چه جور بازی‌ای می‌‌کنیم؟

یک‌ راست بریم سراغ چیزی که می‌خوام در موردش بنویسم. ببینین، ما هایده رو داریم که فرضن یک میلیون فالوئر داره، مثلن در پلتفرم X. ناهید رو هم داریم که ۱۳۰ فالوئر داره. هر دوی این‌ها یک پست می‌نویسن و منتشر می‌کنن. بیاین فرض کنیم هر دو پست هم بسیار مفید، درست و انسانی هستن. پست کدوم‌شون بیشتر دیده میشه؟ خب به احتمال خیلی زیاد پست هایده. چون از همون ابتدا یک میلیون نفر بالقوه می‌تونن پستش رو ببینن.

حالا ممکنه این اتفاق بیفته: هایده پست می‌نویسه > به‌خاطر فالوئرهای زیادش، بازدید و ری‌اکشن زیادی می‌گیره > همین واکنش‌ها می‌تونه احتمال این رو بیشتر کنه که الگوریتم پلتفرم پست رو به آدم‌های بیشتری نشون بده > افراد بیشتری هایده رو می‌بینن و بعضی‌ها دنبالش می‌کنن > فالوئرهای هایده باز هم بیشتر میشه، و چرخه ادامه پیدا می‌کنه. یعنی محبوبیت قبلی می‌تونه به محبوبیت بیشتر کمک کنه- به این میگن Cumulative Advantage – مزیت انباشته. اگر علاقه‌مند بودید می‌تونین در این مورد هم بخونین : Matthew Effect

اما حالا ناهید چی؟ ناهید فقط ۱۳۰ فالوئر داره. یک روز پستی می‌نویسه. حالا یا خیلی بامزه است، یا حرف جالبی زده، یا حرفش یه عده رو عصبانی کرده، یا دقیقن در زمان مناسبی منتشر شده. یکی از آدم‌هایی که فالور زیادی داره پست ناهید رو می‌بینه و بهش ری‌اکشن نشون میده یا کوت‌ش می‌کنه. بعد چند نفر دیگه می‌بیننش، بعد چند نفر دیگه، و یک زنجیره شروع میشه، چیزی شبیه یک گلوله برف که از بالای تپه راه میفته و هی بزرگ‌تر میشه. ناهید ممکنه یک ساعت بعد ببینه پستش ۱۰۰ هزار بازدید داشته و تعداد فالوئرهاش از ۱۳۰ شده ۹۰۰ یا چند هزار نفر. یعنی یک اتفاق نسبتن عادی می‌تونه وارد یک چرخه بشه و نتیجه‌ای بسیار بزرگتر از نقطه شروعش ایجاد کنه.

مثال دیگه سرمایه‌گذاریه. فرض کنیم یک شرکت سرمایه‌گذاری روی ۲۰ استارتاپ سرمایه‌گذاری کرده. شاید ۱۲تاشون کامل شکست بخورن، چندتاشون فقط سرمایه اولیه رو برگردونن، یکی دو تا سود معمولی بدن و فقط یک شرکت صد برابر رشد کنه. ممکنه سود همون یک سرمایه‌گذاری، ضرر همه‌شون رو جبران کنه و تازه شرکت سرمایه‌گذار رو هم به سود بزرگی برسونه. اینجا به مفهومی می‌رسیم که برای زندگی خودمون هم جالبه: بازده نامتقارن.

فرض کنیم برای ۷۰ موقعیت شغلی رزومه می‌فرستیم. شاید بیشترشون اصلن جواب ندن، چندتاشون به مصاحبه برسن و نتیجه‌ای نداشته باشن، ولی یکی از اون درخواست‌ها بلاخره باعث بشه وارد شرکتی بشیم که مسیر حرفه‌ای چند سال آینده‌مون رو قشنگ تغییر بده. یا ممکنه بیست پروژه شخصی انجام بدیم. نوزده‌تاشون چندان دیده نشن، اما پروژه بیستم رو آدم یا شرکت درستی ببینه و همون تبدیل بشه به یک پیشنهاد کاری یا شروع یک همکاری مهم.

اما همه کارهای ما هم چنین ساختاری ندارن. بعضی چیزها بیشتر به استمرار وابسته‌ان. نمی‌تونی ۲۵ روز ورزش نکنی و بعد چهار روز پشت سر هم ورزش کنی و انتظار داشته باشی تمام اثر اون ۲۵ روز رو جبران کنی. نمی‌تونی چند ماه زبان نخونی و بعد یک روز ۱۲ ساعت درس بخونی و انتظار داشته باشی همون نتیجه تمرین مداوم رو بگیری. در این نوع بازی‌ها، نتیجه بیشتر از جمع شدن تعداد زیادی تلاش کوچک و مستمر ساخته میشه.

اما بعضی بازی‌های دیگه ممکنه ساختار متفاوتی داشته باشن، طبق چندین مثالی که بالاتر نوشتم. در اون‌ها همه تلاش‌ها نتیجه برابر ندارن و گاهی بخش بزرگی از نتیجه نهایی از تعداد خیلی کمی تلاش میاد. این همون نکته اصلی داستان‌ه. اینکه بفهمیم در هر موقعیتی داریم چه بازی‌ای انجام می‌دیم. اگر بازی از نوعی باشه که استمرار مهمه، باید روی تکرار و نظم تمرکز کنیم. اما اگر در موقعیتی باشیم که بازده تلاش‌ها خیلی نامتقارنه، شاید منطقی باشه تعداد فرصت‌هامون رو بیشتر کنیم: پروژه‌های مختلف امتحان کنیم، درخواست‌های بیشتری بفرستیم، چیزهایی که می‌سازیم منتشر کنیم و خودمون رو بیشتر در معرض موقعیت‌هایی قرار بدیم که ممکنه نتیجه بزرگی ایجاد کنن. نه به این دلیل که مطمئنیم یکی‌شون حتمن موفق میشه. دقیقن به این دلیل که از قبل نمی‌دونیم کدوم یکی ممکنه بگیره.البته خود «موفقیت» هم تعریف‌های مختلفی داره. اینجا منظورم بیشتر موفقیت حرفه‌ای، شغلی و مالیه با تعریف قابل قبول جامعه‌ای.

داستان از اینجا شروع شد که چند روز پیش داشتیم یک ویدئویی می‌دیدیم که اشاره داشت به توزیع نرمال و قانون توانی، برام بسیار جالب بود، در موردش خوندم و گفتم نوشتنش بد نمیشه. یکبار نوشتم پست رو با اشاره به توزیع نرمال با مثال قد آدم‌های یک اتاق، و ثروتشون، و میانگین این اعداد; اینکه میانگین، نماینده این افراد میتونه باشه یا نه تا برسم به توزیع دم/دنباله سنگین و بعد دیدم دارم خیلی می‌نویسم و پاکش کردم. بعد کل داستانی که فهمیدم رو سعی کردم با مثال شبکه اجتماعی و سرمایه‌گذاری و ورزش و مثال‌های بالا توضیح بدم. و خب همونطور که ببینین اینها رو نمی‌دونستیم که نیست! می‌دونستیم بعضی آدم‌ها یکهو دیده میشن، بعضی سرمایه‌گذاری‌ها همه شکست‌های قبلی رو جبران می‌کنن و گاهی یک فرصت شغلی مسیر چند سال زندگی آدم رو عوض می‌کنه، به این‌ها ما میگیم یکهو شانس آورد فلانی، یا می‌گیم از فضل پدر پسر خیلی هم حاصل (شما نگین هم ما میگیم)، یا میگیم خیلی زحمت کشید و تلاش کرد، فلانی رو با وثیقه باید از باشگاه در بیاری…
چیزی که برای من جالب بود اینه که بخشی از این اتفاق‌ها رو با ریاضی و احتمال میشه توصیف کرد و فهمید پشت بعضی‌شون الگوهایی وجود داره. شاید شناخت این رفتارها، برای بعضی‌هامون، همچنان باعث نشه بتونیم بازی رو کنترل کنیم، ولی احتمالن کمک می‌کنه بفهمیم چه بازی‌ای داریم می‌کنیم و بدونیم در این بازی نتیجه چطور توزیع میشه و شاید، نمی‌دونم مطمئن نیستم، بتونیم بهتر بازی کنیم.

اصلن بیاین نتیجه‌گیری رو ول کنیم. برای من قشنگی داستان همین بود که پشت یه سری اتفاق‌هایی که هر روز می‌بینیم و خیلی هم برامون آشناست، معادله‌های ریاضی و نمودار‌ نشسته.

بعد انتشار اضافه شده: اصلن و ابدن از این پست اینطوری برداشت نکنین که باید/شاید در یک سری پروژه‌های سود ده که کلاهبرداری هستند وارد شیم و شانسمون رو امتحان کنیم. مثال‌هایی که زدم کاملن شفافن. اگر یکی گفت بیا اینقدر بده سودت رو اینقدره برمیگردونم یا چیزهای مشابه، خب کلاهبرداری هستند و اینجا دیگه بحث آگاهی میاد وسط که بدونیم چی درسته و چی نه. در این موارد کانال وب‌آموز رو اگر خواستید دنبال کنید- سوای اینکه فحش میدن و من اینو پروموت نمی کنم، در زمینه فعالیت اصلی‌شون – بررسی جرایم سایبری- طبق محتوایی که تولید می‌کنند، کارشون درسته.