اعتماد کیلو چند

اون می‌دونه تو از چی خوشت میاد.
اون مي‌دونه از چی به وجد ميای.
اون می‌دونه تو از چی می‌ترسی.
اون می‌دونه از چی مضطرب می‌شی.
اون مي‌دونه از چی خوشحال می‌شی.
اون می‌دونه از چی ناراحت می‌شی.
اون می‌دونه از چی خشمگین می‌شی.
اون می‌دونه تو چی می‌خوای.
اون مي‌دونه چطور روت تاثیر بذاره.
اون می‌دونه چطور کنترل‌ت کنه.
اون بهت گوش می‌ده.
اون تو رو مي‌شناسه.
اون مي‌دونه.
اون یه الگوریتم‌ه.
تو محصولی!

تو که نوشتم، خب «تو» نوعی است، منم جزوشم به خودتون نگیرین. یعنی بگیرین به خودتون، ولی منم هستم، همه‌مون هستیم به نحوی شاید.

چند روزی است ذهنم درگیر تبلیغات زیرپوستی و روی پوستی اینفلوئنسرهاست… تو بعضی کشورها قانونی است که اگر تاثیرگذاری (اینفلوئنسرها ) داره محصولی رو تبلیغ مي‌کنه باید بگه این تبلیغه! باید بگه من دارم از به اسم آوردن این محصول، این ابزار، این سرویس، این کتاب به قولی پول می‌گیرم یا بهم خدماتی رو به رایگان می‌دن تا من تو ویدئوهام به نحوی نشونش بدم. باید به دنبال کننده‌ها بگن که این تجربه شخصی من نیست، اینجا بحث پول درآودن منه. چرا این داستان مهمه؟ چون این وسط اعتماد دنبال کننده‌ها مطرحه، باور ما، سلامت ما، پول ما، زندگی ما… اینها نباید بازیچه پول در آوردن این یه عده بشه. اینجاست که من باید بدونم که مثلا X واقعن استفاده کننده این سرویس بوده و داره تجربه ماه‌ها یا سالها یا هفته‌هاش رو به اشتراک میگذاره؟ من باید بدونم این X واقعن این کتاب رو خونده؟ من باید بدونم این X واقعا از استفاده از این محصول راضی بوده؟ مثلا رنگ پوست‌ش واقعا روشن‌تر شده؟ حق منه که بدونم پشت این تبلیغ پول وسطه؟ انتقال ایدئولوژی وسطه؟ انتقال تجربه وسطه؟ یا بحث پول‌ه؟ اینجا بحث اعتماد ماهاست… بازار حراجی اعتماد رو راه انداختن، اعتماد ماها رو.

ببینین شرکت‌ها می‌تونن قابل اعتماد نباشن، اما آدم‌هایی که فکر مي‌کنی میشناسیشون، یا نه نمی‌شناسی و میان حرف‌های قشنگ قشنگ بعضا تو خالی می‌زنن، خودشون رو به ظاهر خوشحال و هپی نشون می‌دن، خودشون رو موفق نشون می‌دن، آدم هایی که سالهاست داری دنبالشون می‌کنه، حالا تو توییتر، اینستا، فیسبوک و چه و چه خلاصه قدرت قانع کنندگی بالایی دارن… مردم به این آدم‌ها اعتماد می‌کنن، چون می‌خوان مثل اونا بشن؟ چون اونا رو بهتر/بالاتر/موفق‌/خوشحال/ باعتماد‌بنفس/و چه چه می‌بینن(بماند که هستن یا نه، این بماند). در هر حال چه بهتر از این برای شرکت‌ها؟ این شرکت‌ها میان از اینفلوئنسرا که بلقوه دنبال کننده دارن و محبوبند استفاده می‌کنن تا محصول و خدمت و سرویس‌شون رو راحت‌تر و بدون دغدغه بفروشن. خیلی دلم می‌خواد اشاره کنم به این داستان اینکه الان شغل یک عده «اینفلوئنسر» بودن در شبکه‌های اجتماعی! یعنی شغلش دروغ گفتن به مردمه. پول میگیره تا بگه به‌به چه‌چه.

الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی این وسط چی کاره‌اند؟ موتور این داستانن. هسته این داستانند. لایک‌ها، کامنت‌ها، مکث‌های ما روری پست‌ها ، ارسال یا ذخیره پست‌ها همه اینها رو جمع می‌کنن تا ما رو بهتر بشناسن. بعد ما رو در قالب محصول می‌فروشن به شرکت‌ها، و شرکت‌ها از طریق اینفلوئنسرها محصولاتشون رو به خورد ما مي‌دن. در سطح بزرگتر ما رو در قالب محصول میدن به دولت‌ها تا به قولی دموکراسی برنامه‌ریزی شده‌شون رو پیاده کنن. نه اینطوری‌ها نیست؟ جا داره یادی کنیم از پدر کافلین پدرسوخته (با پدرش چیکار دارم آخه، خود بی‌شرفش)، تازه اون دستش رادیو بود.

در مورد این الگوریتم‌ها، پول این شرکت های بزرگ پشت شبکه‌های اجتماعی از تبلیغات میاد دیگه، از این میاد که از اینفلويسرها حمایت کنن و بازار اونها رو آماده کنن تا آدمهای زیادی رو نگر دارن تو پلتفرم تا پول اصلی رو سرمایه‌داران شبکه اجتماعی، بعد شرکت‌های فروشنده محصول و سرویس، و بعد اینفلوئنسرها ببرن و ما این وسط بشینیم مغز و وقت و پول‌مون رو بدیم به اینها. بله که سرویس‌هایی هستن که ارزش تبلیغ دارن و محصولاتی که ارزش تبلیغ دارن… داستان اینجاست که اگر پول مثلن متا از تبلیغ محصولات و سرویس‌های اشغال و به درد نخور در بیاد، آیا میاد اون تبلیغ رو حذف کنه؟ آیا کسی وجدان داره بگه پس مردم چی این وسط؟ آیا اون اینفلوئنسر میاد بگه نه این دروغه و من تبلیغش نمیکنم؟ قانون واضح و مشخصی برای متخلفین هست؟ حالا فردا پسفردا تبلیغات رو هم بدن به اکانت‌های هوش مصنوعی- اگر ته وجدانی بین تاثیرگذارها باشه اونم خنثی کنن 🙂 داستان پوله.

دوباره بگم، یه بار هم نوشته بودم که ماها تاثیر میگیریم، و هستن کسایی که واقعا تاثیر خوبی روی ما مردم بذارن، همه رو با یه چوب نمی‌زنم، (با چوب‌های مختلف می‌زنم :))) این شوخی بود )… گفتم که، بالاتر نوشتم ذهنم درگیر این تبلیغات زیرپوستی رو پوستی‌ای‌ بود که به خوردمون داده میشه. در غیر اینصورت تربیون ، تریبونه! آدم منصف هم می‌تونه پشت تریبون واسه، آدم غیرمنصف هم می‌‌تونه. این وسط اما پول و قدرت نقش مهمی داره.

شاید جسته گریخته نوشتم، نمی‌دونم وسط روز کاری‌ه و خواستم این فکر رو بذار تو وب‌سایتم و برم دنبال ادامه کارم. اما بحث جالبی میشه این، دیروز یه مقاله می‌خوندم راجع به پدر کافلین فاشیست… داستان همونه، اینکه تکنولوژی رو چطور استفاده می‌کنیم، کی‌ها هدایتش میکنن و به کجا!

پایان‌بندی فعلن

حال و هوش مصنوعی

چند وقت پیش پیام بهم گفت که قراره چت‌جی‌پی‌تی برای کاربران عضوش محتوای بزرگسالان‌ تولید کنه، درتی تاک مصنوعی، +۱۸ یعنی… اولین چیزی که به ذهنمون رسید این بود که دیگه چت‌جی‌پی و امثالشون هم نزدیک ترکیدن حباب‌شونه، برای پول در آوردن میگن بیاین «حال مصنوعی» به مردم بدیم- من در آوردی است، حال که هوش مصنوعی می‌ده رو نوشتم حال مصنوعی. مشکلی با این «حال مصنوعی» نیست، داستان اینجاست که بهره‌وری‌ای که ازش یاد میکردن کو؟ چی نصیب ما مردم شد؟ چی نصیب قدرت‌مندان شد؟ هاا، بذارید هندل رو برعکس برگردونیم بریم چندین و چند سال پیش… بیاین بریم دو سه قرن پیش.

اوایل انقلاب صنعتی، بهره‌وری بالا رفت. اون همه ماشین و کارخونه (ماشین بخار، کارخونه ریسندگی، راه‌آهن) دنیای تولید رو دگرگون کردن. اما وضعیت مردم عادی نسبت به قبل کارخونه‌ها واضحن بدتر شد- کارگرها ساعت‌های طولانی کار می کردن مثلن یه روز کاری میتونست ۱۲ ساعت باشه و با دستمزد بسیار پایین، کارگرها در شرایط سخت و وحشتناک کار می‌کردن، بچه‌ها رو برای ساعت‌ها به کار در کارخونه‌ها وا می‌داشتن، محیط زندگی مردم بد و حتا بسیار کثیف بود- داستان همون نبود فاضلاب ها و اینها، هر چی بود و نبود وسط کوچه ریخته میشد – این شرایط و محیط باعث بیماری‌های زیادی شد و خلاصه از اون ثروت و رشد و بهره‌بروی‌ای که تکنولوژی به میون آورده بود، سهم ما مردم به قولی هییچ و سهم صاحب کارخانه‌ها و سرمایه‌دارا سر به فلک می‌زد.

از اواسط قرن نوزدهم به بعد، کم کم ورق برگشت. مردم فهمیدن که پشت این سود و بهره‌وری دقیقن کی‌ها دارن کار میکنن، چه اتفاقی داره براشون میوفته و کی ‌ها دارن سود می‌برن! یه زمانی میگفتن که خب مردم فقیر باید فقیر بمونن که کار کنن، اصلن همین که بهشون کار میدن باید خوشحالم باشن که کار دارن..، اون نگاه کم کم برگشت سر اینکه فقیر بودن مردمی که دارن کار میکنن به خاطر این‌ه که ثروت داره میره تو جیب عده‌ای محدود! اون موقع‌ها بود که اتحادیه‌های کارگری شکل گرفت، و تغییراتی داده شد:
قانون رو عوض کردن،
ساعت کاری رو کم کردن،
دستمزد رو افزایش دادن- نه کارگر با کارفرما چیزی شبیه قراردادی که اتحادیه‌ مشخص میکرد،
کار کودک رو کم‌کم ممنوع کردن،
کارگرها میتونستن حق تشکیل اتحادیه داشته باشن، نماینده داشته باشن، اعتراض و اعتصاب کنن.
سود اگه بالا میرفت کلش نصیب کارفرما نمیشد و باید با کارگر سهیم میشد مثلن با افزایش دستمزد، بیمه شغلی و …

نتیجه اینها چی شد؟ وقتی قرن ۲۰‌ام تکنولوژی یه جهش بزرگ دیگه داشت- برق و تولید انبوه و کارخونه‌های خودرو و وسایل الکترونیک- وضعیت مردم عادی بهتر بود، کارگرها میتونستن خونه و ماشین بخرن، بچه هاشون رو بفرستن دانشگاه، مردم عادی کرامت داشتن و به قولی این دفعه تکنولوژی سودش برای مردم عادی و طبقه کارگر هم بود. یکی از تاثیرگذارترین آدم‌ها اون موقع فورد بود- برین خودتون سرچ کنین بخونین.

برسیم به واخر ۱۹۰۰- سالهای بعد ۱۹۸۰. سیاست‌ها عوض شد و موج آزادسازی مالی، جهانی‌شدن، و ایدئولوژی «ارزش سهام‌دار» باعث شدند قدرت اتحادیه‌ها به‌طور سیستماتیک ضعیف شه. تو همین اوضاع موج بعدی تکنولوژی اومد: کامپیوترها، اینترنت، بعد هم که یادگیری ماشین و … . این موج جدید تکنولوژی هم پتانسیل این رو داشت که مثل دوره قبلی بهره وری رو بالا ببره و سودش به جیب مردم عادی هم بره و زندگی ما مردم عادی و کارگرها بهتر از قبل شه حتا. اما اینبار افسار تکنولوژی به دست صاحبان قدرت و سرمایه‌داران و صاحبان شرکت‌‌های بزرگ بود و با هدف کاهش هزینه کار، کنترل مردم و مشتری‌ها، سود بیشتر رو تو جیب خودشون گذاشتن-یعنی ضد مردم عادی و اتحادیه‌ها.

اشتباه برداشت نشه، این به معنی این نیست که اینترنت و کامپیوترها و هوش مصنوعی بدن که همچین نتیجه‌ای داشته. تکنولوژی لزومن بد و یا لزومن خوب که نیست یه ابزاره همین. مهم اینجاست که چه طوری ازش استفاده بشه، مهم اینجاست که کی تصمیم میگیره این ابزار رو به چه سمتی هدایت کنه و کجا ببرتش، مهم این جاست که نیروی بازدارنده‌ای‌ این وسط داریم که قدرت مخالفت و مقاومت داشته باشه ؟ آیا تکنولوژی‌ای که داریم ازش استفاده می‌کنیم داره ما رو از دموکراسی دور میکنه؟ آیا ما بازیچه دست صاحبان شرکت‌های بزرگ شدیم؟

یه مثال بزنم، فیسبوک و پلتفرمهای شبیه‌ش کلی دارن از تبلیغات استفاده مي‌کنن و سود مي‌برن! برای تبلیغات نیاز دارن که داده‌های زیادی از مردم بدست بیارن، برای تبلیغات بیشتر و سود بیشتر نیاز دارن که مردم رو بیشتر درگیر پلتفرم‌ها کنن، برای اینکه مردم رو بیشتر درگیر کنن به داده‌های بیشتری از مردم نیاز دارن و اینکه احساسات مردم بیشتر به قولی برانگیخته شود، برای برانگیختن احساسات مردم هم که اجازه میدن خبر دورغ پخش شه، نفرت‌پراکنی زیاد باشه و چه و چه و چه تا پول بره تو جیب یه عده… حالا هوش مصنوعی رو هم به داستان اضافه کنین- از تکنولوزی برای شکل‌دهی سیاست‌ و روان جامعه استفاده میکنن. این وسط این سم آلتمن و بقیه هم از تحلیل داده‌ها به این نتیجه رسیدن که با پورن مصنوعی می‌تونن بیشتر مردم رو درگیر چت‌جی‌پی‌تی کنن، سابسکرپشن بگیرن و پول بیشتر بدست بیارن!

اسم فیسبوک رو بالا آوردم، حالا این همون فیسبوکی است که نقش مهمی در بهار عربی داشت. ببینین این همون لزومن بد یا خوب نبودن‌شه، مهم نحوه استفاده‌شه. اوه بله، البته اگر بذارن ازشون درست استفاده کنیم. مثلا بعضی (بعضی؟!) دولت‌ها و حکومت‌ها میان اینترنت و شبکه‌های اجتماعی رو سانسور و کنترل می‌کنن تا بتونن مردم رو کنترل کنن… ببینین دقیقا مثل همند. دولت‌ها، صاحبان سرمایه، صاحبان شرکت‌های بزرگ همه اینها الگوی شبیه هم دارن: کنترل مردم برای نگه‌داشتن قدرت. البته این محدود به لیست بالا که نیست، حالا نریم سراغ اینفلوئنسرها که برای خودشون نوبری هستن.

داستان همون‌ه که تکنولوژی داره کجا می‌ره، کی داره می‌برتش! به قول مولانا با تحریف : به کجا مي‌روی آخر ندهی سود مرا، مثلن! جایی که بشه از تکنولوژی بیشتر مثلا در صنعت دارو و بهداشت و سلامت و آموزش استفاده بشه، دولت‌ها بیشتر ازش برای ابزارهای کنترل و شناسایی مجرم و شورش قبل وقوع‌ش استفاده می کنن; صاحبان شرکت های غول پیکر هم برای نظارت کارگراشون، کنترل مردم د رجهت سود خودشون و سود دولت‌ها (تاثیری که در انتخابات دارن – حالا هوش مصنوعی رو هم به داستان اضافه کنین).. خلاصه همون پانوپتیکون به شکل مدرن: نظارت بیشتر برای کنترل بیشتر.

اینکه خیلی دارک شد؟ هوم! خب به نظر من دارکه و همینطور که فکر میکردم نوشتم، می‌تونه اشتباه باشه؟ شاید بعضی قسمتهاش – بلاخره بعضی جاها نظر شخصی‌مه بعضی جاها تاریخ. روی سفیدی هم داره این تکنولوژی؟ البته که داره، اما قدرت مقابله با روی سیاهش کمه. در هر حال همونطور که از قرن‌ها پیش اومدیم تا اینجا، ورق می‌تونه برگرده- فقط اینجا به نظرم باید صداها و روایت‌ها شنیده بشه.

پایان‌بندی

while ? : n=+1

نفر ۵۶ خودکشی کرد.
تحلیلی نیست.
هشداری نیست.
۵۶ فقط بعد از ۵۵ است.
مجسمه پادشاهان ایرانی نصب می‌شود.
غرور ملی و اتحاد مردم.

سایه‌ای در شب ایستاد
از خودش پرسید:

نفر ۵۶،
اسمش ۵۶ بود؟
چند سالش بود؟
آخرین بار چی گفته بود؟
اخراج شده بود؟
مغازه‌ش رو بستن؟
کجایی بود؟
چی شده بود؟
دستش خالی بود؟
اجاره‌خانه؟
نگاه بچه‌هاش؟
تحقیرش کردن؟
توهین؟
برای بار چندم؟
کی بهش چی گفته بوده؟
چی دلش رو شکسته بوده؟
می‌خواست چیزی بگه؟
صداش کو؟
صداش؟
صدا نیست
مثل ۵۵
مثل ۵۴
؟ ۵۳
؟ ۵۲
؟ ۵۱
مث

عابری از روی سایه رد شد.

ما اسکرول می‌کنیم.
پایین‌تر.
پایین‌تر.
نفر ۵۷
خودسوزی کرد.
پایین تر.
پایین‌تر.
پایین‌تر.
بلک فرایدی نزدیک است.
پاییین‌تر.
پایین‌تر.
پایین‌تر.


تو اینستاگرام برخوردم به خبر خودکشی کارگری‌… خواستم یه چیزی بنویسم. و اینکه ۵۶ هم معنی خاصی نداره، همینطوری نوشتم- خطاب به آدم‌هایی که دنبال حل معمان، این جا چیزی برای کشف وجود نداره، برید تخمه‌تون رو بشکنین.
اینم بنویسم و برم:
یه چیزی داریم به اسم ظرفیت عاطفی، این ظرفیت عاطفی تحت تاثیر عوامل مختلفی است، می‌تونه به تحلیل بره! مثلن اگردیدن و شنیدن دردی، غصه‌ای … مرتبا تکرار بشه، دیگه درد و غصه‌‌ دیده نمیشه، عادی میشه. نباید بذاریم درد کشیدن آدم‌ها، خودکشی مردم برامون عادی بشه، نمی‌گم نباید بشنویم و نباید ببینیم، اصلا و ابدا منظورم این نیست. فقط میگم نباید بذاریم عادی بشه، چطوریش رو من نمی‌دونم، فقط دل آدم به درد میاد! شاید باید دل به درد بیاد!

اشتراک تجربه جدید

چند روز پیش طی جستجو-تحقیقی اینترنتی رسیدم به یک سری فایل که شامل اطلاعات خیلی شخصی، حساس اشخاص معمولی بود. در قدم اول به خود اون وب اپلیکیشین‌ه اطلاع دادم و در قدم بعدی به یک متخصص امنیت سایبری شناخته شده که واقعن به حریم شخصی آنلاین و حتما هم آفلاین آدم‌ها احترام می‌گذاره- ایرانی نیستن، نه اون وب‌اپلیکیشنه و نه متخصص امنیت سایبری 🙂
ایشون بهم گفتن که موافقم باهات و این رو به ادمین وب‌سایت اطلاع بده در قدم اول. گفتم اطلاع دادم ولی عکس‌العمل خاصی نگرفتم- گفت در قدم بعدی می‌تونی با یک خبرگزاری صحبت کنی، این‌ها کارهایی است که مي‌تونی انجام بدی.

تجربه جدیدم سر همین گزارش به خبرگزاری است- با دو خبرگذاری صحبت کردم. اولین بارم بود و سوال‌هایی که ریپورتر ازم پرسید هم جالب بود:

  • نوشتی ۱۰۰‌ها رکورد! این خیلی کمه معمولا باید هزار رکورد باشه تا ما پیگیری کنیم.
  • کدوم شرکت/سازمان‌ها رو تحت تاثیر قرار میده؟ نمي‌تونیم بدون اجازه از آنها کاری کنیم.
  • اطلاعات رو با ما به اشتراک بگذاری هم خوب میشه تا بررسی کنیم. – به نظرم این مشکلی نداره بلاخره می‌خوای نشون بدی که چه اطلاعاتی درز پیدا کرده، و خبرگزاری هم اگر معتبر باشه که چه بهتر. و البته هر دوی این خبرگزاری‌ها معتبرند.

سوال اول و دوم برای من به این معنی است که چیزی که تو خبرگزاری‌ها از لیک داده‌ها می‌شنویم خیلی خیلی خیلی کمتر از چیزی است که در دنیای واقعی رخ می‌ده. شبیه صدای زنگ بزرگی بود، چیزی‌ه که فکر مي‌کنی مي‌دونستی اما شنیدنش از خبرگزاری رسمی تلخ‌ بود و در هر حال مي‌دونی که واقعیت داره، اما شنیدنش تلخ بود.

البته من همچنان پیگیرم تا کار درست انجام بشه. هر چند که گویا ۱۰۰‌ها رکورد هم نیست و اتفاقا هزارها رکورده. نکته اینجاست اگر صدها هم بود باز من پیگیری میکردم تا اطلاعات شخصی آدم‌ها اینجوری پخش و پلا نباشه.

خلاصه که دنیای کثیفی‌ست دوستان و غیردوستان،‌ دنیای کثیفی‌ست 🙂

مینور در مینور

دو ساعت پیش، حین کار، داشتم به موسیقی گوش می‌دادم که ناگهان یکی از آهنگ‌هایی پخش شد که من را یک‌ راست به خاطره‌ای چند سال پیش پرتاب کرد; بعد لذت بردن از خاطره، سوالی برام پیش‌ اومد در مورد «موسیقی و حافظه». در موردش جستجو کردم و می‌خوندم که به تحقیق/آزمایش جالبی برخوردم- برای من جالب بود و گفتم نوشتنش خوب میشه. اما اول اون خاطره رو تعریف کنم.

چند سال پیش، داشتیم تو یکی از محله‌های قدیمی شهر قدم می‌زدیم که چشممون افتاد به یه مغازه‌ی آنتیک‌فروشی وینتیج. گفتیم بریم ببینیم. من از دیدن اشیای قدیمی لذت می‌برم. این فکر همیشه باهامه که مثلن یه میز چوبی که صد سال از عمرش گذشته، لابد کلی قصه با خودش داره، کلی آدم پشتش نشستن، حرف زدن، غذا خوردن، خندیدن، کتاب خوندن/ نوشتن، خوش بودن، عصبانی شدن، فحش دادن و شاید گریه کردن.

رفتیم تو مغازه و شروع کردیم به گشتن. رسیدیم به بخش اکسسوری‌ها (همون خنزل‌پنزل‌ها و جواهرات). یه گوشواره‌ی تک دیدم، تک لنگه. یه سنگ سبز خوش‌رنگ داشت و طراحی‌اش هم خیلی ظریف و شیک بود، از اون‌هایی که آدم فقط تو مهمونی‌های خیلی خاص استفاده می‌کنه. نشونش دادم به پیام و گفتم: «ببین چقدر شیک و ظریفه، حیف که یه‌دونه‌ست.»

کنارش یه کیف دستی مشکی هم بود؛ خیلی نازک و مستطیلی، با پارچه‌ای براق که شبیه ابریشم می‌زد. یه گره‌ی ظریف داشت روی کیف و یه قفل فلزی از اون قدیمی‌ها که چفت می‌شن. کلی نگاه کردیم و لذت بردیم، از مغازه زدیم بیرون و رفتیم سمت یه کافی‌شاپ نزدیک.

کافی‌شاپ فضای گرم و آشنایی داشت، یه جور حس خونه می‌داد. نشستیم سر یه میز دو نفره. محو فضا شده بودیم. نور، رنگ‌ مبل‌ها و پرده‌ها، بوی کافی‌شاپ، همه‌چی دقیقا همون‌جوری بود که باید. پلی‌لیستی هم که پخش می‌شد، انگار مخصوص همین لحظه چیده شده بود. حتی اسم کافی‌شاپ هم الان یادمه 🙂

همون‌جا یهو ذهنم برگشت سمت اون گوشواره‌ی تک و کیف مجلسی. به پیام گفتم: «می‌دونی داستان اون گوشواره و کیف چیه؟» و بعد، همین‌جوری که نشسته بودیم، یه داستان ساختم از خودم؛ یه قصه درباره‌ی زنی که عصر یکی از روزها داشت برمی‌گشت آپارتمانش… (قرار نیست داستانو اینجا بنویسم. باید برم تو دفترهای قدیمیم دنبالش بگردم، بازنویسیش کنم، شاید یه روز گذاشتمش تو سایت.)

همه‌ی اینا رو گفتم چون فقط یکی دو ساعت پیش، حین کار، یکی از همون آهنگ‌هایی که اون روز تو کافی‌شاپ شنیده بودم، دوباره پخش شد، و یه‌هو من برگشتم به اون عصر، اون پیاده‌روی، اون مغازه، و اون داستان…

خب این از خاطره، حالا بریم سر قسمت علمی پست 🙂 قبلن در مورد اینکه موسیقی کمک می کنه که خاطره‌ها رو به یاد بیاریم نوشته بودم «موسیقی و مغز». حالا یه چیزی که همین یک ساعت پیش داشتم در موردش می‌خوندم رو به این قضایا اضافه کنم. مفهومی داریم به اسم music-dependent memory -حافظه‌ی وابسته به موسیقی- یعنی مغز ما گاهی موسیقی رو به‌عنوان نشانه‌ای برای بازیابی یک خاطره یا یادگیری خاص نگه می‌داره، و شنیدن دوباره‌ی همون موسیقی، کل اون لحظه رو دوباره زنده می‌کنه.
اگر در حال گوش دادن به یک آهنگ خاص باشیم و در همان زمان چیزی را یاد بگیریم، پخش دوباره‌ی اون آهنگ می‌تونه حافظه‌‌مان را تحریک کنه و یادآوری همون اطلاعات را آسان‌تر کند. نکته مهمی که امروز یاد گرفتم این بود که لحن موسیقی نقش مهمی داره.

لحن موسیقی یعنی مینور بودن یا ماژور بودن اون موسیقی. یه توضیح کوتاه در باره لحن موسیقی بدم: وقتی یه آهنگی رو گوش می‌دید که حس شادی، رقص و خوشی داره اون لحنش ماژوره، و اگر موسیقی‌‌ای گوش ميدید که حس غم، رازآلود و دارکی بهتون می‌ده اون موسیقی لحن‌ش مینوره. تفاوت این دو لحن هم در نوع چیدمان فاصله بین نت‌‌ها در یک گام موسیقی است که الان توضیحش ممکنه بي‌ربط باشه. ولی اگه علاقه داشته باشید یا کنجکاوی‌تون رو برانگیخت خودتون می‌رید سراغش می‌خونین دیگه:)

خب چیزی که می‌خواستم بنویسم این بود که نتیجه یک آزمایش علمی نشون داده که اگر موقع یادگیری موضوعی موسیقی‌ای رو با لحن مینور گوش بدیم و بعدها همون موسیقی رو با لحن مینور بشنویم اون خاطره یا جزيییات بیشتری یادمون میان، در برابر اینکه مثلا مینور گوش بدیم و بعد همون موسیقی رو با لحن ماژور بشنویم، یا ماژور به ماژور یا ماژور به مینور. بذارید نتیجه‌اش رو اینطور بنویسم:
وقتی لحن موسیقی در مرحله‌ی یادگیری و یادآوری یکسان بود (مثلن هر دو ماژور یا هر دو مینور)، شرکت‌ کننده‌ها بهتر چیزی که یاد گرفته بودن رو به یاد می‌آوردن و این اثر در لحن مینور قوی‌تر بود.

لحن موسیقی خودش بعنوان یک ایندکس بگیم(؟) یا نشانه د رحافظه تاثیرگذاره، این سوای خود موسیقی است. اگه می‌خواین بیشتر در مورد این آزمایش و نتیجه‌ش بخونین : https://www.researchgate.net/publication/242122237_Music_tonality_and_context-dependent_recall_The_influence_of_key_change_and_mood_mediation

بالاتر نوشتم که اگر «موقع یادگیری چیزی» موسیقی‌ای گوش کنیم، اما در حالت کلی‌ش میشه همون داستان پیوند خوردن یک خاطره یا یک رویداد با موسیقی‌ای که اون لحظه داشته پخش می‌شده، نکته‌ مهم‌ش این بود که اگر اون موسیقی مینور باشه اونوقت به یادآوردن اون خاطره با شنیدن اون موسیقی با همون لحن با جزئیات بیشتری به همراه خواهد بود یا بهتر یادمون میاد.

چند تا نکته مهم: آدم با آدم فرق داره، شرایط‌ها متفاوتند، موسیقی با موسیقی فرق داره (مثلن اگر با شنیدن موسیقی‌ای یاد خاطره‌ای بیوفتی، احتمالن یادگیری موضوعی با شنیدن اون موسیقی هیچ کمکی نمي‌کنه، یعنی ممکنه اثر منفی در یادگیری داشته باشه) گفتم نوشتن اینها ممکنه یه سری سوال رو جواب بده. چندتا سوال همین الان به ذهنم میاد که باید سر وقت در موردش بخونم ببینم داستان‌ش چیه، اگر جالب بود در وب‌سایتم می‌نویسم.

پایان‌بندی مینور در مینور میشه ماژور؟

جایگاه اجتماعی و قدرت قانع کردن

ما، بعنوان انسان، از دیگران یاد می‌گیریم. این یاد گرفتن شبیه یکجور میان‌بر رفتنه. ما معمولا با دیدن و شنیدن یاد میگیریم. اما از همه مردم که یاد نمی‌گیریم! اینجا جایگاه اجتماعی مهم میشه، یعنی وقتی قراره تقلید کنیم، معمولاً از کسی تقلید می‌کنیم که از نظر ما «جایگاه» داره.

تقلید یا یاد گرفتن البته فقط در مورد انسان‌ها نیست، در دنیای حیوان‌ها هم رایجه. هر چند تفاوت‌ها و تناقض‌هایی هم وجود داره.
یه آزمایش جالب تو روان‌شناسی در مورد « رفتار تقلیدی» هست که خلاصه‌ش اینه: یک آدم بزرگسالی یک جعبه‌ای دست‌ش است که توش یک اسباب‌بازي‌ه، در بالایی رو باز میکنه (کاملن بی‌دلیل و الکی) و بعد در جلویی رو باز میکنه و اسباب‌بازی رو میاره بیرون.
نوبت به بچه می‌رسه; در بالایی جعبه رو باز میکنه و بعد در جلویی رو و اسباب‌بازی رو میاره بیرون.
بعد از آزمایش از بچه‌ها پرسیدن که در بالایی چه تاثیری در بیرون آوردن اسباب‌بازی داشت، گفته بودن که تاثیری نداشت. یعنی متوجه شده بودن که کار بیهوده‌ای است، اما انجام داده بودن چون اون آدم بزرگسال اونکارو انجام داده بود. یعنی «بزرگسال» بودن یک «جایگاه اجتماعی» به حساب میاد از نظر بچه‌ها.
یک آزمایش مشابه هم با شامپانزه‌ها ترتیب دادن، تقریبا به همین شکل و در نتیجه دیدن که شامپانزه‌ها اون قدم/عمل بی‌دلیل و بی‌ارتباط رو انجام ندادن. این چی رو می‌رسونه؟ اینکه شامپانزه‌ها باهوش‌تر از انسان‌اند؟ نه، فقط اینکه تقلید یا احترام به جایگاه اجتماعی انسان‌ها براشون مهم نیست.

رفتار تقلیدی فقط در کودکان و بچه‌ها نیست، در اون دوران تموم نمیشه. رفته رفته که بچه‌ها بزرگ‌تر میشن- جوان و حتی بزرگسال‌- تمایل پیدا میکنن که از کسی که مثلن موفق‌ه تقلید کنند- منطقی هم به نظر میاد. ساده‌ترین راه اینکه بفهمیم کسی موفق‌ه چیه؟ تماشاچی داشتن. تقلید کردن از آدم موفق یا بهتر بنویسم کسی که جایگاه احتماعی بالانری داره، کار اشتباهی هم به نظر نیاد شاید! چون می‌گیم حتمن تصمیم‌های درستی گرفته، پس ما هم تقلید کنیم. نکته مهم اینجاست که این تقلید کردن‌به اون‌ها نوعی قدرت میده – قدرت قانع کردن.

حالا از اون طرف هم نگاه کنیم،‌ از طرف کسی که قدرت قانع کردن داره: هر چی بیشتر مردم به حرفش گوش کنن، بیشتر موفق‌ میشه، میتونه بیشتر پولدار بشه، بیشتر معروف میشه ، بیشتر می‌تونه ایده‌هاش رو گسترش بده یا عملی کنه و کلی چیزهای دیگه، و قدرت قانع کردنش هم همینطور باز بیشتر میشه.

چه موقع می‌تونه خطرناک باشه؟ وقتی کسی/کسانی که قدرت قانع کردن دارن، خودشون رو هم قانع کنند که هر کاری که انجام مي‌دن درسته و بر حق‌اند، وقتی ماها بدون چون و چرا از کسی تقلید کنیم، هر چی میگن بپذیریم، شک نکنیم، سوال نپرسیم و فقط قبول کنیم… نتیجه‌ش میشه که اون آدم‌ها راحت حق دیگران رو پایمال کنن، شاید راحت‌تر نظم رو رعایت نکنند نسبت به مردم عادی، شاید راحت‌تر اخلاق و قانون رو دور بزنن و غیره. اینها در مورد همه می‌تونه صادق باشه از رییس جمهور یک کشور بگیر بیا برس به یک اینفلوئنسر شبکه های اجتماعی. مثلا در شبکه اجتماعی یک اینفلوينسری بگه صبح که پامیشین عنبر نسارا (همون پشگل خر) دود کنین برای کشتن میکروب‌های محیط خیلی خوبه، از قضا پشگل خر رو این دوستمون میفروشه مثلن! براشون مهم نیست که مردم چطور پول در میارن که حالا بیان پشگل خر بخرن و این دود چه آسیبی وارد میکنه. یعنی صدای آدمی که بهش رنج میدن رو نمی‌شنون، اصلن اون آدم در نظر نمیگیرن. این فقط یک مثال ساده بود، خیلی ساده.

خلاصه‌ش اینه که ما آدم‌ها خیلی راحت‌تر از چیزی که فکر می‌کنیم تحت تأثیر قرار می‌گیریم. چون قرار نیست همیشه بشینیم تحلیل منطقی کنیم، قرار نیست هم‌زمان به هزار تا چیز فکر کنیم. میان‌بر می‌زنیم، از اونایی تقلید می‌کنیم که به‌نظر میاد بالا هستن. حالا اگه اونها بی‌انصاف باشن، یا خودشون رو زیادی باور کرده باشن، اون‌وقت دیگه نه فقط یه خرید/تصمیم ساده بلکه ذهنمون، سلامتی‌مون، پولمون، رفاه‌مون همه چی میره در جهت منافع اون‌ها. و البته می‌تونه بر عکس هم باشه، تقلید از یه آدم تقریبا درست – تمامن درست که نداریم- شاید بتونه تاثیر مثبتی روی یک شخص یا جمعی داشته باشه.

داشتم یه کتابی می‌خوندم این قسمتش نظرمو جلب کرد. چیزی که نوشتم برآیند درکم از اون قسمت بود.

در ما کثرت‌ها نهفته است

دیروز یکهو متوجه شدیم که یکی از آشناها- آشنای دور- درگذشته. چندباری سعی کرده بودیم باهاش تماس بگیریم برای موضوعی و جواب نمی‌داد که دیروز متوجه شدیم اصلا نبوده. گویا تصادف ماشین باعثش بوده. فقط یکهو دیگه نبوده.

رفتیم بیرون عصرش، برگشتنی دیدیم یک زنی نشسته کنار پیاده‌رو و انگار بی‌حاله. نگر داشتیم تا من برم پیشش. یک آقایی هم اونجا بود گفتم چی شده؟ گفت نمي‌دونم. گفتم باهمین؟ گفت نه من تو کافه روبرویی کار میکنم. رفتم پیشش داشت گریه میکرد، گفتم چی شده جانم؟ جواب نمیداد گریه میکرد. به مرد گفتم براش آب بیارین، گفت به بچه‌ها گفتم دارن میارن. دستمو انداختم رو شونه‌ش گفتم چیزی شده بهم بگو، گریه میکرد. نازش کردم گفتم هر چی هست درست میشه، به مرور زمان درست میشه – نمي‌دونستم باید چی بگم-… گفت نه درست نمیشه هیچی هیچ وقت درست نمیشه. براش آب آوردن بهش دادیم بنوشه. دو تا زن دیگه از کافی‌شاپ هم اومدن. بلندش کردیم سمت پیاده‌رو دوباره نشست و بیشتر گریه کرد. یه زنی از بالکان آپاتمان داشت میپرسید چی شده.. بلند شدم رفتم جلوی آپارتمان گفتم نمي‌دونیم، فقط گریه میکنه. گففت چیزی نیاز دارید؟ گفتم من واقعن نمی‌دونم. دو دقیقه بعد با یه بطری آب اومد پایین. زن همچنان گریه میکرد، گاهی اروم و گاهی بلند. زن کافی‌شاپ باهاش داشت حرف میزد. یه پیک موتوری اومد نگر داشت بهم گفت چی شده، گفتم نمي‌دونیم فقط اینکه گریه میکنه، بهم گفت زنگ بزن اورژانس از دست شماها کاری برنمیاد، شوک روانی‌ه کارکنان اورژانس می‌دونن باید چیکار کنن. زنگ زدم اورژانس آدرس خواستن، موبایل رو دادم یه یکی از زن‌های کافی‌شاپ تا اطلاعات دقیق بدن. یه ماشین داشت رد میشد، نگر داشت، گفت نیازی هست برسونمتون بیمارستان؟ بیمارستان نیازه؟ گفتم متشکرم، اما نمی‌دونم این خانم داره با اروژانس حرف میزنه الان. گفت پس اونها میان و رفت. زن موبایل رو بهم داد. رفتم پیش پیام توضیح دادم چی شده برگشتم پیش اونها که بگم آیا به من نیازی هست… اون زن آپارتمان داشت باهاش حرف میزد که من بازنشسته معلمی هستم، همه چی میاد و میره عزیزم همه چی میاد و میره… هیچی نگفتم برگشتم پیش پیام و رفتیم، اورژانس زنگ زد و گفتم من دیگه اونجا نیستم، اما همراهش ۴ نفر دیگه بودن.

امروز فهمیدم برق‌ها داره از روزی یکبار قطع شدن به روزی دو بار میرسه. آیا فکر کردن مردم به یک بار در روز قطع کردن برق عادت کردن پس میریم برای روزی دو بار؟ لعنت که فاصله یه زندگی معمولی رو هی از مردم دور و دورتر میکنن. خواسته‌های مردم کشور برسه به برق و آب، بعد بیان کباده بکشن که آی نابود میکنیم، آی کانتر می‌ذاریم!! اینها به شرطی می‌تونن کشور دیگه‌ای رو نابود کنن که به اون کشور حکومت کنن.چیزیه که دیدیم. بلا به دور البته.

پایان‌بندی بلا به دور