دسته: داستان کوتاه

اینجوری

چرا این‌ها اینطوری پاهاشونو باز کردن نشستن؟ اصلن رعایت نمی‌کنن، شایدم بلد نیستن، شایدم می‌خوان خودشونو به من بزنن، شایدم … چه می‌دونم. یکی نیست بگه مگه مجبور بودی بیای تو این واگن. خب عجله داشتم دیگه مجبور شدم بیام اینجا ایستگاه بعدی پیاده میشم میرم تو واگن خلوت‌تر.

مسافر ۱ : ببخشید؟

من : بفرمایید

مسافر ۱: میشه لطفن جاتونو رو به این خانوم مسن بدید؟ نمی‌تونن واسن

من : بله بله حتمن، بفرمایید

همون جای قدیمی

آدم هر هفته دوست داشت بره جنگل‌، و عجیب دوست داشت همیشه تنهایی بره. هر هفته کار می‌کرد تا بشه روز تعطیل و بزنه بره تو جنگل، صدای طبیعت رو بشنوه صدای جیرجیری که نمی‌دونست واسه درختاست که دارن حرف میزنن و یا واسه حیونها و جونورهایی که اون اطراف، خودشون رو قایم کردن. خسته هم نمیشد، هر هفته فقط یه جا میرفت یه جنگل یه جای مشخص زمینش از خزه ها سبز بود و چند تا درخت سرحال و سبز و بالا بلند اونجا بودن و یه دونه درخت قدیمی قطور و پر ابهت. آدم با درخت‌ها حرف میزد میرفت کنار یه درخت میشست کفش‌هاشو در میاورد انگشتای پاهاشو تکون می‌داد و شروع می‌کرد از همکاراش می‌گفت اینکه چطور به یکیشون دل داده ولی مي‌دونه که نمی‌خواد قدمی جلو بذاره و تنهایی رو دوست داره میگفت دوست دارم از دور همش دوسش داشته باشم و همین برام کافیه یه عشقی هست که همیشه هست ونمی‌خوام بهش نزدیک شم، همین که میبینمش کافیه. درخت‌ها باهاش حرف می‌زدن یکیشون می‌گفت درآمدت چطوره؟ یکیشو می‌گفت از کارت راضی هستی؟ درخت تنومند هیچ وقت ازش سوال نپرسیده بود، آدم حس میکرد که این درخت سرش گرمه، با خودش می‌گفت چرا این اینقدر مغروره چرا با من حرف نمی‌زنه و بعد شروع می‌کرد جواب درختهای دیگه رو می‌داد. از کارم راضی نیستم یعنی بد هم نیست ولی مطلوب من نیست می‌گفت پولامو جمع می‌کنم میام تو دل جنگل برای همیشه پیش شما باشم و بعد لبخند میزد و یه چرت می‌خوابید با باد خنک عصر از خواب بیدار میشد کفش هاشو میپوشید و خیلی آروم آروم می‌رفت سمت شهر و خونه‌اش.

چشم چپ دنیا دیده

همیشه فکر می‌کرد باید دنیا دیده و پخته بشه، باید لذت دیدن جاهای مختلف دنیا رو ببره، تو ماشنیش نشسته بود و داشت میرفت سمت رفیقاش تا دنیا گردی رو شروع کنن، یهو ماشینش میوفته تو دست انداز و میچرخه میچرخه از رو پل میوفته پایین ، کسی اون اطراف نبود و داشت غرق میشد پاش گیر کرده بود و نمی‌تونست خودشو نجات بده تو همین فکر بود که آخه چرا درست همین لحظه همین لحظه ای که می‌خواست بره دنیا رو ببینه؟ نا امید نمیشه یکهو دست میندازه تو چشم چپش و درش میاره بهش میگه برو ، من نمی‌تونم بیام ولی تو برو و دنیا رو بگرد. چشم چپ میگه من آدرس رو ندارم کدوم طرف باید میرفتم ؟ آدم امیدوار میگه همین رودخونه رو بگیر برو به پل بعدی رسیدی خودتو به خیابون برسون یه ماشین که نصفش سبز و نصفش آبی هست منتظره، ببینیشون میشناسیشون بچه ها منتظرن. چشم چپ یه قطره اشک میریزیه و میگه باشه من حتمن به جای همه تو، دنیا رو میبینم.

جدا میشه و میره رو سطح آب، جریان رودخونه اون رو خیلی زود به پل بعدی میرسونه. خودشو میکشونه کنار رود خونه و میپره میره روی کناره های پل تا میرسه رو پل. ماشین سبز و آبی رو نمیبینه پیش خودش میگه حتما اونطرف پل هستن، میره رو لبه پل و پرش کنان پرش کنان خودشو به آخر پل میرسونه ماشین رو میبینه و دوستایی که اومدن بیرون ماشین و دارن حرف میزنن. خودشو هی بالا پایین میپرونه تا یکی از دور میگه بچه‌ها اون چیه؟ قورباغه است، نه نه قورباغه نیست. میرن جلوتر چشم وقتی به چشمای دوستاش نگاه میکنه همه چی رو با یه نگاه بهشون میفهمونه. دوستاش همه اشک میریزن به هم نگاه می‌کنن و یکیشون یه تصمیمی میگیره. نگاه میکنه بهش،  چشم چپ زیاد نمی‌تونست زنده بمونه داشت از بین می‌رفت چاره‌ای نداشتن. رفیق تا خواست چشم خودشو در بیاره یکی از دوستاش میگه نگاه کنین! یه آدمی داشت از کنار خیابون رد میشد یه آدم خسته و بی رمق که یه چشم بند داشت، دوست زود میره سمت اون آدم و بهش نگاه میکنه، آدم زود چشم بندش رو در میاره و چشم چپ رو میذارن جای چشم نداشته آدم بی رمق … حس امید چشم چپ تو کل بدن آدم بی رمق پخش میشه و آدم بی رمق همه چیزهایی که آدم امیدوار دیده بود رو تو یه آن میبینه بعد میره سمت پل نگاه میکنه به اون سمتی که آدم امیدوار تو ماشین خوابیده بود و بهش میگه تو دنیا رو دیده بودی.

همه با هم میرن آدم امیدوار رو به دست خاک میسپرن و سوار ماشین میشن تا جاهای بعدی کره خاکی رو ببینن.

 

هر‌ آنچه هستی …