خاطره بازی – انتخاب رشته تحصیلی

این روزها نمی‌دونم چه شکلی‌ه، اما زمان ما، وقتی میخواستیم سال دوم دبیرستان رو شروع کنیم باید قبلش انتخاب رشته میکردیم. خب من از قبل می‌دونستم چی می‌‌خوام، با دوستام هم که صحبت می‌کردیم، همه‌مون خیلی روشن آینده‌مون رو متصور می‌شدیم که قراره چیکاره بشیم: یکی میخواست فقط دیپلم بگیره و ازدواج کنه، یکی میخواست استاد دانشگاه بشه، یکی می‌خواست داروساز شه، یکی میخواست مهندس معمار شه، یکی میخواست پزشک شه… منم می‌دونستم چی می‌خوام.

خلاصه برای انتخاب رشته یه فرم باید پر میکردیم، نمره‌هامون بود، ارزیابی معلم‌ها بود و مصاحبه با مشاور انتخاب رشته، که با در نظر گرفتن همه اینها کمک می‌کردن که ما رشته تحصیلی مناسبی رو انتخاب کنیم.

امتحان‌ها رو داده بودیم، فرم رو پر کرده بودیم و زمان مصاحبه بود. یادم میاد خانوم X با من صحبت کرد. دقیقن قیافه‌ ایشون، لبنخندش، حالت مهربون چشم‌هاش،حتی مدل مقنعه و مانتویی که می‌پوشیدن رو هم یادمه، بعدها هم که تقریبن نزدیک شدیم و بیشتر گپ می‌زدیم… خلاصه تو جلسه مشورت خانوم X بهم گفت تو دست‌ت بازه هر رشته‌ای که خواستی رو می‌تونی انتخاب کنی، بهم بگو که چی می‌خوای، میخوای چیکاره شی؟ گفتم من میخوام قاضی شم. خندید گفت زن‌ها تو ایران نمی‌تونن قاضی شن، گفتم می‌دونم ولی من میخوام قاضی شم، می‌خوام قانون رو عوض کنم. گفت نمی‌تونی قانون رو عوض کنی. فقط داشت می‌‌خندید… بهت اجازه نمی‌دن. گفتم چون می‌گن زن عقلش ناقصه پس نمیتونه قضاوت کنه، به همین خاطر من می‌خوام قاضی شم، شما بگین برای این باید چیکار کنم. گفت ببین میفهمم چی میگی، اما تو نمی‌تونی اینکارو کنی، اون رو فراموش کن، تو نمی‌تونی قانون رو عوض کنی کسی به حرف تو گوش نمیده، راهی هم نداره که بهت بگم. گفتم پس میخوام وکیل شم اینطوری می‌تونم این قانون رو عوض کنم، گفت نمی‌ذارن اینکارو کنی چرا نمیفهمی چی میگم، لحن صداش هم دیگه جدی شده بود. گفت می‌دونی این رو از قوانین اسلام نوشتن؟ مجتهد زن دیدی؟ تو نمی‌تونی این رو ها عوض کنی.

گفتم باشه با اینحال، من میخوام وکیل شم، من راحت میتونم خودمو ببینم که دارم تو دادگاه از کسی دفاع می‌کنم، من وکیل خوبی می‌شم. گفت آره از این مطمئنم ولی به زن‌ها تو وکالت اعتماد نمی‌کنن، به مردها در این رشته بها میدن نه به زن‌‌ها، راه‌ت رو سخت می‌کنن، اذیتت میکنن. یه فرم هم دست خودش بود، گفت اینجا انتخاب اول تو رو نوشتیم ریاضی-فیزیک، تو مهندسی خوبی میشی. گفتم چه مهندسی شم؟ نه من می‌خوام وکیل شم. گفت علوم انسانی تو رو خسته میکنه، کلی حفظیات داره، گفتم خب من حفظیاتم خیلی خوبه، گفت آره ولی نه به اندازه حل مساله‌ت. خلاصه ما نزدیک ۱ ساعت حرف زدیم، آخرش قانعم کرد که علوم انسانی رو بذارم کنار.

گفتم به چیز دیگه‌ای فکر نکردم، ولی خب بدم نمیاد جراح شم، می‌تونم تصور کنم که بیماری‌‌ای رو درمون کنم. گفت نه، جراحی راه طولانی‌ای داره و تو صبرش رو نداری، ما میگیم تو بهتره ریاضی فیزیک رو انتخاب کنی. گفتم از درس‌های ریاضی و فیزیک خوشم میاد ولی نمی‌دونم چیکاره می‌تونم بشم! فکر کنم خوشم نمیاد، چیکار کنم بعدش؟ گفت مهندس خوبی میشی و سریع وارد بازار کار میشی. گفتم آخه چه مهندسی میشم؟ گفت راهت بازه برو ببین چی میشی. خلاصه ایشون من رو قانع کرد، به زور حتی می‌تونم بگم، و اینطوری شد که تو دبیرستان ریاضی-فیزیک رو انتخاب کردم.
مهندس خوبی شدم؟ هوممم چی بگم؟! اما قطعن حل مساله‌ام خیلی خوبه، این رو از مدیرهام بسیار شنیدم.

حالا چی شد این خاطره رو نوشتم: یه فیلمی اخیرن دیدیم درباره یک پرونده‌ای بود و وکیلی که با خودش درگیر بود که چی درسته چی نه… خیلی راحت می‌تونستم خودم رو جاش ببینم- یادم افتاد که چطور می‌خواستم علوم انسانی انتخاب کنم و وکیل شم.

خانوم x، همیشه سعی می‌کرد بهمون یاد بده که زن‌ها رو از جامعه حذف نکنیم، تلاش می‌کرد بهمون بگه چطور زن‌ها رو خودمون داریم حذف میکنیم و حواسمون نیست. مثلن یه بار ایشون اومده بودن سر کلاس، بهمون گفتن که عکس یه پروفسور رو بکشین. دست آخر گفت چند نفر از چند نفرمون پروفسور رو «مرد» کشیدیم و نه «زن»- عکس مردی که عینک و ریش پروفسوری داره. بهمون گفت، من نگفتم پروفسور مرد بکشید، من گفتم عکس یک پروفسور رو بکشین، اینطوری بهمون نشون می‌دادن که ما زن‌ها رو تو ذهنمون حذف کردیم.( البته اون موقع آگاهی‌ها کمتر بود، الان مسلمن بهتر از اون زمان دبیرستان ماست)

خانوم x عزیز، همون موقع هم خیلی دوست‌تون داشتم، الان هم همچنان بهتون بسیار ارادت دارم- اگر اینجا رو بخونین و اگر که من رو یادتون بشه 3>