خب امروز به معماری پانوپتیکون برخوردم – به فارسی ترجمه میشه به سراسر بین. این از یک کلمه یونانی میاد، و خب در کلمه Panopticon ميتونین optic رو ببینین به معنی «دیدن»، pan هم به معنی «همه» میشه. خیلی خب، اون بالا که نوشتم امروز به این معماری برخوردم، اینطور نیست که داشتم راه میرفتم به ساختمانی با این معماری بخصوص برخوردم. نه نه… چند وقتی است که ذهنم درگیر طراحی ساختمونهاست و حسی که به آدمها میخواد داده بشه! چه ساختمونهایی که ما آدمهای معمولی توش زندگی ميکنیم ، چه ساختمونهایی که مختص مسئولین یا چه میدونم قدرتمندهاست. حالا تو همین بحثها امروز برخوردم به معماری پانوپتیکون. خیلی جالب بود برام و همینه که دارم مینویسمش، اگر کنجکاوید/جالبه براتون، با من باشین.
در اواخر سده ۱۸ برادر جرمی بنتام -فیلسوف-، به اسم سامويل که تو روسیه کار میکرده، برای نظارت و آموزش کارگران توسط به قولی اوستا کارهای با تجربه و حاذق به ایده «نظارت مرکزی» میرسه و این ایده را برای برادرش جرمی توضیح میده. جرمی بنتام هم ازش استفاده میکنه برای یک جور معماری مختص زندانها. جرمی بنتام البته معمار نبوده، بالاتر نوشتم ایشون فیلسوف بودن -فیلسوف فایدهگرای انگلیسی-. حالا بنتام به چه معماریای میرسه؟
یک استوانه رو تصور کنین که محیط استوانه به ردیف و ستونهایی تقسیم شده و هر خونه میشه یک زندان کوچیک، از سه طرف دیوار داره و یک در فلزی هم جلوشه. وسط این استوانه یک استوانه دیگه است، این استوانهها هم مرکز هستند، و از داخل یه پله مارپیچ داره و سه طبقه است. هر طبقه چند تا پنجره کوچک داره که ازش میشه زندانها رو دید و خب البته زندانیها رو. اما زندانیها نمیتونن این نظارت کننده که اینجا زندانبان بوده رو ببینین. چرا نمیتونن؟ بر طیق معماری بنتام/بنثام جلوی این پنجرهها یک شبکه توریمانند باید میبود که اجازه میداد زندانبان دید داشته باشه ولی زندانیها نه.
به عکس زیر نگاه کنین، زندان پرسیدیو مودلو که دولت کوبا حول و حوش سال ۱۹۲۰ ساخته بود- این دقیقا چیزی که جرمی طرحش رو ریخته نیست، اما زندان سراسربین محسوب میشه.
این چه حسی میده؟ یک حس نظارت کامل و همیشگی! زندانیها نمیدونستن که زندانبان داره نگاهشون میکنه یا نه، اما حس این رو داشتن که همیشه در حال پاییده شدن هستن، همیشه یکی داره بهشون نگاه میکنه، پس باید مراقب رفتارشون باشن.
طرح پانوپتیکون علاوه بر چندین زندان، برای بیمارستانهای مخصوص اعصاب، برخی مدرسهها، کارخونهها و … استفاده شد. البته دیگه استفاده نمیشه به این شکل و شمایل. خب مشخصه چرا! در طول زمان ما انسانها از نظر تکنولوژی پیشرفت میکنیم و خب صد البته اخلاقن، و یاد میگیریم که چی درسته چی نه و روشها، رفتارها، قوانین همه و همه تغییر میکنن. در کتاب «مراقبت و تنبیه» میخوندم که چطور یه زمانی بود که آدمها رو برای جرمی که مرتکب میشدن(بماند که واقعن مرتکب میشدن یا نه) تحت چه شکنجهها و چه نوع مرگهایی قرار میدادن و اون هم با چه شرایطی. حالا، این زندانها هم طبیعتن جمع شدن، البته شاید تو کوبا باشه هنوز- سرچ کنین خودتون 🙂 خلاصه این زندانها جمع شدن، یعنی این مدلی نیستن دیگه، الان دوربینهای نظارتی هستن تو زندانها و نیاز به برج نظارت مرکزی به اون شکل نیست، و خب البته حق انسانیای که قايل شدن و دیگه اون حس نظارت مخفی و ترس از پاییده شدن همیشگی رو از زندانيها برداشتن.
پانوپتیکون یه معماری نیست و نبوده، یه سیستم نظارته. مثلن تو خیابون سرتون رو بچرخونین و برجهای نظارت رو هر طرفی میتونین ببینین. پانوپتیکون یه معماری نیست، یه حس کنترله تو ذهن خیلی از ماها، منظم باش و درست رو بخون و طوری رفتار کن که مسئولها میخوان، چیزیه که در مدرسهها میتونیم ببینیم. پانوپتیکون یه چیزیه که باعث میشه ما خودمون رو طبق هنجارهایی اجتماعیای که ازمون خواسته شده تنظیم کنیم، تو کارخونهها و شرکتهایی که کار میکنیم میتونیم بینیمش، پاییده میشی و باید به چیزی تبدیل بشی که کارفرما میخواد. قدرتیاست که دولتها دارن و بعضی وقتها به قدری نظارت و کنترل روی مردم زیاد میشه که آزادیهای فردی گم میشه، همه تبدیل میشیم به چیزی که میخوان.

بله که باعث ایجاد نظم میشه، و صد البته که فردیتی نمیمونه 🙂 . خوبه، بده، نسبیه، همینه که هست و باید باشه؟ من قرار نیست جوابی بدم، فقط در موردش جستجو کردم و خوندم و اینجا نوشتم.
بعنوان منبع هم والا کلی چیز میز خوندم، مهمترینش ویکیپدیا و البته ویکی پدیا جرمی بنثام رو هم خوندم و چیزهای باحالی ازش فهمیدم مثلن اینکه الان سر اصلیش کجاست و سر فرعی و بدنش کجاست 🙂 دو سه تا وبسایت دیگه که باید هیستوری رو چک میکردم و حقیقتن حالش رو نداشتم برم بگردم پیدا کنم، تبها رو بستم.حالا فردا پسفردا پیدا میکنم لیستشون رو مینویسم.
پایانبندی 👀