتر ناظم مدرسه تا دقیق بپرسم جریان چیه. ناظم با چشمایی که انگار سعی داشت با نهایت قدرت از حدقه بزنتشون بیرون گفت نه دیگه وقتی میگیم بیا عضو فرزانگان شو میگی نمیخوام نمیام، این اردو برای فرزانگانه. منم با تعجب گفتم اردوی، چرا هر کسی بخواد رو نمیبرین؟ گفت نه این اردوی علمی هست و برای شاگردان ممتازه. من گفتم من ممتاز مدرسه هستم، گفت عضو گروه نیستی، گفتم نه نمیخوام، و این اردو برای همه باید باشه نه فقط فرزانگان.

خلاصه خاص پندارها اردو رفتن و برگشتن و کلی جلوی ما بهم خاطره تعریف میکردن و ما حرص میخوردیم. این رفتارها باعث میشد بیشتر از همیشه حالمون از گروه فرزانگان و قوانین و امتیازاتشون بهم بخوره. بعدها بین خودمون بهشون میگفتیم پروانگان که البته اینم داستان داره.

این گروه فرزانگان حتا کلاسها و زنگهای فوق برنامه ورزشی هم داشتن. یک بار سر زنگ ورزش، بعد از نرمش اولیه و گرم کردن رفیتیم سراغ جعبه توپ‌ها که والیبال بازی کنیم. یه توپ والیبال بود که اونم باد نداشت، برداشتیم و با ناسوس باد زدیم بهش ولی وسط بازی دیدیم نه این نشتی داره و همش بادش میرفت. این وسط برای خودمون کلی میگفتیم و میخندیدم و حال میکردیم، زیاد برامون مهم نبود تا اینکه گروه فرزانگان اومدن، با توپ اختصاصی که روش با ماژیک نوشته شده بود فرازنگان! خیلی جدی دارم میگم واقعن نوشته بود، چیزی که کم داشتن این بود که روزی مقنعه‌هاشون هم بنویسن ما فرزانگانیم ما خیلی خاصیم، ما برتریم. خب البته که دیگه نکشیدیم، ناراحت و عصبی بودیم و رفتیم دفتر ناظمها، چرا به معلم ورزشیمون نگفتیم؟ چون معلم ورزشی ما تو دفتر مینشست چون باردار بود. بگذریم بهشون گفتیم که ما توپ نداریم ولی فرزانگان توپ دارن، به ما گفتین همین یه توپه، توپ ما پاره است بادش میره، گفتن نه اون توپ شماست و اون یکی هم توپ فرازنگان، مراقب وسایل خودتون باشین.

فرازنگان البته با اغراق

از دفتر اومدیم بیرون رفتم به فرازنگان گفتم بیاین با هم بازی کنیم، دو تیم شیم شماها و ماها، ما توپ برای بازی نداریم. گفتن نه این توپ برای فرازنگانه. دوستام گفتن نسرین قاسمی شاگرد اول مدرسه است، شماها چی میگین فرزانگانیم فرزانگانیم؟ اونها هم برگشتن گفتن فعلا که توپ نداره بازی کنه.

خیلی دیگه نمیکشیدم اوضاع رو، اما اینطور که نمیشد نشست و اونها رو نگاه کرد. رفتیم یه گوشه حیاط به دوستام گفتم ببین من میرم توپ رو میگرم و باهم فرار می کنیم و اینطوری هم اونها بازی نمیکنن و هم به ما خوش میگذره. بچه‌ها گفتن میرن به ناظم میگن، گفتم بذارین بگن من میگم نقشه من بود و شما چیزی نگین. خب الیته از اونجایی که من شاگرد محبوب همه معلم‌ها بودم، هر وقت شلوغی‌ای چیزی میکردم خود معلم‌ها وساطتت میکردن و قضیه تموم میشد، یا میگفتن تو که درسات اینقدر خوبه چرا اینکارا رو میکنی؟ ناظم میگفت دو تا خواهرت هم همینجا درس خوندن، با نمره‌های عالی و انصباط عالی تو چرا شلوغی و در نهایت به جای کشیدن گوشم حرصش رو روی لپم خالی میکرد. با شدت تمام لپم رو میکشید که دفعه آخرت باشه و قضیه تموم میشد. خلاصه اینکه اگر این رو شفاف به گردن خودم میگرفتم، البته نقشه من بود و من باید مسئولش میشدم، دردسرهای کمتری بدنبال داشت تا دوستای دیگم.

آره اینطوری شد که رفتم واستادم کنار فرازنگان که داشتن با توپ نشان شده شون والیبال بازی میکردن . وقتی فرصت مهیا شد یعنی وقتی که توپ رو هوا بود و نزدیک هیچکدومشون هم نبود، رفتم وسط و پریدم هوا و توپ رو گرفتم و د بدو. دوستامم با جیغ و هورا دنبال من میدویدن.

بچه‌های فرزانگان هم این ور دنبال ما، به من میرسیدن من توپ رو پاس میدادم به فرزان‌ (فرزانه بود بهش میگفتیم فرزان)، فرازان هم به عیسو، البته اسمش عیسو نبود ما بهش میگفتم عیسو، (خون خودتون رو کثیف نکنین بچه‌ها هم به من میگفتن نس یا قاسی منم راحت بودن و هیچ مشکلی نداشتم یعنی ما با هم همینطور راحت بودیم) عیسو هم به مری (مریم) و در نهایت توپ به من رسید و یکی از فرازنگان پیچید جلوی من با غرور خاصی گفت خجالت بکش توپ برای ماست خیلی بی ادبید، منم با بی‌تفاوتی تموم توپ رو به یک طرف پرت کردم و گفتم شماها باید خجالت بکشین نه ماها.

البته که رفتن به ناظم گفتن، مربی ورزشمون اومد بیرون سوت زد و دورش جمع شدیم و فرازنگان داستان رو تعریف کردن و ما هم سکوت کردیم، معلمم بهم گفت این چه وضعیه قاسمی؟ گفتم ما هم دلمون میخواد بازی کنیم ما شاگرد این مدرسه‌ایم، چرا ما توپ نداریم اونها دارن؟ گفت بسته دیگه برین یه گوشه شما هم برین یه گوشه، و تموم شد رفت.

من و دوستام کلی بهمون خوش گذشت، کلی خندیدم و تا مدتها این خاطره رو تعریف میکردیم و غش غش میخندیدم. از اونجاییکه فرزانگان دنبال ما میدویدن و همش اینور اونور میپریدن تا توپ رو بگیرن از اون به بعد بهشون می‌گفتیم پروانگان.

البته که روابط بین ما و فرازنگان بدتر شد ولی دیگه واسه ما تابلو ادا و اطوار نمیومدن، و ما همیشه توپ داشتیم. خیلی وقته از مدرسه‌مون بیخبرم، امیدوارم این گروه برچیده شده باشه.